آخرین مطالب

» سوزنبان » چشم‌هایم را به او داده‌ام

چشم‌هایم را به او داده‌ام

محسن توحیدیان می‌گویند کسی چیزی به چشمم انداخته. چیزی به‌اندازۀ یک سنگریزه که توی هوا می‌چرخد و چشم‌ را از کاسه بیرون می‌اندازد. شاید پسربچه‌ای با یک تیرکمان بوده یا دیوانه‌ای که تفنگی دستش داده‌اند. اما من این را باور نمی‌کنم چون هم آغامحمدخان را دیده‌ام، هم آن زن را که برای من بالاترین حقیقت […]

چشم‌هایم را به او داده‌ام

محسن توحیدیان

می‌گویند کسی چیزی به چشمم انداخته. چیزی به‌اندازۀ یک سنگریزه که توی هوا می‌چرخد و چشم‌ را از کاسه بیرون می‌اندازد. شاید پسربچه‌ای با یک تیرکمان بوده یا دیوانه‌ای که تفنگی دستش داده‌اند. اما من این را باور نمی‌کنم چون هم آغامحمدخان را دیده‌ام، هم آن زن را که برای من بالاترین حقیقت در زندگی است. خانه‌اش در خیابان شریعتی است. پنجرۀ خانه‌اش نرده‌های سبز قشنگی دارد. اگر می‌توانستم به همۀ آن‌ها همین را می‌گفتم. که این حرف‌ها را باور نکنند و خیال هم نکنند که دیدن فقط به همین دو پاره‌ای است که توی کلۀ هرکس فرو کرده‌اند. پای پنجره‌ای از آن قدیمی‌ها ایستاده بودم تا نفسی بگیرم. ساعت پنج یا شش. داشته‌ام می‌رفته‌ام کتابخانه یا برمی‌گشته‌ام. یا یک جای دیگر می‌رفته‌ام. چیزی همراه نداشته‌ام. حتی تلفنم را خانه جا گذاشته‌ام. پای پنجره ایستاده‌ام و به خیابان نگاه می‌کنم. زن پنجرۀ پشت سرم را باز می‌کند و من برمی‌گردم تا او را ببینم. بوی شام و بوی عود می‌آید. می‌گویند افتاده‌ام توی جوی خیابان و چشم‌هایم افتاده توی آب. این چیزی است که آن‌ها می‌گویند. گنداب چشم‌هایم را برداشته و با خودش برده سمت راه‌آهن. آن پایین‌ها، جایی که تهران فاضلاب شمالش را خالی می‌کند. خدا می‌داند چشم‌هایم آن پایین چه چیزهایی دیده‌اند و به خورد چه جریان‌هایی رفته‌اند. اما من این چیزها را باور نمی‌کنم. پای پنجره ایستاده بودم و زن پنجره را باز کرد. شاید برای اینکه ببیند توی خیابان چه خبر است. فرصتی پیش نیامد که زن را ببینم چون آن‌ها با صورت‌های پوشیده پشت یقه‌ام را گرفتند و تا تکانی به خودم بدهم روی هوا بلندم کردند. اگر مهلت می‌دادند هرچه ته جیبم بود به آن‌ها می‌دادم اما حالی نبودند. فقط می‌زدند. انگار خمیر وجودم را ورز می‌دادند تا چیز دیگری از تویش دربیاورند. با مشت و لگد می‌زدند. با سنگ و چماق. مهره‌های کمرم که خوب جابه‌جا شد پاهایم را گرفتند و روی زمین کشیدند. هرچه داد و هوار کردم یک نفر به‌ دادم نرسید. همه فرار می‌کردند. هرکس می‌خواست جان خودش را در ببرد. سرم به سمنتی جوی آب گرفت و آن‌جا بود که خرابه‌های ارگ بم را شناختم. حالتی بود که در خواب و بیداری به آدم الهام می‌شود. حالت مرگ یا هرچیزی که به مردن شباهت دارد. جوری می‌شود که آدم بوی مرگ را می‌شنود. آن‌قدر هم نزدیک که انگار توی یقه‌اش نفس می‌کشد. از آب سبز و کثیف پر شدم. از کبودی خزه‌ها و تخم هندوانه و نجاست بچه‌ها و ماهی‌ها و قورباغه‌ها و خوب که مزۀ شوری به زبانم ماسید، دستی پشت یقه‌ام را گرفت و کشید بالا. دیدم نه، راستی‌راستی آمده‌ام به ارگ بم. تا خواستم نگاهی به دور و برم بیندازم، دیدم روی هوا شناورم و با یک مشت توی کله‌ام پخش زمین شدم. بعد یک مشت زیر چشم راست، یک زانو زیر فک، یک سیلی توی گوش چپ. از حال رفتم. کناری ایستادند و چون خودشان هم هلاک بودند شروع کردند به باز کردن دستمال‌های صورتشان. آنجا بود که دیدم چهره ندارند. انگار وقتی توی گهواره بوده‌اند، یکی چشم‌ها و دهان و دماغشان را دوخته و هرچه بزرگ‌تر شده‌اند، مثل جذامی‌ها سوراخ‌هاشان به هم آمده و کیپ شده. مثل خمیر یا موم یا هرچیزی که سوراخ‌های آدمیزاد را یکدست می‌کند. صاف مثل سرین و بی‌مو مثل کف دست. مرگ حتمی بود. جانی نداشتم که بپرسم جرمم چیست و اگر از روی مرض می‌زنید، آن مرض چیست. سرم را روی خونی گذاشتم که سخت جاری بود. و بستری بود که فاصلۀ سرم با خاک را نگه دارد. آسمانی که توی خون افتاده بود، آسمان آشنایی نبود. چشم‌هایم را بستم. خون سرم را تکان می‌داد و روی خاطراتش می‌چرخاند. کله‌ام از فشار ضربه‌ها تاب می‌خورد. انگار توی دالانی می‌چرخیدم و پایین می‌رفتم. دست‌هایم جدا می‌شدند. دورتر می‌رفتند. پاهایم از فشار کوفتگی ذوب می‌شدند. استخوان‌هایم از درون متلاشی بودند. نمی‌توانستم هیچ‌کاری برای خودم بکنم. نمی‌دانستم مرگ این همه مرحله دارد. آن سال‌های اول که تازه به‌دنیا آمده بودم فکر می‌کردم آدم تِقّی می‌میرد و خلاص می‌شود. بعدها جایی خواندم که بالاترین ارگاسم آدمیزاد همین مردن است. چه می‌دانستم آن‌قدر می‌زنند که خون بالا بیاوری و وقتی هم می‌خواهی بتمرگی توی خودت، برت می‌دارند و با کله می‌اندازند توی حوض. و باید طول بکشد که جان به‌زردی بالا بیاید و توی گودال کله‌ات بچرخد و همه‌چیز را با خودش بچرخاند، بعد همه‌اش بیرون بریزد مگر همان یک سر سوزن که دررفتنش خیلی طول می‌کشد و همان آدم را در آنات مرگ و زندگی نگه می‌دارد. دوباره فرو رفتم. دیگر آن جانوری نبودم که با آب حوض به‌خودش بیاید. پایین می‌رفتم. پایین‌تر. گرد دایره‌ای از خودم می‌چرخیدم و پایین می‌رفتم. به اعماق هزاران سال می‌رفتم و پس کله‌ام که به کاشی‌های کف حوض گرفت، مثل برق‌گرفته‌ها از جا پریدم. دست‌به‌سینه ایستاده بودند. چند نفر دیگر هم آمده بودند. مردی میانشان روی صندلی نشسته بود. کمرباریک و کوسه بود. چشم‌ها و ابروهای نحسی هم داشت. با کلاه مکعبی روی سر و آذین‌های مختصر روی جبه و بالاپوش، با برق سنگدلی و زردوستی توی نگاهش. یک چنین جانوری که هرکس ببیند جابه‌جا می‌میرد. چه توی خواب چه توی بیداری. به هیئت آغامحمدخان روی قلیان کبودخانه که انگار می‌خواهد بزند زیر گریه و تا صبح قیامت اشک بریزد. و بگوید که بیچاره‌تر از خودش توی دنیا پیدا نمی‌شود که هرگز در نرمای بدن زنی قرار نداشته و با همه سربلندی و کشورگشایی دستش به سرزمین جادو نرسیده. باغبانِ باغ‌های پاییزی، پالیزبانِ نمک‌زاره‌های ویران. خودش بود. در تاریخ خوانده بودم که برای چه کاری به کرمان رفته و همین فکر، مهره‌های کمرم را لرزاند. دست چپش را بالا برد. این نشانه بود چون آن‌ها به یک اشاره از جا بلندم کردند و با کله پیش پایش انداختند. خوب که بالا آوردم و دل و روده به حلقم رسید، توانستم به چشم‌هایش نگاهی بیندازم. یک چشمش شیشه‌ای بود. چشم راستش. خوب که نگاه کردم دیدم چشم‌نظر است. فکر کردم چه باسلیقه که آدم به جای یکی از چشم‌هایش چشم‌نظر بگذارد. هم کلی فایده دارد هم قشنگ است. آدم با یک چشم هم کارش راه می‌افتد. مگر دنیا چه برای تماشا دارد که آدم دو چشم داشته باشد؟ تازه می‌گویند جانورهایی هستند که چندتا چشم دارند. این دیگر زیاده‌روی در کار کائنات است. به حکم ادب روی پاهایم ایستادم. پرسید اینجا چه می‌کنی؟ گفتم والله من داشتم می‌رفتم کتابخانه. شاید هم برمی‌گشتم. این دو نفر من را آوردند خدمت شما. گفت من سال‌های سال است که چشم‌انتظار تو بی‌همه‌چیزم. این را که گفت نوکرها امان ندادند. گویا آن‌ها هم با او انتظار کشیده بودند و عمرشان را توی دخمه‌های تاریخی به انتظار من هدر داده بودند. جایی خوانده‌ام که ما را از زمان ساخته‌اند. اگر این‌جور باشد، انتظار هولناک‌ترین مجازات برای آدمیزاد است. مجازاتی از بن و خمیرۀ خودش، از جنس همان چیزی که با آن وجود دارد. رنجی بالاتر از این نیست. بنا گذاشتند به سنگ‌زدن و تا بخواهم تکانی به خودم بدهم، زیر مشت و لگدشان افتادم. مشت‌مشت موهایم را کندند. زانوهایم را شکستند. دندان‌هایم را خرد کردند. دست روی حلقم گذاشتند تا آن سر سوزن را از ته جانم بیرون بکشند. گفتم عفو بفرمایید. غلط کردم. گماشته‌ها ولم کردند. به پشت افتادم و آسمان را سیر کردم که زرد بود و از این گوشه تا آن گوشه‌اش یک کفتر نداشت. از جا بلند شد و دست‌هایش را به هم زد. انگار از نمایش گماشته‌ها خوشش آمده بود. اما این هم نشانه بود چون زن از شبستان بیرون آمد. از بوی بدنش فهمیدم همان زن است که پنجره‌ را باز کرده بود و به خیابان سرک کشیده بود تا ببیند چه خبر است و از خانه‌اش بوی شام و بوی عود می‌آمد. گفتم زن چون باریک و بلند بود و انگشت‌های بلند و کشیده داشت وگرنه او هم چهره نداشت. گویا در سوراخ‌های او هم دست برده بودند. در دست چپش ترازویی بود و از هردو کفۀ ترازو خون می‌چکید. در دست راستش خنجر باریکی داشت که از آن هم خون می‌چکید. نزدیک‌تر که آمد دیدم توی یکی از کفه‌ها، چشم مردم کرمان است. گفتم سرورم عفو بفرمایید. خاطر ملوکانه از چه آزرده است؟ گفت من عفو فرمودم که از جانت گذشتم اما حالا بیشتر از دویست و پنجاه سال است که منتظرت هستم. تا خواستم چیزی بگویم یکی از گماشته‌ها سنگی انداخت که به سرم گرفت. به‌خودم پیچیدم. گفت شرم نمی‌کنی که در حضور ما به‌خود می‌پیچی؟ گفتم والاحضرت، امر امر شماست. دیگر نمی‌پیچم. گفت در بیاورید این دو قیراط نحس را تا برویم پی کارمان. و رفت. گماشته‌ها حمله آوردند و دست و پایم را گرفتند. زن آمد و روی سینه‌ام نشست. از بوی بدنش فهمیدم که همان زن است. از خانه‌اش بوی شام و بوی عود می‌آید. به خیابان سرک می‌کشد و همین که می‌خواهد پنجره را ببندد، چشم‌های من او را می‌گیرد. چشم‌هایم را به او داده‌ام. برای نگاه‌کردن به خیابان. می‌گویند چشم‌هایم افتاده در جوی خیابان و حالا رسیده به میدان راه‌آهن. من این را باور نمی‌کنم.


برچسب ها : ,
دسته بندی : سوزنبان , شماره ۴۵
ارسال دیدگاه