آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » پایی در گور، پایی در تحول

مصاحبه خوان کروز با یوسا(24 اکتبر 2015)

پایی در گور، پایی در تحول

ترجمه: م . ی: ماریو بارگاس یوسا زمانی که نماینده اش، کارمن بالسِیز نامه‌ی گالیما را به او نشان داد که پیوستن خالق شهر و سگها به لاپِلایِد را نوید می‌داد، به عنوان یک نویسنده تا آن لحظه هرگز آن‌قدر احساس خوشبختی نکرده بود.وحال شرح آ ن شادمانی: چه احساسی به شما دست داد؟گمان نمی کنم که خبر دیگری […]

پایی در گور، پایی در تحول

ترجمه: م . ی:

ماریو بارگاس یوسا زمانی که نماینده اش، کارمن بالسِیز نامه‌ی گالیما را به او نشان داد که پیوستن خالق شهر و سگها به لاپِلایِد را نوید می‌داد، به عنوان یک نویسنده تا آن لحظه هرگز آن‌قدر احساس خوشبختی نکرده بود.
وحال شرح آ ن شادمانی:

چه احساسی به شما دست داد؟
گمان نمی کنم که خبر دیگری در جهان  می توانست چنین شادمانی را برای من به عنوان یک نویسنده به ارمغان بیاورد. همیشه شکست خورده بودم؛ از نوجوانی. آثار نویسندگان فرانسوی را مشتاقانه می‌خواندم؛ پسر بچه بودم که در موسسه زبان اتحادیه فرانسه که به تصوّر من مرکز جهان بود، ثبت نام کردم. کتاب های لاپِلایِد را می‌خریدم گاهی هم به من هدیه می‌شد. در دقت و سخت گیری هیچ جا با این موسسه انتشاراتی پر اهمیّت قابل قیاس نبود. خوب دیگر، تصوّرش آسان است که وقتی این خبر شگفت انگیز را از کارمن شنیدم به چه حالی افتادم.

و آن ها [لاپلاید]، موضوع را خیلی جدّی گرفته بودند.
خیلی! یک گروه حرفه‌ای وباتجربه درست کردند…! دوباره گفتگو در کاتدرال را ترجمه کردند، چون ترجمه‌ی موجود آن ها را قانع نمی‌کرد.

به خود شما اوّل چه کتابی هدیه دادند؟
در کریسمس یا سالگرد تولّدم به من هدیه می‌دادند.و اولین آن می‌بایست آرتور رمبو بوده باشد. در آنجا برای اولّین بار “جنگ و صلح” تولستوی را خواندم. آن را در کتاب فروشی یک خانم فرانسوی به نام اُرتیس دِ کابایوس پیدا کردم. چنان فرانسه زده ای بود که، وقتی شهر و سگها منتشر شد، به من گفت: “چه خوب ماریتو؛ (لقب دوستانه ماریو) امیدوارم که بزودی به فرانسه ترجمه‌اش کنند که بتوانم بخوانمش”.

و آن وقت‌ها شما می‌خواستید رمبو باشید؟
نه. من همیشه می‌خواستم سارتر باشم.   همیشه

دنباله رو او بودم، فراز و نشیب های ایدئولوژیکی او را، بحث و جدل هایش را دنبال می‌کردم. به همین دلیل، بعضی از دوستان مرا
سارتِسی یوی شجاع می‌خواندند. ولی، بله، رمبو مرا به شوق می آورد، و متنی از او به نام، “قلبی زیر زیرزمین”را ترجمه کردم.

تصور کنید که پسری در همان سن و سال شما، زمانی که رمبو را می‌خواندید، شروع به خواندن کتابهای شما در لاپلایِد کند.
به او توصیه می‌کردم کتابها را به ترتیب زمانی‌اش بخواند.

و آن ماریتوی کوچک چه چیزی از نوشته های ماریوی بزرگ را بخواند؟
برای اینکه با انتقاد از خود خودخوری نکنم، گفتگو در کاتدرال را توصیه می‌کردم که از تمام کتابهایی که نوشته‌ام کمتر بد است.

حالا، در پایان ماه مارس درست در هشتاد سالگی شما، رمان پنج راه منتشر می‌شود، این رمان بر آنچه تا کنون نوشته اید چه اثری می‌تواند بگذارد و همین طور بر چگونگی تغییر و تحول زندگی شما؟
تمام کتاب ها پیامد جریانی در حال اتّفاق هستند. و اگر بتوان گفت، به نوعی اتحادی بین آن دوهست؛ مثلا می‌توان آن  را در رمان هایی مانند شهر سگها، داستان مایتا، گفتگو در کاتدرال…دید.

نوشتن شما را جوان می‌کند؟
برای همین می‌نویسند. یک کتاب تو را به آغاز بازمی گرداند.

پس الان در آرامگاه ادبی هستید و درعین حال در شروع یک تحول.
این باعث خوشبختی من است که پایی در گور و پایی در تحوّل داشته باشم. اما دو پا در گور،  نه،  هرگز.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , پرونده , شماره ۶ و ۷
ارسال دیدگاه