آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » ادبیات آتش است

سخنرانی 11 اوت 1967 در کاراکاس1 به مناسبت دریافت جایزه رومولو گایه گوس

ادبیات آتش است

ترجمه:مهدی غبرایی: قریب سی سال پیش مرد جوانی که با اشتیاق تمام کارهای الویه برتون را می‌خواند، در بیمارستان خیریه‌ای در کوهستان سویل(اشبیلیه) از خشم مجنون شد و مرد. مرده ریگش برای این جهان پیراهنی رنگارنگ و پنج بحر اشعار بود که دل‌انگیزی خیال گون خارق العاده‌ای دارد نامی خوش‌آهنگ و شاهانه داشت، اما زندگی اش پیوسته تیره و […]

ادبیات آتش است

ترجمه:مهدی غبرایی:

قریب سی سال پیش مرد جوانی که با اشتیاق تمام کارهای الویه برتون را می‌خواند، در بیمارستان خیریه‌ای در کوهستان سویل(اشبیلیه) از خشم مجنون شد و مرد. مرده ریگش برای این جهان پیراهنی رنگارنگ و پنج بحر اشعار بود که دل‌انگیزی خیال گون خارق العاده‌ای دارد نامی خوش‌آهنگ و شاهانه داشت، اما زندگی اش پیوسته تیره و ناشاد بود، در لیما مرد گرسنه‌ای از ولایت بود، خیال پردازی که در محله مرکادو در دخمه‌ای تاریک به سر می‌برد، و وقتی به اروپا سفرکرد، کسی نمی‌داند چرا در کشتی آمریکای مرکزی دستگیر و زندانی و شکنجه شد و با تب مالاریا کشتی را ترک گفت. پس از مرگ، شوربختی های بی‌امانش تمام نشد که هیچ، بلکه به اوج رسید: گلوله‌های توپ های جنگ داخلی اسپانیا گورش را از روی زمین محو کرد و سال های بعد خاطره‌اش را از اذهان مردمی زدود که خوشبختی شناختن او و خواندن آثارش نصیبشان شده بود. مایه شگفتی ام نمی‌شود اگر موشها به نسخه‌های تنها کتابش که در گوشه‌های متروک کتابخانه‌ها مدفون شده توجه کنند، و اشعارش که اکنون دیگر کسی آن ها را نمی‌خواند، به زودی بدل به”دود، باد، هیچ شود”، همچون پیراهنی با آن رنگ های گستاخانه که خریده بود تا درآن بمیرد. با این حال این هموطن من جادوگر تمام عیاری بود، ساحر واژگان، معمار دلیر تصاویر، کاشف درخشنده رویاها، آفریننده سرسخت و دقیقی که از سلامت و جنون لازم برخوردار بود تا به حرفه زندگی اش اعتقادی را که بایسته است داشته باشد: یعنی ایثاری خشماگین و روزمره.
امشب سایه شبح مرموزش را فرا می‌خوانم تا این مجلس جشن را خراب کنم، مجلس جشنی که بر اثر گشاده دستی ونزوئلا و به افتخار نام درخشان رومولو گایه‌گوس برپا شده است، زیرا باعث و بانی جایزه افتخارآمیزی که به یکی از رمان های من اعطا شده موسسه ملی فرهنگ و هنرهای زیباست، همچون انگیزه و چالشی برای رمان نویسان اسپانیولی زبان و همچون بزرگداشتی برای آفریننده آمریکایی بزرگی،نه تنها وجودم را از سپاس نسبت به ونزوئلا سرشار می‌کند، بلکه همچنین مرا در احساس مسئولیت در مقام نویسنده پابرجاتر می‌سازد و نویسنده، چنان که افتد و دانی همیشه موی دماغ است. سایه خاموش اوکوئندو و دامات در کنارم باید سرنوشت تیره و تاری را که برایش رقم زده بود و هنوز هم اغلب برای آفرینندگان آمریکای لاتین پیش می‌آید به یاد همه ما، به خصوص به یاد این نویسنده پرویی که از کانگورو والی در ارلز کورت لندن کشیده و به کاراکاس آورده و غرق دوستی و افتخار کرده‌اید، بیاورد. درست است که همه نویسندگان ما به آن طرز افراطی همچون اوکوئندو دآمات در بوته آزمایش قرار نگرفته اند: برخی بر خصومت، بی اعتنایی و تحقیر کشور ما نسبت به ادبیات غلبه کرده و نوشته و منتشر کرده‌اند و حتی آثارشان خوانده شده است. درست است که نمی‌توان همه را با گرسنگی، بی اعتنایی یا تمسخر کشت. اما این خوش طالعان استثنا هستند اصل این است که نویسندگان امریکای لاتین در شرایط بسیار دشواری زندگی کردند و نوشتند، زیرا جوامع ما ساختکار سرد و تقریباً کاملی را مستقل کرده است تا دغدغه نویسنده را به سرخوردگی بکشاند و بکشد. این دغدغه زیباست، اما فراگیر و خودکامه است و از پیروانش سرسپردگی محض می‌طلبد. این نویسندگان در احاطه اکثریت مردم که خواندن و نوشتن نمی دانستند و اقلیتی که خواندن را خوش نداشتند، چگونه می توانستند ادبیات      را سرنوشت یا فعالیت انحصاری خود بسازند؟ نویسنده امریکای لاتین بدون ناشر، بدون خواننده و بدون محیطی فرهنگی که او را برانگیزد و از او تقاضا کند، به نبردی نابرابر دست یازید و از همان آغاز شکست محتوم خود را می‌دانست. جامعه حرفه‌اش را نپذیرفت، حتی کمتر از آن چشم پوشید؛ جامعه به او وسیله گذران زندگی نداد و او را به تولید کننده‌ای حقیر و افتخاری بدل کرد. نویسنده در کشورهای ما باید خود را به موجود دیگری تبدیل کند، دغدغه‌اش را از کار روزانه‌اش جدا سازد، خود را با هزار شغل حقیر که وقت نویسندگی را از او می‌گیرد، و غالباً با شعور و اعتقاداتش نمی‌خواند، پاره پاره کند. زیرا جوامع ما گذشته از اینکه در قلب خود جایی برای ادبیات باز نمی‌کنند، در قبال این موجودات حاشیه‌ای، کم و بیش نامتعارف، که بر خلاف همه اصول منطق کوشیده‌اند به دنبال حرفه‌ای بروند که در امریکای لاتین تقریباً غیرعادی است، پیوسته بر احساس بی‌اعتمادی مدام دامن زده‌اند به همین دلیل دهها تن از نویسندگان ما سترون شده و دغدغه خود را ترک گفته یا از روی بی‌میلی و دزدانه، بی‌آنکه قوت و عزم به کار گیرند به آن پرداخته و از این راه خیانت کرده اند.
اما درست است که در سال های اخیر اوضاع در حال تغییر است. رفته رفته باد مساعدتری برای ادبیات در کشورهای ما می‌وزد، شمار خوانندگان رو به فزونی است، بورژوازی تازه دارد پی می برد که ادبیات مهم است، و نویسندگان چیزی بیش از دیوانه‌های بی آزارند، و کارکردی دارند که باید در جامعه انجام دهند. اما در عین حال که سرانجام نسبت به نویسندگان آمریکای لاتین به عدالت رفتار می‌شود، یا بهتر بگوییم، آن بی عدالتی که بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد سرانجام در حال سبک شدن است، خطر دیگری، خطری با ظرافتی اهریمنی تهدیدش می‌کند. آن جوامعی که زمانی نویسنده را طرد و تبعید می‌کردند، اکنون شاید به فکر بیفتند که جذب او، متحد شدن با او، و دادن نوعی مقام اجتماعی به او مفید است. یادآوری این نکته به جوامع ما از این نظر مهم است که چه انتظاری داشته باشد. باید به ایشان هشدار داد که ادبیات آتش است، معنای ادبیات سازش ناپذیری و طغیان است، دلیل وجودی نویسنده اعتراض، مخالفت و انتقاد است. باید بر ایشان توضیح داد که حالت بینابینی وجود ندارد؛ یا جامعه باید آن استعداد انسانی را که آفرینش هنریش می‌خوانیم برای همیشه سرکوب کند و یکباره همه این عناصر نافرمان را که نامش نویسنده است از میان بردارد، یا ادبیات را در آغوش بگیرد، که در این صورت چاره دیگری ندارد جز پذیرش سیلاب مدام حمله، طنز و طعنه که در همه سطوح هرم اجتماعی همه جنبه‌های گذرا و هم جنبه‌های اصلی زندگی را هدف گرفته است. اوضاع از این قرار است و از آن گریزی نیست؛ نویسنده پیوسته ناراضی بوده است و هست و خواهد بود. هر کس که راضی باشد، قادر به نوشتن نیست؛ هر کس که با واقعیت توافق کند یا کنار بیاید، نمی‌تواند مرتکب حماقت بلند پروازانه ابداع واقعیت های صوری شود. دغدغه ادبی از نارضایی بین انسان و جهان، کشف نواقص و نابرابریها و ادباری که احاطه‌اش کرده زاده می‌شود.ادبیات شکلی از شورش مدام است و قید و بند نمی‌پذیرد. هر کوششی برای انحراف سرشت خشماگین و شورشگرش محکوم به شکست است. ادبیات شاید بمیرد، اما تن به سازش نمی‌دهد.
اگر جامعه این شرط را بپذیرد، ادبیات برایش مفید خواهد بود. ادبیات به بهبود وضع بشر یاری می‌رساند، آن را از تحلیل رفتن روحی، خودپسندی، رکود، ضعف انسانی و زوال معنوی یا اخلاقی باز می‌دارد.
وظیفه‌اش برانگیزاندن، آشفتن، هشدار دادن، و نگه داشتن انسان در حال نارضایی مدام از خود است: کارکردش ایجاد میل بی‌امان به تغییر و اصلاح است، حتی هنگامی که لازم می‌آید تیزترین سلاح ها را برای انجام وظیفه اش به کار برد. این نکته ضروری است که همه آن را برای بار اول و آخر دریابند: هر قدر نوشته نویسنده‌ای در قبال کشور انتقاد آمیزتر باشد، عشق و علاقه پرشوری که او را به آن کشور پابند می‌سازد بیشتر خواهد بود. زیرا در قلمرو ادبیات خشونت دلیل عشق است.
البته واقعیت موجود آمریکای لاتین در حد اشباع دلایل حقیقی به دست نویسنده می‌دهد که شورشگر و ناراضی باشد. جوامعی که بی‌عدالتی در آن به صورت قانون درآمده، بهشت جهل، استثمار، نابرابری های کور کننده، فقر، بیگانگی اقتصادی، فرهنگی و اخلاقی، یعنی سرزمین های آشوب خیز  ما، دستمایه‌های نمونه‌واری به ما ارائه می‌دهد تا در قصه‌ها به شیوه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم، از راه حقایق، رویاها، گواهی ها، استعارات، کابوس ها یا توهمات آشکار سازیم که واقعیت ناقص ساخته شده و زندگی باید تغییر کند.
اما ظرف ده، بیست یا پنجاه سال دیگر عدالت اجتماعی پا به کشورهای ما خواهد نهاد، چنانچه در کوبا چنین شده است، و همه آمریکای لاتین خود را از نظامی که محرومش می‌سازد، از کاستی هایی که استثمارش می‌کند، از نیروهایی که اکنون به او توهین روا می‌دارد و سرکوبش می‌کند رها می‌سازد. با تمام وجود می‌خواهم این دم هر چه زودتر از راه برسد، و آمریکای لاتین برای اول و آخر وارد دنیای کرامت و نوگرایی شود، و همچنین سوسیالیسم ما را از کهنه پرستی و هراس هایمان رها سازد. اما هنگامی که بی عدالتی های اجتماعی ناپدید شد، به معنای آن نخواهد بود که زمان رضایت، تبعیت و همدستی رسمی برای نویسنده فرا رسیده است. ماموریت او ادامه می یابد، باید ادامه یابد و همان باشد که پیشتر بود: هرگونه سازشی در این زمینه خیانت است. در درون جامعه نو و در طول جاده‌ای که اشباح وشیاطین شخصی ما را با خود درآن می‌کشاند، همچون گذشته و همچون اکنون نه می‌گوییم، سربه طغیان بر می‌داریم، به رسمیت شناختن حق ناراضی بودن را می‌طلبیم، به این شیوه زنده و جادویی که فقط ادبیات از عهده‌اش بر می‌آید نشان می‌دهیم که جزم ها، سانسور، و اعمال خودسرانه نیز دشمن اخلاقی پیشرفت و شأن و شرف انسانی است، تأیید می‌کنیم که زندگی ساده نیست و در هیچ قالب سرراستی نمی‌گنجد، راه حقیقت همیشه صاف و هموار نیست بلکه اغلب مرارت بار و دشوار است، و گه گاه با کتاب هایمان پیچیدگی ذاتی و تنوع جهان و ابهام تناقض آمیز رخدادهای انسانی را می‌نمایانیم. مانند دیروز، مانند امروز، اگر به حرفه‌مان عشق می‌ورزیم، به جنگ سی و دوم سرهنگ آئورلیانو بوئندیا ادامه خواهیم داد، هر چند که مانند او در همه آن ها شکست بخوریم. حرفه ما از نویسندگان ناراضی حرفه‌ای، براندازنده آگاه یا ناآگاه جامعه، شورشی هدفمند، عصیانگر چاره ناپذیر دنیا، سرسپرده بر نتافتنی ابلیس ساخته است. نمی‌دانم این امر خوب است یا بد، همین قدر می‌دانم که اوضاع از این قرار است. این وضع نویسنده است و ما باید آن را همان طور که هست بپذیریم. در این سال ها که آمریکای لاتین به کشف، پذیرش و حمایت از ادبیات پرداخته، همچنین باید تهدیدی ملازم با آن را در نظر بگیرد، یعنی بهای گزافی که باید بابت ادبیات پرداخت. جوامع ما باید هشیار باشند. چه تعقیب و آزار شوند و چه پاداش بگیرند، ادبیات این سرزمین همچنان چشم اندازهایی از فلاکت‌ها و درد و رنج هایش را در برابر چشم مردم می‌گشاید که همیشه هم خوشایند نیست.
ونزوئلا با دادن این جایزه به من که از بابت آن از صمیم قلب سپاسگزارم، و به این دلیل آن را پذیرفته‌ام که به نظرم کمترین ذره سازش ایدئولوژیک، سیاسی یا زیبایی شناختی از من نمی‌طلبد و دیگر نویسندگان آمریکای لاتین با کتاب ها و شایستگی بیشتر از من استحقاق دریافتش را دارند مثلاً به اونتی بزرگ فکر می‌کنم که مقام شایسته خود را در آمریکای لاتین به دست نیاوره است و با این همه محبت و صمیمیت که پس از ورودم به این شهر سوگوار پس از زلزله ویرانگر اخیر، از هر جهت مرا مدیون خود ساخته است، تنها راهی که می‌توانم این دِین را ادا کنم بیش از پیش معتقد و وفادار بودن به حرفه نویسندگی است، حرفه‌ای که هرگز شک نکرده‌ام چنان مرا ارضاء خواهد کرد که امروز حس می‌ کنم.

۱- از کتاب “موج آفرینی” بارگاس یو سا، مجموعه مقالات، برگزیده ی مترجم انگلیسی، جان کینگ برگرفته شده است.این متن را مترجم گرامی(جناب آقای غبرایی) در اختیار نشریه قرار داده اند.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , پرونده , شماره ۶ و ۷
ارسال دیدگاه