آخرین مطالب

پَرسه

فرشاد معتضدی لطف باران شامل حالم نشد چرا که همیشه تشنه هستم و چون سگی جستجوگر له له می زنم در خیابان های طولانی بعد از ظهر های گرم، شب ها هم.امشب در آستانه کوچه ای دراز و کثیف ایستاده و خیره هستم.پایین پایم را نگاه می کنم: کومه ی زباله هاست تلنبار روی هم. […]

پَرسه

فرشاد معتضدی

لطف باران شامل حالم نشد چرا که همیشه تشنه هستم و چون سگی جستجوگر له له می زنم در خیابان های طولانی بعد از ظهر های گرم، شب ها هم.
امشب در آستانه کوچه ای دراز و کثیف ایستاده و خیره هستم.
پایین پایم را نگاه می کنم: کومه ی زباله هاست تلنبار روی هم. لحظه ها به غور در زباله ها می گذرد، ناگهان جیغ خفه ی
گربه ای مرا به خود می آورد. چشم می دوزم به حادثه، گربه ی کثیف شده، از کارتن های خالی با بازمانده ی آشغال روی پشتش در سیاهی شب به تندی گم می شود. نگاهم را به دنبالش
می فرستم، چیزی نمی بینم جز دو چراغ که با هم خاموش و روشن می شوند توی دل سیاهی.

کومه = انباشته

بهار ۱۳۶۵

بی داد باد

باد
که حکایت تازه ای نیست
لنگه های در را به هم می کوبد
و پرده ها را تکان می دهد
باد
که دیوانه ترین دیوانگان است
پیراهن آبی تو را
از روی بند رخت
به دور دست و غبار می برد
باد
که کهنه ترین حکایت جهان است
امید مرا، سنگ می کند
فاصله ی تو با من بیداد باد است

فروردین ۶۷

گُل در صدایت

گُل در صدایت زندانی
هفت شعر سبز
از تکان پیراهنت در باد
خورشید نارنجی به خاک می رود
افق، در حکایت غروب می سوزد
تو می آیی
هفت شعر کبود
از تکان پیراهنت در باد

پاییز ۶۶


برچسب ها : , ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , شعر , شماره ۱
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب