آخرین مطالب

» داستان » ستارۀ سحابی در  آسمان تاریک (فروزان یاری)

ستارۀ سحابی در  آسمان تاریک (فروزان یاری)

    گذشتۀ یاس‌های روی دیوار از حاشیۀ افکار خانم ف. می‌گذرد؛ یاس‌هایی که اکنون در معرض گردوغبار و ذرات پراکنده‌ای که از زمین رو به آسمان می‌رود قرار گرفته‌اند. یاس‌های زرد و سفیدی که زمانی همین وقت‌ها نفس هوا را خوشبو می‌کردند اما حالا توی روزنامۀ کنار آقای ج. با تیتر درشت نوشته شده […]

ستارۀ سحابی در  آسمان تاریک (فروزان یاری)

 

 

گذشتۀ یاس‌های روی دیوار از حاشیۀ افکار خانم ف. می‌گذرد؛ یاس‌هایی که اکنون در معرض گردوغبار و ذرات پراکنده‌ای که از زمین رو به آسمان می‌رود قرار گرفته‌اند. یاس‌های زرد و سفیدی که زمانی همین وقت‌ها نفس هوا را خوشبو می‌کردند اما حالا توی روزنامۀ کنار آقای ج. با تیتر درشت نوشته شده است: به‌علت ورود گردوغبار از شهرهای مرزی، گل‌ها دچار تنگی نفس شده‌اند.

آقای ج. کنار همان روزنامه گوش به اخبار روز، وجه ارقامی را که به بانک سپرده است حساب می‌کند. آن‌ها را با وضعیت کنونی مطابقت می‌دهد و می‌گوید:

«اگر شرایط قرارداد مشخص شود، تورم‌ پایین می‌آید و ارزش پولم به نسبت بالا می‌رود…» ”

خانم ف. از پشت شیشه کنار می‌آید؛ خم می‌شود؛ کنترل را برمی‌دارد و صدای تلویزیون را خفه می‌کند. آقای ج. به سمت ف. هجوم می‌برد؛ کنترل را از دستش می‌کشد.

«بذار لعنتی! بذار ببینم اوضاع چطور می‌شه…»

ف. از جایش می‌جهد. سرش را بالا می‌برد؛ به تنش پیچ‌وتاب می‌دهد. مثل زهی در کمان که می‌خواهد رو به هدف پرتاب شود، رو به آقای ج. با چشمانی جنگنده، هجوم می‌برد. دندان‌هایش روی الفاظ می‌لغزد:

«لعنت به تو… بس کن دیگه… ! بِبُر صدای اون ماسماسک رو… جعبۀ شوربختی، پاندورا…!»

طوری پاهایش را به زمین می‌کوبد و می‌رود رو به مبل که فکر می‌کنی هر آن است از ساق جدا شود؛ روی مبل می‌نشیند، پشت به آقای ج. زانوهایش را بغل می‌گیرد، دور از نگاه او موبه‌مو اخبار را دنبال می‌کند. صدای قاروقور معده‌اش مثل صدای خالی شدن لولۀ آب بلند می‌شود.

آقای ج. بی توجه به ف. ـ‌طوری که انگار دارد با خودش کلنجار می‌رود‌ـ می‌گوید: «زمان اخبار شب، تمام احتمالات را بهتر بررسی می‌کنم… حتماً تا اون موقع خبر جدیدتری اعلام می‌شه…»

هر بار با دیدن اخبار، حس عجیبی پیدا می‌کند. حس می‌کند کلمات گویندۀ خبر، رگباری به سمتش شلیک می‌شود؛ کلماتی بی‌جنسیت، که شکل و فرایند مشخصی ندارند؛ تلاش می‌کند از رگبار کلمات در امان بماند؛ حالت تدافعی می‌گیرد. مثل لاک‌پشتی که در لاک خود فرومی‌رود کله‌اش را در تنش فرو می‌برد اما… اما همچنان و بی‌وقفه خبرها را دنبال می‌کند.

ابروهای ف. به هم گره می‌خورد. از پشت نگاه خشمگینش ج. را می‌بیند که به مبل تک‌نفره لم داده و با چشم‌هایی که از حدقه بیرون زده، فکر می‌کنی الان است تلویزیون را ببلعد. یا شاید هر طور شده، راهی به درون آن پیدا کند، مثل ماشین‌هایی که تا کمر درونشان فرو می‌رود و قطعاتشان را به هم چفت‌وبست می‌کند. احساس غریبی به او دست می‌دهد.

ج با آن دکمه‌های  پس‌وپیش پیراهنش که از موقع برگشتن به خانه رغبت نکرده آن را در بیاورد و از شدت عرق لکه‌های ابرمانندی روی آن شکل گرفته است، با استکان وارونۀ چای در دست‌های سیاه و گریسی‌اش، چه تصویر عجیبی در ذهنش تداعی می‌کند؟ فکر می‌کند از کلۀ تاسش تا به کمر، شبیه اسکلتی شده، که دهانش در پس جمجمه‌ای خالی، باز مانده و عجیب‌تر آنکه از کمر به پایین چقدر بی‌قواره است؛ طوری که لمبرهایش از شلوار راحتی مثل دو توپِ بزرگ، قلبمه بیرون زده. نفسش بریده‌بریده بیرون می‌آید. چرا تصویر ج. تا این حد فحیع به نظرش می‌آمد؟ قبل‌ترها که به این شکل نبود! بود؟ ولی تا جایی که یادش می‌آید، در مواقع خاص او را طور دیگری می‌دید. البته گاهی هم او را شبیه درختی با شاخه‌های آویزان می‌دید که دستی بزرگ تبر به دست می‌خواست او را از ریشه بزند. از این تصویر کلافه می‌شود. حلقۀ دست‌هایش را با تکان از دور پاهایش باز می‌کند. ج. را می‌بیند که انگشتش را روی دکمۀ کنترل فشار می‌دهد و کانال عوض می‌کند.

راز بقا، برنامۀ موردعلاقۀ ج. ناله‌ای سوت‌مانند ازدهان ف. بیرون می‌زند. مردمک‌هایش لحظه‌ای سیاه می‌شود و لحظه‌ای آبی. رنگ اخرایی و خال‌دار تاپ‌ و شلوارکش در رنگ اخرایی مبل ناپیداست. خش‌خشی در گوشش، صدای بیشه‌زار می‌شود. انگار درون جنگلی افتاده و حیوان‌های وحشی او را از هر سو دوره کرده‌اند. این چه حسی است؟انگشت‌هایش را مشت می‌کند. دندان‌هایش در کمال ناباوری به هم فشار می‌آورند؛ آن‌قدر که می‌تواند یک‌آن جسمی لش وسنگین را زیر آن‌ها  لت‌وپار کند.

غرش شیر صفحۀ تلویزیون را خراش می‌زند. دست‌های ظریف آهویی در چنگال‌های شیر پیچ‌وتاب می‌خورد. چنگال‌های تیز وبرنده، خال‌های لغزان آهو را خراش می‌دهد. پنجه‌های ظریف و ناتوان ضربه‌ای محکم می‌شود بر چنگال‌های تیز. چنگال‌هایی که در تقلایی سخت، در هوا سرگردان می‌ماند. غرش شیر و سوت آهو یک‌آن به هم می‌خورند. خرناسۀ بلند کرگدنی درفضا شکل می‌گیرد. هزاران خرناسه با ضربه‌ای شدید به زمین اصابت می‌کند. تصویر کرگدن‌های تک‌شاخ و دوشاخ در فضا معلق می‌ماند.

آقای ج. با مشت گره‌شده، کف دست دیگرش می‌کوبد. نعره‌ای به شکل حباب‌های ریز و درشت از دهانش بیرون می‌زند. با هر صحنه‌ای کله‌معلق می‌رود.

قلب ف. مثل پنجه‌های ظریفش مچاله می‌شود. جست‌وخیزکنان، نالۀ ریزی از دهانش رو به ج. پرتاب می‌کند. ناله شبیه جیغی شکسته رو به ج. شوت می‌شود. ف. آشفته از روی مبل دونفره که مثل چاله‌ای عمیق فرو رفته، بلند می‌شود. می‌رود آشپزخانه در قابلمه را برمی‌دارد؛ روزنامه‌ای که دیروز آقای ج. گرفته بود زیر سیب‌زمینی‌های کبابی به رنگ قهوه‌ای سوخته شده‌ است. به اعداد و ارقامی که توی بانک خوابیده‌اند فکر می‌کند؛ با خودش می‌گوید: «اگه همین یه ماه پیش آن‌ها را از بانک بیرون می‌کشید وباهاشان هر نوع کالایی می‌خرید الان چند برابر شده بود…»

نفس عمیقی می‌کشد؛ قابلمه را از روی اجاق برمی‌دارد و محکم می‌کوبد روی سینک، صدای غرولند آقای ج. توی گوشش تطرق می‌کند. می‌رود سمت اتاق‌خواب، تمام روزنامه‌هایی را که ج. روی هم تلنبار کرده، جمع می‌کند؛ همۀ تیترها وخبرهای آن را می‌خواند. طوری که آقای ج. متوجه نشود. بعد همۀ آن کاغذپاره‌ها را بغل می‌گیرد و درست جلوی چشم آقای ج. توی کیسۀ زباله جا می‌دهد و کنار سطل آشغال می‌گذارد. هر بار دور از چشم ج. تمام روزنامه‌هایی را که ج. می‌خرد، موبه‌مو می‌خواند و برخلاف میلش خبرها را دنبال می‌کند. خبرهایی که همیشه از آن‌ها فراری است. بعد جلوی چشم ج. غرولندکنان آن‌ها را سربه‌نیست می‌کند.

جملۀ گند بززززند مثل گلولۀ آتش از دهانش بیرون می‌زند. با صد‌ها کلمۀ گُرگرفته که در سرش مثل دهانۀ آتشفشان قُل‌قُل می‌زند.

به پذیرایی برمی‌گردد. از پشت شیشه نگاهش می‌افتد روی لایۀ خاکی که یاس‌ها را پوشانده است. از راهروی باریکی عبور می‌کند ومی‌رود داخل حیاط، شلنگی را که دور لولۀ آب پیچانده و مدت‌هاست جلوی سرما و گرما خشک و بی‌انعطاف شده، باز می‌کند و آب را با فشار انگشت‌هایش روی گل‌ها می‌گیرد. سطح زمین پر از صفحه‌ای یاس مرده و بی‌جان می‌شود. هجوم فوران آب را در بطن لوله خفه می‌کند. برمی‌گردد آشپزخانه، سبزی‌های پیچیده لای روزنامه را می‌کشد بیرون. کلمات ریز، زیر تیترهای درشت به نفس‌نفس افتاده‌اند.

ادامه یافتن گردوخاک ویترین حریم خصوصی حقوق اجتماعی.  

روزنامه را مچاله می‌کند و می‌اندازد داخل سطل آشغال.

شب  کتابی دست می‌گیرد و می‌نشیند روبروی آقای ج. روی جلد کتاب نوشته:

راز موفقیت، چگونه پولدار شوید 

آقای ج. از زیر چشم، طوری که ف. متوجه نشود نگاهش روی کلمات کتاب زوم می‌شود؛ همین که ف. سرش را بلند می‌کند روبرمی‌گرداند. صدای  تلویزیون را با فشار انگشت‌هایش بالا می‌برد. دور از چشم ف. نگاهش مدام دنبال کتاب‌های او می‌چرخد؛کتابخانه‌ای پر از کتاب که درگوشه‌ای از اتاق‌خواب ردیف شده است. بیشتر از سر بی‌میلی یا گاهی هم کنجکاوانه آن همه کتاب تلنبارشده را دید می‌زند. یک‌وقت‌هایی هم با خودش فکر می‌کند:

«این همه کتاب! باید خیلی بیکار باشی و بنشینی کُلی کلمه رو در مغزت جا بدهی. با این همه شبکه‌های اجتماعی و امواج این همه اطلاعات آدم سر گیجه می‌گیره.»

خبر اعلام می‌شود:  تعویق قرار داد تا چند ماه دیگر 

دایرۀ چشمان ف. گشاد می‌شود؛ رو به آقای ج. فحش‌هایی را حاضر و آماده به شکل نامحسوس پرتاب می‌کند. آقای ج. از بغل چشم نگاهی کجکی می‌اندازد و به طور نامرئی فحش‌هایش را پس می‌دهد. دو فحش میانۀ راه به هم می‌خورند و توی هوا معلق می‌مانند، صدای خرناسه‌ای در هوا می‌پیچد. غرشی عظیم فضا را تکان می‌دهد. نگاه ج. روی تصویر ف. قفل می‌شود. فکر می‌کند؛ چطور روی مبل به دست‌های ظریفش لم داده، با آن تن لاغر وکشیده در تاپ و شلوارک اخرایی‌رنگِ خال‌دار.

با خودش می‌گوید: «نه… از‌ این دستای ظریف و ناتوان کاری برنمیاد… قدرت او فقط در زبانشه… زبانی دراز و نیش‌دار… چطور می‌توانم جلوی زبانش را بگیرم که فقط با مهر در دهانش بچرخه؟!»

لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود: «یعنی باید چه‌کار کنم…؟!»

اما به محض دیدن دست‌های ف. که آن را بیشتر شبیه یک اسلحه می‌بیند، با صدایی که بیخود و بی‌جهت زیر لب‌هایش سوت می‌شود، به هم می‌ریزد. دلش می‌خواهد آن دست‌ها را بگیرد و آن‌قدر دور سر بچرخاند که صدای سوت زیر لب‌هایش لال شود؛  صدایت از ایستگاه دلم می‌گذرد  نگاهت کهربایی چشمانم را دور می‌زند 

آشفته از جایش بلند می‌شود تا کمی از آن فضا دور شود. پرده را کنار می‌زند. از پشت شیشه آسمان را می‌بیند که چقدر تاریک و بی‌انتهاست. آسمان  شب‌های دونفره. آسمان تابستان‌های گذشته. دو سال، دو سال ونیمِ پیش، مدت زیادی نیست، شب‌هایی که با ف. دوتایی روی تراس می‌نشستند، به مبل دونفره‌ای که آنجا گذاشته بودند لم می‌دادند وتو بغل هم ستاره‌ها را می‌شمردند: «تو ستارۀ سحابی ۱۸۰۵ic رو می‌بینی؟ اونی که پشت ستاره‌های دیگه پنهان شده و گاهی یواشکی چشمک می‌زنه؟!  اون ستارۀ من و توئه!»

این صدای ف. بود که توی گوشش طنین داشت. با نگاهی عمیق و بی‌انتها و تصویر انگشت‌هایی که به شکل قلب به هم چسبیده بودند. انگشت‌هایی که از وسط آن توی آسمان به دنبال ستارۀ سحابی چشم می‌چرخاندند؛ می‌خندیدند و همدیگر را در آغوش می‌کشیدند.

اما الان از پشت شیشه، چیزی جز آسمان تاریک و بی‌انتها نمی‌دید؛ با هرم گرمایی خفه‌کننده از گاز و دود ماشین‌ها که به داخل هجوم می‌آورد. فکرهایش را در ذهن تکرار می‌کند؛ نگاهش با جسم ظریف و ناتوان در گودی مبل برخورد می‌کند. فکر می‌کند چقدر می‌تواند به آن دست‌های ظریف اما توان‌مند نگاه کند؟ یعنی می‌تواند از قدرت آن دست‌ها فرار کند؟

نگاهش را عصبی از ف. برمی‌گرداند. لب‌های کلفتش را روی هم فشار می‌دهد. کهربایی مردمک‌هایش در کاسۀ چشمانش با صدای غرشی عظیم می‌چرخد. با خودش حساب می‌کند: «اگر تا چند ماه دیگر ارقام توی بانک بخوابند، چاق می‌شوند و تا اون موقع اوضاع بازار معلوم می‌شود…»

ف. میان قدرت دست‌های ناتوانش که دور پاهایش حلقه کرده، سوتی را از بین لب‌های عنابی‌رنگش بیرون می‌دهد. از پشت چشم‌های بادامی و کشیده‌اش ارقام را می‌بیند که یکی‌یکی ریزش می‌کنند و لاغر می‌شوند…

 


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۵
ارسال دیدگاه