آخرین مطالب

» سوزنبان » بوی سیگار، خون و ادویه

سوزنبان

بوی سیگار، خون و ادویه

زنی که به خانۀ ما آمده بود ناشناس بود. می‌دانستیم که نسبتی دور با یکی از قوم‌های پدر یا مادرم دارد اما کسی نمی‌دانست فامیل کدامشان است. مثل راهبه‌ها لباس پوشیده بود. همان‌جوری هم خودش را گرفته و یک گوشه نشسته بود. به نظرم بیش از اندازه نگران عصمتش بود. با این‌که مثل روز روشن […]

بوی سیگار، خون و ادویه

  • زنی که به خانۀ ما آمده بود ناشناس بود. می‌دانستیم که نسبتی دور با یکی از قوم‌های پدر یا مادرم دارد اما کسی نمی‌دانست فامیل کدامشان است. مثل راهبه‌ها لباس پوشیده بود. همان‌جوری هم خودش را گرفته و یک گوشه نشسته بود. به نظرم بیش از اندازه نگران عصمتش بود. با این‌که مثل روز روشن بود که ما با عصمت و ‌پاکدامنی او کاری نداریم. مادر گفت پنکه‌سقفی را روشن کنیم و پنجرۀ رو به حیاط را باز بگذاریم. بعد به ما اشاره کرد که بشقاب خیار و سینی شربت را به زن تعارف کنیم. زن لیوان شربت را که برداشت چادرش کنار رفت. زیر چادر، پیراهن گلدار سفیدی پوشیده بود. بوی شیر تازه توی خانه پخش شد. با کمی بوی سیگار، خون و ادویه. و بوهایی که آن‌وقت‌ها زن‌های خیلی جوان با سه چهار بچۀ قد و نیم‌قد می‌دادند. دیدیم که راستی‌راستی شباهتی به همۀ ما دارد اما کسی نمی‌توانست بگوید شبیه کدام ماست یا بیشتر به کی رفته است. زن زیادی جوان بود. با چشم‌های روشن و دهانی که از شدت معصومیت آب می‌شد و روحی به سبکی و نظافتِ بالِ کبوتر. گویا از دست شوهرش فرار کرده بود. البته ما این‌جور خیال می‌کردیم چون خودش از زمانی که به خانۀ ما آمده بود چیزی نگفته بود. نمی‌دانستیم شوهر دارد یا نه و اینکه شوهرش با او چه‌جور بدرفتاری می‌کند. شاید هم خانه را اشتباهی آمده بود. چادرش را سفت گرفته بود. اگر کسی کنارش می‌نشست خودش را جمع می‌کرد. مثل کسی که از سرریزهای بلا کنار می‌کشد. مادر خودش را با بادبزن دستش باد می‌زد و زن را ورانداز می‌کرد. شاید داشت توی ذهنش دنبال نشانه‌هایی می‌گشت که زن را به جا بیاورد. ساعتی که گذشت، حضور زن مثل وجود داشتن عادی شد. مثل نفس‌کشیدن. جوری که کم‌کم او را از یاد بردیم و هرکس دنبال کار خودش رفت. زندگی به روال سابق برگشت و زن که بی‌توجهی ما خیالش را راحت کرده بود، روی زمین دراز کشید و چشم‌هایش را بست. چادرش را هم به سرش کشید و دیگر فرقی با یک آدم مرده نداشت. مادر گفت عصر عاشورا شگون ندارد چنین مهمانی برای آدم بیاید. ما او را نمی‌شناسیم. تازه، از وقتی آمده چیزی از زندگی و فامیل‌هایش نگفته. ممکن است حالا برای همیشه خوابیده باشد. آن‌وقت چه‌کار کنیم؟
    ما آن وقت‌ها کوچک‌تر از آن بودیم که معنای خواب زن را بدانیم. اما این حقیقت داشت. زن داشت خواب ما را می‌دید و عاقبت هرکدام از ما را مثل یک قاب‌عکس چوبی به دیوار قلبش می‌زد. این چیزها را سال‌ها بعد مادر گفت. زمانی که ما حسابی از آب و گل درآمده بودیم و شجاعت شنیدن حرف‌های عجیب و هراس‌آلود را داشتیم. زن را نمی‌شناختیم. حالا هم که مادر رفته و همۀ ما را به امان خدا گذاشته چهره‌ای از آن زن نداریم که عصر عاشورا به خانۀ ما آمده بود و زیر پنجره دراز کشیده بود تا خستگی یک پیاده‌روی طولانی را از تن به در کند. شاید او زن یکی از رفقای پدر بود که سابق می‌شناختیم. شاید هم یکی از خانم‌بهداشت‌های پشت مدرسه بود که بعضی وقت‌ها برای معاینۀ بچه‌ها می‌آمد و دستش را توی شلوارمان می‌کرد. ما چیز زیادی از زن نمی‌دانستیم. در حقیقت هیچ‌چیز. به همین خاطر او را برای همیشه از یاد بردیم. حتا هیچ‌کدام از ما خاطرش نیست که زن چه خواب‌هایی دیده بود و وقتی با مادر تنها شد، چه‌جور همه‌اش را از سیر تا پیاز برایش تعریف کرد. حضور زن ناشناس در خانۀ ما از یاد رفت. او مثل پرده‌های خانه، مثل بدن گلدان‌های پوسیده، مثل غباری که زیر نور پنجره در هوا می‌ماند به ما و هستی ما نزدیک شد. با آن یکی شد. سال‌ها بعد وقتی مادر از خواب‌های زن برای ما گفت دیدیم که مادر دهانی شبیه دهان زن دارد و با کلمه‌هایی با ما حرف می‌زند که بوی لباس‌های زن را دارد. بوی شیر، بوی خون و ادویه.

 

  • به خانه راهم می‌داد. در را پشت سرم می‌بست و سرگرم کارهای خودش می‌شد. می‌دانست که برایش بهانۀ تازه‌ای آورده‌ام. می‌خواستم برایش داستانی تعریف کنم که نشان بدهم امروز اتفاق دیگری افتاده که آمده‌ام. فریبم دلش را نرم می‌کرد. اخم‌هایش باز می‌شد. می‌خواست فلاسک چایی را آب کنم. از جا می‌جستم و کتری را روی چراغ می‌گذاشتم. دستش را پیامبرانه تکان می‌داد و می‌خواست باور کنم که دیگر ایمانش را به شکوفه‌های گیلاس از دست داده است. راست می‌گفت. شکوفه‌ها به پنجره ماسیده بودند. قلب شکوفه‌ها در زمستان بی‌پایان قندیل بسته بود. دیگر خود درخت هم میلی به گردش آفتاب نداشت. چراغ نفتی که به اتاق گرمای کوچکی می‌داد، اولین کلمه‌ها را در دهانش می‌گذاشت. همین شهامتم می‌داد تا ماجرای گرگ‌های قطبی را یک‌بار دیگر برایش تعریف کنم. گردن می‌کشیدم تا لکنت را که می‌خواست دهانم را از ریخت بیندازد پنهان کنم. می‌خواستم با من هم‌دلی کند و بگوید که وقتی گرگ‌های قطبی، تاریکی را گله‌گله روشن می‌کنند، او چه می‌کند. چه‌جور در برابرشان می‌ایستد. چه‌جور پنجه‌های مهربانش را دژخیمانه در هوا تکان می‌دهد. چه‌جور به آن‌ها جراحت مرا اعلام می‌کند و فرمان می‌دهد که تنهایم بگذارند. چه‌جور به آن‌ها می‌گوید که او رفیق من است و حاضر است من را به خانه‌اش راه بدهد. نگاهش به پنجره و شکوفه‌های پلاسیده می‌ماند. هیچ نمی‌گفتم. آفتاب بی‌جانی روی خرپشته‌ها افتاده بود. می‌دیدم که چشم‌هایش خیس می‌شود. می‌دیدم که ناگهان حضور من را کنار چراغ علاءالدین از یاد برده است. چشم‌هایش را لحظه‌ای در دست‌هایش پنهان می‌کرد. آه می‌کشید. می‌پرسید آیا یقین دارم که گرگ‌های قطبی را دیده‌ام، چون آخرین گلۀ آن‌ها در زمستان سیاه چند سال پیش از سرما و گرسنگی تلف شدند. از اینکه کنجکاوش کرده‌ام به آرامش رسیده‌ام. این همان لحظه‌ای است که او حضور من را بی‌چون‌و‌چرا می‌پذیرد و می‌توانم ساعت‌های طولانی زمستان را کنارش باشم. از او می‌خواهم جراحت شانه‌ام را ببیند. دکمه‌های لباسم را باز می‌کنم و شانه‌ام را نشانش می‌دهم. آهسته روی جراحت دست می‌کشد. عقب می‌نشیند. به بالش پایین کتابخانه تکیه می‌دهد. می‌خواهد چایی را بیاورم. می‌روم آشپزخانه و چایی را توی استکان‌های کمرباریک می‌ریزم. همان‌جور که دوست دارد. یادش می‌آید که قند تمام شده است. وقتی سینی چایی را زمین می‌گذارم، نگاهش را به شکوفه‌های یخ‌زدۀ گیلاس می‌اندازد و می‌گوید فکر می‌کرده مرده باشند. از او می‌پرسم دربارۀ جراحت‌های روی شانه‌ام چه فکر می‌کند. نگاهش به شکوفه‌های گیلاس مانده است. می‌گوید جای پنجه‌های گرگ قطبی است. نگاهم می‌کند و می‌بینم که چروک‌های دور چشمش از همیشه زیباترند. نگاهش مهربان و اندوهگین است. حالا شب آمده است. می‌خواهد شعلۀ چراغ را بالاتر بکشم.

برچسب ها :
دسته بندی : سوزنبان , شماره ۴۴
ارسال دیدگاه