آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » سگ مرده پارس نمی کند

سگ مرده پارس نمی کند

آزاده فخری: شخصیت ها :رجب:مرد نسبتا بلندقدی که هنوز می توان گفت جوان استاسماعیل:قهوه خانه چی، مردی که میان سالی را رد کرده ولی بیشتر از سنش پیر می نماید.هر دو مرد از زور سرما هر چه لباس داشته اند تن خود کرده اند، لباس های مندرسی که به جُل پاره می ماند. صحنه : سه دیوار یک کلبه را می بینیم، روی دیوار روبرو […]

سگ مرده پارس نمی کند

آزاده فخری:

شخصیت ها :
رجب:
مرد نسبتا بلندقدی که هنوز می توان گفت جوان است
اسماعیل:
قهوه خانه چی، مردی که میان سالی را رد کرده ولی بیشتر از سنش پیر می نماید.
هر دو مرد از زور سرما هر چه لباس داشته اند تن خود کرده اند، لباس های مندرسی که به جُل پاره می ماند.

صحنه :

سه دیوار یک کلبه را می بینیم، روی دیوار روبرو پنجره ای است که به جای پرده، چیزی شبیه پتو روی آن میخ شده است. سمت چپ، میزی است و روی آن سماور روسی بزرگی قرار دارد. فنجان ها و نعلبکی ها در لگن مسی کنار آن، روی هم تلنبار شده اند. دو تا قلیان هم در طرف دیگر هست. یک میز کج و کوله و تعدادی صندلی دور آن، روی میز بساط تخته نرد و تعدادی ته سیگار هست. دو تخت چوبی به دیوار تکیه دارد که روی یکی از آنها مردی با لباس کامل و کلاهی روی گوش کشیده، خود را در لحاف مندرسی مچاله کرده است. لباس ها و وسایل در حال و هوای دهه ی بیست شمسی است. از بیرون صدای زوزه ی باد و کولاک، یکسره به گوش می رسد. درِ قهوه خانه، سمت راست صحنه است.
صدای پارس سگی به گوش می رسد و بعد قطع می شود. مرد در جای خود می نشیند، بعد صدای کوبیدن مشت بر در می آید. درِ چوبی تکان های شدیدی می خورد. مرد بر می خیزد و یک چفته را باز می کند، در کمی شل می شود. هجمه ی باد و کولاک از لای در وارد می شود.

رجب: باز کن مرد ! منم ، رجب!

مرد باز کمی تأمل می کند. در را هل می دهد، باقی چفته ها را از بالا و پایین باز می کند و رجب به سرعت داخل می شود. تمام هیکلش پوشیده از برف است. خود را می تکاند. بعد در حالی که دست هایش را به شدت به هم می مالد اطراف را با چرخش سر می گردد.

رجب: مرد ! هیچی نداری؟ زغال روشن نداری؟

بدون این که منتظر جواب بماند به سمت سماور می رود، اول دستکش های پشمی اش را در می آورد و دستش را نزدیک می کند و سپس با دلخوری کف دستش را به سماور می چسباند و بر می گردد. روی تخت می نشیند و دستهایش را میان زانو و ران می گذارد.
رجب از درد ناله می کند :

رجب: آه.!..

مرد قهوه چی با بدن قوز کرده هنوز ایستاده است. رجب نگاهی به او می اندازد. مرد به خود می آید و دوباره چفته های در را یکی-یکی محکم می کند.

رجب: نه سماورت روشنه.. نه چای داری
اسماعیل: نصفه شبه ! چرا باید چای داشته باشم؟
رجب: خوب نزدیک صبح چه طوری می خوای توی این سرمای سگ کش آب داغ کنی به مشتری ها برسی! دو تا دونه زغال می گذاشتی حداقل خودت از سرما نمی مردی
اسماعیل: تا حالا که نمرده ام.. سرمای سگ کش.. سگم هم زنده است.. سگ من بود دیگه؟!
رجب: آره.. نمی دونم .. لابد سگ تو بود.. سگِ بی صاحاب، بیکاره بیاد مواظب قهوه خونه ی تو باشه.. ولی اینم به درد نمی خوره، دو تا پارس کرد خفه شد
اسماعیل: تو رو می شناسه.. کافیه یه نفر یه بار بیاد اینجا با من سلام علیک کنه.. دیگه بهش نمی پَره
رجب: پس سگ باهوشیه
اسماعیل: آره

اسماعیل می رود از روی تخت دیگر، لحاف بسیار مندرس مچاله ای را باز می کند و آنجا دراز می شود، لحاف را روی سرش می کشد. کمی به سکوت می گذرد.

رجب: نمی خوای بپرسی چی شد؟.
اسماعیل: …
رجب: ایسی؟ .. ایسماعیل؟!
اسماعیل: سر از لحاف بیرون می آورد.
اسماعیل: ها؟
رجب: خوابیدی؟.. بی خوابت کردم؟
اسماعیل: نه.. خوابم نمی بره.. چند روزه که خوابم نمی بره
رجب: لابد از روزی که دارن سگا رو جمع می کنند
اسماعیل: آره.. هنوز سراغ سگ من نیومده اند
رجب: اونا به هر سگی کار ندارند ، دنبال سگ های هار هستند.. خودشون گفتند
اسماعیل: چند تا بودند ؟
رجب: امشب؟.. سه تا
اسماعیل: هر شب سه تا؟
رجب: نمی دونم ! امشب سه تا بودند.. یکیشون انگار له شده بود.. وقتی برداشتمش بدنش داشت وا می رفت.. انگار هیچ استخونی تو تنش نبوده هیچ وقت..

مدتی سکوت می شود.رجب دستهایش را نگاه می کند. کمی آنها را می مالد، گاهی دست هایش را می گذارد زیرش، گاهی به آن ها مشت می زند.

اسماعیل: پاهات یخ نزده ؟
رجب: پام یخ زده باشه هم، دو تا انگشتشو می بُرم خلاص می شم، ولی دست خیلی مهمه، مثل دندون برای سگ می مونه..
اسماعیل: اون لحاف رو بکش رو سرت.. سرت یخ نزنه

رجب کلاهش را روی گوش هایش محکم می کند.

رجب: دیگه تو ببین.. دماغمو ببین!…. میگم این سگا توی این سرما که آب توی دماغ یخ می زنه بو رو چطوری می فهمند؟!
اسماعیل: میگن اردبیل بدتره..
رجب: کی تونسته بره که خبر آورده؟! الان هر کی بره گردنه حیرون توی برف و سرما هم نَمیره، گرگ ها تیکه پاره اش می کنند، اینجوری هم که سگهارو دارن می کشن..
اسماعیل: تو گفتی فقط برای دفن کردنشون میری؟
رجب: آره.. .. آره..

رجب به فکر فرو می رود.

اسماعیل: کجا دفنشون کردین؟

رجب انگار نشنیده پرسش او را.

رجب: (گویی با خودش حرف می زند) یکیشون بدجوری له شده بود، انگار استخون نداشت..بسکه زده بودنش
اسماعیل: امسال توی اردبیل خیلی ها می میرن از سرما
رجب: اگر ما زنده می مونیم اونا هم می مونن، فاصله ای نداریم با هم!
اسماعیل: آره.. رضائیه میگن بدتره..
رجب: به جهنم .!.
..سگ تو که هار نیست؟
اسماعیل: مگه نگفتی به درد نخوره!.. کم پارس می کنه!.. سگ هار کم پارس می..
رجب: آره ..خوب شاید مریضی دیگه ای داشته باشه، همش که هاری نیست!
اسماعیل: تا حالا که نیومده اند دنبال من..

سکوت

رجب: اسماعیل زغال نداری؟
اسماعیل: وضع خرابه.. دخلم با خرجم جور در نمیاد
رجب: خوب کم بِکِش !

اسماعیل ساکت است.

رجب: راستی اصلا بو نمیاد.. حقّه ماشه ات را هم نمی بینم !

بر می خیزد و می رود سمت میز سماور. دور میز پارچه ای میخ شده، پارچه را کنار می زند و به وسایل پایین نگاه می کند.
اسماعیل: دنبال سگ می گردی؟!
رجب: زغالات کو؟ کجا نگهشون میداری؟
اسماعیل: (بی حوصله) من زغال ندارم
رجب: پس چطوری می کشی آخه؟!.. اوه اوه، این حقه رو هم خاک گرفته.. دیگه نمی کشی؟
اسماعیل: میشه توی این سرمای سگ کش، نکشم؟!.. نه غذا دارم .. نه زغال..
رجب: مشتری ها پول نمیدن؟
اسماعیل: مشتری ها!.. کدوم مشتری… … دیروز صَفَر مُرد..
رجب: هر سال زمستون دو سه نفر می میرن
اسماعیل: از گرسنگی مرد، دراز کشید و صبر کرد تا مُرد..
رجب: به سگت چی میدی بخوره؟

اسماعیل حرف نمی زند ، لحاف را روی سرش می کشد.

رجب: پس حَب می کنی می خوری!.. اینم خوبه.. هدر نمی ره .. کی برات میاره؟
اسماعیل: (از زیر لحاف) از تبریز میارن .. نه حالا!.. داشتم از قبل آخه..
رجب: ولی خیلی بی حالی.. تو که میگی خوابت نمیاد چرا هی دراز می کشی؟
اسماعیل: ( بی حال) خوابم میاد.. خیلی خوابم میاد.. صداشون نمی ذاره بخوابم
رجب: صدای باد؟.. تازَه اس مگه ؟!
اسماعیل: نه…(سنگین نفس می کشد) .. صدای زوزه ی سگ ها.. انگار دارن شکنجه اشون میدن..
(سرش را از زیر لحاف بیرون می آورد) میدونستی جنازه ی صفر رو کسی از رو زمین برنداشت؟..
چند روز سگا استخوناشو از دهن هم می گرفتند.. همدیگه رو به خاطرش تیکه پاره می کردند.. خیلی وقته اینجا کسی به سگا غذا نمیده..
رجب: رادیوت کو؟.. تو اولین رادیوی این دهو داشتی..
.. ایسی؟
اسماعیل: توی خاکه..

رجب بالاخره سر شوق می آید.

رجب: قایمش کردی؟ کجایی بود؟… خیلی وقته رادیوی باکو رو نمی گیری ترانه هاشو پخش کنی..
خیلی ها به هوای رادیو می اومدند قهوه خونه… کجاست؟ من می خرم ازت
رادیوهای روسی خیلی محکمن… یعنی وسیله های روسی اصلن محکمن..
اسماعیل: روسی نبود.. آمریکایی بود..آندریا.. الانم تو خاکه.. گفتم که.. خیلی وقته پِهِن شده رفته توی خاک
رجب: (دلخور) نخوردی خماری! (زیر لب) مرتیکه..
به کی فروختیش؟..بالاخره الان توی خونه ی یکی هست دیگه..
سکوت.
رجب کمی خیره به اسماعیل که چشم هایش را بسته و دستش را حایل آن کرده نگاه می کند.حرکتی از او نمی بیند. بی حوصله، پشت میز تخته نرد می نشیند، مهره ها را یکی یکی برداشته نگاه می کند.

رجب: روی همه چی خاک نشسته.. روی تاسها.. کسی نمیاد اینجا..

به دور و بر نگاه می کند.

رجب: واقعا هیشکی نیست؟! خودتی و خودت..
اسماعیل: (در همان حالت   بی تغییر) نه! سگم هست..
(خیلی شمرده شمرده حرف می زند.انگار دیگر حس و نا ندارد) گفتی.. یکی از سگا استخون نداشت؟..

رجب سر تکان می دهد و اسماعیل نمی بیند.

اسماعیل: مگه میشه سگ استخون نداشته باشه.. چه جوری له شده بود؟.. یعنی چیکارش کرده اند تو میگی..
رجب: نمی دونم. دنبال سگ تو نیومده اند؟
اسماعیل: یه بار گفتم که..
رجب: تا از چاله در اومد پشماشو برف پوشوند.. دیگه تشخیص می دم از قیافشون که نژاد روسی دارن یا نه؟..
اسماعیل: یعنی اونایی که می کُشن همه شبیه هَمَن؟

رجب می ماند چه بگوید.

رجب: إ.. نه همه، بیشتریاشون شبیه اند.. ولی میگن سگ هار یه حالتی داره.. حالتی که صدای واقِش ام فرق می کنه..
اسماعیل: …
رجب: نزدیک صبحه، یه زغال بده بگیرونم برای سماور
اسماعیل:زغال ندارم.. پِهِن هم ندارم.. چون مال و حیوون هم ندارم..
رجب: پس زنده نمی مونی تا تابستون.. اینجور که امسال سرما اومده، تا تابستون برف داریم
اسماعیل: آره.. همه چی رو برف پوشونده.. جنازه هارو چطوری دفن کردین؟
رجب: زمینو کندیم!
اسماعیل: آخه برف خیلی زیاده.. به زمین رسیدید اصلا؟!..
رجب: کندیم دیگه.. توی برف هم بمونن، تابستون سُر و مُر و گنده درمیان از برف.. اونوخ توی خاک
دفنشون می کنیم
اسماعیل: استخونِ شکسته توی سرما خیلی درد می گیره
رجب: آره..

سکوت.
رجب کنار پنجره می رود. گوشه ی لحاف را بلند می کند و به بیرون نگاه می کند.

رجب: صدای زوزه ی گرگ میاد.
اسماعیل: توی گوش من فقط صدای زوزه ی سگه..صدای ضجّه هاشون..
رجب: (نفس عمیقی می کشد) خوب! من برم!
اسماعیل چشم هایش را باز کرده و به سقف خیره شده است.
رجب: صدای زوزه ی گرگ میاد، من سگتو با خودم می برم، اگر بِهِم حمله کردند..
اسماعیل: باهات نمیاد
رجب: توی خونه ی خودم حداقل یه پِهِنی هست که توی تنور بسوزونیم.. اینجا بمونم دیگه فردا شب نمی تونم با امنیه ها برم دنبال سگ ها..
اسماعیل: باهات نمیاد.. با پولش زغال بخر برای بچه هات..
رجب: با پول چی؟
اسماعیل: دفن سگ ها دیگه.. مگه باهاشون که میری، مواجب بهت نمی دن
رجب: نه.. من .. من میرم که به سگهای خودم کار نداشته باشند.. بچه هام زیادن
اسماعیل: مال و حیوون هم زیاد داری.. مرغ و خروس..
رجب: آره دیگه.. سه تام سگ دارم.. نمیشه که!..

اسماعیل ساکت است.
رجب دوباره دستکش هایش را می پوشد. روی تختی که قبلا اسماعیل روی آن دراز کشیده بود یک جفت دستکش دیگر پیدا می کند.

رجب: .. بدون دستکش می خوابی؟!.. خوبه! بزرگه..

و آنها را هم روی دستکش های قبلی می پوشد. سرش را پایین انداخته و با سرعت به سمت در حرکت می کند. بی معطلی چفته ها را باز می کند، درست قبل از خروج مکث می کند و می ایستد.

رجب: می برمش دیگه!..
اسماعیل: گفتم که.. باهات نمیاد..
.. سگ که زیاده..
رجب: سگ؟!.. گرگ زیاده!.. سگی دیگه نمونده !..

بدون خداحافظی در را باز کرده می رود. باد و کولاک در را به هم می کوبد. اسماعیل از جا بر نمی خیزد و همچنان به سقف نگاه می کند.
اول صدای پارس سگ و بعد صدای ضجّه و ناله ی دردآمیزش به گوش می رسد و سرانجام صدای سگ خفه می شود. صدای کشیده شدن چیزی روی برف همراه صدای پا، که برف و یخ را زیر فشار خود خرد می کند، به گوش می رسد.
اسماعیل لحاف را روی سرش می کشد.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , تئاتر , شماره ۸
ارسال دیدگاه