آخرین مطالب

» داستان » دیوار پنجمِ بسته (سپهر پیش‌بین)

دیوار پنجمِ بسته (سپهر پیش‌بین)

      شخصیت‌ها: محمد  آوا دکور: روستایی کوچک در جنوب ایران، طرح خانه‌ها و خیابان‌ها با رنگ سفید روی زمین کشیده شده است. تماشاگران دورتادورِ روستا می‌ایستند. پرده اول محمد و آوا در کنار خانه‌شان ایستاده‌اند. محمد پیراهنی خاکستری و بسیار چروک و شلواری مشکی، خاکی و چروک پوشیده است؛ لبه یقه پیراهنش چرک‌تاب […]

دیوار پنجمِ بسته (سپهر پیش‌بین)

 

 

 

شخصیت‌ها:

محمد

 آوا

دکور:

روستایی کوچک در جنوب ایران، طرح خانه‌ها و خیابان‌ها با رنگ سفید روی زمین کشیده شده است. تماشاگران دورتادورِ روستا می‌ایستند.

پرده اول

محمد و آوا در کنار خانه‌شان ایستاده‌اند.

محمد پیراهنی خاکستری و بسیار چروک و شلواری مشکی، خاکی و چروک پوشیده است؛ لبه یقه پیراهنش چرک‌تاب شده است و خیره به سمت زمین نگاه می‌کند.

 آوا روسری و مانتوی سیاه پوشیده است (موهایش کاملاً پوشیده است.) و چادر سیاهش را به دور کمرش بسته است. او مشغول بستنِ درِ خانه است.

 

ایده‌ای بود که به ذهن بزرگ‌ترین کارگردان زنده تئاتر دنیا رسیده بود. اگر می‌توانست آن را عملی کند، تبدیل به مهم‌ترین دستاورد کل زندگی هنری‌اش می‌شد. می‌خواست نمایشنامه‌اش را بنویسد؛ اما ذهنش قفل شده بود. ازهمین‌رو، برای اینکه بتواند بنویسد، تصمیم گرفت اول بازیگران و عوامل را انتخاب کند. به تهیه‌کننده گفته بود دیدن بازیگر‌ها کمک می‌کند که قفل قلمش بشکند. و این‌طور بود که آوا و محمد انتخاب شدند. آوا دختر زیبای جوانی بود که به تازگی در محافل هنری نامی برای خودش دست‌وپا کرده بود؛ و محمد هم بازیگر میان‌سال اسم‌و‌رسم‌داری بود که فقط با کارگردان‌های بزرگ کار می‌کرد و برای اعتبار هنری‌اش خیلی اهمیت قائل بود. بعد از آن بود که کارگردان کم‌کم توانست نوشتن را شروع کند.

قبل از بستن قرارداد، کارگردان جداگانه با هرکدام از بازیگران صحبتی طولانی کرده بود و ایده نمایش را برایشان توضیح داده بود؛ اما ما تا زمان شروع تمرین‌ها هیچ‌چیز از نمایش نمی‌دانستیم. شاید علتش این بود که برعکس آوا و محمد که به‌هرحال معروف بودند، ما را از بین هنرجوهای خرده‌پای آموزشگاهِ کارگردان انتخاب کرده بودند. در ابتدا ما فکر می‌کردیم آوا و محمد فقط به‌خاطر شهرتِ این کارگردان حاضر به بستنِ این قرارداد شده بودند؛ اما بعدها که ایده را فهمیدیم، حدس زدیم که جذابیت آن هم نقش به‌سزایی در پاسخ مثبت آن‌ها داشت. به‌هرحال پس از عقد قرارداد، برای حدود شش ماه، تنها کارِ آن‌ها این بود که از صبح تا عصر جلوی کارگردان بنشینند تا او نمایشنامه را بنویسد.

وقتی نوشتن نمایشنامه تمام شد، کارگردان در سخنرانیِ کوتاهی بهمان گفت که قرار است بزرگ‌ترین تئاتر تاریخ را به روی صحنه ببرد. خواسته‌اش این بود که سالنی برای اجرایش پیدا کنیم که اندازه یک روستای کوچک واقعی باشد.

 

محمد   چرا این‌گونه به ما می‌نگرید؟ پس چرا هیچ نمی‌گویید؟

 

بعد دورخوانی‌ها شروع شد. دورخوانی‌هایی که دو سالی به طول انجامید. کارگردان آن‌قدر وسواس داشت که روی تک‌تک دیالوگ‌ها هفته‌ها و بعضاً ماه‌ها توقف می‌کرد تا دقیقاً همان‌طور که می‌خواهد بیان شوند. اوایل آوا و محمد برای دورخوانی از صبح تا عصر می‌آمدند؛ ولی کم‌کم مجبور شدند ساعت کاری‌شان را بیشتر کنند چون اگر با همان سرعت ادامه می‌دادند، شاید عمر کارگردان به بردن تئاترش روی صحنه قد نمی‌داد.

کارگردان ترجیح داد قبل از شروع تمرین، ابتدا صحنه کاملاً آماده شود: می‌خواست قبل شروع تمرین‌ها، صحنه‌پردازی، نورپردازی، طراحی لباس و تک‌تک جزئیات انجام شده باشند. سالنی که اندازه یک روستای کوچک بود ممکن بود ماه‌ها برای صحنه‌پردازی وقت ببرد، اما طراح صحنه‌مان با مهارتی مثال‌زدنی و با ساده‌سازی ایده‌هایش توانست صحنه را به بهترین و سریع‌ترین شکل ممکن بسازد. ایده‌اش این بود که روی زمین، نقشه روستا را بِکِشد: همه کوچه‌ها، خیابان اصلی، خانه‌ها و زمین‌ها؛ همگی با رنگ سفید روی زمین کشیده شده بودند. به‌ این ترتیب تصور سه‌بُعدیِ خانه‌ها، کوچه‌ها، خیابان و زمین‌ها به تخیل تماشاگران واگذار شده بود. کارگردان که در ذهنش یک روستای واقعی را تصور کرده بود، ابتدا با این طرح مخالفت کرد؛ اما بعد از چندین ساعت صحبت با طراحِ صحنه، نظرش عوض شد و این طرح انتزاعی را مناسب‌تر دید.

هم‌زمان نورپردازی هم انجام شد. کارگردان نوری می‌خواست که تا جای ممکن گرم باشد، و پوست بازیگران را بسوزاند. صدها پروژکتور برای نورپردازی صحنه استفاده شد. نتیجه نهایی این شد که سالن مثل روزی در تابستان روشن شده بود. برای طبیعی‌تر شدن نمایش، دمای سالن را به بالای ۴۰ درجه سانتی‌گراد رساندند. کار کردن در آن شرایط واقعاً برایمان طاقت‌فرسا بود، اما شور و شوق کار در اولین نمایشمان رانه قوی‌ای برای انجام کارها بود.

به همین صورت بقیه کارها هم انجام شد. پروسه خیلی زمان‌بر بود؛ اما بعد از همه این کارها، توانستیم رضایت را برای اولین بار در چهره کارگردان ببینیم.

 

آوا   کدامینِ شما لایق قضاوت ماست؟ (با انگشت اشاره به تماشاگران اشاره می‌کند) چرا سکوت کرده‌اید؟ چیزی بگویید! بگویید تا بدانیم در مقابل چه اتهامی باید از خود دفاع کنیم.

 

نمایش هفت‌پرده‌ای بود و مجموعاً حدود ۱۴-۱۵ ساعت به طول می‌انجامید. علت طولانی بودن نمایش این بود که کارگردان اصرار داشت تمامی اتفاقات باید در زمان واقعی رخ دهد و حتی در نمایشنامه زمان توالت رفتن بازیگران هم مشخص شده بود! بنابراین (و با توجه به مدتی که دورخوانی‌ها طول کشیده بود)، می‌شد حدس زد که تمرین سال‌ها به طول بینجامد. یکی از ما هر روز صبح، حدود ساعت ۶، آوا و محمد را به محل تمرین می‌آورد. آن دو تمرین‌های سخت و طولانی را انجام می‌دادند؛ و حدود ساعت ۱۲ شب به خانه می‌بردیمشان. وسواس کارگردان بهش اجازه نمی‌داد که از روی هیچ جزئیاتی سرسری رد شود. تک‌تک دیالوگ‌ها و اَکت‌ها برایش مهم بود. در طول تمرین‌ها سر محمد کاملاً طاس شد، پوست آوا چروک افتاد و حتی مدیر تولید فوت کرد و فرد دیگری جایگزینش شد. اما هیچ چیز جلودارِ تمرینِ طاقت‌فرسایِ کارگردان نبود.

ما همه سختی‌هایی را که آن‌ها می‌کشیدند و رفتار کارگردان را می‌دیدیم؛ دلمان هم برایشان خیلی می‌سوخت، اما کاری از دستمان بر نمی‌آمد که برایشان بکنیم. با وجود این‌همه سختی، آن‌ها با ما خیلی محترمانه و بزرگ‌منشانه رفتار می‌کردند و همیشه از نظر مادی و معنوی به ما، که هنرجویانِ مفلسی بیش نبودیم، کمک می‌کردند. در زمان تمرین‌ها چیزهای زیادی از بازیگریِ آن‌ها آموختیم. گاهی با حوصله برایمان تکنیک‌ها را تشریح می‌کردند و ما مشتاقانه به حرف‌هایشان گوش می‌دادیم. کارگردان کم‌کم به این نتیجه رسید که رفت‌وآمد دو بازیگر، سرعت پروژه را کاهش می‌دهد؛ از همین رو در محل اجرا، مکانی برای استراحتشان درست کردیم و از آن به بعد بازیگران دیگر حتی به خانه خود هم نمی‌رفتند.

 

محمد   باورنکردنی است؛ حتی جرئت ندارید اتهاممان را بگویید. (خنده هیستریک) ما اما بعد از این‌همه سال به این رفتارها عادت کرده‌ایم؛ از همان وقتی که به اینجا نقل‌مکان کردیم، کنار آمدن با سرکوب‌های شما را آموختیم. در طول تمام این سال‌ها از هیچ آزار و اذیتی فروگذار نکردید!

 

ما از خلال تمرین بازیگران، کم‌کم، به پی‌رنگ داستان پی بردیم. کارگردان در این زمینه بسیار محتاط بود و نمایشنامه را به هیچ‌کس نشان نمی‌داد. وقتی فهمیدیم که در پرده هفتم، آن‌ها قرار است محاکمه شوند، از نبوغ کارگردان شگفت‌زده شدیم. همیشه برایمان سؤال بود که پس چه کسانی قرار است نقش روستاییان را بازی کنند، تا اینکه بعدها با واسطه‌های متعدد فهمیدیم که تماشاگران، روستاییان و محاکمه‌کنندگانِ دو بازیگر اصلی هستند و در این تئاتر قرار است دیوار چهارم شکسته شود. تمام دفاعیات و دیالوگ‌های محمد و آوا به سمت تماشاگران بود و آن‌ها بودند که با سکوتشان این دو را محکوم می‌کردند. فقط با سکوتشان.

 

آوا   چرا ساکتید؟ چرا هیچ نمی‌گویید؟ یعنی حتی یک نفر در بینتان نیست که دلش به رحم آید؟ بعد از این‌همه سال… (اشک از چشمانش جاری می‌شود) چرا همه راه‌ها را بر ما بسته‌اید؟ بگذارید از اینجا برویم…

 

چندین ماه که گذشت، پیشرفتِ تمرین‌ها خیلی کُندتر از روزهای اول شد. به نظر ما این امر با توجه به نوع تمرینات کارگردان طبیعی بود. اما کارگردان نظر دیگری داشت. او کُندی پیشرفت را ناشی از عدم‌تمرکز بازیگرها می‌دانست. به همین خاطر تصمیم گرفت که ارتباط دو بازیگر با دنیای بیرون قطع شود. موبایلشان را ازشان گرفتیم و آن‌ها را مجبور کردیم به خانواده، دوستان و آشنایان اطلاع دهند که برایِ مدت نامعلومی در دسترس نخواهند بود. هیچ‌وقت نفهمیدیم آن‌ها چه در این نمایش و این کارگردان دیده بودند که حاضر شده بودند این همه سختی را تحمل کنند. البته که ما سواد هنری آن‌ها را نداشتیم و چیز زیادی از بزرگترین پروژه تاریخ تئاتر نمی‌فهمیدیم. بعد که تمرین‌ها از سر گرفته شد، مشخص شد که حق با کارگردان بوده است.

بعد از مدتی عامل حواس‌پرتی جدیدی برای آن دو ایجاد شد. آن‌ها که از وقتی ارتباطشان با دنیای بیرون قطع شده بود، به‌جز همدیگر کسی را نمی‌دیدند، به هم علاقه پیدا کرده بودند و این علاقه رمانتیک تمرکز آن‌ها را مختل کرده بود. این بار راه‌حل کارگردان این بود که آن دو را تا جای ممکن از هم دور کند و هر کدام را به یک منتهی‌الیه روستا فرستاد تا تقریباً همدیگر را (به جز مواقع تمرین) نبینند. ما هم مأمور شده بودیم که بر عدم‌ارتباط آن‌ها نظارت کنیم؛ مأموریتی که آن را با جدیّتِ تمام انجام می‌دادیم. در واقع ما که درابتدا به مِتُدهای کارگردان بدبین بودیم، کم‌کم عظمت کارش را درک می‌کردیم؛ برای همین بود که همه وظایف محوله از سوی او را با وسواس و دقّت انجام می‌دادیم.

 

محمد   تمام کمک‌هایی که بهتون کردیم یادتون رفته؟ مگه جز رفتار خوب و شرافت‌مندانه چیزی از ما دیدید؟ اصلاً شما انسانید؟ (گلویش را صاف می‌کند.) هیچ‌کدومتون حتی حاضر نیستین کمی تو کاری که دارین با ما می‌کنین تردید کنین.

 

بالاخره تمرین‌ها به جایی رسید که کارگردان، بعد از سال‌ها، به تهیه‌کننده و سرمایه‌گذار مژده داد که زمان اجرا نزدیک است. قرار بود نمایش فقط و فقط یک اجرا داشته باشد و دیگر هیچ‌وقت تکرار نشود. در این زمان بود که با تشخیص کارگردان، جیره غذای بازیگران قطع شد چون اگر می‌خواستند نمایش را به زمان تعیین شده برسانند به اندازه کافی وقت برای خورد و خوراک آن‌ها نبود. ما که مسئول تأمین خورد و خوراکشان بودیم از این تصمیم به شدت استقبال کردیم. چند هفته‌ای بیشتر طول نکشید که تمرین‌های شبانه‌روزی و سوء‌تغذیه، آن‌ها را تبدیل به یک تکه پوست و استخوان کرد. دنده‌هایشان کاملاً بیرون زده بود و تمام عضلاتشان آب رفته بود. آن‌قدر زشت شده بودند که با دیدنشان ناخودآگاه دچار اشمئزاز می‌شدیم.

کم‌کم محمد و آوا شبیه دو روح شده بودند؛ روح‌هایی که کسی به‌جز کارگردان آن‌ها را نمی‌دید. گاهی کسی از ما از کنارشان رد می‌شد و تازه وقتی به آن‌ها تنه می‌زدیم، متوجه وجود آن‌ها می‌شدیم. طنز اینجا بود که با آنکه شبیه روح شده بودند، اما اگر در اعماق چشمانشان به دقت نگاه می‌کردیم دیگر هیچ روحی در پَسشان نمی‌دیدیم. در میان تمام این سختی‌های وحشتناک که به قول خودشان «برای هنر» تحمل می‌کردند، خبر خوب برای آن‌ها این بود که دیگر چند روز بیشتر به زمان اجرا باقی نمانده بود.

 

آوا   شما… شما… شما پشیمون می‌شید. حالا می‌بینید… (ملتمسانه به روی زمین می‌افتد) در این دنیا یا اون دنیا، برای این کارِتون باید جواب پس بدین. شما می‌مونید و وجدان‌هاتون.

 

روز نمایش فرا رسید. جمعیتی صدها هزار نفری، دورِ آن سالنِ عظیم، گرد هم آمده بودند تا نمایش را ببینند. جای سوزن انداختن نبود. وقتی اجرا شروع شد، همه مجذوبِ نمایش و بازیِ بازیگران شده بودند. اما چند ساعت بعد اتفاق عجیبی افتاد. در اواسط پرده سوم بود که تماشاگران کم‌کم شروع به ترک سالن کردند؛ انگار که نمایش برایشان خسته‌کننده شده بود. کارگردان آرام بود و در ظاهر هیچ اهمیتی به این خروج‌ها نمی‌داد اما همه‌مان شنیدیم که به دستیارانش می‌گفت همه این‌ها به‌خاطر بازیِ مزخرفِ بازیگران است. در این بین بازیگران تمرکزشان را حفظ کرده بودند و به کارشان ایمان داشتند. خروج‌ها ادامه داشت، به‌طوری‌که در اواسط پرده ششم دیگر هیچ تماشاگری در سالن حضور نداشت. آنگاه بود که بازیگران کم‌کم تمرکزشان را از دست دادند. دیالوگ‌ها را فراموش می‌کردند و با هم هماهنگ نبودند. کارگردان دیگر آرام به نظر نمی‌رسید و به‌وضوح می‌شد نفرت را در چهره‌اش دید. ما نمی‌دانستیم باید چه کنیم.

بعد آن اتفاق افتاد. کارگردان و تهیه‌کننده و سرمایه‌گذار همگی به سمت آن دو رفتند. ما هم که چیز دیگری به ذهنمان نمی‌رسید به آن‌ها پیوستیم. به‌آرامی زمزمه می‌کردیم که علت فروریختن کاخِ نمایش، که کارگردان نگون‌بخت سال‌ها آجر به آجر آن را بنا نهاده بود، همین بازیگر‌های بی‌مقدارند. این دو بودند که بزرگ‌ترین پروژه تاریخ تئاتر را خراب کرده بودند. کمی که گذشت، همه ساکت شدیم.

محمد و آوا در ابتدا با نگاهشان از ما سپاسگزار بودند که از آن‌ها حمایت می‌کنیم و جای خالی تماشاگران را برایشان پُر می‌کنیم. اما هرچه حلقه ما تنگ‌تر می‌شد، سکوت سنگین‌تر می‌شد و می‌توانستیم اضطراب را در نحوه ادای دیالوگ‌ها وحرکات آنان ببینیم: کم‌کم داشتند می‌فهمیدند. صدا و بدن نحیفشان شروع به لرزیدن کرده بود. هر چه ما حلقۀ محاصره آن‌ها را تنگ‌تر می‌کردیم، آن دو هم بیشتر به تکاپو می‌افتادند. در اواسط پرده هفتم بود که تمام خروجی‌های سالن را بستیم تا فکر فرار به سر آن دو فرومایه نزند. تازه آن‌گاه بود که بالاخره فهمیدند در یک محاکمه واقعی هستند و هیچ راه فراری ندارند. به هر سو می‌دویدند، حلقه تنگ و بسته ما آن‌ها را به سمت وسط صحنه پس می‌زد. مدام می‌دویدند و هربار به وسط صحنه پرت می‌شدند. آوا استفراغ می‌کرد و محمد هم نفس‌هایش به شماره افتاده بود.

ما همچنان فقط سکوت کرده بودیم و آن‌ها دیالوگ فی‌البداهه می‌گفتند. ملتمسانه از ما می‌خواستند که در حقشان رحم کنیم و بگذاریم از سالن بیرون بروند. با اینکه التماس می‌کردند ولی ما  با آن دو هیچ همدلی‌ای حس نمی‌کردیم. هرچه به پایان نمایش و دیالوگ آخر نزدیک‌تر می‌شدیم، حلقه محاصره تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شد.

 

همه پروژکتورها خاموش می‌شوند به‌جز نورِ متمرکزِ سختی که با شدت بالا روی صورت بازیگران می‌تابد. بعد از چند ثانیه نور آرام‌آرام دیم می‌شود. تاریکی. سکوتی طولانی.

پرده


برچسب ها :
دسته بندی : داستان , شماره ۴۶
ارسال دیدگاه