آخرین مطالب

» سوزنبان » سه قصه از نشیب

سوزن‌بان

سه قصه از نشیب

محسن توحیدیان • نصاب ماهواره مثل جورج کلونی آمد. سال‌ها بود چنین آدم شیک و باکلاسی ندیده بودم. کت و شلوار سورمه‌ای، پیراهن سفید اتوکشیده، کراوات قرمز، دکمه سردست‌های زیبا و گران‌، عینک ری‌بن چندضلعی و دسته‌طلایی، موهای مرتب و سشوارکشیده، کیف قهوه‌ای چرمی، کفش‌های براق و واکس‌زده. اولش فکر کردم اشتباه آمده و خواستم […]

سه قصه از نشیب

محسن توحیدیان

نصاب ماهواره مثل جورج کلونی آمد. سال‌ها بود چنین آدم شیک و باکلاسی ندیده بودم. کت و شلوار سورمه‌ای، پیراهن سفید اتوکشیده، کراوات قرمز، دکمه سردست‌های زیبا و گران‌، عینک ری‌بن چندضلعی و دسته‌طلایی، موهای مرتب و سشوارکشیده، کیف قهوه‌ای چرمی، کفش‌های براق و واکس‌زده. اولش فکر کردم اشتباه آمده و خواستم در را رویش ببندم. آخر کی تحمل چنین لعبتی را دارد؟ هیچ‌کس. اگر دماغش کم‌تر عقابی بود می‌توانست سوپراستار سینما باشد اما معصومیت بی‌اندازه‌ی چشم‌هایش او را در نظر دیگران کمی ابله یا ترس‌خورده نشان می‌داد. عینکش را بالا داد. گفت: بالازاده هستم. بعد دستش را دراز کرد و گفت: ما ز بالاییم و بالا می‌رویم. صدایش آدم را دیوانه می‌کرد. جوری که آدم خیال می‌کرد او گمشده‌ی همگان است و اگر یک‌بار زنگ خانه‌ای را بزند، تا همیشه دل‌بستگی و محبت محض شکل می‌گیرد. انگار همان لحظه از خواب بیدار شده بود اما دهانش به جای بوی گه، بوهای خیلی خوب می‌داد. گفتم بفرمایید. با ادب خاصی عینکش را از پیشانی برداشت و تعظیم کرد. پرسید اتاق پرو کجاست؟ مطمئن شدم این آدم یک ‌چیزش می‌شود. گفتم کسی خانه نیست. هرجا راحتید. لبخند زیبایی زد و یک‌راست به آشپزخانه رفت. کیفش را روی اوپن گذاشت و لباس‌های کارش را بیرون آورد. یک شلوار جافی، یک رکابی آبی‌ رنگ‌ورو رفته، تسبیح قرمز بلندی برای دور گردن و یک کلاه لبه‌دار چرک که روی پیشانی‌اش با خط قدیمی زیبایی نوشته بود: بالا می‌رویم. لباس‌هایش را با دقت و احترام تا کرد و روی لبه‌ی صندلی گذاشت. بعد آن لباس‌های مضحک را پوشید و با یک جست از آشپزخانه بیرون پرید. دیگر آن آدم قبلی نبود اما چهره‌ی زیبایش در آن لباس‌ها هم می‌درخشید. آمده بود ما را با عالم بالا آشنا کند. ما را که در اعماق به‌سر می‌بردیم و می‌گفتند یک‌ روز در همان اعماق چالمان می‌کنند و یک دسته‌گل ارزان‌قیمت هم روی گورمان می‌گذارند. حالا سال‌ها از آن عصر پاییزی می‌گذرد که بالازده زنگ خانه را زد و گفت: ما ز بالاییم و بالا می‌رویم. رفاقت ما از همان روز شروع شد. حالا من و بالازاده دوستان نزدیکی هستیم. او چون جهت‌ها را می‌دانست و با دو سه ال‌ام‌بی چند ماهواره را می‌گرفت، می‌خواست مرا هم به سیر عالم بالا ببرد اما من او را به لجن‌های اعماق دعوت کردم. حالا او هم در نشیب است و دیگر آن لباس‌های اجق‌وجق، به‌خصوص آن پیراهن سفید اتوکشیده‌ را کم‌تر می‌پوشد. مگر این‌که سرش خیلی داغ باشد و هوای بالا به سرش بزند. فایندر، آنتن، سیم مسی، ال‌ام‌بی و آت‌آشغال‌های دیگرش از کار افتاده‌اند و یک‌ شب‌هایی که سری به من می‌زند، به آسمان دور و دراز بالا سرش نگاه می‌کند. دزدکی اشکی هم می‌ریزد. زندگی همین است. وقتی به نشیب می‌نشینی فقط دست تکان می‌دهی.

پرستاران راه بر هر احساس و تردیدی بسته‌اند. باروهای بلند در نظر آن‌ها استوار، اما بی‌رونق است و کسی را توان پرسش از آن‌ها نیست که اگر آفتاب در نشیب باشد، چه کسی باید در بعدازظهرهای پاییزی به گلدان‌های داوودی پشت پنجره تابلوهای آویخته را نشان بدهد؟ او هم نمی‌تواند به آن‌ها جمله‌ای درباره‌ی روزهای از دست رفته بگوید. وقتی پتو را تا سینه‌اش بالا می‌کشد، فکر می‌کند که آبان، آذر و ماه‌هایی که در آن‌ها قدم می‌گذارد، خانه‌هایی خاموشند و در حقیقت وجود ندارند. همین است که لج می‌کند و نمی‌خواهد نگاه از حیاط بردارد. حتا در برابر سنگین‌ترین سوزن‌ها که مچ‌هایش را کبود می‌کند و رگ‌هایش را می‌سوزاند، چیزی برای گفتن ندارد. خودم دیده‌ام که پرستاران در روزهایی که سقف آسمان پایین‌تر است، برای شکستن تورم گلو و بغض چانه‌اش، سرنگ را در رگش می‌گردانند، اما او چانه‌اش را سخت‌تر از چیزی که هست نشان می‌دهد. حتا یکی از آن‌ها به بهانه‌ی پیدا نکردن رگ، سه یا چهار رگ او را پاره کرد و می‌دیدم که از زیر چشم، تکانه‌ها و اندوه او را زیر نظر دارد. اما او فقط آب‌بازی بچه‌ها در حیاط و دویدن گربه‌ها را تماشا کرد و یک لحظه هم چشم از آن‌ها بر نداشت. سنگدل‌ترین آن‌ها خانم سومار است که کار رگ‌گیری و فرو کردن سرنگ را با خشونت پاسبان‌ها انجام می‌دهد و به لرزش شانه‌ها و گردن بیمار هم توجهی ندارد. وقتی خانم سومار با دستمال‌های خون‌چکان و ابروهای به‌هم‌رفته بیرون می‌رود، بغض او می‌شکند. شانه‌هایش از درد تکان می‌خورد و ملافه‌های سفید و تمیزش را پر از خون و اشک می‌کند. در ملافه‌ها اشک می‌ریزد و شانه‌هایش تکان می‌خورد اما نمی‌خواهد پرستاران به تندرستی او در برابر زخم پی ببرند. نمی‌دانم به کسی که دل‌بسته‌ی باروهای عهد قجری است و دست‌ها و پیشانی کبود دارد، چه باید گفت. آن‌سوی پنجره، در حیاط همسایه، مجانین بی‌حوصله برای درخت‌ها و گنجشک‌های تشنه دست تکان می‌دهند. او می‌داند که تیماردارِ آن‌ها مردان و زنان فربهند و غروب‌های آسایشگاه همیشه پاییز است.

افتادن از آن بالا در یخچال‌های طبیعی، سقوط روی صخره‌های کمرشکن، با دهانی که دندان‌های سفید و سخت دارد، نسبتی با واماندگی پشت چراغ‌های قرمز و در محاصره‌ی ماشین‌های سفید ندارد. در نشیب، هرچیزی آمیخته به حسرت است. هر روزنامه‌ای که در دکه‌های روزنامه‌فروشی زرد و نخوانده می‌ماند و هر دروازه‌ای که قفلی گران بر آن می‌زنند، نشانه‌ای برای حسرت‌ است. شاید کسی بتواند در چشم‌های آن‌که پس از آفتاب از قله پایین می‌آید، تماشا کند، اما برای کسی که در خیابان جمهوری، خیابان احمد قصیر، خیابان کاشانی و خیابان دامپزشکی راه می‌رود و تابلوهای عصر پهلوی به او لعنت می‌دهند، ناممکن است. در روزهای کسالت‌باری که شب خیابان‌ها را جارو می‌کند و هرکس می‌خواهد زودتر از دیگران به خانه برسد، سقوط در یخچال‌های طبیعی، آن هم از ارتفاع چندهزار متری، زیادی بی‌معنی است. در نشیب، هرچیزی ساده است، اما اگر کسی بتواند در چشم‌های آن‌ها تماشا کند، برف را می‌بیند. آن‌ها بالا می‌روند و به برف نونشسته لبخند‌های ساده می‌زنند. می‌نشینند و به صدای آب‌شدن برف‌ها گوش می‌دهند. باد، کلاهشان را بر می‌دارد تا بتوانند عقاب‌ها را ببینند که آن بالا بال‌کشان سر به زندگی دارند. آن بالا هم همه‌چیز ساده است.


برچسب ها :
دسته بندی : سوزنبان , شماره ۳۰
ارسال دیدگاه