آخرین مطالب

جنگ بود

نویسنده: احسان محمدی ژانر: رمان بر اساس زندگی‌نامه نشر کتاب آمه؛ ۱۵۹ صفحه، چاپ اول ۱۳۹۴ نویسنده این کتاب، دکتر احسان محمدی، متولد سال ۱۳۵۸ در دهلران ایلام است. وی در روزهای جنگ ایران و عراق، پسری خردسال بود که همراه با خانواده‌اش در دهلران، نزدیک مرز ایران و عراق زندگی می‌کرد. این کتاب، برگرفته […]

جنگ بود

نویسنده: احسان محمدی

ژانر: رمان بر اساس زندگی‌نامه

نشر کتاب آمه؛ ۱۵۹ صفحه، چاپ اول ۱۳۹۴

نویسنده این کتاب، دکتر احسان محمدی، متولد سال ۱۳۵۸ در دهلران ایلام است. وی در روزهای جنگ ایران و عراق، پسری خردسال بود که همراه با خانواده‌اش در دهلران، نزدیک مرز ایران و عراق زندگی می‌کرد. این کتاب، برگرفته از حوادث واقعی‌ای است که برای نویسنده و خانواده‌اش در خلال بمباران و جنگ پدید آمد. محمدی که دارای قریحه‌ی نویسندگی است، توانسته موضوع این کتاب را از قالب زندگی‌نامه درآورده و آن را چون یک تصویر پویا، برای مخاطب به رقص درآورد.

بچه‌های خردسال و بازیگوشِ این داستان، نگاه اصلیِ روایت به جنگ را دارند. داستان از زاویه‌دید کودکیِ نویسنده بیان می‌شود و راوی که در آن سن، شیطنتی مخصوص یک پسر بچه دارد، هیچ اتفاقی را از نظر دور نمی‌کند. اتفاق‌های جنگ در روستا به‌گونه‌ای رقم می‌خورند که راوی همراه با خانواده، مجبور به ترک خانه می‌شود. همراه اصلی راوی در این داستان، برادر خردسال او به نام ابوذر است. ابوذری که از جنگ، جان سالم به در می‌برد، اما در انتهای کتاب، یک پاراگراف بدین مضمون به او اختصاص داده شده:

ابوذر ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ هنگام عملیات نقشه‌برداری برای یک پروژه شرکت نفت در منطقه بیات موسیان، با برخورد به مین‌های باقی‌مانده از جنگ به شهادت رسید. جنگ هنوز زنده است!

نویسنده در این کتاب به نقش زن در جنگ، به عنوان مادر خود با دیدی روشن و حقیقت‌محور پرداخته است و در تشریح صحنه‌ها و مکان‌ها و پوشش و گویش، از واقع‌گرایی تام استفاده کرده. جنگ بود، داستانی زنده و شفاف  است که ما را به قلب مسائل مردم در مناطق محروم در سال‌های جنگ می‌کشاند. این کتاب، با وجودی که به مسئله‌ی جنگ پرداخته، اما دوربین نگاه راوی را برخلاف داستان‌های رایج، در چشم مردم قرار داده و هیچ قسمتی را با چیزی به جز مسائل روزانه‌ی مردم، بازگو نکرده.

یکی از قسمت‌های زیبای این کتاب، اختصاص به زمانی دارد که ماشین راوی و خانواده‌اش در راه رفتن از شهرشان، خراب می‌شود و زن‌ها دست بچه‌ها را می‌گیرند و مواظب هستند که هم آذوقه‌ها را از ماشین بردارند و با خود حمل کنند و هم مواظب بچه‌ها باشند تا از هم دور نشوند. بیان جزئیات در این تصویر و سکانس‌های بعد از آن، به شیوایی و وضوح صورت گرفته است.

احسان محمدی در صفحات نخستین، این کتاب را به روح برادرش ابوذر تقدیم کرده است.

برشی از کتاب، فصل چهار، صفحه ۴۱:

نشسته بودیم توی حیاط خاکی خانه که درخت اکالیپتوسی با آن تنه نرم و خوشبو گوشه‌اش کاشته بودیم. غروب سردی بود. از مدرسه آمده بودیم و هنوز اورکت آمریکایی تنم بود. مادرم خم شده بود روی تنور و نان‌ها را توی دل تنور گِلی که از آتش سرخ شده بود، می‌زد. نگاهش می‌کردم، دستش را می‌برد توی ظرف روی بزرگی که از صبح تویش خمیر گذاشته بود و چانه می‌گرفت. کمی آرد می‌زد که خمیر به دست‌هایش نچسبد و بعد آنقدر تر و فرز آن را کف دست‌هایش دست به دست می‌کرد که مثل کاغذ نازک و پهن می‌شد. وقتی سرش را می‌برد نزدیک تنور که نان را بزند، ابروهایش را توی هم می‌کشید و با آستینش که کمی از آرد سفید شده بود، عرق روی پیشانی‌اش را می‌گرفت. نان‌ها را یکی یکی نگاه می‌کرد. از خیره شدنش می‌فهمیدم که یکی از نان‌ها پخته شده و باید قبل از سوخته شدن، آن را از توی  تنور دربیاورد.

گلپر فصاحت، آذر ۱۳۹۸


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , شماره ۲۳ , معرفی کتاب
این‌ها را هم بخوانید:
ارسال دیدگاه