آخرین مطالب

» داستان » بره‌ها (پدرام نقدی)

بره‌ها (پدرام نقدی)

«ولی کاش نمی‌رفتی!» پسرک این را گفت و بعد همان‌طور که روی سکوی جلوی درِ زنگ‌زدهٔ خانه نشسته بود، پاهایش را توی سینه‌اش جمع کرد، ساعد دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و پیشانی‌اش را به دست‌هایش چسباند. در سکوت کوچه فقط صدای ضعیف جریان فاضلاب درون جوی به گوش می‌رسید و گاهی هم صدای بالا […]

بره‌ها (پدرام نقدی)

«ولی کاش نمی‌رفتی!»

پسرک این را گفت و بعد همان‌طور که روی سکوی جلوی درِ زنگ‌زدهٔ خانه نشسته بود، پاهایش را توی سینه‌اش جمع کرد، ساعد دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و پیشانی‌اش را به دست‌هایش چسباند. در سکوت کوچه فقط صدای ضعیف جریان فاضلاب درون جوی به گوش می‌رسید و گاهی هم صدای بالا کشیدن آب بینی پسرک.

دخترکی تمام‌مدت ساکت ایستاده بود. نحیف بود و کوچک، با پیراهنی سفید و دامنی گل‌گلی و رنگ‌ورورفته و تااندازه‌ای کثیف. عروسکی در دست داشت که بی‌شباهت به خودش نبود.

پسر سرش را بالا آورد و گفت: «می‌کُشمش! جدی دارم می‌گم.»

دخترک پرسید: «کی رو می‌کُشی؟ آقا رسول رو؟ آخه تو که زورت به اون نمی‌رسه. از آقاجون من هم قوی‌تره. یه چَک ازش بخوری پهن زمین می‌شی، بیچاره.»

«حالا ببین!»

پسر این را گفت و با غیض از جایش بلند شد. یک پاره آجر از کنار سکو برداشت و به آن سوی کوچه رفت، جایی که نیسان‌وانت آبی‌رنگ قراضه‌ای پارک شده بود و یک گوسفند درشت پشت آن مشغول نشخوار بود.

دخترک دوید و قبل از اینکه پسر آجر را به‌سمت شیشهٔ نیسان پرتاب کند، دستش را گرفت و گفت: «تو رو خدا این کارو نکن! ما همین‌جوری هم کلی به آقا رسول بدهکاریم. بدترش نکن.»

پسرک با صورت برافروخته خشکش زده بود و نفسش به شماره افتاده بود. لحظه‌ای خشمش به یأس مبدل شد. آجر را رها کرد و سرش را پایین انداخت و آرام‌آرام به‌سمت سکو برگشت و همان‌جا نشست.

دخترک خودش را به او رساند و گفت: «به خدا خودم هم دوست ندارم برم. مجبورم.»

پسر بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: «ولی من دوست داشتم زن من بشی.»

دخترک خنده‌اش گرفت. روی سکو کنار پسر نشست و گفت: «زن تو! آخه تو خودت هنوز بچه‌ای. حالا کو تا بزرگ بشی، بری سربازی، کار پیدا کنی. بعد شاید یه خری بیاد زنت بشه.»

دخترک کمی مکث کرد. هنوز هم گاهی صدای بالا کشیدن آب بینی پسرک را می‌شنید.

«گریه نکن دیگه!»

این را گفت و بعد خودش هم گریه‌اش گرفت. تندتند با آستینش اشک‌هایش را پاک کرد. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، دستش را به سمت پسر دراز کرد و گفت: «بیا این مال تو.»

پسر سرش را بالا آورد و به عروسک توی دست دختر نگاه کرد. «آخه من عروسک می‌خوام چی‌کار؟ مگه دخترم؟»

«یادگاریه. من که چیز دیگه‌ای ندارم بهت بدم. آقاجونم گفته نباید نرگس رو با خودم ببرم.»

پسرک چند لحظه به همان حالت ماند، بعد دست برد و عروسک را گرفت. نگاهی به صورت عروسک کرد و بعد برگشت و در چهرهٔ آفتاب‌سوختهٔ دختر دقیق شد. دخترک لبخندی زد و گفت: «می‌بینی چقدر شبیه خودمه؟ این‌طوری همیشه پیشتم.»

صدای خشک لولای درِ خانهٔ آن سوی کوچه، حرفشان را قطع کرد. مردی چاق و نیمه‌تاس و سیاه‌چهره با چاقوی بزرگی در دست همراه پیرمرد تکیده‌ای از خانه بیرون آمدند. پیرمرد چشم چرخاند. دخترک را که دید، بلند گفت: «بابا جان، بیا اینجا.»

دخترک بلند شد و رفت پیش پیرمرد. مرد چاق به سمت نیسان رفت و درِ عقبش را باز کرد. هر دو دستش را توی پشم‌های گوسفند فرو کرد و با یک حرکت، حیوان را از جا کند و روی زمین گذاشت. بعد با یک ظرف چهار لیتری به حیوان آب خوراند. حیوان را دوباره بلند کرد و به پهلو به زمین کوبید و زانویش را روی شکم حیوان گذاشت. تیغهٔ چاقو را که گذاشت روی گردن حیوان، گفت: «ایشالا وصلت مبارکیه.»

دختر به گوسفند پشت کرد و صورتش را گذاشت روی شکم لاغر پیرمرد و گوش‌هایش را گرفت. همان وقت بود که صدای فریاد پیرمرد بلند شد. دخترک برگشت. گوسفند جستی زد و از دست مرد فرار کرد. مرد چاق یک‌بری ولو شده بود روی زمین و صدای ناله‌اش به هوا بلند بود. هر دو دستش را گذاشته بود روی سر تاسش. خون از لای انگشتانش شره کرده بود.

پسرک با چهرهٔ وحشت‌زده ایستاده بود بالای سر مرد چاق و هنوز تکه‌ای از آجر توی مشتش بود. آن‌وقت چند قدم به عقب برداشت و به دختر نگاه کرد. طولی نکشید که دوید سمت دختر. عروسک را گذاشت توی دستش و به‌سمت انتهای کوچه دوید ـ‌همان مسیری که گوسفند گریخته بود‌ـ و در گردوخاک انتهای کوچه گم شد.


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۵
ارسال دیدگاه