آخرین مطالب

» شماره ۳۸ » فانوس‌های خاموش

فانوس‌های خاموش

نام کتاب: فانوس‌های خاموش نویسنده: غلامرضا منجزی ناشر: نشر پرسش نوبت چاپ: اول، ۱۴۰۲ تعداد صفحه: ۱۴۴ قیمت: ۷۰ هزار تومان غلامرضا منجزی اهل خوزستان و زاده‌ی مسجدسلیمان است؛ اولین شهری که اولین چاه نفت ایران و خاورمیانه را در خود جای داده است. منجزی درباره خود این‌چنین می‌گوید: «سال ۱۳۴۱ همه‌ی شهرم بوی کار […]

فانوس‌های خاموش

نام کتاب: فانوس‌های خاموش

نویسنده: غلامرضا منجزی

ناشر: نشر پرسش

نوبت چاپ: اول، ۱۴۰۲

تعداد صفحه: ۱۴۴

قیمت: ۷۰ هزار تومان

غلامرضا منجزی اهل خوزستان و زاده‌ی مسجدسلیمان است؛ اولین شهری که اولین چاه نفت ایران و خاورمیانه را در خود جای داده است. منجزی درباره خود این‌چنین می‌گوید: «سال ۱۳۴۱ همه‌ی شهرم بوی کار می‌داد و نفت. مردم با یک سوت فیدوس بیدار ‌می‌شدند و با سوتی دیگر شیرهای نفت را توی عروق زندگی‌شان باز ‌می‌کردند و با آخرین سوت می‌خوابیدند، تا خستگی و دردشان را پشت پلک‌های خسته به تغافل جا بگذارند. احتمالاً وقتی به دنیا آمدم، سوت اول را در آن سحرگاه آبانیِ مسجدسلیمان کشیده بودند…»

هاشم قهرمانِ «فانوس‌های خاموش» در همان دوران می‌زیست. در دورانی که شرکت نفت در خوزستان بساطش را پهن کرده و روستایی‌های بسیاری را برای حقوقی ناچیز به خودش جذب کرده بود.

هاشم کافه‌چی شکست‌خورده‌ای‌ است که در دل بیابان بر سر سه‌راهی بین مسجدسلیمان، اهواز و شوشتر در کافه‌ی محقرش چشم به جاده دوخته و با رؤیاهای دوران نوجوانی و جوانی‌اش به دور از زن و دو دخترش روزگار می‌گذراند.

داستان شرح نفس‌گیری از زندگی سخت هاشم است که حالا با این‌که سن‌وسالی از او گذشته، هنوز زندگی‌اش را سامان نداده است. درون‌مایه‌ی داستان فقر است که به شکل طنزی تلخ در زندگی شخصیت داستان نمود دارد. فقری که همواره از کودکی همراه هاشم بوده و در فلاش‌بک‌های متعدد در رمان شاهدش هستیم. دورانی که در آن برای هاشم چیزی جز مشقت نداشته جز دو خاطره‌ی شیرین از عشق جوانی‌اش و زور بازویش که در میدان شهر با پهلوانی بنام گلاویز شده است.

داستان از زبان دانای کل و از آن‌جایی آغاز می‌شود که اتفاق رخ داده و شخصیت درگیر ماجرایی خودخواسته شده است. وسیله‌ای مهم که مانند تیرآهنی هشت متری‌ است از کامیون در حال حرکت شرکت نفت بیرون می‌افتد، هاشم آن را پیدا می‌کند و زندگی‌اش دستخوش تغییر می‌شود. او که برای جهیزیه‌ی دختر شیرینی‌خورده‌اش و درمان تراخم چشم دختر دیگرش آه در بساط ندارد با پیداکردن وسیله‌ی قرمزرنگ شرکت نفت وسوسه می‌شود که آن را بردارد و این را از شانس و اقبال خود می‌داند: «… با خودش فکر می‌کرد که بعد از این‌همه بدشانسی دیشب ستاره‌ی اقبالش سَر از لاکِ خواب به‌در آورده و گوشه‌‌ی چشمی به او نشان داده است…»

هاشم با دادن پول به چند جوان از روستا شبانه وسیله را جابجا می‌کند و در نزدیکی کافه‌اش پنهان می‌کند. گم‌شدن این وسیله‌ی بزرگِ آهنی، چنان بر روابط بین شخصیت‌ها تأثیر می‌گذارد که گویی شخصیتی زنده است و از شروع داستان تا پایان و حتی تا بعد از آن وجود دارد و به حیاتش ادامه می‌دهد.

هاشم که شخصیتی ساده، صادق و خداترس دارد با دزدیدن تیرآهن شرکت نفت دچار ترس و دلهره می‌شود. دلهره‌ای که او را دچار تب و بیماری می‌کند. داستان با تعلیق‌های پی‌در‌پی دلهره را در دل خواننده هم می‌کارد. خواننده هر لحظه منتظر اتفاقی است که رخ دهد و دست هاشم رو شود و او را دستبندزده به زندان ببرند.

همت، استادکار و دوست قدیمی هاشم که در نزدیکی اوکافه‌ای دارد یکی دیگر از شخصیت‌های تأثیرگذار رمان است که به ترس و اظطراب هاشم می‌افزاید و مرتب او را دچار شک و تردید و عذاب وجدان می‌کند.

«… همت تسبیحش را از این دست به آن دست داد و گفت:

اما این وسط باید به حال رحیم بدبخت گریه کرد.

هاشم که داشت برای خلاص کردن خودش از دست همت سلانه‌سلانه به طرفِ قهوه‌خانه‌اش می‌رفت به‌یکباره ایستاد و گفت:

رحیم؟کدوم رحیم را می‌گی؟

همت طول نهر را می‌پیمود و به سمت دیگری نگاه می‌کرد. هاشم نمی‌توانست ردّ نگاه همت را تشخیص دهد. هر چه بود از محلِ اختفای آن چیز باارزش دور شده بود. اما چرا با چشم‌هایش نهر را می‌کاوید؟

همت در همان حالی که مسیر رفته را برمی‌گشت گفت:

رحیم صراف را می‌گم، بیچاره شبِ جمعه بارِ شرکت نفت را می‌برده مسجدسلیمون، وسیله‌ی خیلی گرونی از پشتِ ماشینش افتاده.

هاشم کف دستِ چپش را پشتِ دست راست کوفت و گفت:

ای مصیبت! راست می‌گی؟ مگه با سیم‌بُکسل بسته نبودن؟ یعنی خواب بوده طرف که صدای افتادنش را نشنیده؟

همت در حالی که خارهای شکسته‌ی حاشیه نهر و زمینِ خراشیده‌ی اطراف آن را با دقتی که از کارآگاه خبره انتظار می‌رود نگاه می‌کرد گفت:

چراچراهم بسته بودن هم بیدار بوده، اما بختش خواب بوده برادر. بخت نباید می‌خوابیدکه خوابید.

آخرین جمله‌ی همت مثل نیشتر در دلِ هاشم نشست. آه بلندی کشید. احساس کرد که در ادای آن جمله، مورد حمله و تعرضِ همت قرار گرفته است…»

غلامرضا منجزی از دهه‌ی هفتاد شروع به نوشتن کرده است که در این میان تعدادی داستان کوتاه و حدود چهل نقد داستان و شعر از ایشان در مجلات معتبر به چاپ رسیده است. رمان «فانوس‌های خاموش» را امسال نشر پرسش منتشر کرده و مجموعه داستانی هم به‌زودی با عنوان «کسی مثل باران نیست» از او به چاپ خواهد رسید.

ندا صالحی


برچسب ها : , ,
دسته بندی : شماره ۳۸ , معرفی کتاب
این‌ها را هم بخوانید:
ارسال دیدگاه