آخرین مطالب

» پرونده » ایجاد ارتباط در آثار ارنست همینگوی از مجرای سبک‌های روایی

ایجاد ارتباط در آثار ارنست همینگوی از مجرای سبک‌های روایی

نویسنده: ابیگیل آبرامز، دانشگاه کنتاکی غربی مترجم: بهنام رشیدی       زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر، نوشتۀ ارنست همینگوی، نویسندۀ نیمۀ اوّل قرن بیستم که به داستان‌های کوتاهش مشهور است، قطعه‌ای است داستانی، روایت‌گر شرایط ناگواری که به مرگ فرنسیس مکومبر می‌انجامد. داستان همینگوی از نگاه چند شخصیّت داستانی روایت می‌شود که پایانی باز […]

ایجاد ارتباط در آثار ارنست همینگوی از مجرای سبک‌های روایی

نویسنده: ابیگیل آبرامز، دانشگاه کنتاکی غربی

مترجم: بهنام رشیدی

 

 

 

زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر، نوشتۀ ارنست همینگوی، نویسندۀ نیمۀ اوّل قرن بیستم که به داستان‌های کوتاهش مشهور است، قطعه‌ای است داستانی، روایت‌گر شرایط ناگواری که به مرگ فرنسیس مکومبر می‌انجامد. داستان همینگوی از نگاه چند شخصیّت داستانی روایت می‌شود که پایانی باز دارد و خواننده را وامی‌دارد تا نقاطی را به هم وصل کند تا در انتها دریابد، مرگ آقای مکومبر در سفر سیاحتی‌اش تصادفی بوده یا خیر. همینگوی با استفاده از راوی دانای کل محدود قادر است ارتباط یا عدم‌ارتباط عاطفی را میان خواننده و شخصیّت‌های خاص به گونه‌ای موثّر خلق کند که به جانبداری‌ها و باورهای بیش‌از‌پیش دربارۀ داستان می‌انجامد.

خواننده بر اساس انتخاب‌های روایی نویسنده با شخصیّت‌های اصلی داستان، رابطه برقرار می‌کند. داستان زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر از این قاعده مستثنا نیست. فرنسیس مکومبر، قهرمان اصلی این داستان است و خواننده از طریق راوی سوّم‌شخص به افکار و احساسات او پی می‌برد و قادر است نوعی ارتباط عاطفی با او برقرار کند. جایی که فرنسیس مکومبر مردی بزدل توصیف می‌شود و نه دلگیر و آزرده‌خاطر، خواننده به حال او احساس ترحّم می کند و افسوس می خورد که از شیر می‌ترسد و به همین دلیل زنش او را تحقیر می کند. همینگوی چنین می‌نویسد: همچنان که روی داده بود، سر جای خود بود و قسمتی از آن برجسته و محوناشدنی بود و او با بدحالی از آن شرمنده بود. امّا بدتر از شرم، وی در خود ترسی سرد و ژرف می‌یافت. ترس همچون ژرفایی سرد و چسبنده در آن خلئی که روزگاری جای اعتمادش بود، همچنان وجود داشت و این حسّی دردناک به او می‌داد (۱۱).

توصیف ترس فرنسیس مکومبر در قالب چنین جزئیّات زنده‌ای، به خواننده حس همدردی با او را منتقل می‌کند. او چنان از ترس خود شرمگین است که خلئی آشکار درونش نقش می‌بندد و خواننده می‌داند این مسئله چیزی نیست که فرنسیس بخواهد با آن دست‌‌وپنجه نرم کند. ترس توصیف‌شدۀ فرنسیس عاملی است که اجازه می‌دهد میان خواننده و شخصیّت داستان ارتباطی شکل گیرد. احساسات و عواطف خواننده برای فرنسیس، به عنوان مثال همدردی و تأسّف، چنان شکل می‌گیرند که اگر به این فرم به خواننده منتقل نمی‌شدند، نمی‌توانست به میزان ترسی که فرنسیس احساس می‌کند، پی ببرد. علاوه بر احساس ترحّم به حال فرنسیس، خواننده برای خودِ شیر نیز احساس ترحّم دارد. در اینجا همینگوی تصمیمی جسورانه می‌گیرد و احساسات و افکار شیر را همچون فرنسیس و دیگر شخصیّت‌ها به خواننده نشان می‌دهد و این امر رابطه و پیوستگی با این موجود را در خواننده شکل می‌دهد. در صفحۀ ۱۹ کتاب، شیر به این صورت توصیف می‌شود: همۀ هستی‌اش رنج و درد و نفرت شده بود و همۀ بازماندۀ نیرویش در یک تمرکز مطلق برای یورش فشرده می‌شد. صدای آدم‌ها را می‌شنید که حرف می‌زدند و صبر می‌کرد. همۀ هستی‌اش را در این آماده شدن برای یورش به مجرّد اینکه آدم‌ها میان علف‌ها بیایند، فراهم می‌آورد. ترس و تنش در شیر، در قالب پایانی وحشیانه و با شلّیک گلولۀ ویلسون محقّق می‌شود و توصیف افکار و اعمال شیر، فضای بیشتری را برای ابراز ترحّم به حال او، درست مثل خود مکومبر، ایجاد می‌کند. این هم‌خوانی و هم‌سویی را که میان ترس شیر و مکومبر حاصل شده، تنها می‌توان  از طریق سبک روایی انتخاب‌شده از سوی همینگوی نشان داد.

رابرت ویلسون، شکارچی و راهنمای سفر، گرچه خود، قهرمان اصلی داستان نیست، امّا روایتی تقریباً همه‌چیزدان را بیان می‌کند. خواننده به‌واسطۀ این انتخاب روایت، می‌تواند از احساسات ویلسون نسبت به فرنسیس و همسرش آگاه شود. شخصیّت او به شکل انسانی بسیار مغرور و درعین‌حال مسلّط به کارِ خود، نشان داده شده است. همینگوی ویژگی‌ها و شخصیّت ویلسون را ازطریق توصیف لباس‌های کهنه و مندرس او و همچنین تجربه همسفر شدن با انسان هایی صاحب مقام در سفرهای‌های شکاریش نشان می‌دهد  و البتّه درعین‌حال ویلسون شخصیّتی بسیار جنسیت‌زده است که این امر هم به شخصیّتِ خودِ او رنگ و لعاب می‌بخشد و هم مقطع زمانی نوشته‌شدن داستان را نشان می‌دهد. روز بعد از آنکه خانم مکومبر با ویلسون همبستر می‌شود، زن سرِ میز صبحانه می‌آید و ویلسون با خود فکر می‌کند: خوب! چرا زنش را سر جای خودش نگه نمی‌دارد؟ فکر می‌کند من کیستم؟ از این مقدّس‌های پدرسوخته شمایل روی دیوار؟! چرا جلوی زنش را نمی‌گیرد؟ تقصیر خودش است! با اینکه اندیشه‌های ویلسون حاکی از دورۀ زمانی است که در مقایسه با امروز، پدرسالاری بر ارزش های جامعه بیشتر حکمفرماست و این مسئله که ویلسون به اندازۀ فرنسیس معصوم نیست و ارزش ترحّم را ندارد، درعین‌حال، از این واقعیّت پرده برمی دارد که ویلسون از خود صداقت نشان می‌دهد و این ویژگی را تنها مخاطب می‌تواند درک کند. شاید او افکار خود را با فرنسیس در میان نگذاشته باشد، امّا تلاش هم نمی‌کند تا تنش آشکار و فزاینده‌ای را که میان آن دو برقرار است، انکار کند. جلوتر، در ادامۀ داستان، وقتی فرنسیس تیر می‌خورد، گفتگوی میان ویلسون و خانم مکومبر، افکار مرد را بدون نیاز به هیچ توضیحی، آشکارا نشان می‌دهد. برخی از عبارت‌های او، مثلاً: این هم کاری بود. او هم تو را ول می‌کرد و چرا بهش زهر ندادی؟ در انگلستان زهر دادن رسمه! ثابت می‌کند که ویلسون کاملا باور دارد تیری که خانم مکومبر شلّیک کرده، به قصد کشتن شوهرش بوده و نیز براساس روایت قبلیِ داستان، رابطه‌ای بر پایۀ اعتماد میان خواننده و ویلسون شکل گرفته است. گرچه ویلسون جنسیت‌زده است، امّا خواننده می‌فهمد که او کارش را بلد است و به نظر می‌رسد که اظهاراتش بسیار صادقانه‌اند. به‌دلیل انتخاب‌های رواییِ همینگوی در رابطه با ویلسون، ارتباط میان خواننده و این شخصیّت باعث  می‌شود تا خانم مکومبر هرچه بیشتر در رابطه با مرگ شوهرش مقصّر جلوه کند.

فقدان انتخاب روایت می‌تواند ارتباط عاطفی منفی با خوانندگان ایجاد کند. در ارتباط با خانم مکومبر یا مارگارت، باید بگوییم، او تنها شخصیّت اصلی داستان است که مخاطب یا خواننده دسترسی به افکار و احساساتش ندارد. در سراسر داستان، توصیفات مربوط به خانم مکومبر به‌واسطۀ ذهن ویلسون و فرنسیس نشان داده شده‌اند؛ امّا به‌دلیل روایت دانای کل محدودی که همینگوی انتخاب کرده، افکار و احساسات شخصیِ زن هیچ‌گاه نشان داده نمی‌شوند. اغلب، او به شکل زنی بسیار زیبا توصیف می‌شود که از مصاحبت با همسر خود لذّت نمی‌برد امّا تنها دلیل ماندنش با او فقط ثروتش است. پس از حادثۀ شیر، به این دلیل که آقای مکومبر از این موجود فرار کرده بود، مارگارت به‌خاطر بزدلیِ شوهرش گریه و زاری می کند و در عوض، درحالی‌که شوهرش را کاملاً نادیده می‌گیرد، احساسات خود را نسبت به ویلسون ابراز می‌کند. همینگوی می‌نویسد: زنِ مکومبر به او نگاه نکرده بود و او نیز به زنش نگاه نکرده بود و مرد در کنار زن در نشیمنگاه عقب نشست و ویلسون در نشیمنگاه جلو نشست … همچنانکه آنجا نشسته بود، زنش دست پیش برده بود و آن را روی شانۀ ویلسون گذاشته بود. ویلسون سر برگرداند و زن به پیش، روی نشیمنگاهِ کوتاه خم شده بود و لب او را بوسیده بود. خواننده بدون آگاهی از افکار خانم مکومبر، تنها از طریق اَعمالِ نفرت‌انگیز زن می‌تواند با او ارتباط برقرار کند و این موضوع باعث می‌شود تا هنگام حضور مارگارت در صحنۀ داستان، حس منفی به خواننده منتقل کند. پس از مرگ مکومبر، خواننده تنها براساس شواهد موجود از اعمال زن و نه افکارش، بیشتر تمایل دارد باور کند که مارگارت قاتل است. فرنسیس دقیقاً قبل از اینکه تیر بخورد، در شکار سیاحتی خود اعتمادبه‌نفس تازه‌ای پیدا کرده و گفته می‌شود که زنش رنگش پریده و توأم با هراس، متوجّه اعتمادبه‌نفس نویافتۀ شوهرش می‌شود. در صفحۀ ۳۳ داستان این حالت مارگارت به این صورت توصیف می‌شود: مارگارت مکومبر به دو مرد نگاه کرد. در ویلسون تغییری نبود… امّا اکنون در فرنسیس مکومبر تغییر را می‌یافت. درک این مسئله که مارگارت فقط به‌خاطر پول به این ازدواجِ نفرت‌انگیز ادامه می‌دهد و فرنسیس نیز تنها به این خاطر که در پیدا کردن همسر زیبای دیگر به‌شدّت بزدل است این رابطۀ زناشویی را تحمّل می‌کند، اینکه خانم مکومبر به‌یکباره رنگش می‌پرد و از شجاعت تازه‌یافتۀ همسرش می‌ترسد، در چشمان خواننده با عذر و بهانه‌هایش جور در نمی‌آید. پس از مرگ شوهر، هنگامی که ویلسون به کنایه می‌گوید که می‌داند زن عمداً به شوهرش شلّیک کرده، مارگارت به جای آنکه توضیح دهد، فقط پشت سر هم می‌گوید: بس کن! اگر به خواننده اجازه داده می‌شد تا به احساسات و افکار مارگارت دسترسی داشته باشد، این امکان وجود داشت که در نظرش بی‌گناه جلوه کند؛ امّا همینگوی تنها به همین دلیل و از روی قصد نمی‌خواهد که خواننده به افکار زن دسترسی پیدا کند. خواننده بدون آگاهی از نیّت مارگارت، آزاد است تا خودش تلاش کند و بفهمد که مارگارت همسرش را کشته یا نه! و این سرنخ‌های ظریفی است که همینگوی در سراسر داستان، در اختیار خوانندگانِ خود قرار می‌دهد.

استفادۀ همینگوی از روایت دانای کل محدود، ابزاری است هدفمند که به خواننده اجازه می‌دهد تا با شخصیّت‌ها ارتباط عاطفی برقرار کند. هر شخصیّت مهمّی که در داستان زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر حاضر است، ازجمله خودِ شیر، صورت خاصّی از روایت را به خود می‌گیرد تا از این رهگذر، اعتماد و درک را ایجاد کند. احساس ترحّم خواننده چه برای فرنسیس ابراز شود و چه برای شیر، اعتمادی که به ویلسون مرتبط است یا حتّی نبود حس مثبت برای مارگارت، همه و همه بر اساس سبک روایی شکل گرفته‌اند که همینگوی انتخاب کرده است. پایانِ بازِ داستان، تنها در صورتی ممکن است که خواننده از نیّات مارگارت آگاه نباشد و این دقیقاً همان چیزی است که ارنست همینگوی می‌خواهد در خواننده ایجاد کند.

 

  • قسمت های ارجاعی داستان، عیناً از ترجمۀ ابراهیم گلستان از این اثر نقل شده‌اند.

 


برچسب ها : , ,
دسته بندی : پرونده , شماره ۴۴
ارسال دیدگاه