آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » این روزها بهار

شعر یاشار کمال

این روزها بهار

مترجم عین له غریب: حبت از شاعرانگی کسی که نه فقط در کشور خود بلکه در قسم قابلص توجهی از جهان به نویسندگی رمان شهره است، در این حیطه ملی و بین المللی جایزه ها گرفته است، و داستان های بلند و کوتاه او در اقصی نقاط جهان به چندین و چند زبان ترجمه شده […]

این روزها بهار

مترجم عین له غریب:

حبت از شاعرانگی کسی که نه فقط در کشور خود بلکه در قسم قابلص توجهی از جهان به نویسندگی رمان شهره است، در این حیطه ملی و بین المللی جایزه ها گرفته است، و داستان های بلند و کوتاه او در اقصی نقاط جهان به چندین و چند زبان ترجمه شده است، به واقع کاری است دشوار. بماند که صحبت از شعر و شاعری خود ذاتاً امری است بس دشوار. آری، افلاطون کبیر شاعران را به مدینه ی خود راه نداد، اما، شعر را همواره گرامی داشت، حتی گرامی تر از فلسفه! از دید او این صرفاً فیلسوفان و شاعران بودند که به حقیقت راه داشتند، فیلسوفان به قوت عقل بشری خود با همه ی نواقص و حتی نواقض آن، اما شاعران به جنون ربانی و بری از هر گونه نقص و نقضی. از این بحث دراز دامن بگذریم که اکنون در پی چیز دیگریم: چندی پیش یاشار کمال در آستانه ی نود سالگی مجموعه ی شعری چاپ کرد با عنوان “این روز ها بهار” . این مجموعه از سه قسمت تشکیل می شود؛ قسمت نخست از یک قطعه شعر بلند ، قسمت دوم از چهل قطعه شعر کوتاه ، و قسمت سوم باز از یک قطعه شعر بلند. گفتنی است که کمال این اشعار را نه در این چند سال اخیر بلکه در این چند دهه ی اخیر سروده است! به دیگر سخن، او از همان ابتدا به ساکن در کنار داستان های بلند و کوتاه خود اشعاری بلند و کوتاه هم می سروده است، و حتی برخی از این اشعار را با اسامی مستعار اینجا و آنجا چاپ هم کرده است!
آنان که با آثار کمال آشنا هستند می دانند که نثر او همواره از وجهی شاعرانه بهره می برد. آنان که با زندگی کمال آشنا هستند می دانند که او پیش از نویسندگی، نقالی و پرده خوانی می کرد و از این راه اتفاقاً با نظم بیشتر انس داشت تا نثر. و آنان که با تاریخ ادبیات ترک آشنا هستند می دانند که کمال در ترکیه پیشرو سبکی موسوم به سبک روستایی بود که یکی از عمده ویژگی های آن توجه جدی به ادبیات شفاهی و فولکلور بود و در ادبیات ترک این نوع یا نحو از ادبیات بیش از نثر بر شعر مبتنی بود – است. اما، اینکه رمان نویسی بنام در آستانه ی نود سالگی به مفهوم متعارف آن مجموعه ی شعری چاپ کند بحث دیگری است. پس از آن همه سال نگارش داستان های بلند و کوتاه اکنون چرا شعر؟ اگر از توسل بر تمییز نثر از شعر بر مبنای شاخص های سنتی چون منظوم بودن یا نبودن، موزون بودن یا نبودن، و از این دست بگذریم، جا دارد از خود بپرسیم که در شعر چیست که رمان نویسی چنین قهار و زبردست را از پس سالیان این گونه به خود می کشد؟
داستان چه بلند باشد چه کوتاه در پی “تشریح” چیزی است، در حالی که شعر در پی “تشحیر” آن چیز است. شاعران با هر تک کلمه در پی آنند که به کالبد شکافی جزیی از هستی و حیات بپردازند، یا حتی کل آن! و از همین جاست که در بهره مندی از واژه ها به سان نویسندگان دست و دلباز نیستند، بر خلاف، حتی بسیار هم دندان گردند و ناخن خشک! از همین است که پل والری بزرگ اذعان می کند که هرگز حاضر نیست عالمی کلمه را برای داستانی بسیار زیبا “هدر” دهد! در صحت این حکم قطع یقین جای بحث بسیار است، اما، آنچه در اشعار کمال به کار است همین است و بس. آنچه که در داستان های بلند و کوتاه او در صفحه ها و ده صفحه ها تشریح می شود در اشعار او در واژه ای تک و تنها تشحیر می شود. اشعار او در فرم، از سویی با سوگ سرود ها، مویه ها، و ترانه های بومی و فولکلور که به بیان فرنگی آن در عین حال هم اپیک هستند هم لیریک شباهت دارد، از سوی دیگر هم با شعر نوی شاعران غربی چون الوار و آراگون و خصوصاً رمبو که به لحاظ صوری به شعر همان قدر نزدیک هستند که به نثر. در محتوای این اشعار اما همان مضامینی به کار است که در آثار منثور او؛ از عصیان گرفته تا امید، از انتقاد های اجتماعی گرفته تا حسرت خوردن های فرهنگی، و طبیعت ( هم طبیعت انسانی هم طبیعت در مفهوم عام آن ) که در تمامی آثار او در اولویت مقدم است، چنان که از عنوان این مجموعه که برگرفته از مصرع نخست یکی از اشعار قسمت دوم آن است نیز بر ملاست: این روز ها بهار. یاشار کمال در زندگی نامه ی خود نوشت خود، هیچ کس، می نویسد:” هر شعری فریادی است که سراینده اش از عهده ی امحاء یا حداقل اختفاء آن بر نیامده است.” کاش همه ی فریاد ها از همین جنس باشند که از مجموعه شعر “این روز ها بهار” یاشار کمال به گوش می رسند!

این روز ها بهار
بنشسته بر دشت چوکوروا
بار گرفته درختان
بارور شده جهان
از سبزی و سرخی
زردی
دیوانه وار .

آی مردم!
نشنیده نماند کسی:
کودکی گم شد.
بر دستش شاخه ای برگ بو
انگشتانش مشرق نور
زلفش آشفته پریشان
مواج میان باران.
بر هر که جوید او را،
بر هر که خبر آورد از او ما را،
دنیایی نو و نورانی مژدگانی دهیم.

آی مردم!
کسی جسته است او را؟
کسی دیده است او را؟
کسی یافته است او را؟
به خوبان، خوب رویان، راستان و درستان،
به سان افسران سلام دهیم.


برچسب ها : , , ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , پرونده , شماره ۱
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب