آخرین مطالب

» شماره ۳۳ » سقوط

سقوط

نویسنده: آلبر کامو مترجم: کاوه میر‌عباسی انتشارات: نشر چشمه نوبت چاپ: ششم ۱۴۰۰ تعداد صفحه: ۱۰۰ قیمت: ۳۰ هزار تومان عاشقان ادبیات قطعا نام آلبر کامو از نویسندگان بزرگ قرن بیستم را شنیده‌اند و با آثار معروفی چون رمان «بیگانه»، رسالۀ «افسانه سیزیف» و نمایشنامه‌ی «کالیگولا» آشنا هستند. این فیلسوف، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و روزنامه‌نگار در […]

سقوط

نویسنده: آلبر کامو

مترجم: کاوه میر‌عباسی

انتشارات: نشر چشمه

نوبت چاپ: ششم ۱۴۰۰

تعداد صفحه: ۱۰۰

قیمت: ۳۰ هزار تومان

عاشقان ادبیات قطعا نام آلبر کامو از نویسندگان بزرگ قرن بیستم را شنیده‌اند و با آثار معروفی چون رمان «بیگانه»، رسالۀ «افسانه سیزیف» و نمایشنامه‌ی «کالیگولا» آشنا هستند.

این فیلسوف، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و روزنامه‌نگار در سال ۱۹۱۳ میلادی در الجزایر تحت ‌استعمار فرانسه به دنیا آمد و در ۴۴ سالگی‌اش موفق به دریافت جایزه نوبل ادبیات شد. او عنوان دومین برنده جوان تاریخ و اولین نفر در قاره آفریقا را از آن خود کرد. بنیاد نوبل دلیل انتخاب او را این ‌چنین بیان می‌کند: «به‌خاطر آثار مهم ادبی‌ای که به‌روشنی به مشکلات وجدان بشری در عصر حاضر می‌پردازد».

اما سه سال بعد در ۴۷ سالگی نظرش را در مورد سفر با قطار به پاریس تغییر می‌دهد تا همراه دوست و ناشر کتاب‌هایش با اتومبیل او به پاریس برود، آنها هیچ‌وقت به مقصد نرسیدند و در جاده بر اثر تصادف رانندگی جان خود را از دست دادند.

چهار سال قبل از مرگ کامو رمان «سقوط» با نام اصلی«La Chute» منتشر می‌شود که کاوه میرعباسی با زبانی روان و شیوا آن را ترجمه کرده است. در ابتدای کتاب از زبان مترجم می‌خوانیم: «سقوط آخرین اثر داستانی آلبر کامو که ناتمام نماند و در ۱۹۵۶ منتشر شد، رمانی است فلسفی با مضمون معصومیت، حبسِ معنوی، نیستی و حقیقت. نویسنده، با ترسیم تصویری منقلب‌کننده و طعنه‌آمیز از انسان مدرن که در دوزخی خودساخته گرفتار آمده، روایتی غیردینی از «هبوط» آدم از «باغ عدن» عرضه می‌دارد. بی‌دلیل نیست که منتقد آمریکایی آلفرد گالپین برای مقاله‌اش درباره‌ی این رمان عنوان «دانته در آمستردام» را برگزید. ژان‌پل سارتر سقوط را زیباترین رمان کامو می‌داند که کمتر از دیگر آثارِ داستانی‌اش فهمیده شده است.»

در سقوط با مردی آشنا و همراه می‌شویم که روزگاری در کمال خوشبختی و سعادت در پاریس جزو طبقه اشراف بوده ولی اکنون بی هیچ اعتباری از گذشته در آمستردام سکونت دارد و با شرح دادن زندگی‌اش در واقع دست به اعتراف می‌زند.

کوتاه‌ترین اثر آلبرکامو با این جملات که به شیوه مونولوگ نوشته است آغاز می‌شود: «جناب آقا، می‌توانم، بدون آن‌که مزاحمتان شوم، کمکتان کنم؟ نگرانم که مبادا نتوانید منظورتان را به گوریل مُفَخَمی که صاحب‌اختیارِ این دم‌و‌دستگاه است حالی کنید…»

ژان باتیست کلامانس راوی اول شخص در باری به نام مکزیکوسیتی در آمستردام با غریبه‌ای آشنا می‌شود و داستان زندگی‌اش را برای او شرح می‌دهد. او غریبه را در طول رمان گاهی با نام جناب آقا، هموطن گرامی، دوست گرامی و گاهی عزیز جان و رفیق عزیز خطاب می‌کند. مخاطبی که خاموش است و در طول رمان فقط به حرف‌های راوی گوش می‌دهد.

راوی رمان، خود را در گذشته وکیل دعاوی معرفی و تاکید می‌کند که الان قاضی تائب است و با این پرسش: «می‌پرسید قاضی تائب دیگر چه صیغه‌ای است؟…» که تکرار سوال از زبان غریبه است، زندگی‌اش را برای او شرح می‌دهد و از درد غریبی سخن می‌گوید که همچنان ادامه دارد.

«نزدیک آن پُل، از خدمتتان مرخص می‌شوم. محال است شب از روی پُل رد بشوم. با خودم این‌طور عهد بسته‌ام. از کجا معلوم، شاید کسی خودش را در آب بیندازد. از دو حال خارج نیست، یا برای نجاتش اقدام می‌کنید، که در فصل سرما چه‌بسا کار دست خودتان بدهید، یا همان جا به امان خدا رهایش می‌کنید، و اراده به شیرجه رفتن که عقیم بماند، گاهی درد غریبی در وجود آدم باقی می‌گذارد…»

راویِ سقوط، ژان باتیست، برای غریبه می‌گوید که چند سال پیش در پاریس وکیل دعاوی اسم و رسم‌داری بوده است. از روزهای پرشکوهی که در پاریس گذرانده صحبت می‌کند، از ثروت و موفقیت و ارتباطش با زن‌ها. از تخصص اصلی‌اش که دفاع از مظلومان بوده، از کمک به بیوه‌ها، یتیمان، نابینایان و دفاع از مظلومان سخن می‌گوید. او از همه چیز می‌گذشته تا بتواند عدالت را برای بی‌پناهی برقرار کند. او از درون، خود را برتر از دیگران می‌دانسته و در انجام کارهای نیک از همگان پیشی می‌گرفته، اما در نیمه‌شبی که همچنان خوشنود و لبریز از آرامش بود از روی پلی می‌گذرد و اتفاقی باعث می‌شود آرام آرام سقوط اتفاق بیفتد.

«… روی پُل، از پشت شخصی گذشتم که بر جان‌پناه خم شده بود و ظاهرا رود را تماشا می‌کرد. نزدیک‌تر که رسیدم، زنِ جوان باریک‌اندامی را تشخیص دادم که لباس سیاه به تن داشت. بین گیسوان تیره و یقه‌ی پالتو، فقط گردنی باطراوت و مرطوب به چشم می‌خورد که نتوانستم به آن بی‌اعتنا بمانم. اما، پس از لحظه‌ای تردید، به راهم ادامه دادم. انتهای پُل، اسکله‌ها را به سمت بولوار سن‌میشل پیمودم که آن‌جا سکونت داشتم. کم‌و‌بیش پنجاه متر دور شده بودم که صدایی شنیدم که، به‌رغم مسافت در سکوت شبانه، طنینش مهیب جلوه می‌کرد و خبر می‌داد پیکری در آب افتاده. بی‌درنگ پا سست کردم، بی‌آن‌که روی برگردانم. تقریبا بلافاصله، فریادی به گوشم رسید که چندین‌بار تکرار شد و معلوم بود رو به پایین می‌رود و غفلتا قطع شد سکوتی از پی‌اش آمد، در شبی که یک‌باره از حرکت بازمانده بود، به نظرم بی‌پایان می‌رسید. می‌خواستم بدوم، اما از جایم تکان نمی‌خوردم. می‌لرزیدم: به گمانم، از سرما و سراسیمگی. به خودم نهیب می‌زدم باید فورا کاری بکنم، ولی ضعفی مقاومت‌ناپذیر سراپایم را گرفته بود. یادم نیست آن لحظه چه فکری از ذهنم می‌گذشت. «خیلی دیر شده، خیلی دور است…» یا چیزی از این قبیل. همچنان بی‌حرکت گوشم به صداها بود. آن‌گاه، با قدم‌های کوتاه، دور شدم. هیچ‌کس را خبر نکردم.»

ژان باتیست بعد از این اتفاق سعی می‌کند آن شب را فراموش کند و عملش را توجیه می‌کند. اما پس از مدتی به نفس دروغین زندگی و اعمالش پی می‌برد، در واقع می‌فهمد کمک به مظلومان برای آن بوده که در نظر دیگران خوب جلوه کند. در این بین ناگهان فهمید که زندگی‌اش به بدترین شکل ممکن ریاکارانه بوده است و به دورویی خود پی می‌برد. از سرگردانی و ناامیدی به کارهای زیادی دست می‌زند و به دنبال راه فرار می‌گردد و می‌فهمد که هیچ دوستی ندارد. اما بالاخره مجبور می‌شود به محاکمه‌ی خودش برخیزد که تاب و تحمل آن هم برایش ممکن نبود و همچنان آرام آرام سقوط ادامه دارد. شهر و زندگی‌اش را ترک می‌کند و به هلند می‌رود، نامش را تغییر می‌دهد و در آنجا خود را قاضی تائب می‌نامد.

در میان اعترافات ژان باتیست گاهی با او احساس همدلی می‌کنیم، با او همراه می‌شویم و اعترافات او را در خود بازیابی می‌کنیم. سقوط ما را دعوت می‌کند که با وجدان خویش همراه شویم و در آینه‌ای شفاف به اعمالمان بنگریم و ظاهرا به اعترافی دعوت می‌شویم که توان ایستادن در مقابلش را نداریم.

«با وجود سکوت مودبانه‌تان، می‌توانم نظرتان را حدس بزنم و با شما موافقم که این ماجرا چندان مایه مباهات نیست. با این‌حال، به زندگی‌تان بیندیشید، هم‌وطن گرامی! حافظه‌تان را بکاوید، چه بسا داستانی مشابه بیابید و بعدا برایم تعریف کنید…»

ندا صالحی

 


برچسب ها : , , , ,
دسته بندی : شماره ۳۳ , معرفی کتاب
ارسال دیدگاه