آخرین مطالب

» سوزنبان » مردگان پرده‌ها را می‌کشند

سوزنبان

مردگان پرده‌ها را می‌کشند

محسن توحیدیان • از او خواستیم دنبالمان بیاید. اولش فکر کردیم معنی سوت و بشکن را نمی‌فهمد. تردید داشت. چند قدم می‌آمد و دوباره برمی‌گشت همان‌جایی که ایستاده بود. زیر درخت نارون. عصر دل‌انگیزی در باغ ماهان بود. علف‌ها از زور خوشی می‌درخشیدند و پرنده‌ها لکه‌هایی لرزان از درخت بودند. با همین جمله‌ها می‌توانستیم آن […]

مردگان پرده‌ها را می‌کشند

محسن توحیدیان

از او خواستیم دنبالمان بیاید. اولش فکر کردیم معنی سوت و بشکن را نمی‌فهمد. تردید داشت. چند قدم می‌آمد و دوباره برمی‌گشت همان‌جایی که ایستاده بود. زیر درخت نارون. عصر دل‌انگیزی در باغ ماهان بود. علف‌ها از زور خوشی می‌درخشیدند و پرنده‌ها لکه‌هایی لرزان از درخت بودند. با همین جمله‌ها می‌توانستیم آن عصر بهاری را وصف کنیم اما کسی به خودش زحمت نمی‌داد. شاید زنی می‌ایستاد و به مردی از تابناکی آواز پرنده‌ها می‌گفت اما مرد یک آنِ دیگر باغ را با درخت‌ها و پرنده‌ها و علف‌هایش از یاد می‌برد. سگ گمان برده بود کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ است. با اینکه نبود. شاید با خودش فکر می‌کرد این‌ها یک چیزشان می‌شود. دیگر اصرار نکردیم چون ممکن بود به غرور جانور بر بخورد و کار احمقانه‌ای بکند. فقط خواستیم بنشیند تا عکسی از او برداریم. می‌فهمید که باید بنشیند و دست‌هایش را پیش رو بگذارد. مثل سگ آپادانا که بیش‌تر از دو هزار سال است نگهبانی می‌دهد با اینکه خودش سایه‌ای در میان سایه‌های لرزان است. بی‌حرکت ایستاد. از او خواسیتم سرش را کمی بالا بگیرد و به نوک درختان چنار نگاه کند. عکس را که برداشتیم تکانی به خودش داد. مثل سگی که از خوابی قدیمی بیدار شده باشد. بلند شد و راه آمده را برگشت و دوباره زیر درخت نارون جا خوش کرد. حالا ما از او عکسی داریم. از سگی بیش‌ازاندازه سیاه و رسمی که سایه‌های بی‌شمار باغ را در روزهای ابری می‌مکد. در مکیدن سایه‌ها زیاده‌روی می‌کند و نهال‌های نورسیدۀ زبان‌گنجشک را با شاش نشانه می‌گذارد. در لبه‌های عصری که همه‌چیز را باد می‌برد و هرچیزی آغشته به اندوه است، آدم باید در باغی عجیب راه برود و از آویختن به جهان خسته نشود. چون به‌هرحال سرنوشت یک روزی در می‌زند؛ و گویا با صدای شروع سمفونی پنج. باید پیش از شنیدن صدای به در کوفتن سرنوشت، تمام آن زباله‌ها را بیرون باغ گذاشت و درست همان‌جور که قدم بر شانۀ وقت می‌گذارند، خسته، سبک و خالی از بار استخوان‌ها از درختی به درختی و سایه‌ای به سایه‌ای رفت. با چانه‌ای فلزی و دو استکان چایی و پاکتی سیگار. این همان موهبت کوچک زیستن در زمانۀ دری‌وری ماست. سگ بیش‌ازاندازه سیاه بود و ممکن بود وقتی عکسش را برمی‌داریم بگوید عوضی‌ها حالا کنار هم بایستید تا من هم عکسی از شما بردارم و در بایگانی جانورهایی بگذارم که این باغ پرت‌افتاده را برای دیدار انتخاب می‌کنند. بس که سایه‌ها را مکیده بود اشک‌هایی تیره و تار داشت؛ و تمیز و مهربان و خاموش بود. عکس را که برمی‌داشت می‌گفت به باغ ماهان خوش آمدید. هرچه بخواهید آماده است. چه شراب‌هایی، چه زن‌ها و کتاب‌هایی، چه غروب‌ها، چه تابستان‌هایی، اما یادتان باشد دیگر نمی‌توانید پایتان را از باغ بیرون بگذارید.

عموها و‌ خاله‌هایی از ما پذیرایی می‌کنند که گورهاشان را برای ساعتی ترک گفته‌اند. خودشان را پای پیاده به آبادی رسانده‌اند. کوچک و بزرگ دنبال هم راه افتاده‌اند و خدا می‌داند همان‌جور خاک‌آلود از چه دره‌ها، رودخانه‌ها و گردنه‌هایی گذشته‌اند. به زمانِ مرگ، هفده سال طول می‌کشد. شاید هم یکی دو روز بیش‌تر. آمده‌اند قفلِ درها و پنجره‌ها را شکسته‌اند. خانه را آب و جارو کرده‌اند و پرده‌های رو به غروب را کشیده‌اند. خستگی نمی‌تواند آن‌ها را از پا در بیاورد اما تشنه می‌شوند. تا می‌رسند، شیر آب را باز می‌کنند تا زلال بشود، بعد با لیوان‌های شکسته آب می‌نوشند. خانه را که رفت‌وروب می‌کنند، سرخوشانه دور سفره می‌نشینند. توی بشقاب‌های ملامین که نقش زنان تنها و منتظر دارد، میوه‌های کهنه و رنگ‌پریده می‌گذارند و تعارف می‌کنند. لک‌لک‌ها با پاهای بسیار بلند روی عرشۀ پنجره می‌کوبند. هرچیزی در خانۀ آن‌ها رنگی از گذشته دارد. توی بشقاب من، زنی پشت پنجره ایستاده و آن‌سوتر، پشت سروهای طناز، مردی نی‌لبک‌به‌لب نشسته است. رمه‌ای در دوردست‌ها با رد غباری دور می‌شود. قاطری با بار یونجه می‌گذرد. سگ گله برای چوپانش دم تکان می‌دهد. بوی خاک نم‌خورده و خرمن تازه از بشقاب می‌آید. به خودم می‌گویم کسی که چنین نقاشی دل‌انگیزی توی بشقاب کشیده باید خودش آن را زندگی کرده باشد. اگر این‌جور نباشد، میان او و بشقاب فاصله‌ای است که هرگز پر نمی‌شود. فاصله‌ای که ممکن است او را به سرزمین مرگ بیندازد. پدر می‌خواهد من را به آن‌ها معرفی کند. از خوشحالیِ دیدن خانواده چشم‌هایش برق می‌زند. می‌خواهد به آن‌ها بگوید نتیجۀ بالا و پایین زندگی‌اش من بوده‌ام، با اینکه با من هرگز حرفی برای گفتن نداشته است. می‌خواهم به پدر بگویم آن‌ها من را می‌شناسند. با اینکه سال‌ها پیش وقتی بچه‌ بوده‌ام من را دیده‌اند. پدر به حرف‌هایی که می‌زنند می‌خندد. حرف از موسم درو، زردی جارها در برف و تشنگی حیوانات است. گمان می‌کنم پدر می‌خواهد تا همیشه آنجا بماند و خستگی سال‌ها غربت و دربه‌دری را زمین بگذارد. نمی‌داند که مردگان وقتی هوا تاریک می‌شود خانه را ترک می‌کنند. می‌خواهم به او همین را بگویم. باید بداند که ما به خواب مردگان خطور کرده‌ایم و بیشتر کسانی که دور سفره نشسته‌اند، دهانی برای بلعیدن و دندانی برای خندیدن ندارند. نمی‌توانم این چیزها را به پدر بگویم چون مردگان چه‌بسا دل‌های نازک‌تری دارند. لک‌لک‌ها‌ منقارهای بلند‌شان را زیر بال‌ها‌شان می‌برند و بعد تکه‌ای از گچ دیوار روی زمین می‌افتد. یکی از عموها که مرگ طولانی او را دیده‌ام، دست روی شانه‌ام‌ می‌گذارد و بشقابی تعارفم می‌کند. توی بشقاب، تکه‌های پشیمانی و گونه‌ای از سکوت، استخوان جانوری کوچک و شانه‌ای از ملال است. توی لیوان‌ چکیدۀ اشک دریاست. بو و صدای دریا هم می‌دهد. به پدر می‌گویم دیگر عزم رفتن دارم. من از این خانۀ تن‌داده در غروب می‌ترسم. باید بیرون بروم و پیش از تاریکی هوا خودم را به خانه برسانم. کوچک‌ترینشان که کودکی سراسیمه است در را برایم باز می‌کند. چشم‌های زیادی درشت و دهان کوچک دارد. موهایش نیمه‌روشن است. پا از خانه بیرون می‌گذارم. خانه همان‌جور که بود، در تاریکی می‌ماند. پدر از پشت پنجره دست تکان می‌دهد. با دستمالی سفید و کهنه دهانش را تمیز می‌کند. بعد توی دستمال سرفه می‌کند. وقتی دهانش را باز می‌کند که چیزی بگوید، دندان‌هایش یکی‌یکی توی بشقاب می‌افتند. مردگان پرده‌ها را می‌کشند. سایه‌هاشان روی پرده‌های سفید، طرح درختان خشکیده و کوتاه دارد.


برچسب ها :
دسته بندی : سوزنبان , شماره ۴۲
ارسال دیدگاه