آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » چنگیز (پرویز مسجدی)

چنگیز (پرویز مسجدی)

پرویز مسجدی: وقتی کسی چیزی به چنگیز می گفت او مثل این که درست نشنیده باشد، رو می کرد به بغل دستی اش و می پرسید: چی گفت؟این سئوالش چند معنی داشت. چرا این حرف رو زد؟ منظورش از این حرف چی بود؟ و تعبیر های دیگر. آن روز هم وقتی عبدلی به چنگیز گفت می کشمت. رو کرد به شیرو […]

چنگیز (پرویز مسجدی)

پرویز مسجدی:

وقتی کسی چیزی به چنگیز می گفت او مثل این که درست نشنیده باشد، رو می کرد به بغل دستی اش و می پرسید:

  • چی گفت؟
    این سئوالش چند معنی داشت. چرا این حرف رو زد؟ منظورش از این حرف چی بود؟ و تعبیر های دیگر. آن روز هم وقتی عبدلی به چنگیز گفت می کشمت. رو کرد به شیرو و پرسید:
  • چی گفت؟
    چنگیز همه چیز را باید دو بار می شنید تا معنی آن را هضم کند. شیرو خیالش را راحت کرد:
  • می گه می خواد مرخصت کنه.
    چنگیز چشم هایی بغایت کوچک داشت. بچه ها به او می گفتند چشم کون خروسی. او این لقب را شنیده بود. دلخور نبود. پذیرفته بود که چشم هایش ریز است. الان هم پذیرفته بود که عبدلی قصد کشتنش را دارد. این را هم پذیرفته بود که عبدلی مدتی است که از دست او عصبانی است. سعی می کرد علت آن را پیدا کند.
    آن روز ما آمده بودیم استادیوم ورزشی. تیم فوتبال صنعت نفت بازی داشت. بازی را ملوان انزلی که در آبادان میهمان بود، برد. ما با حالتی دمق مدتی روی نیمکت های استادیوم نشستیم. تماشاچی ها با اوقات تلخی و شعار علیه مربی صنعت نفت، متفرق شدند. ما پاکشان آمدیم اول خیابان کواترا. ایستگاه اتوبوس خالی بود. روی نیمکت آن نشستیم. بچه ها داغ بودند که راجع به بازی حرف بزنند و تفسیر کنند. آمدن عبدلی نگذاشت. عبدلی سراسیمه به ایستگاه اتوبوس رسید و کنار شیرو نشست. معلوم بود برای پیدا کردن ما چند جا سر زده بود. عرق می ریخت. عبدلی به حد زیادی لاغر بود و وقتی راه می رفت، هیکلش کج و راست می شد. شاید برای همین وقتی به چنگیز گفت می کشمت چنگیز حرفش را باور نکرد و جدی نگرفت. عبدلی احساس کرد برای جمع بچه ها علت گفتن این کلمه به چنگیز را باید توضیح دهد:
  • وقتی سارا رو ازم دزدید حرفی نزدم. گفتم به جهنم. اما این دفعه کارم رو دزدید. روزی که قرار بود برم کارگاه بچاری، صبح زود تر از من خودشو رسوند و کار رو قاپید. می کشمش.
    چنگیز دو باره رو کرد به شیرو و پرسید:
  • چی گفت؟
    شیرو حرف های عبدلی را خلاصه کرد:
  • کار و سارا رو ازش دزدیدی.
    چنگیز خونسرد به عبدلی نگاه کرد. دوباره به این نتیجه رسید که عبدلی توان کشتن کسی را ندارد. فقط فعلا عصبانی است. بچه ها شروع کردند از فوتبال حرف زدن. عبدلی بی قرار بود. یک دستش را که در جیب شلوار کرده بود، بی حرکت نگاه داشته بود. از این که بچه ها تهدید او را جدی نگرفته و دارند از فوتبال حرف می زنند بیشتر عصبانی شد. در یک چشم بهم زدن پرید طرف چنگیز دستش را با چاقوی کوچکی که در جیب داشت بیرون آورد. تیغه چاقو باز بود. فرو کرد در شکم چنگیز. عبدلی هیکل لرزانش را صاف کرد. چاقو را بیرون آورد خواست این بار بزند تو قلب چنگیز که شیرو دستش را گرفت. عبدلی شروع کرد به داد زدن. کلمات نامفهومی از دهانش بیرون می آمد. چند لحظه همه شوکه شده بودند. شیرو تیغه چاقو را بست. آن را در جیب گذاشت. چنگیز را که خون پیراهنش را سرخ کرده بود، آرام خواباند روی نیمکتِ ایستگاه و داد زد:
  • چرا همه ماتتون برده؟ آمبولانس خبر کنید.
    وقایع بعدی به سرعت اتفاق افتاد. آمبولانس که رسید، چنگیز را با برانکارد خواباندند وسط آمبولانس. شیرو نشست بالای سرش. خون زیادی روی نیمکت ایستگاه پخش بود. چنگیز قبل از بیهوش شدن به شیرو گفت:
  • به همه بچه ها بسپار دعوایی در کار نبوده.
    نفسش را تازه کرد و ادامه داد:
  • پاسبان ها که اومدن پرونده تشکیل بدن، همه بچه ها یه حرف بزنن. من و عبدلی داشتیم شوخی می کردیم. شکایتی هم در کار نیست.
    عبدلی با گیجی به خون ها نگاه کرد. بچه ها یکی یکی ایستگاه اتوبوس را ترک کردند. عبدلی در ایستگاه اتوبوس تنها ماند. گویی کسی او را نمی دید. هوا داشت تاریک می شد. عمود های خیابان روشن شد. باد ملایمی شروع به وزیدن کرد. عبدلی بلاتکلیف نشست روی صندلی ایستگاه و به آمبولاس نگاه کرد که آژیر کشان دور می شد. در مغزش غوغایی برپا بود. بی حرکت ماند تا شب احاطه اش کرد.
    شیرو در راهرو بیمارستان قدم زد تا چنگیز را از اتاق عمل آوردند. از پرستار اجازه گرفت. وارد اتاق شد. با احتیاط روی صندلی در کنار تختش نشست.
    چنگیز وقتی به هوش آمد چشمش را به اطراف گرداند. شیرو را دید و لبخند محوی بر لب آورد. قدری که گذشت به شیرو اشاره کرد نزدیک تر بیاید. شیرو نزدیک شد. سرش را خم کرد و منتظر شد. چنگیز با صدایی بغایت آهسته گفت:
  • سارا دختر سر به هواییه. می خواد عبدلی رو اذیت کنه. تقصیر من نیس. در مورد کار هم من خبر نداشتم عبدلی می خواسه بره. دیر نشده. به بچاری پیغام می دم که نمی رم. به عبدلی بگو خیالش راحت باشه.
    پرستاری که از مقابل اتاق می گذشت ایستاد. به تخت چنگیز نزدیک شد و آهسته گفت:
  • آقا شما حق ندارید صحبت کنید. صحبت کردن براتون خوب نیست.
    چنگیز رو کرد به شیرو و پرسید:
  • چی گفت؟
    شیرو انگشتش را به علامت سکوت بر لب گذاشت.

برچسب ها : , ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۶ و ۷
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب