آخرین مطالب

» داستان » سوئیت (مصطفی مصطفوی)

سوئیت (مصطفی مصطفوی)

مصطفی مصطفوی باز هم امشب نسترن با بچه‌ها توی یک اتاق خوابیده‌اند. توی اتاق شهروز که پنجرۀ کوچک‌تری دارد. صدای قصه خواندن نسترن نمی‌آید. حتماً خودش هم خوابش برده است. خوابیدن توی اتاق شهروز دارد به جاهای باریکی می‌رسد. تا جایی که یادم می‌آید این ماجرا از شبِ سال نو شروع شد. از همان شبی […]

سوئیت (مصطفی مصطفوی)

مصطفی مصطفوی

باز هم امشب نسترن با بچه‌ها توی یک اتاق خوابیده‌اند. توی اتاق شهروز که پنجرۀ کوچک‌تری دارد. صدای قصه خواندن نسترن نمی‌آید. حتماً خودش هم خوابش برده است. خوابیدن توی اتاق شهروز دارد به جاهای باریکی می‌رسد. تا جایی که یادم می‌آید این ماجرا از شبِ سال نو شروع شد. از همان شبی که رعدوبرق، جایِ توپ سالِ نو را گرفته بود. شب‌های بعد هم به بهانه‌های مختلف تکرار شد. یک شب به‌خاطر کابوس دیدن شهروز، یک شب به‌خاطر ترس شیوا از پنجرۀ بزرگِ اتاقِ خودش و یک شب هم به‌خاطر اینکه به قول شیوا، توی اتاق شهروز کمتر بوی وایتکس می‌آید.

شهروز حتی روی تخت‌خوابِ خودش نمی‌خوابد و روی زمین کنار نسترن می‌خوابد. نیمه‌های شبِ سال نو که رعدوبرق شروع شد، شهروز مثل شبحی تویِ نورِ گرگ‌ومیشِ چراغ راهرو ایستاده بود. ترسیده بود. واقعاً هم صدای عجیبی داشت. انگار آسمان در حال پاره شدن بود. گویا کنار نسترن خوابیدن کفافِ حجم ترسش را نمی‌داد. نشسته بودم روی مبلی که این شب‌ها روی آن می‌خوابم و داشتم کتابی را که هیچ‌وقت پیش نمی‌رود با یک چشمِ باز می‌خواندم. گفتم بیاید و کنارم بنشیند. آمد و نزدیکم نشست. دلم برایش سوخت. نه آن‌قدر بزرگ شده است که بتواند ترس‌هایش را مخفی کند و نه آن‌قدر در خودش بچگی می‌بیند که بدون رودربایستی به آغوش من پناه ببرد.  دستم را انداختم دور گردنش. یخ کرده بود. به خودم چسباندمش.

سینک آشپزخانه پر از آب شده است. شیر آب را می‌بندم. دوباره یاد آن شب می‌افتم. صدای برخورد دانه‌های درشت تگرگ با شیشه‌های نورگیر و صدای رعد‌وبرق‌های پی‌درپی، سمفونیِ وحشت را برای شهروز کامل کرده بود. نسترن هم از خواب پریده بود و رفته بود جلوی پنجره‌های پذیرایی و بی‌حرکت ایستاده بود و به بیرون نگاه می‌کرد. سایه‌اش افتاد بود روی دو مرغِ نقش‌بسته روی فرشِ جلوی پای من.

سر و صدا که خوابید، شهروز خودش را کمی جمع‌وجور کرد و گفت: «به نظرتون این بهار هم می‌تونیم بریم موش‌های دُم‌سنجابی رو از نزدیک ببینیم؟»

خوشحال شدم از اینکه چیزی پیدا کرده است که می‌تواند با آن حواس خودش را پرت کند. می‌دانستم بعید است بتوانیم برویم، ولی گفتم: «آره. حتماً.»

به‌زور لبخندی زد. می‌دانم جنگی توی سرش در حال وقوع است. افکار ترسناکی که از سه هفته قبل شروع شد. افکار ترسناکی که خودش اسمشان را گذاشته است. مرگ و ترس از رفتن به جای مزخرفی به نام بهشت. هر طور حساب می‌کنم این یک موضوع را نمی‌دانم کجای دلم بگذارم.

جلوی سینک پر از آب ایستاده‌ام. چند ورقۀ نازک از هویج‌هایی که تمیز کرده‌ام گلوی سیفونِ سینک را گرفته‌اند و نمی‌گذارند آب پایین برود. دستم را توی آب می‌کنم و تکه‌های هویج را از روی توریِ زباله‌گیرِ سینک جمع می‌کنم و می‌ریزم توی سطل زباله. دو دستم را روی لبۀ سینک می‌گذارم و خم می‌شوم و توی نور چراغی که سینک را روشن کرده است به داخل سینک پُر از آب نگاه می‌کنم. ورقه‌های نازک و باریک هویج توی سینک می‌چرخند و می‌رقصند. در نبود نسترن فرصت پیدا کرده‌اند و بازی‌شان گرفته است. نسترن هیچ‌وقت به هویج‌ها فرصت بازیگوشی نمی‌دهد. بعضی از آن‌ها به سمت خروجی سینک می‌روند و روی هم قِل می‌خورند و به سوراخی روی توریِ زباله‌گیر که می‌رسند متوقف می‌شوند و آنجا را پر می‌کنند. دوباره برشان می‌دارم و دوباره دستۀ بعدیِ تکه‌های هویج این کار را تکرار  می‌کنند.

سر و کله زدن با بچه‌ها حوصله می‌خواهد. ولی به جایش آب هویج گرفتم و برای نسترن و بچه‌ها بردم، به خودم نرسید. حوصلۀ اینکه این موقع شب بروم توی پارکینگ و هویج بیاورم را ندارم. صدای گوش‌خراش آبمیوه‌گیری هم مزید بر علت است. می‌ترسم شیوا تازه خوابش برده باشد و از خواب بپرد. همۀ قسمت‌های آبمیوه‌گیری را می‌شویَم جز صافیِ وسط آن. همان که برای نسترن شستنش مهم است. همان که اگر از صبح همۀ کارها را کرده باشی ولی آن را نشسته باشی انگار هیچ کاری انجام نداده‌ای.

دستمالی برمی‌دارم و با افشانه روی میز و پیشخوان اسپری می‌کنم و دستمال می‌کشم. کار تمیز کردن پیشخوان که تمام می‌شود می‌ایستم و در هوای نیمه‌تاریک، به هال و پذیرایی نگاه می‌کنم. به قلعه‌هایی که از بالش و کوسن درست شده‌اند، به تپه‌هایی از اسباب‌بازی. به نقاشی‌هایی که همه‌جا هستند. به تکه‌های ریز و درشت کاغذ رنگی، به چادر سرخ پوستیِ وسط پذیرایی. خانه به اتاقِ کودکِ بزرگی تبدیل شده است.

رمقی توی پاهایم نمانده است. روی مبل می‌نشینم. پماد ضدحساسیت را برمی‌دارم و روی بازو و ساعدم که کهیر زده است می‌مالم. از روزی که از بازوی خودم و دست شیوا با موبایل عکس گرفتم و برای رضا فرستادم و او این پماد را تجویز کرد، خیلی بهتر شده است ولی تأکید کرد که تا خوب شدن کامل، پماد زدن را متوقف نکنم.

در طول روز یادم نمی‌ماند که باید پماد بزنم. به‌خصوص امروز که از صبح دارم فکر می‌کنم به کلمه‌ای که ذهنم را حسابی درگیر کرده است که چرا یادم نمی‌آید. آن‌قدر با خودم کلنجار رفتم که وقتی آب‌هویج برای بچه‌ها بردم توی اتاق شهروز یادم آمد. دنبال کلمۀ سوییت بودم ولی به ذهنم نمی‌آمد. الان که یک ساعت می‌شود که یادم آمده است ولی باز یادم نمی‌آید که چرا دنبال این کلمه می‌گشتم. جواب یادم آمده ولی سؤال را فراموش کرده‌ام.

دیشب هوس کردم آلبوم‌های قدیمی را ورق بزنم. عکس‌های بچگی. نمی‌دانم چرا ذهنم دنبال یک دلخوشی توی گذشتۀ دور می‌گردد. نمی‌دانم چطور این‌قدر زود گذشت. از عکسی که اسباب‌بازیِ نویی توی دستم است انگار خیلی نمی‌گذرد. مثل این می‌ماند که اسباب‌بازی‌ای به تو بدهند و تا بیایی با آن شروع به بازی کنی سبیل‌هایت بیرون بزند و مجبور بشوی بازی‌نکرده، اسباب‌بازی را تحویل بدهی.

دلم می‌خواهد منجمد شود این زندگیِ زودگذرِ بی‌حلاوت. حس کارگرِ کشتیِ بخاری را دارم که مسئول ریختن زغال توی کوره است. که برایش مهم نیست مقصد کدام جهنم‌دره‌ایست. من که پدرشان هستم نتوانسته‌ام هضم کنم که چه گذشته و چه اتفاقی دارد می‌افتد. بچه‌ها که جای خودشان را دارند.

هفتۀ قبل نسترن بچه‌ها را خوابانده بود ولی خودش تا نزدیک سحر خوابش نمی‌برد. بعد از گوش دادن به اخبار و وضعیت بیماری، فکری شده بود. دو تا فنجان قهوه آورد. توی آن دو تا فنجان چینی که لب‌پَر شده‌اند. می‌خواست با من در تاریکیِ زندگیِ شبانه‌ام شریک شود. دو تایی در سکوت قهوه می‌نوشیدیم. نسترن توی خودش جمع شده بود و به جایی خیره شده بود و بعد از مکثی طولانی، همان‌طور که فنجانش را دودستی چسبیده بود رو به من کرد و گفت: «به نظرت کار درستی کردیم به دنیا آوردیمشون؟!»

خیلی وقت بود که دیگر این سؤال را نمی‌پرسید. چیزی نگفتم و فقط به او نگاه کردم. او هم چیزی نگفت و بلند شد و رفت و دیگر مثل همیشه پیگیر جواب نشد. جواب من دیگر به دردش نمی‌خورد. شاید به این فکر می‌کرد که چطور باید از این مخمصه رها شویم. برای جفتمان مثل دیگران بودن سخت به نظر می‌رسد. ولی الان به نظر می‌رسد همه مثل هم هستند و هر کسی با سرنوشت خودش تنهاست.

مثل مادرِ شوهرِ خاله لیلا که دو روز پیش در تنهایی مرد و در تنهایی به خاک سپرده شد و شوهر خاله لیلا و خواهرانش هرکدام به تنهایی سوگواری کردند. تلفن زدم و تسلیت گفتم. فقط یک جمله گفت. گفت: می‌خواسته بیست روز دیگر که بازنشسته می‌شود برود و برای مادرش حسابی وقت بگذارد و گذشته را جبران کند. موقع خداحافظی هم گفتم خدا به شما صبر بدهد. مکثی کرد و گفت: «می‌خواستم بهش بِرِسم.»

توی آلبوم، عکسی از اوایل جوانی‌ام دیدم که به همراه دو دوستم ایستاده‌ایم و هر سه مثل هم سبیل گذاشته‌ایم. دلم برای آن ایام تنگ شده است. برای مثل هم بودن، اگرچه فقط در ظاهر. اینکه آدم مثل خودش را پیدا کند عین خوشبختی است. وسط‌های سال هم داشت فرصتی پیش می‌آمد که مثل قدیم‌ها حداقل ظاهرمان شبیه هم باشد. بچه‌های اداره با هم قرار گذاشته بودند توی یک روز همه سبیل بگذارند. ولی به من به بهانۀ اینکه رییس شده‌ام نگفتند. این را آبدارچیِ اداره گفت. صبح روز بعد که رفتم اداره. همه به غیر از من که ریش داشتم، سبیل گذاشته بودند. دوست داشتم من را هم قاطیِ ماجرا می‌کردند. از همان روز دوست داشتم این قیافه را مثل توی عکس و مثل کارمندهای اداره تجربه کنم.

چایی را که برای خودم درست کرده‌ام می‌خورم. خوابم نمی‌آید. بلند می‌شوم و می‌روم توی اتاق‌خواب و کِشو را بیرون می‌کشم. دسته تیغ و اسپری کف ریش خرید عروسی‌مان را بر می‌دارم. یادم نمی‌آید آخرین بار کی ریشم را زده‌ام. زندگیِ یکنواخت باعث شده است، زدن ریشم بعد از مدت‌ها برایم هیجان داشته باشد.

می روم و جلوی آیینۀ دستشویی می‌ایستم. اسپری کف ریش را فشار می‌دهم.چیزی مثل تکه‌های ریز پنیر از آن بیرون می‌آید.  قوطیِ کف ریش را توی سطل زباله می‌اندازم. ریشم را پر از کف صابون می‌کنم. اول موهای روی گونه‌ام را می‌زنم. نیمه شب با ریشم بازی ام گرفته است. می‌خواهم مدل‌های مختلف ریش را روی صورتم ببینم. به‌اندازۀ کافی فرصت برای برگشتن به قیافۀ همیشگی‌ام وجود دارد. سرم را می‌برم جلو تا ته‌ماندۀ ریش روی چانه‌ام را بزنم. درِ دستشویی باز است. سایۀ شیوا را توی آینه می‌بینم. کنار دیوارِ روبروی درِ دستشویی نشسته است و سرش را به دیوار تکیه داده است. صورتم را می‌شویَم و از جلوی آینه عقب می‌آیم. به خودم توی آینه نگاه می‌کنم. قیافه و سبیلم شبیه عکسِ جوانی‌ام نیست ولی بد هم نشده است. بیرون می‌آیم. شیوا گیج خواب است. روز و شبش را گم کرده است. تا چشمش به من می‌افتد چشمانش گِرد می‌شود. بلند می‌شود و با دقت به من نگاه می‌کند. لبخند می‌زنم. می‌زند زیر گریه و می‌دَوَد توی پذیرایی. دنبالش می‌روم.

چند دقیقه‌ای است که بی‌وقفه گریه می‌کند و هرچه می‌گویم چه شده است چیزی          نمی‌گوید. صورتش را توی کوسن‌های مبل فرو کرده است. بغلش می‌کنم. رویش را برمی‌گردانم به طرف خودم. چشمانش را باز می‌کند. دوباره با صدای بلندتری گریه می‌کند. نسترن که از صدای گریۀ شیوا  از خواب پریده است می‌آید. نگران شده است. جلو می‌آید و با نگرانی می‌گوید: «چی شده ؟  این اینجا چی کار می‌کنه؟»

توجهش به شیواست وحواسش به قیافۀ عوض‌شدۀ من نیست.

«نمی‌دونم چرا گریه می‌کنه. حرف هم نمی‌زنه.»

نسترن متوجه سبیل‌های من می‌شود. با نگاه شماتت‌باری می‌گوید: «این چه قیافه‌ایه که برای خودت درست کردی؟»

منتظر حرف من نمی‌شود. شیوا را بغل می‌کند.

«چی شده شیوا جون؟ خواب دیدی مامانی؟»

حرفی نمی‌زند. گریه‌اش بند نمی‌آید. نسترن بَرَش می‌دارد. می‌گویم: «چی شده بابا؟»

همان‌طور که گریه می‌کند و اشک می‌ریزد می‌گوید: «بابای خودمو می‌خوام.»

«من باباتم دیگه.»

«نه، تو شبیه بابای من نیستی.»

نسترن انتهای راهرو ایستاده است. شیوا سرش را گذاشته است روی شانۀ نسترن و گریه می‌کند. قبل از اینکه داخل اتاق خواب شوند، می‌پرسم: «پس شبیه کی‌ام؟»

با صدای بغض‌آلودی می‌گوید: «شبیه مردم!»


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۶
ارسال دیدگاه