آخرین مطالب

» راوی » نذرِ خروس: تصویر «مرگ» در آثار نقاشی و رمانی از لودمیلا اولیتسکایا

نذرِ خروس: تصویر «مرگ» در آثار نقاشی و رمانی از لودمیلا اولیتسکایا

سحر دیانتی پژوهشگر   آب‌وهوای آپارتمان آلیک در نیویورک، برخلاف زادگاهش روسیه، گرم است و خفه‌کننده. شبیه جزیره‌ای است با آب‌وهوای شرجی، پناهگاهی است برای جداافتادگان و فراموش‌شدگان. یا شاید هم شبیه یک کِشتی. از همان‌ها که انگار سال‌ها است در دریا سردرگم مانده‌اند و قرار نیست هرگز به مقصد برسند. از همان کشتی‌ها که […]

نذرِ خروس: تصویر «مرگ» در آثار نقاشی و رمانی از لودمیلا اولیتسکایا

سحر دیانتی

سحر دیانتی

پژوهشگر

 

آب‌وهوای آپارتمان آلیک در نیویورک، برخلاف زادگاهش روسیه، گرم است و خفه‌کننده. شبیه جزیره‌ای است با آب‌وهوای شرجی، پناهگاهی است برای جداافتادگان و فراموش‌شدگان. یا شاید هم شبیه یک کِشتی. از همان‌ها که انگار سال‌ها است در دریا سردرگم مانده‌اند و قرار نیست هرگز به مقصد برسند. از همان کشتی‌ها که خود آلیک معتقد است با آن به دنیای زیرین و جهان مردگان خواهد رفت. بدون سکان، راهنما یا ملوان به هر طرفی می‌رود و معلوم نیست قرار است به کجا برسد.  سرزمین مادری آلیک، جایی که او در آرزوی برگشت به آنجا به سر می‌برد، روسیه ملتهب در جریان کودتای ۱۹۹۱ است. آلیکِ دورمانده از روسیه با اینکه به نظر می‌رسد از راهی که رفته راضی است اما به همراه دوستان و یارانِ وفادارش وقایع کشورش را مشتاقانه دنبال می‌کند. او آن‌قدر به روزهای سرد و دور گذشته فکر کرده که حتی بعضی شب‌ها خواب می‌بیند به کشورش برگشته و آنجا ماندگار شده است، اما پای آلیک جای دیگری گیر است. جایی که هرکسی گذرش به آن می‌افتد و راه گریزی از آن ندارد: مرگ. او دارد می‌میرد و همه این را می‌دانند.

رمان تدفین پارتی[۱]  پر است از نابه‌جا بودن‌ها و چیزهایی که نباید باشند اما هستند. صداهای اضافی و آزاردهنده، رفت‌وآمدهای پیاپی آدم‌هایی که معلوم نیست چه ارتباطی با بیمارِ در بستر مرگ دارند، معشوقه‌های قبلی بیمار که در آپارتمان می‌پلکند و می‌آیند و می‌روند. انگار همه چیز ملغمه‌ای است از عناصری که در  کنار هم قرار نیست دوام بیاورند. همه چیز سیال است و نامطمئن. پر از چیزهایی است که انگار در کنار هم درست جفت‌وجور نمی‌شوند اما به شکلی موقت در کنار هم قرارگرفته و سرِ پا مانده‌اند. پر از آدم‌هایی است که در عین حال که از هم دلِ خوشی ندارند اما همدیگر را تحمل می‌کنند. عنصر ثابت اما خیال ترک خانۀ آلیک را ندارد؛ محوری‌ترین پدیده‌ای که همۀ این آدم‌های عجیب‌وغریب را کنار هم نگه داشته یک چیز است: مرگ. او همه جا هست. حتی انگار در خیابان‌های مسکو و بین تانک‌ها و نیروهای نظامی هم دیده می‌شود. آلیک سوار بر کشتی راهی سفری بی‌بازگشت است و رو به سوی مرگ دارد. پدیداری که لویناس آن را این‌گونه تعریف می‌کند: عزیمتی بدون مقصد، پرسشی که پاسخی ندارد و علامت سؤالی بزرگ.[۲]

آلیک نقاش است؛ از نسلی از نقاشان قرن بیستم اروپایی که به‌دلیل شرایط نامساعد اروپای آن دوره به نیویورک مهاجرت کردند و اغلب در آنجا توانستند سبک‌های نوآورانه‌ای را در نقاشی پدیدآورند. تنها چند سطر کوتاه از نقاشی‌های او در رمان توصیف شده است. از سبک نقاشی‌های او چیزی نمی‌دانیم جز اینکه جایی در خانه‌اش روی دیوار تابلویی از او وجود دارد که شبیه شام آخر داوینچی است، اما به جای دوازده مرد توی تصویر دوازده انار دیده می‌شود. در جایی دیگری از رمان می‌فهمیم که او در دوره‌ای از زندگی‌اش به کشیدن انار علاقه داشته است. انار میوۀ مقدس در دین یهود (دینی که آلیک باورمند به آن است)، نماد زایش و باروری و دارای مفهومی است در تضاد با موقعیت کنونی آلیک.

مرگ در رمان در دو وجه در جریان است: یکی «مرگِ خود» و آن یکی «مرگِ دیگری». موقعیت «مرگ خود» همانی است که آلیک در هر لحظه درحال شتافتن به سوی آن است. هر شخص چنین موقعیتی را تنها یک‌بار تجربه می‌کند. تجربه‌ای که فرصتی برای بازگو کردن آن وجود نخواهد داشت. لویناس در جایی در گفته‌های خود دربارۀ مرگ به سقراط اشاره می‌کند. اشارۀ او به شرح واپسین ساعت‌های زندگی او در رسالۀ فایدون افلاطون است. سقراطِ دربند بعد از روزها گفت‌وگو با دوستانش و در زمانی که بالاخره حکم نوشیدن جام زهر باید اجرا شود، آگاهانه و با اختیار خود زمان مرگ خویش را تعیین می‌کند. سقراط از مرگ هراسی ندارد و حتی دیر سرکشیدن جام زهر را دلیلی می‌داند بر اینکه به زندگی دلبسته است. او در سلامت کامل جسمانی تصمیم می‌گیرد تا پیش از غروب آفتاب بمیرد و لحظه‌ای تردید به خود راه نمی‌دهد. آلیک نیز چنین می‌کند. او مرگ خود را باور دارد. هرچند که شاید مثل سقراط جام زهر را بی‌تردید سرنکشیده باشد اما آگاهانه انتخاب می‌کند که به خانۀ خودش برگردد و همان‌جا در خانه و کنار دوستانش بمیرد. آلیک با آغوشی باز مرگ را پذیرفته و با آن نمی‌جنگد و سر ناسازگاری ندارد. او تا‌به‌حال هرطور دلش خواسته زندگی کرده و حالا که  در بستر مرگ افتاده برای باقی ماندنش در این دنیا تلاشی نمی‌کند. در بیمارستان پزشکان و پرستاران سَرسَری به بیمارها رسیدگی می‌کردند اما برای آلیک همیشه وقت می‌گذاشتند و هوایش را داشتند، با این‌حال او با خواست خودش به خانه آمده و آمادۀ رسیدن مرگ است. جیمز انسور در اثری از خود با عنوان «پزشکان بد»[۳] فضای بیمارستانی را تصویر می‌کند که در آن پزشکانی که از اساتید دانشگاه بروکسل بودند بر بالای سر بیمار مفلوک ایستاده‌اند و از بدن بیمار به مثابه ابزاری برای بهره‌برداری بیشتر برای رسیدن به منافع مالی استفاده می‌کنند. سمت چپ تصویر، جایی درست روبه‌روی بیماری که با طناب به گوشه‌ای بسته شده، مرگ با داس معروفش ایستاده و انگار منتظر است تا نمایش تمام شود و او پا به صحنه بگذارد. به هرحال آلیک تصمیم می‌گیرد که از «بیمارستان شلوغ که مثل غذاخوری‌های بین راهی همه کارهایش سرسری انجام می‌شد» به خانۀ شلوغ خودش برگردد. مرگ همان‌طور داس‌به‌دست در آپارتمان بی‌سروسامان آلیک دور می‌زند تا بالاخره نوبتش فرا برسد، دست دراز کند، سکان کشتی را توی دستش بگیرد و آلیک را که ملوان پیر آن کشتی است با خود ببرد به همان جایی که می‌خواهد. آلیک در نقاشی‌هایش به شکلی نمادین به زندگی اشاره کرده اما مرگ هم در آثار نقاشی بسیاری توانسته خود را به شیوه‌های گوناگون نمایان کند.

 

مرگ سقراط، ژاک لوئی داوید، 1787 میلادی

مرگ سقراط، ژاک لوئی داوید، ۱۷۸۷ میلادی
http://www.metmuseum.org/art/collection/search/436105

 

پزشکان بد، جیمز انسور، 1892 میلادی

پزشکان بد، جیمز انسور، ۱۸۹۲ میلادی

 

 

 

  مرگ گاه به طور ضمنی و در میان عناصر نقاشی پنهان شده است. میوه‌های در حال پلاسیده شدن و رو به فساد، اسکلت یا تنها جمجمۀ انسان و سازهای موسیقی نمونه‌ای از این موارد هستند. عناصری که به شکلی غیرمستقیم و نمادین  از مرگ نشانی دارند. آرنولد بوکلین در اثری با عنوان «خودنگاره با مرگ در حال نواختن فیدل»[۴] همنشینی مداوم مرگ را به تصویر کشیده است. بوکلین که با مجموعه آثارش از جزیرۀ مرموز که با نام «جزیرۀ مرگ» شناخته می‌شود شهرت دارد در این اثر سر خویش را به سمتی کج کرده و به نظر می‌رسد درحال گوش دادن به آوایی است که در گوشش تکرار می‌شود: آوای مرگ. پشت سر بوکلین همان جایی است که  مرگ در قامت اسکلتی ایستاده و بر تنها سیم باقی مانده بر ساز آرشه می‌کشد. این خودنگاره نوعی مرگ‌آگاهی و شیوه‌ای از یادآوریِ «مرگ خود» را نمایش می‌دهد، اینکه انسان حضور همیشگی مرگ را در هر لحظه احساس می‌کند، حتی اگر قلم‌مویی به دست گرفته و توی آینه به چشم‌های خود خیره شده باشد.

خودنگاره با مرگ در حال نواختن فیدل، آرنولد بوکلین، 1872 میلادی

خودنگاره با مرگ در حال نواختن فیدل، آرنولد بوکلین، ۱۸۷۲ میلادی

«مرگ دیگری» اما موقعیتی است که توسط اطرافیان و به انحای گوناگون تجربه می‌شود. هر کدام از همراهان می‌تواند تجربه خود را از مرگ دیگری به نحوی که خود آن را درک و تجربه کرده، بازگو کند. در رمان، دوستان و همراهان آلیک در حال تجربۀ مرگ دیگری هستند. «مرگ دیگری» خود از چند وجه قابل بررسی است: وجه اول زمانی رخ می‌دهد که مرگ هنوز فرانرسیده و در آستانۀ رخ دادن است. شرح شرایط احتضار و توصیف اوضاع فرد محتضر در این وجه قرار می‌گیرد. نمونه‌ آثاری را که با تمرکز بر توجه به احوال فرد محتضر خلق شده‌اند، در آثار کریستوبال روخاس، نقاش ونزوئلایی، می‌توان دید. او خود به بیماری سل دچار بود و سایۀ مرگ را همیشه بالای سر خود حس می‌کرد. شاید به همین دلیل آثار او تصویر بیمارانی است با چهره‌های رنگ‌پریده و چشمانی بی‌حالت. در این موارد معمولاً چند نفری بالای سر بیمار ایستاده‌اند و مرگ تدریجی او را نگاه می‌کنند. فضاها رنگِ مرگ دارند، زرد، درست شبیه رنگ خورشیدی که به سوی غرب «عزیمت» می‌کند. گویا همه چیز زیر سایۀ سهمگین مرگ در حال فروپاشیدن است. چهرۀ فرد‌ بیمار در آثار او به‌گونه‌ای تصویر شده که گویی روخاس در واپسین لحظه‌ها سر رسیده است، جایی که دیگر می‌توان اطمینان داشت عزیمت بی‌بازگشت به زودی آغاز خواهد شد.

ویولونیست بیمار، کریستوبال روخاس، 1886

ویولونیست بیمار، کریستوبال روخاس، ۱۸۸۶

 

وجه دوم از «مرگ دیگری» اغلب در قتل و نبردهای جنگی اتفاق می‌افتد: غیرمنتظره و سریع. در این جنبه معمولاً آمدن و رفتن مرگ در یک لحظۀ کوتاه اتفاق می‌افتد. این دو وجه ناظر بر موقعیت‌های پیش از فرارسیدن مرگ هستند یا دست‌کم دقیقاً بر همان لحظۀ وقوع آن تمرکز دارند: سرهای بریده و دست‌های خون‌آلود و نمایشی از یک‌سری اعمال خشونت‌آمیز. در نگارۀ «کشته شدن سیاوش به دست گروی» خونِ گرمی در تشت زرین روان شده و عده‌ای در حال تماشای صحنۀ جان دادن پهلوانی نشان‌داده شده‌اند. عمل بریدن سر یا زخم زدن بر تن دیگری با خون‌سردی انجام می‌شود. همان‌طور که «شیرویه» چاقو را بر تن پدرش فرو می‌برد و کسی از لای در پنهانی و در آرامش به خون ریختۀ خسرو چشم می‌دوزد. در هیچ‌کدام از نگاره‌ها حالتی از انزجار در چهره‌های حاضران در صحنه دیده نمی‌شود. تهی‌ بودن از هر حس فقط ویژگی پیکره‌های نگارگری ایرانی نیست. «یودیت» و همراهش نیز در زمان کشتن «هولوفرنس» ترس و تردیدی به خود راه نمی‌دهند و آشفته نمی‌شوند.[i] در این نقاشی‌ها ویژگی مشترک، وقت‌شناسی نقاش است. ژاک لویی داوید «ژان پل مارا» را در حمامی از خون و درحالی که هنوز قلمی به دست دارد به تصویر می‌کشد[ii] و کاراواجو جایی که شمشیر یودیت به آخرین لایه‌ها از پوست گردن هولوفرنس رسیده، سر ‌می‌رسد؛ نگارگر مکتب هرات در آخرین لحظاتِ جان دادن سیاوش در صحنه حاضر می‌شود و کمال‌الدین بهزاد، صحنۀ قتل خسرو را وقتی هنوز همه در خوابند برای تصویرگری انتخاب می‌کند.

 

مرگ خسرو به دست شیرویه، خمسه نظامی، هرات، 900 ه، ق، منسوب به بهزاد، کتابخانه بریتانیا، لندن.

مرگ خسرو به دست شیرویه، خمسه نظامی، هرات، ۹۰۰ ه، ق، منسوب به بهزاد، کتابخانه بریتانیا، لندن.

 

کشته شدن سیاوش به دست گروی، شاهنامه بایسنقری، هرات، 833 ه، ق، مکتب هرات.

کشته شدن سیاوش به دست گروی، شاهنامه بایسنقری، هرات، ۸۳۳ ه، ق، مکتب هرات.

 

مرگ مارا، ژاک لوئی داوید، 1793 میلادی.

مرگ مارا، ژاک لوئی داوید، ۱۷۹۳ میلادی.

قتل هولوفرنس توسط یودیت، میکل آنجلو کاراواجو، 1599-1598.

قتل هولوفرنس توسط یودیت، میکل آنجلو کاراواجو، ۱۵۹۹-۱۵۹۸٫

اما وجه سومی نیز در کار است و آن زمانی است که مرگ اتفاق‌ افتاده و همه‌چیز تمام شده است. چند ساعت یا چند روز گذشته و حالا دیگر اطرافیان در چند مرحله بعد از «مرگ دیگری» به سر می‌برند. این موقعیت اغلب با تصویر کردن گورستان یا گروه‌های در حال عزاداری نمایش داده می‌شوند. مانند آنچه در اثری از گوستاو کوربه با عنوان «تدفین در اورنان»[i] می‌بینیم، تصویری واقع‌گرایانه به شیوۀ کوربه از انبوه جمعیت سیاه‌پوشِ ایستاده بر گوری. مردمی که در سکوت اشک می‌ریزند و رنگ‌ها زوال و نیستی را تداعی می‌کنند. در نگاره‌های ایرانی سکوت و سکون پس از مرگ برای بازماندگان معنایی ندارد. پیکره‌ها اغلب در حال مویه و لابه تصویر شده‌اند. زنان و مردان در نگارۀ «سوگ شوی لیلی» در حال شیون‌، پیرهن چاک‌کردن و چنگ به صورت کشیدن تصویر شده‌اند. کمال‌الدین بهزاد در نگارۀ «سوگواری پسر در مرگ پدر» روایتی از منطق‌الطیر عطار را به تصویر کشیده است که در آن پسری در غم از دست‌دادن پدرش پیراهن بر تن دریده و با صوفیِ‌ ایستاده در آستانۀ در گورستان در حال گفتگو است. صوفی  پسر را دلداری می‌دهد. او از ناپایداری این جهان می‌گوید و از سرنوشت محتومی که پدر او نیز راه گریزی از آن نداشت. مفهومی که تمامی موجودات دیر یا زود آن را درمی‌یابند. حتی پرندگانی که در بالاترین بخش نگاره روی شاخۀ درختی نشسته‌اند؛ بی‌خبر از ماری سیاه که آرام  از شاخۀ درخت بالا می‌رود و مرگی که به‌زودی به لانۀ آن‌ها نیز خواهد رسید.

سوگ شوی لیلی، خمسه نظامی، منسوب به شیخ‌زاده، 900 ه.ق. کتابخانه ملی بریتانیا

سوگ شوی لیلی، خمسه نظامی، منسوب به شیخ‌زاده، ۹۰۰ ه.ق. کتابخانه ملی بریتانیا

 

تدفین در اورنان، گوستاو کوربه، 1850-1849میلادی

تدفین در اورنان، گوستاو کوربه، ۱۸۵۰-۱۸۴۹میلادی

 

سوگواری پسر در مرگ پدر، کمال‌الدین بهزاد، 892 ه.ق. موزه متروپولیتن

سوگواری پسر در مرگ پدر، کمال‌الدین بهزاد، ۸۹۲ ه.ق. موزه متروپولیتن

 

جایی در انتهای کتاب زمانی که نینکای مسیحی، همراه همیشگی آلیک، بالاخره خودش دست به کار می‌شود و با استفاده از ظرف سوپ‌خوری آلیک را غسل تعمید می‌دهد، همان جایی است که نینکا باور دارد که آلیک بالاخره شفا پیدا خواهد کرد. آلیک از دست‌ رفته اما باور قلبی نینکا به اینکه غسل تعمید آلیک حتی به‌شیوه‌ای نامعمول حتماً کارساز خواهد بود، مانع از درک واقعیت می‌شود. شاید نینکا درست فکر می‌کند و آلیک بالاخره شفا پیدا کرده است. برای سقراط هم مرگ به معنای شفا یافتن و رهایی از رنج‌های دنیا است. این مفهوم در جمله‌های پایانی سقراط آشکار است، زمانی که بعد از نوشیدن جام زهر از کریتون می‌خواهد تا به شکرانۀ رهایی از رنج بیماری مطابق با رسم یونانیان برای ایزد دانش پزشکی خروسی قربانی کنند.[i] سقراط با مرگ از رنج زندگی رهایی یافت. درست شبیه آلیک وقتی بعد از غسل تعمید کشتی آوارگان را ترک کرد. شاید وقتش رسیده که دوستان او هم به شکرانۀ این بهبودی، خروسی را قربانی کنند.

 


برچسب ها : , , , ,
دسته بندی : راوی , شماره ۴۵
ارسال دیدگاه