آخرین مطالب

» سوزنبان » به دریا از دروازه‌ای ولگرد

سوزن‌بان

به دریا از دروازه‌ای ولگرد

محسن توحیدیان □ حالا به تاکستانی بیرون شهر رسیده‌ایم که در آن خوشه‌های انگور می‌تپند. عصر ملال‌آوری است و زن‌ها هوای گردش دارند. شادترین آن‌ها اجازه به چیدن می‌دهد. خودش کمر دوتا می‌کند. شاخه‌ها و برگ‌ها را کنار می‌زند و خوشه‌ای درخشان برمی‌دارد. آن‌های دیگر با حوصله قدم برمی‌دارند و برای هم‌دیگر سر تکان می‌دهند. […]

به دریا از دروازه‌ای ولگرد

محسن توحیدیان

□ حالا به تاکستانی بیرون شهر رسیده‌ایم که در آن خوشه‌های انگور می‌تپند. عصر ملال‌آوری است و زن‌ها هوای گردش دارند. شادترین آن‌ها اجازه به چیدن می‌دهد. خودش کمر دوتا می‌کند. شاخه‌ها و برگ‌ها را کنار می‌زند و خوشه‌ای درخشان برمی‌دارد. آن‌های دیگر با حوصله قدم برمی‌دارند و برای هم‌دیگر سر تکان می‌دهند. سپیدارهای زیادی بلند با چشم‌هایی که به سرپیچی و اندوه نظارت می‌کنند، در میانه‌ی راه ایستاده‌اند. دروازه‌ای کوتاه در کناره‌ی راه علف‌کوب ایستاده است. رنگ فیروزه‌ای ترک‌خورده‌ای دارد و آهن لولاها و کوبه‌هایش زنگ زده. به‌تماشا می‌ایستم و به خودم می‌گویم این دروازه‌ی بی‌دیوار، این دالانِ ولگرد در غروب‌های تار، دروازه‌ای است که لابد به هیچ می‌رسد. حیران هیچ، به تاریکی پشت دروازه و به اعماق جنگل خیره مانده‌ام. زن‌ها یکی‌یکی سر می‌رسند. بنای شوخی می‌گذارند و حتا می‌خواهند با دروازه‌ای که ناگهان آن‌جا سبز شده عکس یادگاری بگیرند. جوان‌ترینشان لب‌هایش را غنچه می‌کند و کوبه‌ی مردانه را دست می‌گیرد. چاق‌ترینشان یک دست به کمر، دست به شانه‌ی دروازه می‌گذارد. یکی از آن‌ها می‌رود پشت دروازه و سرک می‌کشد. دست در کمر یک‌دیگر می‌ایستند یا زانو به زمین می‌گذارند. دراز می‌کشند، می‌نشینند. می‌خواهند از همه‌ی آن‌ها عکسی یادگاری بگیرم تا دروازه‌ی ولگرد را به‌عنوان زخمی در خاطرات خود به‌یاد بسپارند. در عکس آن‌ها، دروازه خاموش است. بلندتر از سپیدارهاست. بازوانی گشن و لب‌های برهم‌نهاده دارد. پیشانی آرام، اشک‌هایی که به شکل دو کوبه از چشم‌هایش چکیده‌اند. عکس را که می‌بینند، دروازه را باور نمی‌کنند. می‌خواهند دروازه همان‌جور کوچک و کوتاه بماند. عکس دیگری می‌گیرم تا ببینند که دروازه در تمام عکس‌ها فراخ و لرزان است. گمان می‌برند که کسی دروازه‌ای قدیمی را درست در آستانه‌ی سپیدارها بر پا کرده تا پرنده‌های مزاحم را فراری بدهد. یکی از آن‌ها دروازه را حجمی هنری می‌بیند و دیگری فکر می‌کند هرچه هست، اتفاقی است؛ کسی نمی‌دانسته با دروازه‌ی قدیمی چه کند. عکس دیگری از گروه زنان می‌گیرم. با موبایل هرکدامشان. حوصله می‌کنم تا به آن‌ها نشان بدهم که از بودنشان خشنودم و دیگر خستگی نمی‌شناسم. به کژتاب بودن دروازه در عکس‌ها رضایت می‌دهند و دانه‌های انگور را به دهان می‌گذارند. کناری می‌ایستند تا به گل‌های سفید کنار راه خوش‌آمد بگویند. یکی از آن‌ها دامنی دارد که از گل‌های کوچک سفیدتر است. ژرف‌تر، روشن‌تر. می‌گذارم تا پیشانی به ابرهای سرنجی بدهند و از یادهای دور بگویند. دروازه بسته است. قفل کوچکی دهان دروازه را بسته و بازکردن آن از محالات است. از آن‌ها می‌پرسم. آن‌ها دروازه را در عکس‌ها می‌پسندند. سنجاقی می‌خواهم. همان که دامن سپید دارد، سنجاقی از کیفش بیرون می‌کشد و تعارف می‌کند. از آن‌ها می‌پرسم؛ اگر در را باز کنیم، آن‌ورش چیست؟ هرکس چیزی می‌گوید. کوچک‌ترینشان دروازه را یخدانی می‌بیند که کلیدش به‌دست خداست و ممکن است بازکردنش لعنت را به زندگی همه‌ی ما بیاورد. یکی از آن‌ها سر به دروازه می‌گذارد. گوش می‌دهد. می‌گوید انگار آن‌ورش دریاست. یکی‌یکی می‌آیند و به دروازه گوش می‌خوابانند. نمی‌توانم باور کنم که در این غروب حزن‌انگیز، آن‌طرف دروازه‌ی ولگرد، دریا باشد، اما به آن‌ها هشدار می‌دهم که بهتر است قفل را بسته نگه داریم. غروب زیبایی است و حسابی می‌خندیم. یاد روزگار گذشته که حالا مثل لکه‌های ابری نارنجی و تیره است، ملال و دلتنگی را از ما دور می‌کند. چاق‌ترین‌ آن‌ها که موهای بافته‌ی روشن دارد، سنجاق را از من می‌گیرد تا قفل دروازه را باز کند. می‌دانیم که او دلتنگ‌تر از تمام آدم‌هایی است که می‌شناسیم. دلتنگ‌تر و به‌اندازه تنها. می‌خواهد عقب‌ بایستیم که اگر دریا بود، فقط او را با خودش ببرد. روی زمین خط امان می‌کشد و می‌خندد. به‌شوخی و خوش‌دلی این‌ور خط می‌ایستیم و او که نمی‌تواند سنجاق را در دست‌های بزرگش نگه دارد، با قفل دروازه ور می‌رود. می‌گوید شاید این دروازه‌ی بخت من باشد و اگر آن را باز بگذارم، خوشبختی یا چیز دیگری برای بردن من بیاید. دستش را خنج می‌اندازد. باز می‌گوید آن‌وقت از دستم راحت می‌شوید. لب‌هایش را به هم فشار می‌دهد. گونه‌هایش سرخ می‌شود و می‌خندد. ما هم به خواست او می‌خندیم. سنجاق به انگشتش فرو می‌رود. از شرم و رنجیدگی عرق می‌ریزد. می‌خندد تا ما به بایستگی او نزدیک نمانیم. قفلِ در تِقی می‌کند و باز می‌شود. برایش دست می‌زنیم و او با متانت فرشتگان چاق برایمان زانو خم می‌کند. بعد، زبانه‌ی زلفی می‌افتد. در باز می‌شود. می‌بینیم که آن‌سوی دروازه، دریاست و آن‌جا صبح درخشانی در زمستان است. سر خم می‌کند. پا آن‌سوی دروازه می‌گذارد و می‌بینیمش که تا به پیشانی دریا برسد، لباس‌هایش را یکی‌یکی از تن باز می‌کند. با لمبرهای لرزان، ران‌های گوشتالود و سینه‌های بسیار بزرگ در امواج دریای زمستانی پایین می‌رود.

□ تماشای تانگوی شیطان ساخته‌ی بلا تار در شب ممکن است. چرا که در شب، رنج امتداد می‌یابد و زمان به درازای نماهای کشداری است که او برداشته است. تانگوی شیطان، تصلیب رمان کراسناهورکایی بر تخته‌ی زمان است. زمانی که او با به‌هم‌چسباندن حروف و تکرار رویدادها نشان می‌دهد، بلا تار با دستبرد به زمانِ در حرکتِ بیننده بازنمایی می‌کند. بسیار بی‌رحم‌تر از نویسنده که خواننده‌اش را در فرمی دوار فریب می‌دهد و از پایان به آغاز و از سنگریزه‌های آغاز به انجام نامتناهی پرتاب می‌کند. بلا تار در زمانی که بر بیننده می‌گذرد چنگ می‌اندازد و او را به ضربان قلب‌ها و صدای نفس‌کشیدن آدم‌هایش نزدیک می‌کند. بیننده‌ی تانگوی شیطان اگر رمان کراسناهورکایی را خوانده باشد، در می‌یابد که در حال تماشای اثری است که بر بداهه استوار است و تنها اسلوب انتظار و درد کشیدن از توقف و تکرار را از رمان برداشته است. شخصیت‌های فیلم بلا تار همان نام‌ها و همان عادت‌ها و گفتگوها را دارند اما در جهانی روی داده‌اند که به‌موازات جهان کلمات، در دنیایی از نور تیره و گل‌آلود قالب گرفته‌اند. بیننده نمی‌تواند به تماشای چنین تابلویی «بنشیند». او خود یکی از عناصری است که در دهکده‌ای ویران و پرت‌افتاده در مجارستان سرگردانی می‌کشد و ممکن است او را از حال رفته، نیمه‌مدهوش و خواب‌آلود، فرسوده از باران شبانگاهی بیرون میخانه پیدا کنند یا در بستر زن اشمیت صدای ناقوس کلیسا از خواب بیدارش کند. زمان فیلم، به زمان متریکِ او آمیخته است. در بدن او دست برده است. پاهای او را برای مراسم خاکسپاری گربه‌ای مرده یا رفتن از دهکده وام گرفته است و در تمام لحظات او باران می‌بارد یا باد، ورق‌پاره‌های بی‌اهمیت را به راه‌های روستایی و کوچه‌های گل‌آلود می‌برد. تانگوی شیطان، رقص فرسایش است و بیننده را فروتنانه به چنین رقصی فرا می‌خواند. اما اگر شب باشد، تانگوی شیطان فریبنده‌تر است. تماشاگر در شب پنهان می‌شود تا تماشاگر گذشتن زمان بر پوست و کمرگاهش باشد. با آوای مردگان که صدای خاموش توقف مورچه‌ها در جنگل‌های بارانی است.


برچسب ها : , , ,
دسته بندی : سوزنبان , شماره ۲۸
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب