آخرین مطالب

» سوزنبان » دیوار

سوزنبان

دیوار

محسن توحیدیان بازی در نقش دیواری که فرو می‌ریزد چیزی نبود که از عالم سینما می‌خواست، اما از هیچ که بهتر بود. در خودش می‌دید که نقش بوکسورهای سنگین‌وزن و کله‌خراب را بازی کند. یا نقش آدم‌کش‌هایی که آن‌ها را برای از بین بردن شخصیت‌ها اجیر می‌کنند. اما همان نقش‌ها هم قیافه‌ای می‌خواست. چشم‌های عمیق […]

دیوار

محسن توحیدیان

بازی در نقش دیواری که فرو می‌ریزد چیزی نبود که از عالم سینما می‌خواست، اما از هیچ که بهتر بود. در خودش می‌دید که نقش بوکسورهای سنگین‌وزن و کله‌خراب را بازی کند. یا نقش آدم‌کش‌هایی که آن‌ها را برای از بین بردن شخصیت‌ها اجیر می‌کنند. اما همان نقش‌ها هم قیافه‌ای می‌خواست. چشم‌های عمیق و گیرا با نگاهی که در آهن نفوذ کند، دماغ کشیده و مردانه، پیشانی بلند با دستۀ موهایی که وقتی یک‌وری می‌شود دل تماشاگر را می‌لرزاند. همان تک‌وتوک نقش‌های مناسب او را هم هنرپیشه‌های مشهور و ستاره‌های غالب می‌گرفتند. با اینکه بازی در نقش دیواری که فرو می‌ریزد ساده نبود. نقشی نبود که هیچ‌کدام از آن ستاره‌های بنجل سینما بتوانند بازی کنند. اگرچه اول تا آخرش چند ثانیه بیشتر نمی‌شد. همان‌قدر که دیوار، درون استوارِ خودش را انکار کند و با صدای مهیب هزاران ابر توی خودش برمبد. تمرین‌های سنگینی داشت. باید دیواری می‌شد که از پایه تکان می‌خورَد، زانوهایش درمی‌رود، شانه‌هایش می‌شکند و مثل هواپیمایی که دیگر از کسی فرمان نمی‌برد پایین می‌افتد. با آجرها، درزها، سیمان‌های سفت لای دندان‌ها، قاب عکس‌هایی که به سینه‌اش کوبیده‌اند و گربه‌هایی که در بعدازظهرهای خلوت پاییزی روی شانه‌اش می‌نشینند. وقت تمرین صدای آوار شدنش همسایه‌ها را بیدار می‌کرد. توی راهرو جمع می‌شدند و از همدیگر می‌پرسیدند چه شده. فقط صدا هم نبود. وقتی می‌رمبید، ساختمان می‌لرزید. شیشه‌ها می‌شکست. به دیوار همسایه‌ها ترک می‌افتاد. آن‌ها هم به خیال جنگ یا زمین‌لرزه می‌ریختند توی کوچه و‌ تا یکی دو ساعت جرئت نمی‌کردند پا توی خانه‌هاشان بگذارند. یک ماهی که گذشت و او حسابی توی نقشش فرو رفته بود، همسایۀ طبقۀ پایینی که مهندس تخریب بود فهمید که هرچه هست مربوط به مستاجر طبقۀ چهارم است. مثل آب خوردن مچش را گرفت. او با آهنگ فرو ریختن آشنا بود. گوشش را برای همین تربیت کرده بودند. که صدای فرو ریختن را بشناسد. که فرق ویرانی آجر و سیمان و شیشه را با گوشت و پوست و استخوان بداند. با داد و فریاد همسایه‌ها را به طبقۀ چهارم کشاند. درست زمانی که او زیر آوار خودش دست و پا می‌زد و نمی‌توانست از زیر پاره‌های بدنش بیرون بیاید. قیامت به‌پا شد. مردهای ناراضی داشتند درِ خانه‌اش را از ریشه می‌کندند. ناسزا می‌گفتند و تهدید می‌کردند که به پلیس و مقامات بالا گزارش می‌دهند. به هر زحمتی بود خودش را از زیر خودش بیرون کشید. خس‌خس‌کنان از جایش بلند شد. لباس‌هایش را مرتب کرد و رفت دم در. به آن‌ها گفت مجبور است تمرین کند وگرنه ممکن است همین نقش را هم از دست بدهد. از آن‌ها پرسید چه زمانی برای تمرین فروریختن مناسب است. همسایه‌ها گفتند هیچ زمانی. او نباید توی آپارتمان آن‌ها تمرین فروریختن کند. اگر می‌خواهد وقت و بی‌وقت فرو بریزد، باید هرچه زودتر به فکر خانۀ دیگری باشد. وادارش کردند قول بدهد که دست از تمرین فروریختن در آپارتمان مسکونی بردارد وگرنه صاحبخانه را مجبور می‌کنند عذرش را بخواهد.

برگشت توی تختخوابش و به زخم‌هایی فکر کرد که روی زندگی‌اش افتاده بود. زخم‌هایی که در فصل‌های سرد غنچه می‌دادند و در فصل‌های گرم گل‌هایی می‌شدند به چه بزرگی. برای تسکین آن زخم‌ها چاره‌ای نداشت جز اینکه خودش را به تمرین نقشی سرگرم کند. همین نقش بود که به زندگی‌اش معنا می‌داد. روی پا ایستادن، نفس‌کشیدن، شل‌کردن پاره‌آجرهایی که ستون فقراتش را ساخته بودند، شل‌کردن زانوها، رها کردن پنجه‌های پا که ستون‌های کوچک بدنش بودند و بعد، آوارشدن روی چیزی که خودش بود. اگر بنا بود مثل همسایه‌های دیگر یا مثل همان آپارتمان کلنگی وجود داشته باشد، باید آن‌قدر روی خودش فرو می‌ریخت که دیگر چیزی مگر همان پاره‌های خون‌آلود نبود. خیلی دلش می‌خواست از آن آپارتمان برای همیشه برود. چمدان لباس‌ها و گلدانش را بردارد و برود یک محلۀ دیگر دنبال خانه بگردد. شاید خانۀ بعدی‌اش طبقۀ چهارم بدون آسانسور و بدون بالکن نبود. شاید این‌همه دلگیر نبود که فقط یک پنجرۀ مه‌گرفته به پشت‌بام همسایه داشت با این‌همه پلۀ پیچ و واپیچ که آدم را به سرگیجه می‌انداخت. فکر کرد درست از چه زمانی راهش به این محله افتاده بود. به خیلی چیزهای دیگر فکر کرد. به کلیدی که صاحبخانه دستش داده بود. به متلک‌های گاه و بی‌گاه همسایه‌ها. به راه‌پله‌های کثیف و گربه‌هایی که توی انباری بچه می‌کردند. اگر صبح چهارشنبه با آمادگی کامل سر صحنۀ فیلمبرداری نمی‌رفت، تمام چیزهایی که او را توی زندگی نگه داشته بود توی یک چشم به هم زدن فرو می‌ریخت. خوابش نمی‌آمد. باید یک بار دیگر همان دیواری می‌شد که همسایه‌ها از صدای فرو ریختنش هراس داشتند. با پاهای ستبر و سیمانی، چشم‌هایی که توی درز آجرها گم می‌شد. همان دیوار گرماخورده‌ای که با اشارۀ کارگردان به دیواربودنش پایان می‌داد. فکر کرد این آخرین نقشی است که در سینما بازی می‌کند. تماشاگران نسل‌های بعد او را به‌خاطر نمی‌آوردند. کسی به افتادن یک دیوار اهمیت نمی‌دهد. حتی یک نفر. هیچ‌کس به سرنوشت یک دیوار و عاقبتِ گلوله‌هایی که خطا می‌رفتند فکر نمی‌کرد. تمام نگاه‌ها تا همیشه به بازیگرهای بزرگ و درخشش درام‌هایی بود که چشم‌ها را کور می‌کرد. هرچیز دیگری ارزان و پیش‌پاافتاده بود خیلی زود از خاطره‌ها پاک می‌شد. از رختخواب بیرون آمد. رو‌به‌روی آینۀ قدی ایستاد. فکر کرد اندام برهنه‌اش توی تاریکی به سایۀ دیواری می‌ماند که آجر به آجرش را با نگرانی بالا برده‌اند. دیواری که از ایستادگی رنج می‌برد. ساعت سه و پنج دقیقۀ نیمه‌شب چهارشنبه بود. صدای مهیب افتادنش توی محله پیچید. مردم به‌خیال زمین‌لرزه از خانه‌ها بیرون آمدند. محله غلغله شد. سپورهایی که چند کوچه پایین‌تر صدا را شنیده بودند، پلیس و آمبولانس خبر کردند. همسایه‌ها خودشان را به طبقۀ چهارم رساندند. به او و کس و کارش ناسزا گفتند. سر و کلۀ پلیس که پیدا شد دیگر چیزی جلودارشان نبود. صدا به صدا نمی‌رسید. نزدیک بود همان‌جا حکم اعدامش را به‌خاطر سلب آسایش بدهند. صدای مهندس تخریب را شنید که گفت بهتر است درِ خانه‌اش را بشکنند و او را در لحظۀ ارتکاب جرم بازداشت کنند. صدای افسر پلیس را شنید که گفت آن‌ها چنین اجازه‌ای ندارند و باید بگذارند او مشکل را به روش خودش حل کند. از آن‌ها خواست عقب بایستند. آن‌وقت با ملایمت زنگ خانه‌اش را زد. صدای زنگ کم و کمتر شد. دیگر نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. هیچ‌کدام از پاره‌های بدنش فرمان نمی‌بردند. تمرین بی‌امان سقوط، او را به ورطه‌ای کشانده بود که دیگر کسی نمی‌توانست حدود بدن و علاقه‌اش به زندگی را مشخص کند. ساعت‌ها و شاید هفته‌ها زمان می‌برد تا دیوار از جایش برخیزد. باید پاره‌های بدنش را از زیر بارِ استخوان‌هایش بیرون می‌کشید و ذره‌ذره به آن تودۀ مبهم معنا می‌داد. باید بدنش را به‌جا می‌آورد. با تکه‌هایی که حالا توی هم لهیده بودند آشتی می‌کرد و اجازه می‌داد ارگان‌‌ها و اندام‌ها همدیگر را بشناسند و دوباره به هم عادت کنند.


برچسب ها : ,
دسته بندی : سوزنبان , شماره ۴۶
ارسال دیدگاه