آخرین مطالب

» داستان » عروس هلندی (ویدا شهراب)

عروس هلندی (ویدا شهراب)

ویدا شهراب تارا تازگی‌ها به آن چیزهایی که می‌شنید، حقیقتاً گوش نمی‌داد. تلویزیون از سر ضرورت روشن بود و بعد از صدای اعلان اخبار، آن چیزی که شب گذشته با صدای بلند شنیده بود، تکرار می‌شد تا اگر کامران اشاره‌ای به اخبار کرد، نشان دهد که کاملاً در جریان است و صحبت را کوتاه کند. […]

عروس هلندی (ویدا شهراب)

ویدا شهراب

تارا تازگی‌ها به آن چیزهایی که می‌شنید، حقیقتاً گوش نمی‌داد. تلویزیون از سر ضرورت روشن بود و بعد از صدای اعلان اخبار، آن چیزی که شب گذشته با صدای بلند شنیده بود، تکرار می‌شد تا اگر کامران اشاره‌ای به اخبار کرد، نشان دهد که کاملاً در جریان است و صحبت را کوتاه کند.

بعدازظهر یکشنبه‌ای در اوایل پاییز بود. خورشید درخشش چندانی نداشت. از دور بارش باران روی دامنۀ کوه پیدا بود. تارا با لباس راحتی از پشت پنجرۀ آشپزخانه، بیرون را تماشا می‌کرد. خانۀ آن‌ها در شهرک کارمندان ادارۀ مخابرات، مشرف به فضای سبز پارک بود. شهرک در طول روز خلوت بود و گاهی مأموری با یونیفرم آبی از کیوسک پلیس که همان نزدیکی‌ها بود، برای گشت‌زنی بیرون می‌آمد و با دیدن تارا کلاه از سر برمی‌داشت.

«سلام برسونید.»

وقتی هوا خوب بود، زن‌های همسایه برای پیاده‌روی به پارک می‌آمدند. اما دو روزی بود که تندیس مفرغی تنها موجود حاضر در پارک بود. روزی که از طرف سازمان برای نصب آن در مرکز پارک آمده بودند، به‌خاطر وجود خبرنگاران غوغا به پا شده بود. اما تارا می‌دانست به مرور زمان، آن پرترۀ زمخت مردانه بر اثر تابش ذوب‌کنندۀ آفتاب، خورده و کدر خواهد شد.

تارا قهوه‌جوش را روشن کرد. بعد همان‌طور که بی‌هدف در آشپزخانه دور می‌زد به قفس عروس هلندی که روی اُپن آشپزخانه بود، نزدیک شد.

«قربونت برم… قربونت برم… قربونت برم»

 

اگر تارا اعتنا نمی‌کرد برایش سوت می‌زد و اگر می‌خواست بی‌توجهی کند، پرنده بی‌محابا جیغ می‌کشید. تارا انگشتش را از بین نرده‌های قفس داخل برد. در پس‌زمینه، گویندۀ خبر، طوری بر کلمۀ کارمند «شایسته» تأکید می‌کرد که سیل تصاویر با مفاهیم صلاحیت، درست‌کاری و برجستگی در سرش به جریان افتاد.

پرنده روی تاب آویزان از قفس تلوتلو می‌‌خورد. تارا گفت: «آفرین مامان.» و سپس در قفس را باز گذاشت. بی‌آنکه از پریدن او از قفس ترسی داشته باشد. این یک قرارداد مسالمت‌آمیز میان آن‌ها بود.

ضربه‌ای به پنجره خورد. پشت سرش گیتی با بارانی خفاشی و کلاه نقاب‌دار ایستاده بود. به نظرش امروز دیر کرده بود. وقتی پنجره را باز کرد صدای نفس‌نفس‌هایش را شنید. از دویدن برگشته بود.

«فرصت نشد این چند روزه بیام بهت تبریک بگم.»

تارا از سر ادب گفت: «ممنونم.»

بوی قهوه درآمیخته با بوی ترشی عرقش نشان می‌داد مدت زیادی دویده است.

گیتی برگشت و نیم‌نگاهی به تندیس انداخت. گفت: «دیگه کارت سخت‌‎ شد!»

خنده‌ای از سر ملال کرد. دستش روی رف پنجره لرزید و اعداد روی ساعت هوشمند که میزان کالری مصرفی را اندازه می‌زد، بالا رفت.

تارا گفت: «بیا با هم قهوه بخوریم، بیا.»

«هنوز یه دور دیگه مونده.»

گیتی درحالی‌که بازوانش را باز کرده بود روی چمن بلوار پرید و چون پروانه‌ای بال‌زنان از نظر ناپدید شد. آب جوی از باران شب گذشته، هم‌سطح خیابان شده بود و مقدار کمی از آن تا لبۀ پیاده‌رو آمده بود. یک کارگر شهرداری پوشیده در بارانی سبز شلپ‌شلپ‌کنان رد شد و همۀ حواسش پی چکمه‌های پلاستیکی‌اش بود.

تارا رطوبتِ نسیمِ خنکی را که می‌وزید، روی پوستش احساس کرد. بعد از بستن پنجره، متوجه خشکی و گرفتگی فضای خانه شد. تلویزیون را روی حالت سکوت گذاشت. یک فنجان قهوه ریخت و نزدیک قفس پرنده ایستاد.

«چاچا؟… بدو بیا… بدو بیا مامان.»

تارا مقداری برنج کف دستش ریخت و داخل قفس برد، هیچ‌چیز به‌اندازۀ آن دانه‌های پنبه‌ای سفید او را خوشحال نمی‌کرد. حالا پرنده آن‌قدر سیر شده بود که همه‌چیز را موبه‌مو تکرار کند.

همیشه هم این‌طور نبود که او را آموزش بدهند. گاهی کلماتی به زبان می‌آورد که فقط یک بار اتفاقی از دهان کسی یا برنامه‌ای در تلویزیون شنیده بود. یک بار که مادر تارا بعد از مدت‌ها به خانۀ آن‌ها آمده بود، بی‌آنکه طرف قفس رفته باشد، پرنده جیغ کشیده بود: «خجالت نمی‌کشی؟… خجالت نمی‌کشی؟… خجالت نمی‌کشی؟»

کامران دست به هرکاری زده بود تا ذهن او را منحرف کند‍‍‍: تخمه، آینه، حوله. بی‌فایده بود. او یک نفس تکرار می‌کرد، بی‌آنکه اثری از کدورت بر چهرۀ مهمان بر جای گذارد؛ مادرش چون ماهی مرده‌ای بر ساحل، بی‌حرکت با چشمانی کاملاً باز نشسته بود و فقط گوش می‌کرد.

پرنده سرش را به چپ و راست تکان داد.

«بدو بیا… بدوبیا… بدوبیا…»

«بوس بده مامان.»

پرنده روی نرده‌ها سُر خورد و سرش را از قفس بیرون برد تا بوسۀ مادرش را دریافت کند.

«آفرین چاچا.»

سپس با منقارش بدنۀ قفس را گرفت و بالا رفت. دیگر صدایی از او در نیامد. قهوه سرد شده بود و بارانِ بی‌رمق از پشت پنجره اریب می‌بارید. حالا گیتی باید در مسیر دویدنش به خانۀ پروین رسیده باشد. او را روی ایوان گلکاری‌شدۀ خانه‌اش می‌یابد که زیر چتر سفیدش قهوۀ داغ می‌نوشد. پروین از او دعوت می‌کند بالا برود اما گیتی بر او غلبه می‌کند تا دست از تنبلی بردارد. آن‌وقت، آن‌ دو در مسیرشان همسایه‌های دیگر را همراه می‌کنند. جایی در حاشیۀ پارک، دور از نگاه آن مرد زمختِ بَراق با خطوط عمیق بر ‌پرترۀ فلزی‌اش، می‌نشینند. یکی زیرانداز پهن می‌کند، دیگری سبد استکان‌ها و فلاسک چایش را باز می‌کند و آن یکی پتوی نازکی دور خود می‌پیچد. آن‌ها از هر دری می‌گویند. از هرچیزی که خاطرشان را مکدر کرده باشد.

«حروم‌زاده… کثافت… عوضی…»

سیل کلمات ممنوعه بر لبش جاری شد. تنها بود و دلیلی نداشت تا از خودش هم خجالت بکشد.

«برو بابا… بروبابا… برو بابا…»

نطق پرنده باز شده بود. تارا سرش را به قفس چسباند و چشمانش را بست. چرا تلویزیون هرگز ناشایست‌ترین آدم‌ها را به نمایش نمی‌گذاشت؟ چرا در توصیف واقعی آن‌ها از کلمات «دغلکار» یا «بی‌شرف» استفاده نمی‌شد؟ مثلاً کلمۀ غدار چه اشکالی داشت؟ درصد کمی از مردم معنی آن را می‌دانستند و هرگز به زشتی کلمۀ خائن هم نبود.

دوباره تقه‌ای به ‌پنجره خورد. اگر ‌پرده را می‌کشید شاید برای دیدنش در می‌زدند. همان کارگر شهرداری بود. او شبنم‌های نشسته بر سبیلش را ‌پاک کرد و بعد از اینکه سخاوتمندانه، دو ردیف دندان‌های زردش را نشان می‌‌داد پرسید: «خونه‌اید؟!»

«امروز دیدمتون با عجله می‌رفتین.»

«عروسی ‌پسرمه و سَر شلوغیم.»

دست برد و از زیر بارانی‌اش کارت سفید عروسی را بیرون آورد.

«ان‌شاءلله میاین دیگه؟»

«ببینم چی می‌شه.»

«شما نباشید که نمی‌شه!»

بارانی‌اش را مرتب کرد و لخ‌لخ‌کنان رفت. هوا رو به تاریکی می‌رفت و نورهای زرد بخارگرفته از هر دو سوی ‌پارک روشن می‌شد. ‌پشت کارت نوشته بود: «آقای مجلّل همراه بانو.»

دیگر قرار بود در تمام مراسم‌های شادی و عزا شرکت کند، یک کت کر‌پ یقه‌انگلیسی بپوشد و از ‌پشت عینک‌دودی مردم را تماشا کند، قرار بود موقع دست دادن تُک انگشتانشان را لمس کند و بعد وقتی ‌پشت میز نشست مبادی آداب بنوشد. در عوض، اهالی هم طور دیگری به او احترام می‌گذاشتند و توجه خارق‌العاده‌ای نثارش می‌کردند.

 

نیمه‌شب کامران با یک بغل دسته‌گل و یک جعبه شیرینی به خانه برگشت. همکارانش برای او جشن گرفته بودند. هرچه نباشد با هوشمندی‌ای که در راه‌اندازی سیستم استراق سمق از خود نشان داده بود، او را به عنوان کارمند شایسته انتخاب کرده بودند.

«‌تارا! پس کجایی؟»

تارا مقابل گاز ایستاده بود و سو‌پ گوجه‌فرنگی‌اش را هم می‌زد. کامران وسایلش را روی میز نهارخوری ریخت. از کنار قفس می‌گذشت که شنید: «برو بابا… برو بابا… برو بابا…» کمی گوش سپرد. پرنده حرفش را تکرار کرد و همین‌طور که کامران نزدیک قفس می‌شد با آگاهی از درِ باز قفس فاصله گرفت.

«‌پدرسوخته.»

ضربه‌ای به سر ‌پرنده فرود آمد.

«غدار… غدار… غدار…»

کامران رو به تارا گفت: «این چی می‌گه؟»

«نمی‌دونم!»

«غدار… غدار… غدار…»

«غدار!… یعنی چی؟»

«تو باید بدونی!»

ضربه‌ای دیگر به سر ‌پرنده فرود آمد. این‌بار او یک نفس کلمه را تکرار کرد. طوری که کامران خسته شد و برای شستن خود به حمام رفت.

تارا با یک کاسه سوپ گرم پشت پنجره رفت. حالا باران با شتاب می‌بارید و به سقف باران‌گیر پنجره‌ها می‌کوفت. زندگی کسالت‌بار بود و همین‌طور کسالت‌بار می‌ماند. حتی اگر باز هم از او دعوت می‌شد که برای پیاده‌روی برود یا همراه همسایه‌ها چای بنوشد، نمی‌دانست که مثل سابق سفره دلشان را پیش او باز می‌کنند یا نه.

نشتارود

پاییز۱۴۰۳


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۶
ارسال دیدگاه