آخرین مطالب

» داستان » تیغ ماهی (امیرشایان قندی)

تیغ ماهی (امیرشایان قندی)

برنامۀ روزهایم مشخص است؛ از هشت صبح تا هفت شب توی بیمارستانم و شب‌ها دو ساعت درس می‌خوانم. شام هم همیشه نان و ماست می‌خورم؛ هم سالم است، هم سیر می‌کند و هم سبک است و بدخوابم نمی‌کند. شب هم جلوی تلویزیون روی مبل دراز می‌کشم تا خوابم ببرد. عینکم را برمی‌دارم و می‌گذارم روی […]

تیغ ماهی (امیرشایان قندی)

برنامۀ روزهایم مشخص است؛ از هشت صبح تا هفت شب توی بیمارستانم و شب‌ها دو ساعت درس می‌خوانم. شام هم همیشه نان و ماست می‌خورم؛ هم سالم است، هم سیر می‌کند و هم سبک است و بدخوابم نمی‌کند. شب هم جلوی تلویزیون روی مبل دراز می‌کشم تا خوابم ببرد. عینکم را برمی‌دارم و می‌گذارم روی عسلی کنار مبل. تلویزیون مات و محو به نظر می‌رسد. مهم نیست که چه چیزی پخش ‌شود، فقط خیره می‌شوم به نورهای درهم و برهم قاب تلویزیون تا چشم‌های خسته‌ام را خواب کنند. بهترین لحظۀ روزم همین زل ماندن به تلویزیون در اوج خستگی‌ است؛ به نظرم بهترین داروی خواب‌آور همین تلویزیون است. یک روز تعطیل هم بیشتر ندارم، که آن هم با باقی روزها توفیر آن‌چنانی ندارد، ساعت مطالعه‌ام بیشتر می‌شود و شاید نیم‌ساعت پیاده‌روی کنم.

به یک سنی رسیده‌ام که با گوشزدهای دوست و آشنا دغدغۀ جدیدی پیدا کرده‌ام. اوایل زیاد جدی‌اش نمی‌گرفتم ولی به‌مرور با دیدن دوروبری‌ها فهمیدم باید فکری برایش بکنم. مادرم گاهی از پشت تلفن با کنجکاوی می‌پرسد: «با کسی نمی‌ری بیای؟» قبول دارم، همه در سن من یا ازدواج کرده‌اند یا در شرف آن‌اند. ولی برای من زن گرفتن مثل آشپزی‌ است. هم سخت است و هم اینکه فرصتش نیست. همیشه این دغدغه را به‌شکلی سعی کرده‌ام به بعدها موکول کنم ولی نمی‌شود. همین چند وقت پیش که مادرم از شهرستان آمد، نرسیده شروع کرد به غر زدن که «چرا به خودت نمی‌رسی؟ نون و ماست شد غذا؟ گونه‌هات زده بیرون، شدی عین ملخ. ریش و موتم که کوتاه نمی‌کنی. چرا این‌طوری می‌کنی با خودت؟».

اول خودم را شماتت کردم که چرا دبه‌های خالی ماست را گوشۀ آشپزخانه روی هم تلنبار کرده‌ام و نریخته‌ام بیرون. بعد در جواب چرایی درست نکردن غذا توضیح دادم که نمی‌صرفد بروم چند قلم خوراکی بخرم و چند ساعت صرف کنم تا فقط برای یک نفر آشپزی کنم. همین بهانه‌اش شد که «خب چرا با یکی نمی‌ری بیای؟ چرا با کسی آشنا نمی‌شی؟».

همین رفت‌وآمد نداشتن شد شروع دغدغه. زمینه‌اش از قبل مهیا بود ولی همین‌که یک نفر مدام زیر گوش آدم تکرارش کند، ناخودآگاه جدی می‌شود. این‌طور فکر می‌کردم که مسئولیتی روی دوشم است؛ انگاری باید باری را زمین می‌گذاشتم. با تنهایی هیچ‌وقت مشکلی نداشتم اما به‌هرحال با خودم گفتم از آینده خبر ندارم و حداقل یک بار باید دستی بجنبانم و حرکتی بزنم که یک وقت در آینده عذاب‌وجدان نداشته باشم و خودم را شماتت نکنم که چرا هیچ‌وقت شانسم را امتحان نکردم.

این شد که تصمیم گرفتم با مهگل جدی‌تر صحبت کنم. مهگل دانشجوی سال دوم پزشکی بود. بچه‌های کلاسشان برای دوره آمده بودند بیمارستان. مسئولیت پنج‌ نفرشان به من سپرده شد. مهگل یکی از آن پنج نفر بود. آشنایی ما توی فضای مجازی ادامه پیدا کرد. داخل تلگرام دربارۀ امتحان‌ها و منابع درسی‌اش سؤال می‌پرسید. رفته‌رفته شروع کردم به پیامک دادن بین وقت کاری‌ام. معمولاً آهنگ برایش می‌فرستادم یا دربارۀ درس‌هایش حرفی پیش می‌کشیدم. آن‌قدر به شیوه‌های مختلف گِرا ‌دادم، تا اینکه حس کردم منظورم را گرفته. او هم چندباری جویای حالم شد و شروع کرد به آهنگ فرستادن. من هم گرای او را گرفتم و جرئت به خرج دادم و پرسیدم دوست دارد برای شام بیرون برویم. قبول کرد.

موهایم آن‌قدر بلند شده بود که می‌ترسیدم کوتاهش کنم و مضحک به نظر برسم. عادت کرده بودم که یک کپه مو روی سرم باشد. رفتم توی دستشویی و زل زدم به ریش‌هایم. دیدم آن‌قدر بلند و ژولیده شده که چاره‌ای جز تیغ زدن ندارم. دور لبم چند جایی زخمی شد. موهایم را واکس زدم و پشت گوش خواباندم. فکر کردم بد به نظر نمی‌رسم. یک دست پیراهن و شلوار پارچه‌ای اتوخورده پوشیدم و روی آن یک پالتوی مشکی.

در یکی از خیابان‌های شلوغ تهران قرار گذاشتیم. یک کاپشن پف‌دار سبز پوشیده بود، با شال سرخی که دور سرش پیچیده بود. چکمه‌هایش تا زانو می‌رسید، خیلی خوشگل به نظر می‌رسید، برعکس خودم که فکر می‌کردم شاید باید خاص‌تر لباس می‌پوشیدم. با خودم گفتم: «یه شال گردن، حداقل یه شال گردن می‌پوشیدی احمق.»

شب سردی بود و باد بدجوری چنگ می‌زد به پوست صورت آدم. مدتی قدم زدیم و به مغازه‌ها و ویترین پشتشان نگاه کردیم. جلوی یک کتابفروشی ایستادیم. خیره شدم به بازتاب خودم در آینه. موهای فرق سرم به خاطر باد سیخ شده بود. دیدم اخم‌هایم توی هم است و چشم‌هایم از سرما اشک زده. شرمنده شدم که تا آن موقع با این قیافه همراهش راه رفته‌ام. موهایم را صاف کردم و سعی کردم در مقابل باد اخم نکنم و بیشتر بخندم. از خانوادۀ درست‌وحسابی‌ای بود، پدر و مادرش هر دو پزشک بودند. به سه زبان هم مسلط بود، فرانسوی، انگلیسی و اسپانیایی. به پرحرفی افتاد و از سفرهایش گفت. دربارۀ مهاجرت پرسیدم، فکر کردم این‌طوری می‌توانم آیندۀ بلندتری برای خودمان تصور کنم. گفت که دوست دارد جای دیگری زندگی کند. با خودم گفتم به‌خاطر مهاجرت نباید قیدش را بزنم، شاید یک رابطۀ باکیفیت و کوتاه‌مدت می‌تواند تجربۀ خوبی شود. بعد تصمیم گرفتیم در یکی از آن کافه‌هایی که هی از کنارشان می‌گذشتیم شام بخوریم. صورت او هم از سرما سرخ شده بود، ولی او می‌خندید. وقتی در شیشه‌ایِ کافه را باز می‌کردم، دوباره بازتاب خودم را در آن دیدم، اخمالو از باد و سرمای بیرون، با موهایی که به هم ریخته. هزار بار به خودم فحش دادم که چرا بلد نیستم یک ظاهر عادی جلوی یک خانم حفظ کنم. دوباره موهایم را صاف کردم و تمرکزم را گذاشتم روی ماهیچه‌های صورتم، که تا جایی می‌شود بانشاط و مؤدب به نظر برسم. کافۀ شلوغی بود، دور اکثر میزها نشسته بودند. یک میز کنار پنجره به ما دادند. بالای هر میز یک لامپ مستطیلی بود که میز را روشن می‌کرد. مهگل یک پاستا سفارش داد و من هم ماهی. میانۀ خوردن غذا بودیم که یک‌دفعه حس کردم تیغ ماهی در گلویم گیر کرده. هی آب دهنم را قورت دادم تا پایین برود. حواسم بود سر و صدایی نکنم تا مهگل متوجه نشود. تیغ در گلویم جابه‌جا شد و راه نفسم را تنگ کرد. به سالن‌دار با صدای گرفته گفتم که یک بطری آب بیاورد. درست همین موقع مردی که با همسرش پشت میز سمت چپ من نشسته بود، کمرش را ناگهانی و غیرعادی صاف کرد. صدای خرخری از گلویش بیرون داد. چشم‌هایش درشت شد. همسرش هم ترسید و هی پرسید: «چی شده؟ پرویز چت شده؟»

مرد هم جواب نداد و یک‌دفعه از روی صندلی چپه شد و افتاد روی زمین، کنار من. زن روی همسرش خم شد و شروع کرد به جیغ کشیدن و کمک خواستن. فکر کنم مرد بین پنجاه تا شصت سال سن داشت. کارکنان کافه دور مرد جمع شدند. مهگل هول برش داشته بود و هی نگاهش بین مرد روی زمین و من در رفت‌وآمد بود. یک قلپ آب خوردم و با فشار پایینش دادم تا تیغ راهش باز شود اما بدتر شد و راه نفسم را تنگ‌تر کرد. مهگل یک‌دفعه از جا پرید و روی مرد خم شد. با نگاهش از من کمک می‌خواست اما تیغ بدجایی از گلویم گیر کرده بود. چند بار خرخر کردم تا بیرونش بکشم، که یک دفعه مهگل با عصبانیت گفت: «بیا ببین چِش شده، نمی‌بینی چی شده؟… این آقا پزشک عمومیه.» همۀ نگاه‌ها افتاد روی من، ازجمله نگاه ترسانِ همسر مرد. از روی صندلی بلند شدم و روی مرد خم شدم. نفسم بالا نمی‌آمد. دو بار آب دهانم را جمع کردم و با فشار پایین دادم. بالاخره تیغ جا عوض کرد و راه نفسم بازتر شد. نبض مرد را گرفتم، نمی‌زد. دست کردم در دهانش و یک مشت گوشت جویده بیرون کشیدم. دماغش را با یک دست گرفتم و صورتم را نزدیک صورتش بردم. سه بار نفس گرفتم و از دهانش رد کردم ولی تغییری رخ نداد جز اینکه تیغ درون گلویم دوباره جابه‌جا شد و راه نفسم را تنگ کرد. بلند شدم و در جواب نگاه‌های بقیه با صدایی گرفته گفتم: «باید منتظر اورژانس بمونید» و سریع سراغ میز رفتم و یک تکه نان خوردم و قورت دادم، و باز هم راه نفسم باز نشد. مهگل ابروهایش در هم رفته بود و با تعجب و انزجار نگاهم می‌کرد. نزدیکم شد و زیر لب گفت: «چته؟ الآن وقت خوردنه؟ چرا این‌طوری شدی؟» و رفت پیش همسر مردی که دراز روی زمین افتاده بود. دوباره نگاهی به مرد کردم و دیدم چشم‌هایش زرد شده و صورتش کبود است. تقریباً مطمئن بودم که سکته کرده. دوباره یک تکه نان خوردم و قورت دادم. سمت مهگل رفتم و تا خواستم بگویم تیغی درون گلویم است، تیغ جابه‌جا شد و کامل راه نفسم بسته شد. هی سرفه کردم. روی زانو خم شده بودم. مهگل پشتش را به من کرده بود و توجهی نشان نداد. چاره‌ای نداشتم، خودم را رساندم کنار دیوار و انگشت کردم توی گلویم. هر چی خورده بودم، بالا آوردم گوشه کافه. یک دفعه همه نگاه‌شان برگشت سمت من. جرئت نگاه کردن به بقیه را نداشتم، زل زدم به ماهی‌های جویدۀ روی سرامیکِ کافه. تیغ هم بیرون آمده بود، جایی بین همان تکه‌های ماهی‌. بی‌حال افتاده بودم کنار دیوار. بقیه هنوز روی مرد خم بودند، مهگل گاهی‌ زیرچشمی با نفرت نگاهم می‌کرد. اورژانس آمد و مرد را بردند. مهگل سمت میز آمد و لباسش را پوشید. نزدیک رفتم و با بی‌خیالی پرسید: «خوبی؟»

گفتم: «آره، تیغ توی گلوم گیر کرده بود.»

چیزی نگفت، ولی نیم‌خنده‌ای گوشۀ لبش بود.

گفتم: «ببخشید این‌طوری شد. می‌خوای بریم دیگه؟»

گفت: «تو برو، من می‌رم بیمارستان.»

گفتم: «تو که نمی‌شناختیش.»

گفت: «به‌هرحال فکر کنم بخوام برم، زنش تنهاس.»

بدون خداحافظی از هم جدا شدیم. تمام مسیر را پیاده آمدم. موهایم تمام صورتم را پوشانده بود. تمام مسیر به این فکر می‌کردم که چقدر سبک شده‌ام. با خودم گفتم: «اصلاً خوب پیش نرفت، اصلاً.»

شب جلوی تلویزیون روی مبل دراز کشیده بودم و منتظر بودم تا پیامکی از سمت مهگل بیاید. صبرم تمام شد و برایش نوشتم: «چی شد؟»

گفت: «سکته کرد. فوت شد.»

چیز بیشتری نداشتم بگویم. او هم چیز بیشتری نگفت. زل زدم به نورهای رنگی درون قاب تلویزیون. فکر کردم حداقل می‌شود گفت یک بار تلاش کرد و نشد. همه چیز را که مرور کردم، فهمیدم حتی یک لحظه هم خوش نگذشته. توی خیابان که دائم از سرما اخم کرده بودم و توی کافه هم نزدیک بود بمیرم. همان بهتر که قرار اول به دوم نکشید.

صبح که از خواب بیدار شدم، سرخوشی خاصی داشتم. انگاری سبک شده بودم. موقع صبحانه یادم افتاد دیشب چه اتفاقی افتاده. مطمئن شدم که حالاحالاها وقت این چیزها نیست اما ازطرفی جوابی در آستینم داشتم به بقیه بدهم: «یه نفر بود، ولی به جایی نرسیدیم.»

این‌طوری مامان حداقل می‌فهمید یک بار تلاش کرده‌ام و مدام یادآوری نمی‌کرد که باید با یکی رفت‌وآمد داشته باشم. تا مدت‌ها هم فکرم درگیر این موضوع نمی‌شود که چرا دستی نجنبانده‌ام. سعیم را کردم ولی نشد، شاید بعدتر فرصت بهتری پیش آید.


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۵
ارسال دیدگاه