آخرین مطالب

» راوی » کبوترها همیشه بر می‌گردند: نگاهی به بیگانگی ما با شهر

کبوترها همیشه بر می‌گردند: نگاهی به بیگانگی ما با شهر

سحر دیانتی   از دل محلۀ قدیمی آنجا که کرکره‌های چوبی زخم‌هایی است  دهان‌گشوده بر چهرۀ بناهایی که پناهگاه لذات مخفی‌اند  آنگاه که پرتو مضاعف خورشید بی‌رحم  بر شهر و مزرعه بر شیروانی و غله تازیانه می‌زند  من تنها می‌روم تا در نبرد عجیب خویش غرقه شوم[۱]   مردی با گاری پر از ترب‌ و […]

کبوترها همیشه بر می‌گردند: نگاهی به بیگانگی ما با شهر

سحر دیانتی

سحر دیانتی

 

از دل محلۀ قدیمی آنجا که کرکره‌های چوبی زخم‌هایی است

 دهان‌گشوده بر چهرۀ بناهایی که پناهگاه لذات مخفی‌اند

 آنگاه که پرتو مضاعف خورشید بی‌رحم

 بر شهر و مزرعه بر شیروانی و غله تازیانه می‌زند

 من تنها می‌روم تا در نبرد عجیب خویش غرقه شوم[۱]

 

مردی با گاری پر از ترب‌ و آن‌طرف‌تر مرد دیگری با بساط سیگار هر دو جلو در کهنۀ چوبی حمام حاجی رشت ایستاده‌ بودند. آن دو مرد در آن حال و اوضاع هیچ نسبتی با دربان‌هایی که در جاهای دیگر می‌بینید نداشتند، اما وقتی بهشان نزدیک شدم و خواستم تا به داخل حمام متروک نگاهی بیندازم، آن‌قدر سفت و سخت آنجا ایستاده بودند که انگار از سوی نهاد یا سازمانی مسئول مراقبت از این میراث تاریخی قاجاری ثبت‌شده هستند. مرد ترب‌فروش با جدیتی که حتماً از جنس جدیت نگهبان‌های مکان‌های امنیتی بود، گفت که وقتی به داخل حمام می‌روم باید مراقب باشم تا کبوترهای حمام را نترسانم و نپرانم. بعد ادامه داد که کبوترها برای کفتربازی است که کفترهایش را روز و شب داخل حمام نگه می‌دارد و خیلی روی آن‌ها حساس است. حس مسئولیت‌پذیری‌اش تحسین‌برانگیز بود. نما و بخش‌های بیرونی بنای حمام مجموعه‌ای بود از کاشی‌های یکی‌درمیان، آجرهای بیرون‌زده و پنجره‌هایی با شیشه‌های شکسته. به نظر می‌رسید تلاش‌شده تا بخش‌هایی از کاشی‌ها مرمت شوند، اما رنگ‌پردازی بی‌دقت بود و کاشی‌ها با ظاهری ناهمگون کنار هم قرار گرفته بودند. رستم اما در بالاترین بخش سردر همچنان مشغول جنگیدن و زمین‌زدن دیو سپید بود. وارد حمام شدم و در چوبی پشت سرم بسته شد. در آن حال مراقب بودم تا آرام قدم بردارم و کفترها را نپرانم. فضای داخلی بنا غبارآلود و تاریک بود اما کمی بعد توانستم همه‌چیز را خوب از نظر بگذرانم. وضع داخل حمام از بیرونش هم عجیب‌تر بود. موتوسیکلت خاک‌گرفته، آینۀ چوبی قدی و میز کوچکی با شانۀ پلاستیکی رنگ‌ورورفته‌ای روی آن که معلوم بود سال‌ها تکان نخورده، کیسه‌هایی از نخاله‌های ساختمانی، چراغ علاءالدین و خلاصه هرچیزی که در یک انباری پر از آت‌وآشغال می‌توان جا داد، همه در داخل حمام تاریخی قرار گرفته بودند. هر طرفی که می‌چرخیدم ابزار یا وسیله‌ای می‌دیدم که نباید در یک بنای تاریخیِ ثبت‌شده قرار داشته باشد. سقف و نورگیر  پرشده بود از یک‌سری علف‌های هرز و بدترکیب که به‌سمت کف حمام آویزان شده بودند و خزه‌ها روی پوستۀ طبله‌شدۀ سابقاً سفید طاق دیده می‌شدند. دالان‌های تودرتوی خزه‌بسته و گرد و غباری شبیه مه تمام فضای آن حمام تاریخی را تشکیل می‌دادند. آن مکان رو به ویرانی در محلۀ کودکی‌های پدرم حالا به فضای مخروبه‌ای تبدیل شده و به هرچیزی شبیه بود جز اثری تاریخی.

 

*

زمستان سال گذشته و در روز رشت تصمیم گرفتم خیابان‌های شهر را تا جایی که می‌توانم قدم بزنم و همه جا را خوب ببینم. چند سال از آن روز گشت‌وگذار در حمام تاریخی گذشته بود. در کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های محله‌های قدیمی راه می‌رفتم. بیشتر چیزهایی که از رشت می‌شناسم به خاطرات کودکی پدر و مادرم محدود می‌شود، اما حالا دیگر از آن روزهای خلوت رشت که آن‌ها برایم تعریف می‌کردند خبری نیست. ساختمان‌های قدیمی تبدیل به دیوارها و بناهای شکسته‌ای شده‌اند که حتی رد شدن از کنارشان ترسناک است. علف‌هایی که از همه‌جای ساختمان‌ها بیرون زده‌اند، کوچه‌های دردار نم‌گرفته و بوی رطوبتی که همه‌جا را پر کرده. از آن محله‌های قدیمی تنها بناهای مخروبۀ ترسناکی باقی مانده که اگر خوش‌شانس باشید تنها می‌توانید از در ورودی چوبی آن‌‌ها، آن هم اگر روبه‌رویش خودرویی پارک نکرده باشد، عکس بگیرید. در شبکه‌های اجتماعی خیلی‌ها رشت را ستایش می‌کنند اما واقعیت این است که مکان‌های ستایش‌شده تنها فضاهای مخروبه‌ای هستند که به‌مدد ابزارهای نرم‌افزارهای ویرایش عکس رنگ‌ولعاب گرفته‌اند. همۀ چیزهایی که نوشتم تنها بخشی از سرنوشت تلخ رشت است. به‌جای تمام آن ساختمان‌هایی که روزی بخشی از خاطرات گذشتۀ پدران و مادران و هویت شهر بودند حالا ساختمان‌های چندطبقه با نماهای سنگی زشت که هیچ ربطی به معماری و اقلیم این منطقه ندارند سروکله‌شان پیدا شده. فکر می‌کنم چند وقت دیگر اگر در رشت قدم بزنم هیچ چیزی وجود نخواهد داشت تا مرا به گذشته وصل کند. در این مورد شاید شهرهای دیگر به‌ویژه تهران وضعیت بهتری داشته باشند. در دیگر شهرها ساختمان‌های قدیمی و خانه‌های تاریخی با رویکرد بازآفرینی و تغییر کاربری به مکان‌هایی تبدیل شده‌اند که شهروندان را به تعامل با مکانی تاریخی فرامی‌خوانند. این تعاملِ دو سویه‌ با بنا همواره امکانی را در اختیار کاربر قرار می‌دهد و در مقابل کاربر نیز با بده‌وبستان با فضا به آن معنایی تازه می‌بخشد. در رشت نیز برخی از مالکان خانه‌های تاریخی تلاش کرده‌اند تا با تغییر کاربری و گشودن درها به روی عموم مردم بنا را بازآفرینی کنند و این ساختمان‌های تاریخی را دوباره به بافت شهر برگردانند، اما این بازیابی مکان‌های قدیمی در رشت در بهترین حالت به‌کارگیری دوبارۀ بنایی کهنه و مخروبه، با درهایی با رنگ‌های پوسته‌پوسته‌شده، وجود تارعنکبوت‌هایی در همه‌جای بنا و کف‌سازی فرسوده است. می‌توانم از ساختمان‌های کهنۀ این‌چنینی که این روزها در شهر رشت تبدیل به کافه شده‌اند فهرستی تهیه کنم. تصور می‌کنم مالکان کنونی چنین مکان‌هایی تاریخی‌بودن را با فرسوده بودن اشتباه گرفته‌اند. بوی نای انباشته‌شده در هر گوشۀ چنین بناهایی برای هر کاربری خفه‌کننده است. حتی باغچه‌ها تنها انباشتی از علف‌های هرزی‌اند که به‌مدد آب‌وهوا و درصد رطوبت بالا رشد کرده‌اند و برای سروشکل دادن به آن‌ها تلاشی نشده، سقف‌ها به‌وضوح در حال فروریختن‌اند و همه‌چیز در حال فروپاشی است، اما انگار هیچ کسی این وضع مصیبت‌بار را نمی‌بیند و با خوشحالی به گرفتن عکس مشغول‌اند. این نادیده گرفتن زوال تدریجی شهر را درک نمی‌کنم. با خودم فکر می‌کنم گردشگران این شهر به چه چیزهایی توجه می‌کنند؟ همه چیز را مرور می‌کنم. درها و پنجره‌های قدیمی، آجرهای سرخ بیرون‌زده از لایۀ نازک سیمان روی دیوار، جداره‌های خزه‌بسته و آن رنگ سرخ و سبزی که در دیوارهای قدیمی باقی‌مانده از خانه‌های قدیمی دیده می‌شود همۀ دیدنی‌های گذرهای قدیمی شهر را تشکیل می‌دهند. همۀ این‌ها و بیشتر از آن بیننده را به چیزی فرامی‌خواند که می‌شود با آن پیوند برقرار کرد. این گذرگاه‌ها مکان‌هایی هستند که تمام گذشتۀ شهر را یک‌جا در دل خود جا داده‌اند. ساختمان‌های قدیمی اداری و تجاری، بازار، هتل‌ها و مکان‌های تفریحی همه در کنار هم قرار گرفته‌اند. فضاهایی که با چند دقیقه پیاده‌روی می‌توان تمام آنچه را از گذشته تاکنون بی‌تغییر باقی مانده درک کرد. این مورد در شهرهای تاریخی در ایران پررنگ‌تر است. در شهرهای کوچک «زندگی افراد در آستانۀ کلیسا یا شهرداری، جلو پیشخوان کافه‌ها، دم در نانوایی‌ها، به هم برخورد می‌کند و در هم می‌آمیزد، گفت‌وگو در می‌گیرد و تنهایی لحظه‌ای از یاد می‌رود».[۲]

*

مشتری نانوایی محله که در صف نان‌های بربری تکی ایستاده است، برایم تعریف می‌کند که مادرش نان سنگک دوست دارد و به‌خاطر او اول نان سنگک خریده و حالا چون خودش نان بربری را ترجیح می‌دهد توی صف ایستاده است. بعد شروع می‌کند به تعریف کردن از نان کنجدی که چقدر خوردنش با پنیر صبحانه می‌چسبد اما برای شام مناسب نیست. آخر سر هم از من نظرخواهی می‌کند و می‌خواهد بداند من طرفدار نان سنگک هستم یا بربری؟ من به حرف‌هایش گوش می‌کنم. ابداً حوصله‌ام سر نمی‌رود. این حرف‌ها و گفت‌وگو‌های این‌چنینی در تاکسی یا وقت انتظار در صف‌های طولانی پیوند مرا با هر شهری که در آن زندگی می‌کنم می‌سازد. حرف‌زدن با آدم‌ها و گم‌شدن در داستان‌هایی که آن‌ها تعریف می‌کنند شبیه زنجیرهایی هستند که ما را با متن شهر پیوند می‌دهند. شبیه ربات‌هایی تنها به این سو و آن سو رفتن، بدون تعامل داشتن با هیچ موجودی مرا می‌ترساند. گم‌‌شدن در فضا و بیگانگی با شهر تنها با تخریب بناهای تاریخی گذشته به وجود نمی‌آید. ساختن بناها و فضاهایی که نتوانیم در آن‌ها با خیال راحت با دیگران حرف بزنیم، کمی مکث کنیم و شهر را را به‌مثابه یک متن بخوانیم حس بیگانگی را در درونمان با مکانی که در آن قرار گرفته‌ایم، تشدید می‌کند.

دویدن به سوی ایستگاه مترو، دویدن بعد از باز شدن در مترو به سمت خروجی‌ها، دویدن برای زودتر رسیدن به پله‌های برقی و باز هم دویدن به سمت ردیف تاکسی‌های پارک‌شده، با سرعت راندن در بزرگراه‌ها و عبور سریع در سالن‌های انتظار فرودگاه‌ها کار هرروزۀ گروهی از شهروندان شهرهای بزرگ است. کمتر شهروندی است که در روزهای شلوغ بتواند بخشی از زمانش را برای خواندن شهری که در آن زندگی می‌کند خالی کند. تأمل در گوشه‌گوشۀ شهر جایش را می‌دهد به گریز از مکان‌هایی شبیه مترو. چنین فضاهایی را «نامکان» می‌نامند. فضاهایی مثل فرودگاه‌ها، اتوبان‌ها و ایستگاه‌های مترو، بزرگراه‌ها و هر جایی که فرصت معاشرت، شنیدن قصۀ آدم‌ها و درنگ در شهر را از افراد دریغ می‌کند. فضاهایی ماشینی و بی‌هویت که انگار تنها برای گذار ساخته شده‌‌اند و در آن‌ها از تعامل انسانی حداقلی هم خبری نیست. قراردادن جداره‌های موزائیک‌پوش، مجسمه‌ها و به‌کارگیری تمهیداتی این‌چنینی در ایستگاه‌های مترو تلاشی است تا فرصت درنگ در نامکان را برای مسافران فراهم کند. در نامکان‌ها فلانوری[۳] اگر وجود داشته باشد تنها می‌تواند در فضای خفه‌کنندۀ ایستگاه به تماشای گذر پرهیاهوی مسافران مشغول شود. در نامکان تجربۀ پرسه‌زنی که به دنبال خواندن شهر و ساختن معنا است، محدود می‌شود به تماشای هیجان و اضطراب دیگران. زمانی که یکایک عناصر شهری می‌تواند معناساز باشد و همه چیز در دل شهر تجربه شود با وجود نامکان این رویکرد همراه با شکیبایی‌ فلانور در تعامل با شهر رنگ دیگری می‌گیرد. در نامکان‌ها مضطرب می‌شویم و تنهایی شتابان به سوی ما می‌تازد. سریع، درست شبیه عبور قطار در دل تونل‌های سرد و تاریک.

این وضعیت «مترو» اثر جرج توکر را به یادم می‌آورد.[۴] در این اثر زنی با پیراهنی قرمز در میانۀ تصویر ایستاده و نگاه‌های سرد غریبه‌ها او را احاطه کرده‌ است. ابروهای او فروافتاده و چشمانش آن‌قدر از هم باز شده‌اند که حس ترس و اضطراب را به خوبی به بیننده منتقل می‌کنند. تمامی عناصر حاضر در این اثر فیگوراتیو توکر نمایانگر نامکان‌اند. توکر استادانه فضاهایی را در نقاشی‌های خود خلق می‌کند که سوژه‌های تصویرشده در آن‌ها با وجود انبوه جمعیت در پیرامونشان تنها و سردرگم‌اند. زن حاضر در تصویر دستش را شبیه محافظی در مقابل بدنش قرار داده و مردان حاضر در تصویر در فضاهای خالیِ شبیه سلول‌های زندان محتاطانه به دور و بر نگاه می‌کنند. در پشت ردیف‌ نرده‌های سبز مردانی با سرهای فروافتاده به شکلی ساکن و بی‌تحرک ایستاده‌اند که گویی درحال پاییدن زن میانۀ تصویرند. آن‌چنان که از عنوان اثر بر می‌آید مکان تصویرشده در این اثر زندان نیست و ایستگاه مترو است اما همۀ آنچه در تصویر دیده می‌شود، بیش از آنکه یادآور ایستگاه مترو باشد، تداعی‌گر فضایی شبیه به زندان است: ردیف نرده‌ها، مردهای پنهان‌شده در فضاهای خالی، دالان‌های تودرتویی که انگار قرار نیست به جایی برسند و مردی که رو به دیوار سرش را روی دست خود قرارداده است. حس ترس، اضطراب و ناامنی به حدی رسیده است که تقریباً تمامی زنان و مردان حاضر در تصویر سعی دارند تا خودشان را به شیوه‌ای پنهان کنند یا آن‌قدر سریع بدوند تا از نظرها دور شوند. اینجا دقیقاً همان نامکانی است که خاطره‌ای در آن ساخته نمی‌شود و هر ارتباطی در آن بی‌ریشه و بی‌هویت است. توکر این اثر را در سال‌های پس از جنگ خلق کرد تا سردرگمی انسان پس از دورانی پرآشوب را به تصویر بکشد، اما به نظر می‌رسد التهاب در محیط‌های شهری این چنینی هرگز انسان را، حتی تا به امروز، رها نکرده است.

*

شاید روزی با هر جایی که در آن زندگی می‌کنیم بیگانه شویم. جاهایی از شهر وجود خواهد داشت که در آن‌ها گم شویم یا حداقل راه خروج به سمت خانه را به سختی پیدا کنیم؛ با ساختمان‌هایی رو‌به‌رو شویم که حسی از تعلق را در ما بیدار نکنند و مردمی را ببینیم که در حرکت پرشتابمان به این سو و آن سو حتی کلمه‌ای با آن‌ها رد و بدل نکنیم. آن روز گفت‌وگوهای کوتاه در صف‌های بلند دل‌خوشی‌های کوچک ما می‌شوند. در دنیای امروز ما ناچاریم به ساخت نامکان‌ها با تمام اضطراب‌ها و سردرگمی‌هایی که تولید می‌کنند اما هم‌زمان این حفظ، بازآفرینی و بازگرداندن مکان‌های رو به فروپاشی به دل شهر است که حلقه‌های ارتباطی ما را با خاطره‌ها و ریشه‌هایمان محکم‌تر می‌کند. ما همیشه شبیه کبوترهای آن حمام قدیمی هستیم. می‌رویم، پرواز می‌کنیم و می‌چرخیم اما همیشه برمی‌گردیم تا روی بلندترین سطح آجری مکانی که با آن آشناتریم بنشینیم.

 

 

[۱] بخشی از شعر «خورشید» اثر شارل بودلر از مجموعۀ «گل‌های شر» که در مقاله‌ای از والتر بنیامین (۱۳۷۷) با عنوان «دربارۀ برخی از مضامین و دستمایه‌های شعر بودلر» آمده و مراد فرهادپور آن را ترجمه کرده است.

[۲]  اژه، مارک (۱۳۸۷)، نامکان‌ها: درآمدی بر انسان‌شناسی سوپر مدرنیته، ترجمۀ منوچهر فرهومند، تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی، ص. ۸۶ و ۸۷٫

[۳]  Flâneur، پرسه‌زن در معنای فلانور یا پرسه‌ز‌ن آوانگارد، واژه‌ای است که معنای دقیق آن، در متن منظومه‌ای- تاریخی فرهنگی که در بستر جامعه شکل می‌گیرد، مشخص می‌شود. فلانور نمونۀ گویایی از شکل مدرن تجربه در کلانشهر معاصر است. او با حضور در متن جامعه در ساحت خوانندۀ متون شهری، روح و جان انسانی نهفته در بستر جامعه را عیان می‌کند و ماهیت تراژیک آن را بیرون می‌کشد (کریمیان دورهونی، میلاد و کیوانی، مهدی و تیموری منش، مجتبی (۱۳۹۲)، تبیین جایگاه فلانور (پرسه‌زن آوانگارد) در طراحی شهری پایدار، همایش ملی معماری و شهرسازی انسان‌گرا، ص.۱٫)

 

[۴] The Subway by George Tooker,1950


برچسب ها : , , ,
دسته بندی : راوی , شماره ۴۶
ارسال دیدگاه