آخرین مطالب

» داستان » چیزهایی که نمی‌شود گفت (الهام قاسمی)

چیزهایی که نمی‌شود گفت (الهام قاسمی)

مینو جان سلام، من می‌روم خدانگهدار. ببخش، هر چه فکر کردم نشد بمانم. نامه را می‌دهم به  تخت بغلی، شاید هم بگذارم زیر پتو. به هر حال اگر پیدایش کنند حتماً می‌دهند به تو. برمی‌گردم همان‌جا. تو هم فکر کن اصلاً مرا ندیدی.  به مامان بگو وقتی رفتی بیمارستان، فهمیده‌ای اشتباه کرده‌اند و یک مستانه […]

چیزهایی که نمی‌شود گفت (الهام قاسمی)

مینو جان سلام، من می‌روم خدانگهدار. ببخش، هر چه فکر کردم نشد بمانم. نامه را می‌دهم به  تخت بغلی، شاید هم بگذارم زیر پتو. به هر حال اگر پیدایش کنند حتماً می‌دهند به تو. برمی‌گردم همان‌جا. تو هم فکر کن اصلاً مرا ندیدی.  به مامان بگو وقتی رفتی بیمارستان، فهمیده‌ای اشتباه کرده‌اند و یک مستانه رضایی دیگر بستری بوده. بگذار فکر کند هنوز پیدا نشده‌ام. یک‌وقت فکر نکنی برای پول بیمارستان خبرت کردم؟ به جان خودم نه. من تا به حال صد بار کارم به اینجا کشیده و توانستم این‌ها را بپیچانم و در بروم. ولی این بار نمی‌دانم چه شد که شمارهٔ تو را دادم به پرستار. فکر کنم از شدت درد،  می‌خواستم یک نفر کنارم باشد. آخر نمی‌دانی چه دردی دارد انگار یک چیزی زیر دلت را چنگ می‌اندازد و رگ و گوشتت را پاره می‌کند. می‌دانم که ناراحت می‌شوی ولی اگر می‌ماندم دردسر می‌شد. این‌ها که همین جوری مرا مرخص نمی‌کنند.

غصهٔ مرا نخور. راستش اوضاعم آن‌قدرها که تو فکر می‌کنی بد نیست. اگر دیدی گریه کردم دلم برایت تنگ شده بود. آن حرف‌ها را هم زدم که خودم را برایت لوس کنم وگرنه جایم خوب است. همین که سقف بالای سر دارم می‌دانی چقدر می‌ارزد؟ من را نگاه نکن که بعد از طلاق، هیچ‌چیز دستم را نگرفت و این‌طوری آواره شدم. زن‌هایی اینجا هستند که حتی خانه و زندگی درست و حسابی‌شان را  گذاشته و آمده‌اند. شاید فکر کنی من آن چیزهایی را که دربارهٔ خانواده گفتی نمی‌فهمم. اگر این‌جور بود که اسمم را عوض نمی‌کردم. گفته‌ام بچهٔ جنوبم، شوهرم مرده و اینجا غریبم. تا اگر طرف آشنا درآمد بزنم زیرش. خوبی‌اش این است که اینجا فقط با خودت کار دارند نه با فک و فامیلت. نگران حال من نباش. من تا‌به‌حال چند بار با همان آبغوره و زعفران  توی خانه راحت شده‌ام اما یک وقت‌هایی کار درست پیش نمی‌رود و آن‌وقت مجبوری دست به دامن این دکترها بشوی.

تو که رفتی، نشستم به حرف‌هایت فکر کردم. راست می‌گویی که زندگی‌ام هر روز گه‌تر می‌شود اما من که دیگر همان مستانهٔ شش هفت سال پیش نیستم. نمی‌دانم چطوری بگویم ولی این‌جوری راحت‌ترم. نقل پولش نیست. مگر من چقدر می‌خورم و می‌پوشم. اما یک چیزهایی هست که نمی‌شود گفتشان. مثلاً وقتی یاد بگیری که به روزها، به آدم‌ها، به لقمه‌نانی که می‌خوری و حتی به درد و مرضت فقط همان لحظه که جلوی رویت هستند فکر کنی، دیگر نمی‌توانی مثل بقیه آویزان فرداها باشی.

عزیزم، خیلی دلم پیش توست. تا گفتی زندگی هرکسی سختی‌های خودش را دارد، بند دلم پاره شد. چشم‌هایت را که از چشم‌هایم دزدیدی، فهمیدم یک چیزی دارد اذیتت می‌کند. مخصوصاً که مدام حرفت را می‌پیچاندی که بگویی چاره‌ای نیست و باید مدارا کردن را یاد بگیری. چرا گفتی آدم باید سرنوشتش را قبول کند؟ اصلاً آدم چه می‌داند این اوضاع داغان سرنوشتش است یا بلایی است که بقیه سرش آورده‌اند؟ فکر می‌کنی اگر دردت را نگویی خودش به خودش خوب می‌شود؟ اصلاً همهٔ مشکل، از همین نگفتن‌هاست. شاهدش خود من. آن قرمساق که همه چیز داشت. خانه، ماشین، کار خوب ولی چه فایده آن چیزی را که باید داشته باشد نداشت. یک اسم قشنگ خارجی روی نقصش گذاشته بود و می‌گفت مدلش همین است. همان اول باید می‌آمدم می‌گفتم. می‌گفتم که هرشب یکی را می‌انداخت دنبالش و بعد طرف را شریک خودش می‌کرد توی همه چیز. خاک بر سر من که دهانم را بسته بودم. حالا گیرم که می‌خواستم بگویم؛ کی را داشتم که برایش بگویم؟ تو که یک الف بچه بودی. مامان هم که همه‌چیز برایش عیب و عار بود. دیگر از عادت شدن که ما عادی‌تر نداریم. می‌دانم تو هم حتی اگر توی خون و درد بمیری، رویت نمی‌شود یک‌کلام حرفش را بزنی. مانده‌ام با این همه سفت و سخت گرفتن، چطور هیچ‌وقت نفهمید که دست برادر بی‌شرفش هرز می‌رود . آن‌قدر نگفتم و نگفتم که بدبختی هوار شد روی سرم. من حتی نگفتم وقتی جانم به لبم رسیده بود و از خانه‌ام زدم بیرون، سه شب توی پارک خوابیدم. مثل سگ پاسوختهٔ بی‌پناه، ول شده بودم توی پارک، تشنه و گرسنه،آن هم توی سرمای زمستان. تنها خوابیدن وسط جایی که آدم و حیوان پاره‌ات می‌کنند، فقط از کسی برمی‌آید که خانه‌اش از آن بیرون، بی در و پیکرتر باشد.  هر سه شب می‌آمدم توی کوچه‌مان دم در خانهٔ مامان و دستم می‌رفت روی زنگ، اما می‌دانستم که اگر آن در باز شود، نه من می‌توانم حرف بزنم نه  کسی حرفم را باور می‌کند. دوباره برگشتم پیش خود نامردش و به شرط اینکه همه‌چیز را ببخشم، راضی‌اش کردم جدا شویم. نمی‌دانی چه عکس و فیلم‌هایی داشت. او فکر همه جایش را کرده بود و من دستم به هیچ‌جا بند نبود. این است که می‌گویم من هم خانواده حالیم می‌شود. طلاقم را که گرفتم، یک چمدان داشتم و صد تا زخم روی تنم. برگشته بودم  پشت در خانهٔ مامان، اما باز هم زنگ نزدم. باورت می‌شود؟ راهم را کج کردم و گم‌وگور شدم. نمی‌خواستم بشنوم که لیاقت نداشته‌ام، نمی‌خواستم دوباره از مردم بترساندم و یادم بیاورد که باید خفه بشوم. نمی‌خواستم پشیمانم کند. توی آن خانه هیچ کس نبود که بزند روی شانه‌ام و بگوید خوب کردی مستانه، حق داشتی دختر.

نه که حالا بگویم اینجا همه‌چیز گل و بلبل است، نه. ولی لااقل چشمم را که می‌بندم توی دلم می‌گویم این خراب‌شده همین است دیگر. اسمش رویش است. این را شاید تو نفهمی ولی من که توی هیچ چهاردیواری یک کپه مرگ راحت نگذاشته‌ام، می‌دانم.

سرت را درد نیاورم خواهر، یا باید دهانت را ببندی و روی بدبختی‌هایت به اسم پیشانی‌نوشت، خاک بریزی و بعد هم بسوزی و بسازی. یا  قید همه‌چیز را بزنی و حرف مفت همه را به جان بخری و بشوی یکی عین من، کهنه حیض این و آن. گور پدر همه‌شان. من نمی‌خواستم خودم را بزنم به آن راه. بدم می‌آید از این زن‌هایی که خودشان را زده‌اند به آن راه. زن‌هایی که حالی‌شان نیست،  سرشان را کرده‌اند زیر برف به خیال اینکه سربه‌زیری هنر است. من که هیچ‌وقت دلم برایشان نمی‌سوزد.  چرا بسوزد هان؟ تازه وقتی می‌بینم مردی مرا به آن یابوهای دهان‌بسته ترجیح می‌دهد دلم خنک می‌شود. اتفاقاً با مردهای زن‌دار بهتر کنار می‌آیم. من این مستانهٔ رک و راست سرتاپا کثافت را بیشتر دوست دارم. حالا مردم هر چه می‌خواهند بگویند. اصلاً بله،  من بلد نبودم مثل زن‌های دوروبرم بشوم اثاث خانهٔ یکی دیگر. زن و مرد هم ندارد آدم اگر کوتاه بیاید سوارش می‌شوند.

می بینی این خودکار هم جوهرش ته کشیده، شده عین آب دهان مرده. مجبورم سر و ته حرفم را جمع کنم . همهٔ  این حرف‌ها را زدم که بگویم، تا نرفته‌اید زیر یک سقف، تکلیف خودت را روشن کن. من که کبودی زیر چشم‌هایت را نمی‌گذارم پای کم‌خونی و بی‌خوابی، چون می‌دانم درد را که بریزی توی دلت از یک جایی می‌زند بیرون. ترسو نباش مینو. هیچ‌چیز ترسناک‌تر از این نیست که تو حرفت را قایم کنی. نترس از این که حرفت بشود چماق این مردم. این مردم لالمانی گرفتن تو به نفعشان است. فرقی ندارد؛ چه غریبه باشد چه مادرت. شک نکن هر بلایی را که دایی به سر من و تو می‌آورد، خانم می‌دانست. ولی می‌گذاشت به حساب آن چندرغازی که سهمش بود، اما برادر نامردش به اسم صدقه می‌انداخت توی کاسهٔ بچه‌های یتیمش. لال شده بود که نانش نبرد. می‌بینی این ترسناک است.

خدا را شکر باسوادی و سرت توی کتاب است. دوروبرت هم پر است از آدم حسابی. برو همان کاری را بکن که درست است. من از همین حالا می‌گویم «خوب کردی مینو، حق داری دختر.» این تنها کاری است که از دستم برمی‌آید.

ولی نگذار دردت سربه‌مهر بماند. هر چه بیشتر بماند توی دلت سنگینی‌اش بیشتر می‌شود. مثل زخم است لامصب، اگر عفونت کند دیگر با دوا درست نمی‌شود. باید آن قسمت را که چرک کرده، ببرند، تا خلاص شوی.

خواهر به قربانت، خیلی مراقب خودت باش و فکرهای بد هم نکن. اگر پول بیمارستان را گرفتند حلالم کن. عوضش  بعد از چند سال یک دل سیر دیدمت. همین که کنارم بودی سبک شدم. یک چند وقت دیگر به مامان بگو شنیده‌ای مستانه مرده است. بگذار خیالش راحت بشود که دیگر نیستم. دوست ندارم کسی منتظرم باشد. من هم منتظر کسی نیستم.

می‌بوسمت- مستانه

 


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۵
ارسال دیدگاه