آخرین مطالب

هرس

نسیم مرعشی انتشارات چشمه| سال ۱۳۹۶| ۱۸۵ صفحه رمان هرس، ماجرای خانواده‌ای در جنوب کشور را روایت می‌کند. زمان حال داستان، برمی‌گردد به سال‌های بعد از جنگ و خرابی‌های خرمشر. ماجرای زن و مرد جنوبی به نام نوال و رسول است که در جنگ ایران و عراق، خانه‌شان را در خرمشر از دست می‌دهند. فرزند […]

هرس

نسیم مرعشی

انتشارات چشمه| سال ۱۳۹۶| ۱۸۵ صفحه

رمان هرس، ماجرای خانواده‌ای در جنوب کشور را روایت می‌کند. زمان حال داستان، برمی‌گردد به سال‌های بعد از جنگ و خرابی‌های خرمشر. ماجرای زن و مرد جنوبی به نام نوال و رسول است که در جنگ ایران و عراق، خانه‌شان را در خرمشر از دست می‌دهند. فرزند اول آنها شرهان، بر اثر اصابت خمپاره، جلوی چشم نوال می‌میرد. آنها صاحب دو دختر دیگر می‌شوند. اما درد از دست دادن پسرشان، نوال را فرو می‌ریزد. این فروپاشی، تا انتهای داستان سامان نمی‌گیرد و پایه‌ی اشتباهات بعدی نوال را رقم می‌زند.

هرس یکی از نمونه‌های موفق پرداخت داستانی به ماجرا و صدمات جنگ ایران و عراق است. منتها خانم مرعشی با روایت و رویکردی جدید، آن را از زاویه‌ای متفاوت با آنچه تا کنون در مورد جنگ خوانده‌ایم، برایمان به تصویر می‌کشد.

از همان ابتدای داستان ، مخاطب متوجه می‌‌شود که شرهان مرده، نوال و رسول بعد از دو دخترشان، دارای پسر و دختری دیگر می‌شوند که دختر کوچک نیز بعد از مدتی می‌میرد. همین‌طور متوجه می‌شویم نوال دیگر در خانه‌ی رسول زندگی نمی‌کند. اما چرایی این اتفاق‌ها را، فصل به فصل، با فلش بک‌ و پیشروی در زمان حال داستان، متوجه می‌شویم. نقطه‌ی قوت داستان آنجاست که علی‌رغم دانستن خط داستانی، همواره تعلیق‌های پی در پی پابرجا هستند و هر پاسخ، سوالی دیگر را در پی دارد.

اتفاق دیگری که در این رمان افتاده، بومی‌نویسی خاص آن است. فضاسازی اهواز و توصیف حال و هوای شهر و مردمش به گونه‌ای ست که تمام صحنه‌ها را برای خواننده، همانند یک فضای ملموس به تصویر می‌کشد. استفاده از نماد نخل‌های سوخته، بی هیچ توضیح اضافه‌ای، تمام سال‌های جنگ را پیش چشم می‌آورد. همچنین گویش جنوبی و لهجه‌ی آبادانی، بر شیرینی اثر افزوده است. دیالوگ‌ها به گونه‌ای نگاشته شده که صدای هر شخصیت به طور زنده و مشخص، در گوش خواننده شنیده می‌شود. کلمه‌ها‌ی عربی و لهجه‌، طوری استفاده شده که برای تمام مخاطب‌هایی که زبان عربی نمی‌دانند نیز، قابل فهم و درک باشد.

هرس، رمانی قهرمان محور نیست. نویسنده به دور از جنسیت زن و مرد، روابط انسانی به تصویر کشیده است. شخصیت رسول، جدای تمام خلق و خوی مردانه‌ای که دارد، تابوی مرد در رمان ایرانی را شکسته. او را مردی میبینیم که تمام هم و غم خود را برای خانواده و رفاه آن می‌گذارد. حتا بعد از اینکه نوال خانه را ترک می‌کند، رسول جا نمی‌زند و به هر سختی که هست، کانون خانواده را حفظ می‌کند. درس می‌خواند و گرید می‌گیرد تا سطح رفاه دخترها و نوال را بالا ببرد.

هرس نشان داد که هنوز هم می‌شود در ادبیات جنگ، کارهای پر کشش و نو ارائه داد و مخاطب، مخصوصاً مخاطب‌های جوان را، با جنگ ایران و عراق، به شیوه‌ای نوین آشنا کرد.

بریده‌ای از رمان هرس را برای خوانش انتخاب کردم که لحظه‌ی دیدار رسول و نوال است بعد از گذشت شش سال از روزی که نوال خانه‌اش را ترک کرده و حالا رسول از پی او به نخلستان آمده:

رسول آرام‌تر شده بود وقتی ام‌ضیا جلوش ایستاد و گفت: بلند شو رسول، بیا.

زن‌ها یکی یکی از خانه بیرون آمدند. سرشان پائین بود. سمت رسول نیامدند. پشت خانه چرخیدند و رسول دیگر ندیدشان. چشمان رسول دنبال مهزیار گشت. داشت آن دور، توی نخلستان با زنی بازی می‌کرد. ام‌ضیا گفت: پاشو رسول.

رسول بلند شد و کنار در خانه ایستاد. نتوانست تو برود. توان دیدن خرمشهری را نداشت که ممکن بود توی این خانه باشد. گفت: میشه صداش کنی بیاد بیرون خاله؟

صدایش می‌لرزید. ام‌ضیا رفت توی خانه. رسول عقب‌تر ایستاد. ام‌ضیا بیرون آمد و بدون اینکه رسول را نگاه کند، رفت سمت نخلستان. پشت سر او، نوال بیرون آمد. رسول نفسش را در سینه حبس کرد. تیر داغی از سرش گذشت و تمام خون‌های تنش از قلبش پائین ریخت. کسی که از در بیرون آمد، نوال بود و نبود. نوال بود با تنی دیگر، کوتاه و خمیده. رسول عقب‌تر رفت و پشت به اولین نخل، نشست زمین. نوال آدم نبود که راه می‌رفت. روح بود. کند و آرام. راه نمی‌رفت. نزدیک زمین پرواز می‌کرد. پیرهن سیاهی تنش بود و موی بلند یک دست خاکستری‌اش، پشت سرش بسته شده بود. جلوی رسول بر سنگی نشست. صدای جیغ خوشیِ مهزیار از دور آمد. رسول خواست سرش را برگرداند، نتوانست از نوال چشم بردارد، از سایه‌ی نوال که جلوش نشسته بود. در او دنبال نوالی می‌گشت که سال‌ها پیش زنش بود و پیدا نمی‌کرد.

نوال سرش را بالا آورد. رسول تکان خورد. چشمان نوال دیگر سیاه نبود. خاکستری شده بود و نوال همان نوال خرمشهر بود اما بدون رنگ. تنش از تمام مرده‌هایش ساخته شده بود. از آقاش، از شرهان، و بییشتر از همه از تهانی.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , شماره ۱۶ , معرفی کتاب
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب