آخرین مطالب

» داستان » من پدر هیچ‌کس نیستم (مجید اژدری)

من پدر هیچ‌کس نیستم (مجید اژدری)

جلوی آینۀ قدیِ توی اتاق‌خواب می‌ایستم و خودم را نگاه می‌کنم. یقۀ پیراهن سفیدم را بالا می‌زنم و کراوات آبی‌ای که یکشنبه خریده بودم دور یقه‌ام می‌اندازم. امروز عقدکنان یگانه و مهرزاد است. قرار است ساعت پنج بعدازظهر محضر باشم. دیروز کت‌وشلوار مراسم ازدواجم را از خشکشویی گرفتم. چند بار سمیرا به من گفته بود […]

من پدر هیچ‌کس نیستم (مجید اژدری)

جلوی آینۀ قدیِ توی اتاق‌خواب می‌ایستم و خودم را نگاه می‌کنم. یقۀ پیراهن سفیدم را بالا می‌زنم و کراوات آبی‌ای که یکشنبه خریده بودم دور یقه‌ام می‌اندازم. امروز عقدکنان یگانه و مهرزاد است. قرار است ساعت پنج بعدازظهر محضر باشم.

دیروز کت‌وشلوار مراسم ازدواجم را از خشکشویی گرفتم. چند بار سمیرا به من گفته بود این کت‌وشلوار را رد کنم برود، اما نمی‌دانم این چه حس مزخرفی بود که من داشتم. دلم می‌خواست با همان کت و شلوار مراسم ازدواج خودم در جشن ازدواج یگانه شرکت کنم، هر چند اگر این کت‌وشلوار را بیست و دو سال پیش خریده باشم. شاید سمیرا وقتی مرا در این کت‌وشلوار ببیند تعجب کند، شاید هم اصلاً نفهمد من کت‌وشلوار ازدواجمان را پوشیده‌ام. من که می‌دانم وقتی بروم محضر به محض دیدنم سمیرا رویش را می‌کند یک طرف دیگر تا مرا نبیند.

خیلی وقت است کراوات نزده‌ام. دو بار گره کراوات را باز می‌کنم و می‌بندم تا بالاخره نوک آن دقیقاً می‌رسد تا پایین کمربندم. برای مراسم عروسی خودم کراوات قرمز زده بودم اما برای مراسم یگانه می‌خواهم کمی فرق داشته باشم.

یگانه شنبه به گوشی‌ام زنگ زد. آخرین بار شش ماه پیش با هم صحبت کرده بودیم. گفت آخر همین هفته قرار است او و هم‌دانشگاهی‌اش مهرزاد عقد کنند. زمان ما دختر باید برای پدرش کلی مقدمه‌چینی می‌کرد تا بگوید فلانی قرار است بیاید خواستگاری‌اش، اما حالا یگانه و مهرزاد تمام صحبت‌هایشان را کرده‌اند و قرار است من هم به رسم معمول به‌عنوان پدر عروس آنجا باشم.

یگانه گفت: «بابا فقط یه چیزی.»

و کمی مکث کرد. معلوم بود در گفتنش دو دل است اما آخر سر حرفش را زد. گفت: «من به مهرزاد و خونواده‌‌اش گفتم بهرام بابامه.»

گره کراوات را می‌کشم بالا و محکم زیر گردنم فشار می‌دهم. نمی‌توانم نفس بکشم. صورتم قرمز شده. یک وقت‌هایی آدم دوست دارد مُرده باشد و یک اتفاق‌هایی برایش نیفتد. دوست دارد خیال کند همه‌چیز خوب است و طبیعی‌ترین چیز این است که دخترش لااقل او را به‌عنوان پدر قبول داشته باشد.

دستم را از زیر گره کراوات بر می‌دارم. چند نفس عمیق می‌کشم و گره کراوات را صاف می‌کنم. می‌روم توی اتاق‌خواب کمی ادکلن به زیر گردن و مچ دست‌هایم می‌زنم و سوییچ ماشینم را برمی‌دارم و از خانه می‌روم بیرون.

شنبه انتظار شنیدن هر حرفی را از یگانه داشتم جز این حرف.

گفتم: «خجالت می‌کشی به مردم بگی من باباتم؟»

گفت: «بحث این حرف‌ها نیست. نمی‌خوام کسی بدونه پدر و مادر من از هم جدا شدن.»

یک طوری حرف می‌زد انگار من مقصر جدا شدنم از سمیرا بودم. سمیرا با همین آقا بهرام که آن‌موقع زن هم داشت آشنا شده بود. بهرام صاحب رستورانی بود که ما برای تولد ده‌سالگی یگانه رفتیم بودیم آنجا. او آدمی بود خوش‌صحبت که آن شب کت‌وشلوار کرم پوشیده بود و برای اینکه نظر ما را دربارۀ کیفیت غذا بپرسد وقتی شاممان را تمام کردیم آمد کنار میز ما. سمیرا کلی از کیفیت غذای آنجا تعریف کرد و موقع بیرون رفتن کارت رستوران را برداشت و بعد از آن چند بار با دوستانش آنجا دور هم جمع شدند و بعد هم، من فهمیدم سمیرا و بهرام با هم ارتباط دارند.

بهرام کسی بود که برای سمیرا وقت می‌گذاشت. یعنی وقتش را داشت برای سمیرا وقت بگذارد، اما من، کارمند گروه دوازده یکی از همین شرکت‌های پیمانکاری وقتی خسته از سر کار برمی‌گشتم خانه، هنوز شام‌نخورده جلوی تلویزیون خوابم می‌برد.

سمیرا، عشق اول و آخر من، زنی که فکر می‌کردم کنار او نفس‌های آخرم را می‌کشم، سر ناسازگاری گذاشت و کم‌کم بهانه‌ها و دعواها و قهرکردن‌هایش بیشتر شد و آخر، راضی شد به طلاق، بدون گرفتن مهریه. چه کار می‌توانستم بکنم؟ بگویم نرو. وقتی یک روز دنبالش رفتم و دیدم با بهرام دست در دست هم توی یکی از همین مراکز خرید قدم می‌زنند انگیزه‌ام به بودن کنار او تمام شد. سخت است ببینی زنی که کنارش روی یک تخت می‌خوابی دستش در دست مرد دیگری باشد.

ماشین را روشن می‌کنم و از پارکینگ می‌روم بیرون.

گناه من این بود که خانه نبودم یا اگر هم بودم خسته روی مبل دراز می‌کشیدم و حال هیچ کاری را نداشتم. یکی اسم این را می‌گذارد جبر زندگی، یکی می‌گوید ازخودگذشتگی و سمیرا می‌گفت نفهمی یک مرد خرفت و بالاخره سر همین موضوع هم از من جدا شد. چند ماه بعد از جدایی من و سمیرا، بهرام هم زنش را طلاق داد و چند مدت بعد با سمیرا ازدواج کرد. یگانه هم که آن‌موقع یازده سالش تمام نشده بود رفت پیش سمیرا. بالاخره او باید انتخاب می‌کرد با من باشد یا مادرش، و او ترجیح داد برود پیش کسی که حداقل روزی چند ساعت ببیندش.

اوایل ماهی یکبار با هم صحبت می‌کردیم اما فاصلۀ صحبت‌هایمان ماه به ماه بیشتر شد و این شنبه که به من زنگ زد شش ماه و بیست و سه روز بود که با او صحبت نکرده بودم.

جلوی یک گل‌فروشی نگه می‌دارم و یک شاخه گل رز قرمز می‌خرم. گل را از شاخه جدا می‌کنم و آن را می‌گذارم توی جیب روی سینۀ کتم و ماشین را می‌زنم توی دنده و راه می‌افتم.

وقتی یگانه زنگ زد به من و از من خواست بروم محضر ته دلم ذوق کردم. چون فکر می‌کردم دست‌کم بعد از این همه سال دخترم مرا فراموش نکرده تا اینکه گفت: «فقط یه زحمتی براتون دارم.»

نمی‌توانستم حدس بزنم از من چه می‌خواهد تا اینکه گفت: «شناسنامه‌تون رو هم بیارین. شما باید عقدنامه رو امضا کنین.»

تازه یادم افتاد که یگانه خانم بدون امضای من نمی‌توانست ازدواج کند.

گفت: «فقط کسی نفهمه‌ ها. باشه؟ پنج‌شنبه ساعت پنج. آدرس محضرخونه رو هم براتون می‌فرستم.»

و قطع کرد. آنجا بود که تازه دوزاری‌ام افتاد و فهمیدم اگر قرار نبود من چیزی را امضا کنم او اصلاً‌ به من زنگ نمی‌زد و من چند وقت بعدش از یک آشنایی می‌شنیدم دخترم ازدواج کرده است.

ماشین را کمی جلوتر از محضر پارک می‌کنم. پله‌ها را می‌روم بالا. ساعت پنج و دو دقیقه است. آرام می‌روم تو و گوشۀ محضر می‌ایستم و به یگانه نگاه می‌‌کنم. پیراهن سفیدی تن کرده است. موهایش را دودی رنگ زده. آرایش زیادی ندارد اما همین آرایشِ کم، چقدر او را زیبا کرده است. دوست دارم بروم نزدیک. او را در آغوش بگیرم و پیشانی‌اش را ببوسم. ده سال است آن‌طور که دلم می‌خواهد او را در آغوش نگرفته‌ام. حالا دیگر هم‌قد من است. باورش برایم سخت است دختری به این قشنگی، دختر من باشد.

می‌دانم، یگانه دوست ندارد مرا به شوهرش معرفی کند. به هیچ‌کس نمی‌خواهد معرفی کند. در این محضرخانه من پدر او نیستم. من آدمی غریبه‌ام. مردی از فامیل عروس و دامادی که نوبتشان یک ساعت دیگر است و زودتر رسیده و می‌تواند شاهد عروسی آن‌ها باشد و عقدنامه را امضا کند.

یگانه و مهرزاد روی صندلی نشسته‌اند و بهرام و سمیرا کنار آن‌ها ایستاده‌اند و دست هم را گرفته‌اند. بهرام عین قدیم خوش‌لباس است. سرش را می‌برد نزدیک گوش سمیرا و چیزی به او می‌گوید. هر دو می‌خندند. آن‌ها ده سال است با هم ازدواج کرده‌اند و سمیرا همان گردن‌بندی را به گردن دارد که من دو ماه حقوقم را پس‌انداز کردم و آن را برای ولنتاین و به مناسبت روز عشق به او هدیه دادم.

یعنی متوجه آمدن من شده؟

عاقد شروع می‌کند به خواندن خطبۀ عقد. به یگانه و مهرزاد نگاه می‌کنم. دارند روی سر آن‌ها قند می‌سابند. عاقد می‌گوید: «عروس خانم وکیلم؟»

بار سوم یگانه می‌گوید: «با اجازۀ پدر و مادرم، بله.»

و به بهرام نگاه می‌کند. بهرام، پدر یگانه، می‌رود و روی او را می‌بوسد. یکی داد می‌زند: «به افتخار پدر عروس.»

فامیل دارند به عروس و داماد کادو می‌دهند.

محضردار می‌گوید: «پدر عروس خانم و و پدر آقا داماد تشریف بیارن دفتر رو امضا کنن.»

بهرام و پدر داماد می‌آیند کنار میز. بهرام می‌داند من باید دفتر را امضا کنم. پدر داماد که دفتر را امضا می‌کند می‌روم نزدیک میز. بهرام او را می‌برد طرف دیگر محضر. حتم دارم بعد، سر پدر داماد را به کاری گرم می‌کند و می‌آید کنار همین میز که همه فکر کنند او دفتر را امضا کرده است.

شناسنامه‌ام را می‌دهم به محضردار و خودکار روی میز را برمی‌دارم. به یگانه نگاه می‌کنم که به‌زور سعی می‌کند مرا نبیند و سمیرا که نمی‌دانم کجا رفته. امضاها که تمام می‌شود محضردار شناسنامه‌ام را به من می‌دهد. از جیب کتم جعبه‌ای را در می‌آورم می‌گذارم روی میز. می‌گویم: «این مال عروس خانومه.»

تمام پس‌اندازی را که داشتم دادم تا برای یگانه یک نیم ست طلا خریدم. هر چند می‌دانم سلیقۀ مرا نخواهد پسندید و به هفته نرسیده آن را خواهد فروخت.

شناسنامه‌ام را می‌گذارم توی جیب بغل کتم. می‌خواهم از محضر بیرون بیایم که صدای یگانه را می‌شنوم. بلند می‌گوید: «بابا.»

مکث می‌کنم. با خوشحالی برمی‌‌گردم تا او را بغل کنم. سفت در آغوشش بگیرم و ببوسمش و ازدواجش را تبریک بگویم.

یگانه پیش سمیرا ایستاده است. بهرام می‌رود کنار آن‌ها. مهرزاد هم هست. هیچ‌کدامشان حواسشان به من نیست. انگار من اصلاً وجود ندارم.

مرد جوانی را که کنار در ایستاده صدا می‌کنم. انگشترم را که توی آن اسم یگانه را داده بودم حک کنند از انگشتم بیرون می‌آورم و آن را می‌دهم به او. به یگانه نگاه می‌کنم. منتظرم یک لحظه نگاهمان به هم بیفتد. این اتفاق هیچ‌وقت نخواهد افتاد. از مرد می‌خواهم انگشتر را بدهد به عروس خانم.

برمی‌گردم. باید از اینجا بروم. دیگر کسی با من کاری ندارد. من یک شاهد عقد بودم که امضاهایم را کردم. باید یادم باشد، اینجا من پدر هیچ‌کس نیستم.


برچسب ها :
دسته بندی : داستان , شماره ۴۶
ارسال دیدگاه