آخرین مطالب

» شماره ۴۶ » جنگِ بالکان، خاطراتِ تبعید

نگاهی به رمان «موزۀ تسلیم بی‌قیدوشرط» اثر دوبراوکا اوگرشیچ

جنگِ بالکان، خاطراتِ تبعید

داریوش احمدی رمان «موزۀ تسلیم بی‌قیدوشرط» اثر دوبراوکا اوگرشیچ نویسندۀ زن‌ِ کروات (با ترجمۀ آذر عالی‌پور)، روایتی است پست‌مدرن و ازهم‌گسیخته که به خاطرات جنگ بالکان و ویرانی‌های‌ آن می‌پردازد. اوگرشیچ، که خود زخم جنگ و آوارگی را بر پیشانی دارد، بازمانده‌ای ازکروات‌های جانِ سالم به در برده‌‌ای است که توانستند از کشتار و نسل‌کشی […]

جنگِ بالکان، خاطراتِ تبعید

داریوش احمدی

رمان «موزۀ تسلیم بی‌قیدوشرط» اثر دوبراوکا اوگرشیچ نویسندۀ زن‌ِ کروات (با ترجمۀ آذر عالی‌پور)، روایتی است پست‌مدرن و ازهم‌گسیخته که به خاطرات جنگ بالکان و ویرانی‌های‌ آن می‌پردازد. اوگرشیچ، که خود زخم جنگ و آوارگی را بر پیشانی دارد، بازمانده‌ای ازکروات‌های جانِ سالم به در برده‌‌ای است که توانستند از کشتار و نسل‌کشی صرب‌ها بگریزند و خود را به برلین برسانند و در آنجا کرواسی در غربت را بسازند.  شاید بتوان گفت رمان «موزۀ تسلیم بی‌قیدوشرط» که موزه‌ای است واقعی در برلین، بیانگر تعلقات انسان به زندگی و خاطراتش باشد که گویی فقط در جنگ و آوارگی مفهوم پیدا می‌کنند. رمان اوگرشیچ از چهره‌ها ومکان‌ها می‌گوید. از تبعید و احضار تاریخ، و به طریقی کالبدشکافی یک دوران استبدادی است. ترجمان حقایقی از شکست‌ها و آوارگی‌ پناهجویانی است که به زعم برشت «به تصادف زنده‌ مانده‌اند، اگر بخت از آن‌ها روی برگرداند، ازکف رفته‌اند». رمان از پیرنگی فاخر و درعین‌حال سرراست و کلاسیک به مفهوم متعارف کلمه برخوردار نیست، و به غیر از راوی، فاقد شخصیتی محوری است. و شاید در وهلۀ نخست بتوان آن را یادداشت‌برداری روزانه و بریده‌بریده، یا خرده‌روایت‌هایی ناب و دست‌نخورده از شرایط زندگی راوی دانست. هرچند این خرده‌روایت‌ها مانند موزه‌ای از کلام و طرح‌هایی که چاشنی فلسفی دارند، خود را به رخ می‌کشند. بااین‌حال، کلیت رمان می‌تواند حدیث نفسی باشد از آوارگی آدم‌هایی که مُهر جنگ را بر پیشانی دارند. رمان اوگرشیچ به زعم شخصیت‌پردازی‌های نصفه و نیمه، به یاری عکس‌ها وخاطرات و اشیا پا می‌گیرد و وزانت می‌یابد. راویِ داستان، از میان مجروحان و آوارگان جنگ بالکان، خانواده‌اش را به یاد می‌آورد؛ معتادان، گداها، و بی‌خانمان‌ها را. او در جستجوی انسانی آواره و جنگ‌زده است که از وطن خویش رانده شده، اما هم چنان جنگ و مصائب آن را بر دوش می‌کشد. جهان داستانی اوگرشیچ جهانی ساده و بی‌غل‌وغش و تاراج شده است. جهانی که با خرافات و شیء‌باوری عجین شده است. اشیا، به‌ویژه اشیاء پیش‌پا‌افتاده، مانند دمپایی و دستکش، در زندگی او نمودی خرافی دارند. شاید این‌ها همه از ارمغان‌های جنگ باشند. راویِ داستان، در جستجوی زاگرب خودش، در جستجوی وارنای مادرش، در جستجوی آن‌هایی است که از سارایوو و زاگرب کنده شده‌اند. او که در برلین سکنی می‌یابد، علیرغم آوارگیِ دیگر هم‌وطنانش، خود را یک تبعیدی می‌داند. هرچند در بسیاری از قسمت‌های رمان، نگاه اوگرشیچ و راوی بر هم منطبق می‌شوند، اما درکُل، داستان فاقد شخصیتی محوری است. راویِ داستان، نمادی است از آدم‌هایی پاک‌باخته و خانه‌به‌دوش‌ که جنگ و وحشتِ آن، مانند شبحی قاتل او را دنبال می‌کند. در بسیاری از خرده‌روایت‌های مدرن و گزین‌گویه‌‌های فلسفی و آفوریسم‌گونۀ او، گویی جنگی وجود ندارد؛ اما سایۀ آن در زیر لایۀ همین خرده‌روایت‌ها حضوری چشمگیر دارد. اوگرشیچ می‌گوید اختراعِ واقعیت وظیفۀ ادبیات است. شاید تنها عیب و ایرادی که بتوان به این رمان خوشخوان گرفت، غریزی بودن برخی از قسمت‌های رمان باشد. و این مصداق آن چیزی است که می‌گویند: «حرف، حرف می‌آورد.» که آن هم در اوایل رمان‌گویی اوگرشیچ تکلیف خودش را با خواننده روشن می‌کند که باید صبور باشد تا داستان، یکپارچگی خود را به او نشان دهد. موزۀ تسلیم بی‌‌قیدوشرط، پرده‌‌برداری از واقعیت‌های پنهان زندگی درکشورهای بالکان و اروپای شرقی قرن بیستم است. چه آن‌هایی‌که جان باخته‌اند و چه آن‌هایی‌که گریخته‌ یا جلای وطن‌کرده‌اند یا به طریقی مثلِ خودِ اوگرشیچ، یا راویِ داستانش، تبعید ذهن و روان خود شده‌اند و هرجا می‌روند با عزلت و تنهایی خود رو‌به‌رو می‌گردند. راویِ داستان اوگرشیچ، خود را یک تبعیدی ذهنی می‌داند‌ که همیشه چمدانش را با خود حمل می‌کند. گویی هیچ چیز برای او واقعی نیست، مگر همان چمدان که همیشه ملازمش بوده است. او معتقد است‌ که در واقع، نظام حکومتی می‌تواند بر قیافۀ انسان‌ها و شهروندانش، مُهر تبعید بزند و اتوبیوگرافی آن‌ها را بنویسد. اتوبیوگرافی آن‌ها حاصل مُهر استبداد است بر چهره‌هایشان. درجستارهای اوگرشیچ هرچیزی خیلی سریع تبدیل به خاطره می‌شود. شاید بتوان خاطرات او از جنگ را بخشی از خاطرۀ جمعی بشریت دانست.  اوگرشیچ در خلال روایت‌های پراکنده‌اش به اپورتونیست‌های سیاسی هم اشاره می‌کند. او اشاره به دروغ‌هایی می‌کند که به قانون تبدیل شده‌اند و قانون‌هایی‌که به دروغ.  او می‌گوید که دیرزمانی است که اسطوره‌ها و باورها فرو ریخته‌، و به جای آن‌ها اسطوره‌های جدید با تب‌وتاب آفریده شده‌اند. او اشاره‌ای به حکومت شوروی سابق می‌کند، به آهنگ‌های میهن‌پرستانه و نظامی، و از حسرت‌ها و اشک‌های انحصاری خودش می‌گوید. او می‌گوید که چمدانش جایگزینی استعاری برای واژۀ تبعید است. او با حسرت از سارایوو یاد می‌کند که: «پیشترها پُز می‌دادیم که سارایوو محل اجتماع فرهنگ‌های مختلف است؛ ولی حالا باید بگویم که ما در این شهر، در مرز بی‌تمدنی محض و دستاوردهای بزرگی‌که قبلاً داشته است زندگی می‌کنیم.» و به همین خاطر است که دست ما را می‌گیرد و ما را با خودش به موزه‌اش می‌برد و درگوشمان زمزمه می‌کند: «ما همه به موزه پیوسته‌ایم. ما همه جزئی از یک موزۀ متحرک هستیم.»

«موزۀ تسلیم بی قید وشرط» با ترجمۀ درخشان و بی‌نظیرِ آذر عالی‌پور توسط نشر نو در ۳۶۶ صفحه و با قیمت ۲۳۰ هزارتومان به بازار کتاب عرضه شده است.

 


برچسب ها : , , , ,
دسته بندی : شماره ۴۶ , نقد
ارسال دیدگاه