آخرین مطالب

» پرونده » نویسنده رو‌در‌روی حکومت

نویسنده رو‌در‌روی حکومت

نویسنده: ماشا گسن مترجم: بهنام رشیدی لودمیلا اولیتسکایا به صدای اقتدار اخلاقی تبدیل شده است؛ او در رمان‌هایش به موضوعاتی می‌پردازد که بسیاری از روس‌ها را معذب می‌کند.   تقریبا سه‌چهارمِ مسیر وقایع در جدیدترین رمان لودمیلا اولیتسکایا با عنوان چادر سبز بزرگ، در اتحاد جماهیر شورویِ پس از جنگ جهانی دوم می‌گذرد. شخصیتی به […]

نویسنده رو‌در‌روی حکومت

نویسنده: ماشا گسن

مترجم: بهنام رشیدی

لودمیلا اولیتسکایا به صدای اقتدار اخلاقی تبدیل شده است؛ او در رمان‌هایش به موضوعاتی می‌پردازد که بسیاری از روس‌ها را معذب می‌کند.

 

تقریبا سه‌چهارمِ مسیر وقایع در جدیدترین رمان لودمیلا اولیتسکایا با عنوان چادر سبز بزرگ، در اتحاد جماهیر شورویِ پس از جنگ جهانی دوم می‌گذرد. شخصیتی به نام میخا شب را تا صبح بیدار می‌ماند و کتاب می‌خواند. صبح که با تأخیر به محل کار می‌رسد، در حالی‌که به‌سبب مطالعهٔ شب قبل و کشف اینکه همکارانش غیبت او را پنهان کرده‌اند، دچار هیجان زیادی می‌شود، نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد و  موضوع مطالعهٔ کتاب را با همکار مسن‌تر خود در میان می‌گذارد. میخا مجموعه عکس‌های نسخه‌های خطی‌ای‌ را به همکار خود نشان می‌دهد که امکان چاپ آن‌ها در اتحاد جماهیر شوروی وجود ندارد. تنها نگاهی گذرا برای همکارش کافی ‌است تا به عمق جنایتی پی ببرد که میخا به آن اعتراف کرده است! بلافاصله میخا را به مقامات لو می‌دهد و زنجیره‌ای از اتفاقات را رقم می‌زند که در نهایت به پایان کار حرفه‌ای و سپس زندگی میخا می‌انجامد.

در دوران اتحاد جماهیر شوروی، زمانی که بسیاری از کتاب‌ها ممنوع بودند، کتاب چنین قدرتی داشت. ناشران رسمی، حجم انبوهی از تنها شمار اندکی عنوان کتاب را چاپ می‌کردند. مجموعه‌ٔ آثار نشریات زیرزمینی (سامیزدات) نیز محدود بود و شامل فهرستی کوچک می‌شد که تقریباً سرسری و تصادفی شکل گرفته بود و با سلیقهٔ ادبی مشکوک و باورهایی سیاسی گلچین و ناهمگون همراه بود: نسخه‌های دست‌نویس از کتاب‌های تازه‌ نوشته‌شده‌ای که قابل چاپ نبودند؛ رونوشت‌های دقیق از کتاب‌های کشف‌شدهٔ دوره‌های قبلی که در فضایی آزادتر نوشته شده بودند؛ و جلدهای چاپی که انواع مختلف مبلّغان به‌صورت قاچاق وارد کشور می‌کردند. در صحنه‌ای دیگر از چادر سبز بزرگ، یکی از شخصیت‌ها با مجموعه‌ای کامل از کتاب‌های ممنوعه در کتابخانه‌ای خانگی و متروک روبرو می‌شود و با ناامیدی درمی‌یابد که تمام آن‌ها را پیش‌تر خوانده است؛ به این معنا که همین نسخه‌های فیزیکی را، که زمانی متعلق به والدین یکی از دوستانش بوده‌اند، قبلاً در دست گرفته و خوانده است.

کتاب هم می‌تواند منبع الهام باشد، و هم سلاحی برای کشتار. اولیتسکایا مجذوب این دگرگونی‌هاست؛ اما آنچه بیش از همه توجهش را جلب می‌کند، خط سیر شگفت‌انگیز و پیش‌بینی‌ناپذیری‌ است که سرنوشت را شکل می‌دهد؛ یعنی سفرهای یک انسان، یک تصویر، یا یک کتاب. اگر داستان سفری نامعمول در میان باشد، اولیتسکایا نمی‌تواند از بازگویی‌اش صرف‌نظر کند. یکی از بعدازظهرهای گرم شنبه‌ٔ ماه ژوئیه، اولیتسکایا در مسکو، درباره‌ٔ مجموعه‌ نوشته‌هایی سخنرانی کرد که به یاد شاعر ناراضی و از مخالفان سیاسی وقت، ناتالیا گوربانفسکایا، دوست تمام دوران زندگی‌اش که سال قبل درگذشته بود، منتشر شده بود. در این سخنرانی، از کنش‌گری سیاسی گوربانفسکایا و آزار و اذیتی که متحمّل شده بود، یاد کرد. گوربانِفسکایا نخستین ‌بار در سن بیست‌سالگی، به دلیل ارتباط با معترضان به اشغال مجارستان از سوی شوروی در سال ۱۹۵۶، بازداشت شد. او دو سال را در بیمارستان روانی گذراند؛ تنها به این خاطر که شهامت ثبت و مستندسازی جنبش مخالفان را داشت (او از بنیان‌گذاران خبرنامه‌ای بود که دستگیری‌ها و فعالیت‌های ناراضیان و مخالفان سیاسی را دنبال می‌کرد). گوربانفسکایا در سال ۱۹۷۵ ناچار به مهاجرت شد. با این‌همه، تمرکز سخنان اولیتسکایا بر زندگی خصوصی و نامتعارف گوربانِفسکایا معطوف شده بود. او هرگز ازدواج نکرده بود؛ اما همچون مادرش، دختری را به فرزندی پذیرفت و دو پسر نیز به دنیا آورد. هر دو پسر او، پیش از ازدواج با زنانی که مادر فرزندانشان نبودند، صاحب فرزند شدند. وظیفه‌ٔ ایجاد پیوند میان این آدم‌ها، بر دوش گوربانِفسکایا افتاده بود. اولیتسکایا می‌گوید: «او دلِ همه را به دست می‌آورد؛ کاری می‌کرد که همه یکدیگر را دوست داشته باشند»، و به این ترتیب، خانواده‌ای گسترده و منسجم شکل گرفت. او مرگی سعادتمندانه داشت؛ مرگی ناگهانی و آرام؛ با این حال تهی‌دست بود. یکی از پسرانش در آپارتمان خود در پاریس با این فکر دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد که چگونه هزینه‌ٔ خاکسپاری مادرش را تأمین کند. در این اثنا، شوهرِ یکی از دوستان قدیمی‌اش تماس می‌گیرد تا مرگ مادرش را تسلیت بگوید و در نهایت، نه‌تنها مرگ او را تسلیت می‌گوید، بلکه قبر خودش را هم که پیش از ازدواج دوباره‌اش خریده بود، به گوربانِفسکایا می‌بخشد. اولیتسکایا سخنانش را این‌گونه به پایان می‌رساند: «و این‌گونه، او در کنار دوستش در قبری اهدایی آرام گرفت …».

این داستانی فوق‌العاده است؛ و در عین حال، ویژگی‌های انسانی‌ای را به نمایش می‌گذارد که به‌نظر می‌رسد برای اولیتسکایا از همه ارجمند‌ترند: وفاداریِ شخصی (که نباید با خوش‌رفتاری یا مهربانی اشتباه گرفت؛ چرا‌ که گوربانِفسکایا واجد آن نبود) و نیز ظرفیت نامحدود برای دربرگرفتنِ دیگران.

اولیتسکایا با تحسینی آمیخته به احترام، از دوستش سخن می‌گوید؛ گویی از عضوی از طبقه‌ای بالاتر یاد می‌کند. او می‌گوید: «من از جرگهٔ مخالفان سیاسی نبودم. دختری بودم که در آشپزخانه ظرف می‌شست، و همهٔ آن آدم‌ها را به یاد می‌آورم که با هم حرف می‌زدند؛ اما تقریبا هیچ‌کدامشان من را به خاطر نمی‌آورند.» اکنون، در هفتادویک‌سالگی، او به صدای اخلاقی مرجع برای روس‌های دگراندیش تبدیل شده و یکی از مشهورترین نویسندگان روسیه به شمار می‌رود.

در سال‌های اخیر، هم‌زمان با افزایش سرکوب سیاسی و محافظه‌کاری فرهنگی در روسیه، داستان‌های لودمیلا اولیتسکایا نیز رویارویی با این واقعیت‌ها را در پیش گرفته‌اند. او به‌تدریج به چهره‌ای بانفوذ در سپهر روشنفکری بدل شده است. در جریان اعتراضات ضدپوتین در سال‌های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲، به عضویت هیئت‌مدیره‌ٔ اتحادیهٔ رأی‌دهندگان درآمد؛ گروهی که می‌کوشید اجزای پراکنده‌ٔ جنبش اعتراضی را گرد هم آورد و جهت‌گیری مشخصی به آن ببخشد. اولیتسکایا حتی پس از سرکوب کامل این جنبش نیز از پای ننشست و به صراحت سخن گفت. تا پایان تابستان ۲۰۱۲، او به همراه گروه کوچکی از نویسندگان و چند نوازنده، به دلیل مخالفت با جنگ اوکراین، به‌طور رسمی خائن اعلام شد و اجراهای آن نوازندگان هم در سراسر کشور لغو شد. اگرچه مجازات نویسندگان شاید دیرتر فرا برسد، اما اولیتسکایا همین امروز نیز زیر تیغ حملات رسانه‌های وابسته به کرملین قرار گرفته است (رسانه‌هایی چون ایزوِستیا که با زبانی برگرفته از ادبیات شوروی نیم قرن پیش، به تخریب نویسندگان مغضوب می‌پردازند). آثار او، همچون شماری از نویسندگان تبعیدی دوران اتحاد جماهیر شوروی، در خارج از مرزهای روسیه مخاطبان پرشماری را به خود جلب کرده‌اند. اولیتسکایا با آنکه در سرزمین مادری‌اش متحمّل حملات زیادی شده، توانسته بسیاری از معتبرترین جوایز ادبی اروپا را از آنِ خود کند.

رویداد گوربانِفسکایا بخشی از مجموعه برنامه‌های شهری بود که با بودجهٔ شهرداری و به‌طور پراکنده و بی‌برنامه سازماندهی شده بود. اولیتسکایا زیر چادری سفید و بزرگ، در پارکی واقع در محله‌ای با پیشینهٔ کارگری صحبت می‌کرد. مجری برنامه، منتقد جوان و ریشویی بود که چند دقیقه پیش از آغاز مراسم به سراغ او آمد تا دربارهٔ نحوهٔ اجرای برنامه هماهنگی‌های لازم را انجام دهد. چون قدش بلندتر از اولیتسکایا بود (که به‌سختی به ۱۵۲ سانتی‌متر می‌رسد)، مجبور شد از مسیر چوبی کنار برود و روی چمن بایستد تا از او بلندتر دیده نشود. وقتی اولیتسکایا نگاهش به او افتاد، با رضایتی آشکار گفت: «تو درست شبیه مادرت هستی!» مادر مجری، پژوهشگر و مترجم ادبیات فرانسه و یکی از اعضای حلقهٔ اجتماعی بزرگ اولیتسکایا در میان روشنفکران مسکو است. پس از پایان برنامه، مشخص شد برگزارکنندگان، که ظاهراً به میزبانی از چهره‌هایی با شهرت اولیتسکایا عادت نداشتند، حتی برای امضای کتاب هم میزی تدارک ندیده‌اند. بنابراین، اولیتسکایا روی زمین نشست، پاهایش را چهارزانو جمع کرد و همان‌جا شروع به امضا کردن کتاب‌ها کرد. هواداران مسن‌تر او از این صحنه شوکه شده بودند؛ هرچند هم‌زمان به داخل کیف‌هایشان دست می‌بردند تا نسخه‌ای از کتاب‌هایش را بیرون بیاورند (او تا آن زمان هشت رمان و تعداد زیادی مجموعه داستان‌های کوتاه منتشر کرده بود).

اولیتسکایا در نتیجهٔ یک سوءتفاهم، دعوت برای شرکت در این برنامه را پذیرفت: او تصور کرده بود، زنی جوان که با او تماس گرفته، فرد دیگری است. اما این اشتباه حادثه‌ای خوشایند از آب درآمد؛ چراکه حضور در این رویداد به او این ایده و فرصت را داد تا در سکوت، برای پروژه‌ای انتشاراتی میان روسیه و اوکراین، مقداری کمک مالی جمع کند. با توجه به اینکه روسیه درگیر جنگ  علیه اوکراین است، این کار آسانی نبود. با این حال، این سنت در میان روشنفکران روسی قدمتی طولانی دارد (از جمله الکساندر هرتسن که در میانهٔ قرن نوزدهم، علیه جنگ روسیه با لهستان سخن گفت). روشنفکران روس، همواره در کنار ملت‌هایی ایستاده‌اند که قربانی امپراتوری شده‌اند. و اولیتسکایا، یکی از معدود کسانی است که هنوز به این وظیفه عمل می‌کند.

داستان‌نویسی اولیتسکایا، همچون سخنرانی‌اش دربارهٔ گوربانِفسکایا، اغلب به بازگویی صرفِ روایت تقلیل می‌یابد. او درون شخصیت‌هایش زندگی نمی‌کند؛ بلکه آن‌ها را از بیرون و از طریق راوی‌ای توصیف و مشاهده می‌کند که به‌نظر می‌رسد با همه‌شان به یک اندازه فاصله دارد. اولیتسکایا در رمان چادر سبز بزرگ، مانند سایر آثارش، اغلب توصیف‌های کوتاه و موجز را به پرداخت عمیق شخصیت‌ها ترجیح می‌دهد؛ مانند این جمله: «او هنوز پنجاه سالش نشده بود؛ اما از نظر دخترش، پیر و خسته‌ به‌نظر می‌رسید. رایسا ایلینیچنا خودش هم همین نظر را دربارهٔ خودش داشت.» از گفت‌و‌گو کمتر استفاده می‌کند ـ‌که در ادبیات روس غیرمعمول است‌ـ و در روانِ رنجور شخصیت‌هایش فرو نمی‌رود؛ اگرچه اذعان دارد که شخصیت‌هایش عمیقاً درگیر این رنج‌اند: «احساس گناه و انزجار داشت او را از پا درمی‌آورد، و فکر خودکشی، مدام در حاشیهٔ ذهنش پرسه می‌زد.». نتیجه، متنی است پُرجاذبه و اعتیادآور که کاملاً بر میل مخاطب به دانستنِ «چه خواهد شد» تکیه دارد. هر بار شروع به خواندن اثری از او می‌کنم، ابتدا از یکنواختی احساسات شخصیت‌ها و روایت پیچیده اما شفافش غافلگیر می‌شوم. اما بعد از مدتی، دیگر نمی‌توانم دست بکشم. در روسیه، کتاب‌های اولیتسکایا ده برابرْ بیشتر از هر نویسندهٔ ادیبِ دیگری فروش می‌روند.

استعداد اولیتسکایا در به تصویر کشیدن بازی‌های سرنوشت، خیلی پیشتر از آنکه نوشتن داستان را شروع کند، خود را نشان داده بود. تاتیانا بوریسووا، یکی از دوستان قدیمی‌اش، به من گفت که وقتی از گوربانفسکایا می‌پرسیدند، اولیتسکایا کیست (و این سؤالی بود که مرتب از او پرسیده می‌شد)، از آنجا که اولیتسکایای جوان با قد و موی کوتاه و اندامی صاف، که کاملا با ایدهٔ زیبایی زنانهٔ روسی تفاوت داشت، جذابیتی انکارناپذیر داشت، این‌گونه پاسخ می‌داد: «لوسکا؟» (که شکل کوتاه‌شده و صمیمانهٔ لودمیلا است)؛ «لوسکا کیه؟ لوسکا نویسنده‌ست. آره، حقیقتاً همین‌طوره!»

اما اولیتسکایا پیش از آنکه به نویسنده‌ای شناخته‌شده تبدیل شود، سال‌ها را در حاشیهٔ‌ جامعهٔ شوروی سپری کرد؛ جایی که کسانی که در ساختارهای رسمی حکومتی جایی نداشتند، به آن تبعید می‌شدند. او زندگی‌اش را نسبتاً معمولی آغاز کرد. پدر و مادرش یهودیانی تحصیل‌کرده بودند؛ مادرش زیست‌شناس بود و پدرش مهندس و مخترع. پس از پایان دبیرستان، اولیتسکایا به‌عنوان دستیار آزمایشگاه در پروژه‌ای طولانی‌مدت در رابطه با مغز کار می‌کرد (شغلی که به‌واسطهٔ توانایی‌اش در بریدن سر نوزادان موش‌های صحرایی زنده به دست آورده بود). این تجربه باعث شد تا متوجه شود یک لغزش اخلاقی ممکن است فرد را به مسیرهایی بکشد که پیشتر حتی تصورش را هم نمی‌کرده. او در جایی نوشته: «در روز داوری، شخصاً تا زانو در میان موش‌های بی‌سر خواهم ایستاد!» این مسیری که در پیش گرفته بود، به کار با مغز پستانداران بزرگ‌تر، چه زنده و چه مرده، انجامید؛ اما برای بسیاری از شخصیت‌های دیگر، چنین مسیری به همکاری با سازمان امنیتی کا.گ.ب. منتهی شد.

دانشگاه دولتی مسکو، جایی که اولیتسکایا آرزو داشت در آن تحصیل کند، سهمیه‌ای غیررسمی اما بسیار سخت‌گیرانه برای پذیرش یهودیان داشت. با این حال، او در سال ۱۹۶۲، پس از سه مرتبه تلاش طی دو سال، سرانجام در رشتهٔ زیست‌شناسی پذیرفته شد. مانند بسیاری از زنان جامعهٔ شوروی، او هم زود ازدواج کرد. همسر اولش فیزیک‌دان بود. زمانی از هم جدا شدند که اولیتسکایا بیست‌و‌پنج ساله و در آستانهٔ فارغ‌التحصیلی بود. پس از آن، در مؤسسهٔ ژنتیک مشغول به کار شد و خیلی زود دوباره ازدواج کرد (این‌بار با یک ژنتیک‌دان جوان). رشتهٔ ژنتیک در دوران استالین تقریباً نابود شده بود؛ چرا که استالین معتقد بود محیط تنها عامل شکل‌دهندهٔ موجودات زنده است و از دانشمندان خواسته بود تا پژوهش‌هایشان را با این باور سازگار کنند. اما پس از مرگ استالین در ۱۹۵۳، ژنتیک به‌تدریج دوباره مشروعیت خود را به دست آورد. دانشمندان یا از تبعید داخلی به خانه بازگشتند و یا مخفی‌کاری را کنار گذاشتند و کار خود را از سر گرفتند. اولیتسکایا هم به یک آزمایشگاه کوچک با چهار دانشمند پیوست. آن‌ها جوان، تحصیل‌کرده و از فعالان و گاهی توزیع‌کنندگان نشریات زیرزمینی (سامیزدات) بودند. در یک مقطع، نسخه‌ای از ترجمهٔ زیرزمینی رمان خروج اثر لئون اوریس به دست اولیتسکایا رسید تا آن را بازنویسی کند. این کار چنان برایش مهم بود که حتی متوجه نشد، چه‌قدر از سبک نویسنده خوشش نمی‌آید!

چون خوب تایپ نمی‌کرد، از ماشین‌نویس آزمایشگاه خواست تا در ازای دستمزد، کار تایپ را برایش انجام دهد اما این ماشین‌نویسْ رمان، ماشین‌تحریر و هر پنج دانشمند جوان را به کا.گ.ب. لو داد. نتیجه این شد که آن‌ها کمتر از بیست‌و‌چهار ساعت بازداشت و بازجویی شدند؛ پس از آزدی اما، از کارشان اخراج شدند و آزمایشگاه هم تعطیل شد.

در چادر سبز بزرگ، این ماجرا به دو داستان تبدیل می‌شود: یکی دربارهٔ یک ماشین‌نویس، یک دوست، و یک ماشین‌تحریر که سر از کا.گ.ب. در می‌آورد؛ و دیگری دربارهٔ بی‌احتیاطیِ میخا در مطالعه، که او را در مسیرِ فعالیتِ تمام‌عیارِ مخالفِ رژیم، و سپس زندان قرار می‌دهد. اما اولیتسکایا مسیر متفاوتی را برگزید. او نیز همانند بسیاری از روشنفکرانِ هم‌نسلش، در برابرِ نظامِ شوروی به آیینِ زیرزمینیِ مسیحیت پناه برد. پس‌از از دست دادنِ شغلش، از امتیازی استفاده کرد که جامعهٔ شوروی در اختیارِ زنانِ طردشده از نظام قرار می‌داد: در دههٔ بعد، تمامِ توجهش را وقفِ خانواده کرد. از مادرش تا هنگام مرگش به خاطر سرطان پرستاری کرد، و از شوهرِ دومش صاحب دو پسر شد.

سپس کاری کرد که هنوز هم آن را یکی از شجاعانه‌ترین تصمیم‌های زندگی‌اش می‌داند: از همسرش طلاق گرفت. خودش می‌گوید: «دو بچهٔ خیلی کوچک داشتم، نه شغلی داشتم، و نه شبکهٔ حمایتی‌ای که بشود اسمش را حمایت گذاشت!» اولیتسکایا عاشقِ هنرمندی به نام آندری کراسولین شده بود، ولی ادعا می‌کند که دلیلِ طلاقش این عشق نبوده است؛ به‌هرحال، هرگز با او ازدواج نکرد. در نهایت، به تجربه‌ای رسید که به‌گفتهٔ خودش «تجربهٔ زنِ روس» به حساب می‌آید: بزرگ کردنِ فرزندان بدونِ همسر. پس از جنگِ جهانیِ دوم که تعداد مردان به‌شدت کم شده بود، و شوروی هرگز نتوانست کاملاً از آن شرایط بیرون آید، نیروهای اجتماعی و سیاست‌های دولتی باعث شدند «خانوار تحت سرپرستی زن» به نهادی جدا و البته متعارف تبدیل شود. اولیتسکایا بعد از طلاق، صاحبِ یک آپارتمان در منطقه‌ای نسبتاً مرفه و خوش‌نام و وابسته به اتحادیهٔ نویسندگانِ مسکو شد (گرچه هنوز نویسنده نشده بود) و همچنین نفقه‌ای مقرر شد که، در کنار ذوق او در برقراری ارتباطات مؤثر و فراغتی که از ساعت‌ها ایستادن در صف‌های طولانی برایش حاصل شده بود، سفره‌شان را بدون ‌نان نمی‌گذاشت. اما وقتی پسرِ کوچکترش در اواخرِ دههٔ هفتاد به مهدکودک رفت، تصمیم گرفت دوباره به سر کار بازگردد.

به اولیتسکایا پیشنهاد شد تا نقشِ نمایش‌پرداز (دراماتورژ) را در «تئاترِ موزیکال تالار یهودیان» برعهده گیرد. خودش واژهٔ «نقش» را به‌دقت انتخاب کرده بود؛ چرا که در این تئاتر، نمایش‌ها به زبانِ ییدیش اجرا می‌شدند؛ اما حتی یک نفر از اعضای گروه هم این زبان را بلد نبودند. موجودیتِ این تئاتر را تنها می‌توان به قدرتِ هیپنوتیزم‌گونهٔ بنیان‌گذارش نسبت داد: رقصنده، کارگردان، و آهنگ‌سازی به نام یوری شرلینگ! در اواسطِ دههٔ هفتاد میلادی، شرلینگ که در آن زمان سی‌وچندساله بود، مقامات وقت را متقاعد کرد تا منطقهٔ خودمختارِ یهودیِ بیروبیجان (که تلاشی نافرجام برای ایجادِ سکونت‌گاهِ یهودی در مرزِ چین و شوروی بود) تئاترِ مخصوصِ خود را داشته باشد.

من ساختمانی را که برای آن تئاتر ساخته شده بود دیده‌ام: بزرگ‌ترین سازهٔ شیشه و سیمان تا شعاعی چندصد کیلومتری. گروهِ شرلینگ در طولِ هشت سالِ عمرِ آن تئاتر، تنها یک‌بار در آن‌جا اجرا داشت؛ بقیه را در مسکو مشغولِ اجرای موزیکال‌هایی به زبانِ ییدیش بود. اولیتسکایا با مرورِ و تقویت زبان آلمانی‌ خود و یادگیریِ الفبای عبری، توانست تا حدودی به درکِ زبانِ ییدیش نزدیک شود.

طی سه سالِ بعدی، اولیتسکایا متوجه شد که تئاتر را دوست دارد؛ ولی از اکثر نمایشنامه‌هایی که برای صحنه نوشته می‌شود، بیزار است. خودش می‌گوید: «به ذهنم رسید که نوشتنِ یک نمایشنامهٔ جدید از بازنویسیِ یک نمایشنامهٔ بد راحت‌تر است.»

در سالِ ۱۹۸۲، وقتی سی‌ونه‌ساله بود، کارش را رها کرد، یک دورهٔ یک‌سالهٔ نویسندگی برای انیمیشن را گذراند که تنها آموزشِ رسمی اولیتسکایا در زمینهٔ ادبیات به‌شمار می‌رود و اساس باورِ خدشه‌ناپذیرش را شکل می‌دهد: «هر داستان باید یک آغاز، یک میانه، و یک پایان داشته باشد.» او نوشتن نمایشنامه را آغاز کرد، و بسیاری از آن‌ آثار را برای تئاترهای عروسکی نوشت و شماری از آنها همچنان بر روی صحنه اجرا می‌شوند.

در میانهٔ دههٔ هشتاد، میخائیل گورباچف، دورهٔ پرسترویکا و گلاسنوست را اعلام کرد؛ سانسورها تا حدی برداشته شدند و نشریات پر شدند از آثاری که پیش‌تر اجازهٔ چاپ نداشتند. تیراژها به‌شکلِ تصاعدی افزایش یافت، به‌طوری‌که برخی مجله‌های ادبی به تیراژِ میلیونی رسیدند. اولیتسکایا نیز شروع به نوشتنِ داستانِ کوتاه کرده بود؛ آن‌ها را به پنج مجله ارسال کرد و هر پنج مجله آثارش را رد کردند.

موضوع نخستین داستان‌هایش، درست مثل رمان‌ها و داستان‌های بلندِ بعدی‌، دربارهٔ شکل‌گیری و آفرینشِ زندگی‌های مختلف بودند: عشق‌هایی که به‌شکلی نامحتمل و دور از ذهن به وجود می‌آیند، یا حتی نامحتمل‌تر از آن، در گذرِ دهه‌ها ادامه می‌یابند؛ پیوندهای غریب از هر نوع؛ و مسیرهای پرپیچ‌وخمِ آدم‌ها و اشیا در فضا و زمان در این آثار به چشم می‌خورند. او به مسائلی از زندگیِ عمومی اشاره می‌کرد که در دورانِ  هیئت حاکمهٔ اتحاد جماهیر شوروی مسکوت مانده بودند؛ اما حال در این مقطع به موضوعِ مباحثات متنوع تبدیل شده بودند (از جمله اردوگاه‌های گولاگ، هولوکاست، یهودیان). با این‌ وجود، این موضوعات صرفاً پس‌زمینه‌ای بودند برای مطالعهٔ اولیتسکایا دربارهٔ زندگی‌ کوچک شخصیت‌هایش. داستان‌های او گاه حال‌وهوای شایعات بی‌اساس اما نوع‌دوستانه را داشتند، و برخلافِ بسیاری از آثارِ آن زمان، ضد‌شوروی نبودند؛ بلکه عمیقاً غیرشوروی بودند. او جهانی را ترسیم می‌کرد که در آن هیچ‌چیز مهم‌تر از زندگیِ خصوصیِ افراد نیست.

اولین داستان کوتاه اولیتسکایا در سال ۱۹۹۰ در مجله‌ای به نام «آگونیوک» (به‌معنی «شعلهٔ کوچک») چاپ شد؛ این آغازی بود برای دوران نویسندگی‌اش و آن‌طور که خودش با لحنی عذرخواهانه می‌گوید، «ماجرای سیندرلایی‌اش». ابتدا تماسی تلفنی از سرگئی کالدین، یکی از نویسندگان بسیار موفق روسیه در آن زمان، دریافت کرد. اولیتسکایا می‌گوید: «طبیعتاً می‌دانستم کیست؛ او در اوج شهرت بود. گفت: “ببین، داستانت را دوست داشتم.”. من گفتم: “ممنونم. خیلی خوشحالم”. بعد گفت: “داستان‌های دیگری هم داری؟ اصلاً کجا زندگی می‌کنی؟” و بیست دقیقه بعد، سریوژا وارد خانه شد.»

حتی پیش از آنکه داستان‌های دیگرش را بخواند، گفت: «خب، ما یک کتاب در می‌آوریم» و طی دو سال بعدی، کالدین و همسرش (که ویراستار کتاب بود)، نخستین مجموعه‌ داستان‌های اولیتسکایا، با عنوان خویشاوندان فقیر را تا مرحلهٔ چاپ اثر همراهی کردند. این کتاب بیست سال است که چاپ می‌شود و در ده کشور منتشر شده است.

اولیتسکایا پس از موفقیت داستان‌های کوتاهش، نوشتن اثر بلند را امتحان کرد. رمان سونِیچکا در سال ۱۹۹۳ نامزد جایزهٔ بوکر روسیه شد و در ۱۹۹۶ جایزهٔ مدیسی خارجی (Prix Médicis Étranger) را دریافت کرد. این جایزهٔ فرانسوی به نویسندگانی اهدا می‌شود که شهرتشان هنوز در حد استعدادشان نیست. با این حال، نظر اولیتسکایا نسبت به استعداد خودش محتاطانه است. هنگامی که به نویسنده‌ای تبدیل شد که آثارش چاپ شده بودند، احساس کرد برای مقایسهٔ خود با دیگران، سن و سالش خیلی بالاست. خودش می‌گوید: «نگاه واقع‌بینانه‌ای به توانایی‌هایم دارم.» سال‌ها طول کشید تا از احساس عدم صلاحیت برای چنین جایگاهی خلاص شود، و هنوز هم غالباً به نداشتن تحصیلات رسمی‌ در زمینهٔ ادبیات اشاره می‌کند. شغل اولش همچنان بر موفقیت‌هایش سایه انداخته است. اولیتسکایا اعتراف می‌کند که خلئی که از کنار گذاشتن علم ژنتیک در زندگی‌اش پدید آمده، اخیراً دردناک‌تر شده؛ شاید چون دیگر نمی‌تواند به خود دروغ بگوید که هنوز هم در هفتادویک‌سالگی امکان بازگشت به صحنهٔ علم و دانش وجود دارد؛ آن هم در دوره‌ای که علم چنان پیشرفت کرده که چهره‌اش نسبت به دوران او دگرگون شده.

اما نوشتن این فرصت را به او داده تا گذشته را دوباره زندگی کند؛ و این کاری است که در تمام کتاب‌هایش انجام می‌دهد. او اذعان داشته: «نمی‌توانم چیزی را که اتفاق افتاده تغییر بدهم، ولی می‌توانم به آن فکر کنم. می‌توانم تحلیلش کنم. و بعد شروع می‌کنی به دیدن جزئیاتی که وقتی در دل آن دوران بودی، نمی‌دیدی.»

کتاب‌های اولیتسکایا روند زندگی‌اش را به روالی نسبتاً خطی و زمانی دنبال می‌کنند. داستان‌های کوتاه دوران اول نویسندگی‌اش در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ میلادی می‌گذرند؛ یعنی زمانی که داشت بزرگ می‌شد. داستان سونِیچکا، شخصیت اصلی را که یک کتابدار است، از دوران جنگ جهانی دوم تا دهه ۷۰ میلادی دنبال می‌کند. این داستان که در سال ۱۹۹۳ منتشر شد، به یک رابطهٔ عاشقانه همجنس‌گرایانه و حتی توصیف ملایمی از یک صحنهٔ جنسی بین دو زن می‌پردازد: «یاسیا او را به اتاقی برد که به تازگی تالار دوشیزگان خوانده می‌شد؛ اما سرنوشتش این بودکه هیچ دوشیزه‌ای در آن ساکن نباشد. آن‌ها روی تخت یاسیا پریدند. یاسیا کش موهای دم‌اسبی‌اش را باز کرد و در حالی‌که موهای همدیگر را نوازش می‌کردند، به تمامی با هم آشتی کردند.» به تصویر کشیدن چنین رابطه‌ای در ادبیات جریان اصلی روسیهٔ امروز تقریبا غیرقابل تصور است؛ چون با هنجارهای فرهنگیِ نو و ‌محافظه‌کارانه و قوانین فعلی در تضاد است.

اولیتسکایا کم‌کم سراغ داستان‌های بزرگ‌تری رفت. شخصیت اصلی رمان دوم او، معمای کوکوتسکی، متخصص زنان و زایمانی است که کارش به‌تدریج بیشتر بر سقط جنین متمرکز می‌شود (کاری که در آن زمان در اتحاد جماهیر شوروی غیرقانونی بود). شخصیت کوکوتسکی تا حد زیادی بر اساس شخصیت پدر اولیتسکایا شکل گرفته بود؛ گرچه پدر او مهندس بود و نه پزشک. تانیا، دختر کوکوتسکی، در یک آزمایشگاه تحقیقات مغز کار می‌کند؛ جایی که نمونه‌های پستانداران بزرگتر را آماده می‌کند؛ تا اینکه یک روز متوجه می‌شود، اگر از او خواسته شود نمونهٔ یک نوزاد انسان را هم آماده کند، هیچ تردیدی به دل راه نخواهد  داد:

تانیا با لحنی حرفه‌ای پرسید: «به چی تزریق می‌کنی؟»

رایا پاسخ داد: «یک جنین انسان.»

تانیا یک ویترین شیشه‌ای را که پر از ابزارهای فلزی کوچک بود، باز کرد؛ با صدای کلیدهایش، پنس، تیغ جراحی و تثبیت‌کننده‌ها را از یک جعبه شکسته بیرون کشید، همه‌شان را یکی‌یکی شمرد، و وقتی داشت گیرهٔ مناسب را برمی‌داشت، با همان لحن جدی پرسید: «زنده یا مرده؟»

رایا، که ظاهر آراسته‌ای داشت، به‌آرامی جواب داد: «مرده.» رسید ابزار را امضا کرد و شروع کرد به پایین رفتن از پله‌های پُر‌شیب و باریک به سمت زیرزمین.

تا انتهای راه‌پله رفته بود و دستش را به دیوار می‌کشید تا کلید چراغ را پیدا کند که تانیـا تازه فهمید چه چیزی از او خواسته. و همان لحظه بود که کلید اتاق عمل را گذاشت سر جایش، روپوش سفیدش را درآورد و آویزان کرد و از آزمایشگاه بیرون رفت. او دیگر هیچ‌وقت به آنجا باز‌نگشت. حتی به دانشگاه هم برنگشت. عشقش به علم، همان‌جا، همان لحظه، برای همیشه تمام شد.

او آزمایشگاه را ترک می‌کند تا زندگی کولی‌واری را در پیش گیرد. این بیداری اخلاقی، تجربه‌ شخصی خودِ  اولیتسکایا بود؛ البته او استعفا نداد؛ بلکه اخراج شد. این کتاب، که تقریباً یک دهه پیش از ورود روسیه به دوران فوق‌محافظه‌کارانهٔ فعلی نوشته شده بود، در سال ۲۰۰۱ برنده‌ٔ جایزهٔ بوکر روسیه شد. اولیتسکایا اولین زنی بود که موفق به دریافت این جایزه شد؛ جایزه‌ای که در آن زمان مهم‌ترین افتخار ادبی کشور محسوب می‌شد. حالا خیلی بیشتر از حامی سابقش، کالدین، یا دیگر نویسندگان مشهور دهه‌ٔ نود، مثل پیوتر آلِشکُفسکی و یوگِنی پوپوف شناخته شده بود. اولیتسکایا در این مسیر، ایمان مذهبی‌اش را هم از دست داد.

مسیحیت ارتدوکس روسی برای اولیتسکایا راهی بود برای فرار از آنچه خودش، فضای خفقان‌آور اتحاد جماهیر شوروی در دهه‌ٔ ۱۹۷۰ می‌نامید. می‌گوید: «من آماده بودم هر پیشنهادی را بپذیرم که نوید‌بخش خروج از این فضای همیشه صاف و بی‌پستی‌بلندی باشد. باید خدا را شکر کنید که شیطان‌پرست نشدم.» او برخلاف بعضی از یهودیان قومی که می‌شناخت، یهودی مؤمنی هم نشد. یهودیت را با پدربزرگش، ساعت‌سازی اهل اشتتل، مرتبط می‌دانست که تا زمان مرگش تورات می‌خواند؛ اما  به قول او  «اصلاً به تولستوی اهمیت نمی‌داد.» او همراه با گروه کوچکی از دوستان همفکرش، در خانه‌ٔ کشیشی در شهری نزدیک مسکو، در مراسم مذهبی شرکت می‌کرد. خودش در مقاله‌ای شخصی در مجموعه آثار غیرداستانی‌اش در سال ۲۰۱۲ نوشت: «آنجا بود که نوع جدیدی از جمع‌گرایی را کشف کردم؛ جامعه‌ای از انسان‌های متفاوت، اما یک‌دل. هیچ اجباری در کار نبود؛ فقط میل مشترک به خدمت به یکدیگر وجود داشت.»

با فروپاشی رژیم شوروی، کلیسای ارتدوکس روسیه، همهٔ شاخه‌های خود، از جمله گروه‌های زیرزمینی و توده‌های منفعل را گرد هم آورد و با تمام شکوه فاسد و بی‌ذوق و سلیقه و تازه‌اش، با دولت ادغام شد. اموال کلیسا، نه‌تنها از کارخانه‌ها و نهادهای اداری، بلکه حتی از مدرسه‌ها و بیمارستان‌هایی که تصادفاً در زمین‌های باارزش قرار داشتند، بازپس گرفته شدند. کلیساهای جدید در هر گوشه‌ای از خیابان ساخته می‌شد و سرمایه‌ٔ لازم از سوی کارآفرینانی که با دولت ارتباط داشتند، تأمین می‌شد. کتاب مقدس به درس اجباری در مدارس ابتدایی تبدیل شد. رئیس کلیسا ساعت مچی‌ای به ارزش چهل هزار دلار به دست می‌کرد.

اولیتسکایا در تلاش برای درک معنای واقعی مسیحیت، جاه‌طلبانه‌ترین رمانش را نوشت: دانیل اشتاین مترجم. این کتاب که در سال ۲۰۰۶ منتشر شد، بر اساس زندگی اسوالد روفایزن نوشته شده است؛ یهودی لهستانی‌ای که با تظاهر به غیریهودی بودن از جنگ جهانی دوم جان سالم به در برده بود، و به‌عنوان مترجم برای آلمان‌ها کار کرد و از همین موقعیت برای نجات جان سیصد یهودی استفاده کرد. سپس در صومعه‌ای مخفی شد، به مسیحیت گروید و کشیشی کاتولیک به نام برادر دانیل شد. او در دههٔ ۱۹۵۰ به اسرائیل مهاجرت کرد. این رمان، بیش از آنکه درباره‌ٔ عشق و زندگی باشد، درباره‌ٔ ایمان و آزادی است. اگرچه ساختار کتابْ شروع، میانه و پایان دارد، اما بخش‌های زیادی از آن همچون مجموعه‌ای از اسناد آرشیوی است. موضوعات کتاب، روابط یهودی‌‌ـ‌مسیحی و هولوکاست، برای بیشتر خوانندگان روسی ناآشنا بودند؛ چرا که صحبت درباره‌ٔ دین و هولوکاست برای چند دهه ممنوع بود. اولیتسکایا می‌گوید: «من این کتاب را برای بیست سی نفر آدم نوشته بودم که فکر می‌کردم درگیر این موضوع هستند.» دانیل اشتاین در روسیه حدود دو و نیم میلیون نسخه فروخت و جایزه‌ٔ کتاب بزرگ را دریافت کرد؛ جایزه‌ای که در آن زمان از بوکر پیشی گرفته بود و مهم‌ترین افتخار ادبی کشور محسوب می‌شد.

اما ترجمهٔ انگلیسی کتاب در ایالات متحده با شکست مواجه شد. آثار قبلی اولیتسکایا در این کشور فروش چندانی نداشتند؛ اما معمولاً نقدهای مثبتی دریافت می‌کردند. دانیل اشتاین تقریباً مورد توجه قرار نگرفت، و شاید همین امر باعث شد، اولیتسکایا از برخی لحظات ناخوشایند در امان بماند: او سرنوشت کتاب‌هایش را در تمام نسخه‌ها دنبال می‌کند. یکی از ملایم‌ترین نقدها متعلق به ملوین جولز بوکیت در واشنگتن پست بود که آن را «فانتزی تحقق آرزوی تغییر دین برای یهودیان» خواند. برای خوانندهٔ غربی، دانیل اشتاین انگار در خلأ نوشته شده بود. هرچند اولیتسکایا برای این پروژه، تحقیقات گسترده‌ای انجام داده بود، بسیاری از بخش‌ها چنان به نظر می‌رسید که گویا او از بیشتر آنچه در نیم‌قرن گذشته دربارهٔ هولوکاست و روابط یهودی‌ـ‌مسیحی نوشته شده، بی‌اطلاع است. اما شاید همین موضوع دلیل محبوبیت چشمگیر کتاب و خود اولیتسکایا در روسیه باشد: او با پشتکار و به‌گونه‌ای موثر تلاش می‌کند تا پلی میان فرهنگ روسی، که تا دههٔ هفتاد «هیچ‌کس در آن از ناخودآگاه صحبت نمی‌کرد»، و دنیای بزرگ‌تری که از آن منزوی شده بوده، ایجاد کند. حال که تقریبا همهٔ روس‌ها خود را مسیحی می‌دانستند، این کتاب تلاشی بود برای واکاوی معنای مسیحی بودن. اولیتسکایا می‌گوید: «شاید از آن آگاه نبودم؛ ولی حس می‌کردم این سؤال در فضا معلّق مانده است.»

نشریهٔ رسمی کلیسای ارتدوکس روسیه، دانیل اشتاین را «ضد مسیحیت» خواند و این امر باعث شد تا جدایی اولیتسکایا از کلیسا به‌طور قطعی و علنی آشکار شود. این موقعیت، وضعیت کلاسیک نویسندهٔ روس است: رمان‌ها به عنوان بیانیه، نسخهٔ درمان یا اعتراض شناخته می‌شوند. اولیتسکایا این بار بدون هیچ‌گونه تلاشی این وضعیت را پذیرفت؛ او چیزهایی برای گفتن داشت و حال افراد بیشتری آماده بودند به او گوش دهند. هرچه اوضاع کشورش رو به وخامت می‌رفت، توانایی او برای بیان مشکلات آن بیشتر می‌شد. در اواخر دههٔ ۹۰ و اوایل دههٔ ۲۰۰۰، او شروع به راه‌اندازی پروژه‌های خیریهٔ کوچک کرد (مثلاً کمک به یک خانوادهٔ بی‌خانمان یا مرکز نگهداری نوجوانان) و در مورد آن‌ها قلم می‌زد.

اولیتسکایا همچنین نخستین تجربهٔ خود به عنوان ناشر را با مجموعه‌ای از کتاب‌های کودک تحت عنوان «دیگری، دیگران، برای دیگران» آغاز کرد (مجموعه‌ای از کتاب‌های کوتاه که به موضوعات فرهنگی از غذا گرفته تا خانواده می‌پرداخت). کتابی که در رابطه با خانواده‌ها نوشته شده بود، یازده سطر دربارهٔ روابط همجنس‌گرایانه داشت و این موضوع باعث دردسر شد. لحن سرد و انسان‌شناسانهٔ این بخش احتمالاً بیشتر آمریکایی‌ها را ناراحت می‌کرد. اما همین کافی بود تا خشم دادستان شهری در روسیه برانگیخته شود و نویسندهٔ کتاب، ورا تیمنچیک، چندین بار برای بازجویی احضار شده و تهدید به پیگرد قانونی به اتهام تبلیغ همجنس‌گرایی و زنای با محارم شود. اولیتسکایا علناً دربارهٔ این بازجویی‌ها صحبت کرد و گفت که آماده است شهادت بدهد؛ اما این پرونده ظاهراً ناپدید شد. گویا دادستانی نمی‌خواست با کسی درگیر شود که تا این حد محبوب است.

در سال ۲۰۰۸، اولیتسکایا یکی از چند نویسندهٔ روس بود که دعوت به مکاتبهٔ علنی با میخائیل خودورکوفسکی، سرمایه‌دار سابق نفت و معروف‌ترین زندانی سیاسی روسیه، را پذیرفت. در سال ۲۰۰۳، خودورکوفسکی به اتهام فرار مالیاتی زندانی شد؛ اما بسیاری از روس‌ها باور دارند که جرم واقعی‌ او  نافرمانی از کرملین بود. او هم‌اکنون تلاش می‌کرد تا از زندان، پلتفرم سیاسی بسازد. سایر مکاتبه‌کنندگان شناخته‌شده، بوریس آکونین، نویسندهٔ داستان‌های تاریخی پرفروش، و بوریس استروگاتسکی، نویسندهٔ آثار علمی‌ـ‌تخیلی بودند. آن‌ها در نامه‌هایشان، گاه در مورد مزایا و معایب دموکراسی و دیکتاتوری، آیندهٔ انرژی‌های جایگزین، و محدودیت‌های پیش‌بینی آینده با یکدیگر اختلاف نظر داشتند. اما اولیتسکایا نقش مصاحبه‌گر ماهری را ایفا می‌کرد که تلاش داشت پرتره‌ای از مردی ترسیم کند که برایش گیج‌کننده بود: کسی که زمانی کمونیسم را باور داشت (زمانی که اولیتسکایا فکر می‌کرد چنین افرادی دیگر وجود ندارند) و سپس به سرمایه‌داری افراطی گرویده بود. او همچنین اعتراف کرد که ثروت خودورکوفسکی باعث می‌شد به او مشکوک شود. او نوشت: «من از ثروتمندان خجالت می‌کشم. قبول دارم که نسبت به آن‌ها پیش‌داوری دارم.» این مکاتبات در سال ۲۰۰۹ منتشر شدند.

 

خودورکوفسکی در نامه‌ای به او نوشت:

«زندان ضد فرهنگ است؛ ضد تمدن است. اینجا خوبی، بدی ا‌ست و بدی، خوبی! در اینجا، زباله‌های انسانی، زباله‌های انسانی دیگر را پرورش می‌دهند؛ در حالی‌که افراد شریف عمیقاً ناراحت می‌شوند؛ چرا که نمی‌توانند هیچ کاری داخل این سیستم مشمئزکننده انجام دهند.»

 

«نه، این حرف زیادی‌ است! البته که می‌توان کاری کرد و عمل هم می‌کنند؛ اما دیدن اینکه فقط تعداد اندکی می‌توانند از روزمرگی جان سالم به‌در برند، ترسناک است؛ درحالی‌که ده‌ها زندگی انسانی نابود می‌شود. و تغییرات چقدر کند پیش می‌رود، و همیشه هم در حال چرخیدن و بازگشت به عقب هستند!»

 

این مکاتبه به تقویت اعتبار خودورکوفسکی کمک کرد؛ حتی در زندان، او به چهرهٔ منتقد برجسته‌ای در روسیه تبدیل شد. اواخر سال گذشته، پس از آنکه خودورکوفسکی ده سال را در زندان گذرانده بود، پوتین او را با این شرط نانوشته که از روسیه و سیاست روسیه دور بماند، عفو کرد. پس از مدتی سکوت، خودورکوفسکی که اکنون در سوئیس زندگی می‌کرد، شروع به اظهار نظر دربارهٔ سیاست‌های روسیه کرد؛ او همچنین بنیاد تغییرات اجتماعی در روسیه را دوباره راه‌اندازی کرد و چند پروژه، ازجمله طرح‌های مشترک روسی‌ـ‌اوکراینی را که اولیتسکایا نیز در آن‌ها مشارکت داشت، تأمین مالی کرد. اما تبعید اجباری‌اش باعث شد تا در روسیه اهمیت کمتری پیدا کند. آکونین اکنون بیشتر سال را خارج از کشور سپری می‌کند و می‌گوید جوّ آنجا برایش سمی شده. استروگاتسکی درگذشت. و این یعنی تنها چند روشنفکر غیر‌ناسیونالیستِ برجسته باقی مانده‌اند که  اولیتسکایا از جملهٔ این افراد است.

در سال ۲۰۱۳، اولیتسکایا عملاً به مقام ریاست انجمن قلم روسیه (سازمان حمایت از نویسندگان) رسید که شاخهٔ روسی آن، مدت‌ها خاموش بود. این نهاد تحت رهبری او، به یکی از معدود صداهای منتقد جنگ اوکراین در روسیه بدل شد؛ وب‌سایت بازطراحی‌شدهٔ آن به مخزن مقالات و بیانیه‌های ضد جنگ تبدیل شد. این موضوع نیز به نوبهٔ خود، او را هدف حملات مختلف قرار داد. اواخر آگوست، رئیس رسمی انجمن قلم روسیه، آندری بیتوف، نویسندهٔ ۷۷‌ساله‌ای که سال‌ها فعالیت نداشت، نامه‌ای شدیداللّحن منتشر کرد و اولیتسکایا را به راه‌اندازی کودتا متهم کرد. چند روز بعد، بنری بزرگ در یکی از خیابان‌های اصلی مسکو نصب شد که تصویر پنج نفر (دو ستارهٔ موسیقی، یک خبرنگار و دو نویسنده، از جمله اولیتسکایا را کنار پرچم آمریکا نشان می‌داد که روی آن نوشته شده بود: «از پول آن‌ها نان می‌خورید؟»). در عرض چند ماه، اولیتسکایا از کسی که دادستانی جرأت درگیری با او را نداشت، به کسی تبدیل شد که اتحاد با او را بیش‌ازحد خطرناک می‌دانستند.

اولیتسکایا چند روز پس از سخنرانی‌اش در مسکو، به سالزبورگ رفت تا جایزهٔ ادبیات اروپایی اتریش، بالاترین جایزهٔ ادبی آن کشور را دریافت کند. در مسیر، مقاله‌ای برای اشپیگل نوشت، دربارهٔ تجربهٔ نویسنده‌ای روس که در سال ۲۰۱۴ جایزه‌ای اروپایی دریافت می‌کند؛ متن روسی مقاله به‌سرعت پخش شد. در آن مقاله نوشته بود: «فرهنگ شکست سنگینی خورده و ما، مردمان فرهنگ، ناتوان از تغییر سیاست‌های خودکشی‌وار کشورمان هستیم. خداحافظ اروپا! می‌ترسم که هرگز نتوانیم عضوی از خانوادهٔ ملت‌های اروپایی شویم.»

وقتی او اواخر آگوست به مسکو بازگشت، خبرگزاری دولتی ایتار-تاس از او خواست تا کنفرانس خبری دربارهٔ دریافت جایزه برگزار کند. دو ساعت پیش از آغاز مراسم، به او خبر دادند که کنفرانس لغو شده (ظاهراً لوله‌ای ترکیده بود). این بهانهٔ ترکیدن لوله، توجیهی قدیمی در اتحاد جماهیر شوروی برای لغو هر برنامه‌ای به‌حساب می‌آمد. اولیتسکایا شاید تنها کسی باشد که دوران قبلیِ سرکوب آشکار را به‌عنوان خواننده‌ای فعال تجربه کرده و اکنون در دورهٔ جدید به‌عنوان نویسنده‌ای حرفه‌ای وارد این عرصه شده است و می‌گوید، این یکی از آن تصادف‌های خوش‌یمن بی‌شمار زندگی‌اش است.

نوعی خوش‌بینی شگفت‌انگیز که در تمام نوشته‌ها و مصاحبه‌هایش مشهود است، او را از تقریباً تمام نویسندگان روس، چه در گذشته و چه در زمان حال، متمایز می‌کند. تصادف‌ها و پیچش‌هایی که آثارش را پر کرده‌اند، او را سرشار از شوقِ کشف می‌سازند. وقتی با هم در انتهای ساختمانی معمولی در مسکو کافه‌ای مناسب پیدا کردیم، بسیار هیجان‌زده شد. برای درک اینکه این موضوع چقدر او را از فضای غم‌زدهٔ ادبیات روسیه جدا می‌کند، واژه‌ای را در نظر بگیرید: прекраснодушие  یا prekrasnodushiye. این واژه به معنی دیدگاهی خوش‌بینانه به جهان است؛ و در معنای تحت‌اللفظی‌اش یعنی «روح نیکو»؛ اما در زبان روسی نوعی تحقیر به شمار می‌رود.

اولیتسکایا چند ماه از سال را در آپارتمانی کوچک در حومهٔ جنوا، در ایتالیا می‌گذراند. او آنجا را چند سال پیش خریده و می‌گوید: «عاقلانه‌ترین کاری بوده که در زندگی‌ام کرده‌ام؛ چون تنها جایی‌ است که می‌توانم کار کنم.» مسکو ـ‌شهری که زمانی به‌شدت دوستش می‌داشت‌ـ برایش بیش از پیش غیرقابل تحمل شده: «کثیف، پر سر و صدا، ناخوشایند و به‌طور فزاینده‌ای خصمانه». در سال ۲۰۰۰ به آپارتمان بزرگ‌تری در محلهٔ نویسندگان نقل مکان کرد.

در سال ۲۰۰۹، اولیتسکایا مبتلا به سرطان سینهٔ مرحلهٔ ۳ تشخیص داده شد. ماستکتومی (برداشتن پستان)، شیمی‌درمانی و پرتودرمانی را از سر گذراند. چند نفر از دوستانش نیز هم‌زمان مراحل مشابهی را تجربه کردند؛ اما هیچ‌کدام به اندازهٔ او خوش‌شانس نبودند. او بعدها چند مقاله دربارهٔ این تجربه نوشت که همراه با دیگر نوشته‌های شخصی‌اش، در مجموعه‌ای به نام یادگارهای دور‌ریخته منتشر شد. او همچنین با روزنامه‌نگاران دربارهٔ سرطان و روش‌های درمانی آن صحبت کرد و در مستندی روسی دربارهٔ زندگی با این بیماری حضور یافت. هیچ‌یک از این‌ها کاری نیست که زنان روس هم‌نسل او ـ‌یا حتی نویسندگان روس در هر نسلی‌ـ معمولاً انجام دهند: گروه اول معمولاً بدن خود را با شرم پنهان می‌کنند و گروه دیگر اصولاً به مرگ نمی‌اندیشند. اولیتسکایا می‌گوید: «موضوع فقط این است که چیزهایی برای گفتن دارم. می‌خواهم به مردم بگویم نترسند و با بیماری‌شان روبرو شوند.» و ادامه می‌دهد: «درمان‌هایی وجود دارند. مادرم سی سال پیش از بیماری سرطانی درگذشت که با درمان‌های موجود امروزی می‌توانست ده یا سیزده سال دیگر زنده بماند. و این قوی‌ترین دلیلی است که برای زندگی در این کشور داریم: اینجا می‌توانی هر لحظه از بیداری‌ات نقش معلم را بازی کنی؛ درحالی‌که در خانه زندگی می‌کنی. از زاویه‌ای دیگر می‌توان این‌گونه نگاه کرد که در روسیه اطلاعات یک منبع کمیاب است.».

او اصرار دارد که: «نسل ما (پسربچه‌ها و دختربچه‌های متولد ۱۹۴۳) بسیار خوش‌شانس بودیم. من دیر به دنیا آمدم؛ به طوری‌که جنگ یا گرسنگی را به یاد ندارم. ما فقیر بودیم، با انواع محدودیت‌ها مواجه بودیم، اما هیچ وقت درد گرسنگی را تجربه نکردم. اما استالینیسم را به یاد می‌آورم، و مراسم تشییع جنازهٔ استالین را خوب به خاطر دارم. هنوز آن تصاویر در ذهنم حضور دارند و من درباره‌شان نوشته‌ام. بعد از آن دیدیم که مردم از اردوگاه‌ها آزاد شدند: پدربزرگم آزاد شد و من برای اولین بار او را دیدم. بعد دوران خروشچف بود و امیدهای آن دوره. بعد از آن، برژنف تمام هوای تنفّس موجود را مکید. آن دوران، سخت‌ترین دوره برای نسل من بود.»

اولیتسکایا از دههٔ ۸۰ و ۹۰ میلادی، پرهیجان‌ترین دوران برای روشنفکران روسی، و دوره‌ای که او به شهرت ادبی رسید، چشم‌پوشی می‌کند. از منظر روسیهٔ کنونی، کشوری دیکتاتوری که در حال جنگ است، دوران کوتاه خوشحالی پس از فروپاشی شوروی بی‌اهمیت به نظر می‌آید.

این روایت به طرز شگفت‌انگیزی، گزینشی است. به او گفتم که می‌شود این داستان را به‌گونه‌ای دیگر تعریف کرد: «شما در بدترین جنگ تاریخ بشر متولد شدید؛ به محض اینکه اوضاع خانواده‌تان شروع به بهبود کرد، کمپین یهود‌ستیزی استالین آغاز شد و مادرتان شغلش را از دست داد. شما در دورهٔ امیدهای بزرگ به بلوغ رسیدید؛ اما بعد، خودتان هم شغلتان را از دست دادید؛ در واقع، حرفه‌ای که خودتان انتخاب کرده بودید. و تمام نسل شما امیدهایش ناامید شد. بیشتر سال‌های بزرگسالی‌تان در دوره‌ای گذشت که آن را بدون هوا برای تنفّس توصیف می‌کنید. بعد همه چیز تمام شد و به نظر می‌رسید که شما و هم‌نسلانتان پیروز شده‌اید؛ تنها به این خاطر که تاریخ دوباره به عقب برگردد. به زودی کتاب‌های شما در این کشور ممنوع خواهند شد.»

او سرش را تکان داد: «بله، ما داستان‌هایی را که می‌خواهیم می‌گوییم»، و ادامه داد: «هر روز که می‌گذرد بیشتر فکر می‌کنم، شنل‌قرمزی باشم؛ نه سیندرلا؛ قبل از تمام شدن داستان خورده خواهم شد.»

لحظه‌ای مکث کرد و سپس گفت: «اما شاید من به اندازه کافی عمر نکنم تا آن را ببینم.»


برچسب ها : , ,
دسته بندی : پرونده , شماره ۴۵
ارسال دیدگاه