آخرین مطالب

» شماره ۴۵ » دوران پسا محسن در «پر گذاشتن»

دوران پسا محسن در «پر گذاشتن»

جواد شامرادی داستان‌نویس‌های امروز نسبت به نویسندگان پیش از خود، چشم‌اندازهای بزرگتری برای داستانشان انتخاب می‌کنند. آن‌ها با تبحر ویژه در روایت، سعی می‌کنند کارکرد عناصر را جوری به اختیار خود درآورند که سفرۀ مخاطبی وسیع‌تری را شامل شود. البته هیچ‌کدام از این‌ها باعث نمی‌شود که آن‌ها در خلق یک اثر هنری از تلاشی فروگذار […]

دوران پسا محسن در «پر گذاشتن»

جواد شامرادی

داستان‌نویس‌های امروز نسبت به نویسندگان پیش از خود، چشم‌اندازهای بزرگتری برای داستانشان انتخاب می‌کنند. آن‌ها با تبحر ویژه در روایت، سعی می‌کنند کارکرد عناصر را جوری به اختیار خود درآورند که سفرۀ مخاطبی وسیع‌تری را شامل شود. البته هیچ‌کدام از این‌ها باعث نمی‌شود که آن‌ها در خلق یک اثر هنری از تلاشی فروگذار کنند. تبدیل یک متن به اثر هنری کاری بس دشوار و طاقت‌فرساست. چه‌بسا داستانی صرفاً با نشان دادن واقعیت یک زندگی، تحت عنوان «متن» خوانده و نامیده شود اما برای تبدیل یک متن به اثری هنری، ممارست وتلاشی زیاد در جزئیات نیاز است. به نظرم «پر گذاشتن» با رعایت این جزئیات چه در روند حرکت روایت و شکل قصه و همچنین استفاده از جزئیات برای نشان دادن تکنیک کار، توانسته از پس این امر شایان بر بیاید. و دقیقاً در رعایت همان تکنیک‌ها، به کیفیت کارش افزوده است. درحالی‌که‌ رویۀ سطحی رمان هم یکدست به چشم می‌آید، با کمی دقت مشاهده می‌شود که نویسنده در چینش فصول هم دست به خلاقیت زده و گاه یکباره با ماجرایی روبرو می‌شویم که در ابتدا غریب جلوه می‌کند، اما نویسنده با هنرمندی، بعدتر و در فصول آینده، با فلش‌بک‌های درست نقاط کور آن ماجرا را برای مخاطب حل می‌کند. این قضیه به مخاطب کمک می‌کند که ابتدا، لخت و صریح خودش را وارد ماجرا ببیند و همین‌که در ذهن مخاطب ته‌نشین شد و دنبال استدلال‌ها گشت، در فصول بعدی به صورت قطره‌چکانی بتواند دریافت‌های خود را با دال‌های داستانی تطابق داده و به نتایج شخصی برسد.

شروقی در این نوولا، علاوه بر خلق شخصیت‌های منحصربه‌فرد مثل «زرنگار» و «محسن» و تلاش برای قانع کردن مخاطب برای باورپذیری چنین شخصیت‌هایی (مخصوصاً زرنگار) در بستر زبانی هم سعی کرده خلاقیت خود را به منصهٔ ظهور بگذارد. در حرکتی که کمتر شبیه آن را دیده‌ایم سعی کرده هم‌ترازِ موقعیت‌های خاصِ داستان را با تشبیهی ملموس و با زبانی تمیز و پالایش‌شده برای روشن کردن موضوع به مخاطب جلوه دهد؛ که این کار را تا به پایان انجام داده و از این رفتار هرگز عدول نکرده است. نمونه‌ها بسیارند و هر کدام قابل بحث اما برای نمونه مثالی می‌آوریم. در اینجا مهدی که تمام مسیرهای زندگی را به روی خود بسته می‌بیند تصمیم می‌گیرد با تدین که فردی ثروتمند است مشارکت کند و پولی گیرش بیاید اما تدین او را ناامید می‌کند و این تشبیهِ آن لحظه از احوال مهدی است در برابر تدین: «مهدی قبول کرد. کلافه بود و سینه‌اش از برخوردِ امواج تدین می‌سوخت. تدین را در آن دوردست‌ها میان امواج می‌دید… خیلی دور، در آن سوی آب‌های گرم… روی امواج بالا و پایین می‌رفت و خود بدل به موجی بزرگ می‌شد؛ بزرگ و کف‌آلود، درآمیخته با دیگر امواج… بلند و بلندتر بازمی‌گشت و به جانب او، به جانب ساحل امن و آسایش، به جانب جزیرۀ ثبات، تا بر خاک وطن بوسه بزند و باز برود آن دوردست‌ها و باز موج… مهدی وسوسه شد یک هُلِ کوچولوی دیگر به کتاب جلوی دستش بدهد و ستون کتاب‌های عقبی را به لبۀ میز نزدیک‌تر کند، جوری که به کوچک‌ترین تکان میز فروریزد… باز چای لبریز در آن لیوان نکره، بدون قند، بدون شیرینی.»(ص۷۵)

با این فضای تشبیهی می‌توانیم چیزی را که در سر مهدی می‌گذرد به‌خوبی درک کنیم. لحظاتی که تدین به او پاسخ منفی می‌دهد، در نگاه مهدی، او را دور از دسترس تجسم کرده و حس می‌کند امواجِ آب این فاصله را دورتر هم می‌کنند اما با کوچک‌ترین نقطۀ امیدی از تدین، می‌بینیم که در نگاه مهدی هم این امواج جهت حرکت را تغییر داده و او را به ساحل امن و آرامش می‌رسانند.

و خب در بستر کارِ زبانی تنها همین‌ها هم نیست. نویسنده سعی کرده لابلای نثر نوشتاری، گاه با کلمات محاوره و کوچه‌بازاری، خوانش متن را روان‌تر کرده تا مخاطب را وادار به همراهی بیشتر کند. البته نباید از این مسئله غافل شد که چینش این دو نثر کنار هم کاری بس دشوار است، جوری که توی ذوق مخاطب نزند.

همچنین ورود رفتارهای زناشویی و آدابش که کمتر جرئت حضور در داستان ایرانی داشته‌اند یکی از ساختارهایی است که شروقی توانسته قبح آن را به‌نرمی و جوری که زیاد ملموس نباشد بشکند و مخاطب را برای هم‌ذات‌پنداریِ نزدیک‌تر به این ماجرا دعوت کند و این امر به باورپذیری شخصیت‌های داستان کمک شایانی کرده‌ است.
ا

ما چیزی که قرار است بسیط راجع به آن صحبت کنم، روند حرکت روایت قصه است که انصافاً زمینۀ خوانش‌های فراوانی را ایجاد می‌کند. به همین منظور سعی دارم که خوانشی دقیق‌تر از ماجرای کلی قصه بیان کنم.

 

مُحسنینگی؛ بررسی خط روایی داستان پَر گذاشتن
حضور محسن یعنی اتصال یک قطعۀ منفک در پازلی متزلزل و نزدیک به فروپاشی. محسن زمانی وارد این زندگی می‌شود که مهدی و حدیث حوالی خط پایان یک زندگی هستند. گرچه این دو شخصیت این‌قدر خوب ساخته می‌شوند که متوجه باشیم زندگی سالمی دارند و این‌قدر حواسشان به همدیگر هست که زود همه چیز را تمام نکنند. ورود محسن از قضا در ابتدا مُسَکن این زندگی جلوه می‌کند. حتی اوایلش جوری فخرفروشی به داشتن اوست. این روند کم‌کم فرسایشی می‌شود. چونان خودِ زندگی. محسنی که ازقضا جوری شخصیت‌پردازی شده که بفهمیم آزاری برای کسی ندارد. گاه حتی با یکی از اشیا و اقلام منزل به یک اندازه دیده می‌شود. اصلاً به چشم نمی‌آید و رفتاری مهمان‌وار با او نمی‌شود. او هست و نیست. اما می‌بینیم در روند حرکتی یک رفتار تکراری، حتی اگر محسنِ بی‌آزار هم باشی، مزاحم جلوه خواهی کرد. حضور محسن از جایی دیگر آزارنده می‌شود و حدیث و مهدی تصمیم می‌گیرند این شیء نامتجانس را که با دست خودشان به زندگی‌شان چسبانده‌اند جوری بکنند.
تلاش واهی آنان گاه ابلهانه جلوه می‌کند. محسنی که در ابتدای داستان قرار بود زورق نجات این زندگی باشد، حالا خود به مسئلهٔ بغرنج جدیدی تبدیل شده و حذف کردن او در اولویت بقای این زندگی است. اینجا اولین جایگزینی نویسنده تلقی می‌شود. عاملیت نجات به یکی از عوامل سقوط تبدیل می‌شود.
در ادامه محسن با ترفند و نیرنگ به خانواده‌ای تپانده می‌شود. زندگی مهدی و حدیث ـ‌که در دوران پیشامحسن روزگار خوبی نداشت‌ـ تو گویی در دوران پسامحسن به ساحل آرامش می‌رسد اما این دوری با تحقیر سایرین، مهدی و حدیث را وادار به بازگردندان محسن می‌کنند. این دومین حرکت جایگزینی نویسنده است. مهدی و حدیث این‌بار برای بازیافتن اعتبار اجتماعی در بین رفقا مجبور می‌شوند محسن را برگردانند. یعنی عاملیت مشکل زندگی، در قالب ایجاد رفاه اجتماعی دوباره به خانواده بازگردانده می‌شود.
همه چیز به روال سابق برگردانده می‌شود و محسن در پوزیشن همیشگی خود، یعنی خوابیدن روی کاناپه و گاه بازی کردن با اشکان ادامه می‌یابد تا اینکه زرنگار شخصیت مرموز داستان مهدی را وارد تکانۀ جدیدی می‌کند. ابتدا کمی دربارۀ شخصیت زرنگار بحث کنیم. همسایه‌ای که جهانِ سادۀ اطرافش را گاه به اندازۀ بسیار زیاد پیچیده و لاینحل می‌کند جوری که خودش نیز از پس آن مشکل بر نمی‌آید. وسواس فکری عجیب این مرد از آدم‌های سادۀ اطرافش غول‌های سیاه می‌سازد و به شکلی خیالی تمام اتفاقات حول و حوش خود را فجیع جلوه می‌دهد. اوست که پَر را اولین بار به مهدی می‌دهد و می‌خواهد که از این پر محافظت کند. پَری که مشخصاتی کاملاً احمقانه دارد و هیچ‌کس تقریباً نمی‌تواند ماهیت دقیق این پَر را شناسایی کند. این پَر به ظاهر پُراهمیت برای زرنگار، در خانۀ مهدی به موجودی بی‌اهمیت تبدیل شده و پشت کاناپه رها می‌شود و دوباره این زرنگار است که اولین بار تفکر مهدی را نسبت به محسن تغییر می‌دهد. دقیقاً زمانی که زندگی به ساحل آرامش رسیده و محسنینگیِ داستان دوباره به یک سطح تخت بدل شده، قلوه‌ای نامتجانس از آن اندام منحوس رو می‌شود. این‌بار تفکری شوم از ذهنِ بیمارِ زرنگار به دالان‌های فکری مهدی راه می‌یابد که پیشتر هرگز نه آن را دیده بود و نه به آن اندیشیده بود: «خیلی خوبه که آدم بتونه به زنش اعتماد کنه…»(ص۱۱۵)
پس از این دیالوگ است که تفکر مهدی نسبت به محسن دچار تلاطم می‌شود. محسن همچنان شخصیت تخت ماجراست اما این‌بار مهدی جور دیگری به واقعیت موجود می‌نگرد. درواقع ذهن منفی و ویرانگرِ زرنگار، شکل نگاه کردن به ماجرا را در نظر مهدی تغییر می‌دهد. از اینجا به بعد کم‌کم مهدی چیزهایی می‌بیند که پیش‌تر اصلاً آن‌ها را نمی‌دید. حتی در جاهایی که هیچ رخداد مشکوکی هم نیست شاهد ماجراسازی ذهنی توسط مهدی هستیم که محسن و حدیث را در پوزیشن‌های خیانت متصور می‌شود. کم‌کم این تفکر مالیخولیاییِ زرنگار در مهدی نهادینه شده و مدام محسن را در جایگاه خودش می‌پندارد تا اینکه کم‌کم جایگزینی نهایی عملی می‌شود و مهدی که دیگر نیازی به حضور خودش در خانواده حس نمی‌کند، تمام جایگاهش در خانه توسط محسن تصاحب می‌شود و دیگر این محسن است که نقطۀ کانونی زندگیِ حدیث و اشکان است. اینجاست که مهدی دیگر دست به شورش می‌زند و برای باز‌پس‌گیری جایگاه ازدست‌رفته محسن را کاملاً معدوم می‌کند.
نکتۀ درشت ماجرا که هنرمندی نویسنده را به منصه‌ٔ ظهور می‌گذارد دقیقاً در همین‌جاست. ما شخصیتی به نام محسن داریم که نقشش از ابتدای داستان تا انتها یکسان و تخت است. بی‌هیچ بالا و پایینی. یک شخصیت منفعل به تمام معنا. هیچ زوری هم برای تغییر شرایط ندارد. مدام تسلیم است. اما می‌بینیم که همین شخصیت ثابت تکانه‌های موحشی به یک زندگی در حال حرکت وارد می‌کند. گاهی این زندگی را از ورطۀ سقوط نجات می‌دهد و گاه عامل سقوط می‌شود. و درنهایت به نقطۀ کانونی یک زندگی بدل می‌شود. که البته همۀ این‌ها از دید مهدی داستان است.
این داستان به‌خوبی مؤید نگاه انسان به جهان اطرافش است. اینکه ما انسان‌ها چطور قادریم یک اتفاق کمرنگ در زندگی‌مان را پررنگ یا بی‌رنگ جلوه دهیم و حتی تا فروپاشی خودمان و زندگی‌مان پیش برویم. و به‌خوبی نشان می‌دهد که چطور می‌شود تفکر غلطی را در ذهن بی هیچ پایه و اساسی کاشت و تا انهدام و افول انسانیت پیش رفت. و پایان‌بندی داستان که نشان می‌دهد نویسنده حواسش تمام و کمال به حضور محسن بوده و این شخصیتِ ملموس و دوست‌داشتنی که می‌توانست مزاحمتی برای کسی نداشته باشد، با پَرهای کذایی زرنگار گویی به آسمان عروج می‌کند. و همین حرکت مهر تأییدی بر پیشانی «محسن» است که پاکی و صداقت او را در جهان داستان «پر گذاشتن» تأیید می‌کند.
«پر گذاشتن» داستانی است سهل و ممتنع. که نویسنده‌اش تلاش کرده متنی تخت را به اثری هنری بدل کند.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : شماره ۴۵ , نقد
ارسال دیدگاه