آخرین مطالب

» پرونده » نگاهی به شعر لاهوتی

نگاهی به شعر لاهوتی

شروین وکیلی لاهوتی را معمولا بنیانگذار شعر چپ انقلابی در زبان پارسی قلمداد کرده‌اند. شعرهای او از نظر ساخت و محتوا به دو دورۀ متمایز تقسیم می‌شود. تقریبا همۀ شعرهایش که تا پیش از ۱۳۰۰ سروده شده، مضمون دینی دارد، به ستایش درویشان و صوفیان می‌پردازد، و عقاید اهل حق را تبلیغ می‌کند. شعرهای مذهبی […]

نگاهی به شعر لاهوتی

شروین وکیلی

لاهوتی را معمولا بنیانگذار شعر چپ انقلابی در زبان پارسی قلمداد کرده‌اند. شعرهای او از نظر ساخت و محتوا به دو دورۀ متمایز تقسیم می‌شود. تقریبا همۀ شعرهایش که تا پیش از ۱۳۰۰ سروده شده، مضمون دینی دارد، به ستایش درویشان و صوفیان می‌پردازد، و عقاید اهل حق را تبلیغ می‌کند. شعرهای مذهبی لاهوتی یکسره با آنچه در آن زمان از سنت‌گرایان می‌شناسیم برابر است:۱

بیا در کربلا محشر ببین کین‌گستری بنگر نظر کن در حریم کبریا غارتگری بنگر

فروشنده حسین و جنس، هستی، مشتری، یزدان بیا کالا ببین، بایع نگه کن، مشتری بنگر

ز بی‌آبی به وقت مرگ هم عباس نام آور خجل بود از سکینه یادگار حیدری بنگر

شعر لاهوتی در این دوران روان و به‌نسبت پخته است، اما غزل‌ها و قصیده‌هایی با کیفیت متوسط را شامل می‌شود که مشابهشان در آن دوران فراوان سروده می‌شده است. شعرهای لاهوتی که در ۱۹۰۹ و ۱۹۱۰ در تهران سروده شده، کاملاً ملی‌گرایانه است و بیگانه‌ستیزیِ نمایان آن با سرسپردگی به جریانی غیرایرانی و ایدئولوژی‌ای وارداتی آلوده نشده است. لاهوتی در این سال‌ها شعرهای «به ملت ایران»۲ و «کعبۀ ایران»۳ را سرود.

در ایران، چون به ضد ظلم شاهی

به پا شد بیرق مشروطه خواهی

مجاهدها ز هر سو دسته دسته

به زیر سرخ پرچم عهد بسته

به دفع خصم آزادی مردم

مسلح آمدند اندر تهاجم

کنون بیش از چهل شد سال از آن دم

ولی چون روز پیش آید به یادم

که من هم رهبر یک دسته بودم

به راه خلق پیمان بسته بود

نخستین شعر لاهوتی که جرقه‌هایی از نوآوری در آن دیده می‌شود و نسبت به شعرهای دیگر تمایزی دارد، چهارپاره‌ایست که برای مجاهدان تبریز سروده شده و «وفای به عهد» نام دارد.

اردوی ستم خسته و عاجز شد و برگشت؛

برگشت، نه با میل خود، از حملۀ احرار،

ره باز شد و گندم و آذوقه به خروار

هی وارد تبریز شد از هر در و دیوار

از خوردن اسب و علف و برگ درختان،

فارغ شده آن ملت باعزم و اراده

آزاده زنی بر سر یک قبر ستاده،

با دیده‌ای از اشک پر و دامنی از نان

لختی سرپا دوخته بر قبر همی چشم،

بی جنبش و بی حرف، چو یک هیکل پولاد

بنهاد پس، از دامن خود آن زن آزاد

نان را به سر قبر، چو شیری شده در خشم

در سنگر خود شد چو به خون جسم تو غلتان،

تا ظن نبری آن که وفادار نبودم،

فرزند، به جای تو بسی سعی نمودم،

روح تو گواه است که بویی نبُد از نان

می‌گفت: «تو از گرسنگی دیده ببستی،

من عهد نمودم که اگر نان به کف آرم

اوّل به سر قبر عزیز تو بیارم

برخیز که نان بَخشَمَت و جان بسپارم

تشویش مکن! فتح نمودیم پسرجان،

اینک به تو هم مژده‌‌ی آزادی و هم نان

و آن شیر حلالت که بخوردیم ز پستان

مزد تو، که جان دادی و پیمان نشکستی».

این شعر در ۱۲۸۸ خورشیدی (دسامبر ۱۹۰۹٫م) و بعد از پیروزی مجاهدان تبریز بر قوای مستبدین سروده شده است. برخی از منابع نوشته‌اند که خودِ لاهوتی در میان مجاهدان بوده و در جریان محاصرۀ تبریز حضور داشته است اما این حرف درست نیست. تنها اشاره به حضورِ لاهوتی در صف مشروطه‌خواهان به یک سال پیش از این و جنگ رشت مربوط می‌شود. لاهوتی خود تاریخ و مکان سرودن شعرهایش را یادداشت می‌کرده و بر این مبنا می‌دانیم که هنگام سرودن این شعر در تهران اقامت داشته است.۴ ساختار این شعر نوآورانه و تازه است و هم از نظر محتوا و هم از نظر دستکاری در ساختار، دنبالۀ شعر مشهور دهخدا (یاد آر ز شمع مرده یاد آر) که یک سال پیش در ۱۲۸۷ سروده شده بود.

شعر «وفای به عهد» از چند نظر مهم و جالب‌توجه است. هرچند دربارۀ اهمیت و تاثیرش فراوان اغراق شده است. برخی از نویسندگان این شعر را اولین نمونه از چهارپاره‌ در شعر پارسی دانسته‌اند و گفته‌اند که نوآوری در ساختار شعر با این سروده آغاز شده است. اما حقیقت آن است که این شعر یکی از سروده‌هایی است که در آن سال بر مبنای شعر دهخدا ساخته شد، یعنی از این نظر نه منحصربه‌فرد بوده است و نه حق تقدم داشته است. شعر دهخدا در واقع از پنج واحدِ چهار بیتی تشکیل می‌شد که در پایان با یک تک‌مصراع بسته می‌شد. مصراع‌های فرد و زوج در هر واحد با هم قافیه می‌ساختند و تک‌مصراع‌های پایانی هم در کل شعر هم‌قافیه بود.

شکلِ ابداعی دهخدا، در واقع نخستین نمونه از شعر نو پارسی است و اولین نشانۀ دگردیسی در فرم شعر را نشان می‌دهد. دهخدا زیر تأثیر شعرهای اروپایی این فرم را ابداع کرده بود، و خود نیز به این موضوع اعتراف کرده است. ناگفته نماند که دو سال پیش از شعرِ دهخدا، ملک‌الشعرای بهار نیز فرمی مشابه را به کار گرفته بود، و منبع الهام او در این مورد مستزادهای قدیمی بود و به همین دلیل اشعار پرشور آزادیخواهانه‌اش را در قالب مستزاد می‌ریخت که به‌خاطر همین قافیه‌بندی نوآورانه و نابرابری اندازۀ مصراع‌ها نخستین نمونۀ شعر نو با وزن شکسته محسوب می‌شود.

سرودۀ نوآورانۀ دهخدا، به‌خصوص در ترکیب با پیام تاثیرگذار و سوگ‌برانگیزش، و هنرنمایی چشمگیر دهخدا در به‌کارگیری زبان پارسی، باعث شد تا در مدتی کوتاه این شعر از نهانگاه دهخدا در سوئیس بیرون بیاید و در سراسر ایران منتشر شود. به شکلی که چند ماه بعد از زمان سروده شدنِ این شعر، موجی از شعرهای آزادی‌خواهانۀ مشابه در سراسر شهرهای ایران زمین سروده شد که «وفای به عهد»ِ لاهوتی نیز یکی از آن‌ها محسوب می‌شد. از این شعرها که بیش از صد سال پیش در استقبال از اثر دهخدا پدید آمدند، اندکی باقی مانده و بیشترِ آن از میان رفته است.

شعرِ لاهوتی در این میان از این نظر که ساختارش به چهارپاره‌های بعدی شباهت دارد، مهم است. هرچند خودِ چهارپاره به شکل مرسومش آفریدۀ ملک‌الشعرای بهار است. شعر لاهوتی بر چهارپارۀ کامل بهار (بیایید ای کبوترهای دلخواه) از نظر زمانی مقدم است. همچنین بازی لاهوتی با قافیه و اینکه مصراع‌های اول را با آخر و دوم را با سوم جفت کرده، نوآورانه می‌نماید. مضمون کمابیش همان سوگِ شهیدان راه آزادی است که دهخدا و دیگران نیز درباره‌اش می‌نوشتند، و تصویرپردازی به‌نسبت خوب و ماهرانه است، هرچند به پای تصویرهای روان و غنیِ شعر بهار در همین زمینه نمی‌رسد. زبان لاهوتی در کل چندان پخته نیست و مثلاً «فرزند، به جای تو بسی سعی نمودم» اگر «فرزند، به جان تو بسی سعی نمودم» می‌شد، با توجه به کشته شدنِ مخاطب، زیباتر می‌نمود. همچنین حضور بندهایی عامیانه مثل «هی وارد تبریز شد از هر در و دیوار» در کنار بندهایی فاخر و ادیبانه (لختی سر پا دوخته بر قبر همی چشم) زیبا نمی‌نماید و به ضعف تألیف انجامیده است. همچنین ترکیب‌هایی مانند «تشویش مکن»، «بخوردیم ز پستان» و «به تو هم مژده‌ی…» ناهموار و نامرسوم است و ایرادهای وزنی هم در چند بیت دیده می‌شود.

روی‌هم‌رفته، شعر «وفای به عهد» اثری است نوآورانه و شورانگیز، که پیشتاز –اما نه نخستین نمونۀ- مدرن شدن ساختار در شعر پارسی است. زبانش معمولی و کیفیتش متوسط است، اما روایتش زیبا و تصویرهایش جاندار است و به همین دلیل بر مخاطب تأثیر می‌کند.

شعرهای بعدی لاهوتی همچنان در قالبی کهن سروده شده‌اند و برخلاف بهار و ادیب‌الممالک فراهانی که به نوآوری‌های تازه در زمینۀ ریخت شعر دست یافتند، لاهوتی بعد از فرو نشستن موج تقلید از «یاد آرِ» دهخدا، دنبالۀ این کار را رها کرد و باز به شعرهای کلاسیک روی آورد. شعرهایش بعد از ۱۲۹۱ به‌تدریج از مضمون‌های دینی فاصله می‌گیرد، و بیشتر لحن تغزلی بر آن غالب می‌شود. در شعرهای لاهوتی، به‌خصوص آن‌ها که در زمان آوارگی در استانبول سروده، شور و حالی دیده می‌شود. این شعر که در ۱۹۱۸ (۱۲۹۷) در استانبول سروده شده، یکی از آن‌هاست:۵

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل

ز دستش یک دم آسایش ندارم

نمی‌دانم چه باید کرد با دل؟

هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا دل!

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد

فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید

چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو لاهوتی، ز دل نالی دل از تو

حیا کن، یا تو ساکت باش یا دل

تمام شعرهای این دوران لاهوتی در قالب کهن سروده شده و صور خیال آن نیز از ادبیات کلاسیک وام ستانده شده و مضمونش هم معمولاً عشق است، با همان چارچوبی که نزد شعرای سنتی سابقه دارد. این شعرها روان و شیوا و خوش‌ساخت‌اند و تسلط لاهوتی بر زبان پارسی را نشان می‌دهد. به دو نمونه از آن‌ها بنگرید که در ۱۹۲۱ (۱۳۰۰) در اسلامبول سروده شده است:

عاشقم، عاشق به رویت، گر نمی‌دانی بدان

سوختم در آرزویت، گر نمی‌دانی بدان

با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب

خواهم آمد من به کویت، گر نمی‌دانی بدان۶

و

بستند همرهان سوی یار و دیار بار

جز من که دور مانده ام از یار و از دیار

در آتشم ز فرقت یاران که گفته‌اند

از کاروان به جای نماند به غیر نار

ای آسمان برو که تو عاجزتری ز من

ای چرخ، دور شو که تو بیش از منی فگار

تیغ ملال هرچه توانی به من بزن

تیر هلاک هرچه بخواهی به من ببار

من سخرۀ تو نیستم، ای چرخ دون پرست من طعمۀ تو نیستم ای گرگ لاش‌خوار۷

شعرهای بازمانده از لاهوتی که تا سال ۱۳۰۰ (۱۹۲۱٫م) سروده شده‌اند، ساختاری سنتی دارند و صور خیال و صنایع ادبی به‌کارگرفته در آن‌ها هم با اصول شعر کلاسیک پارسی سازگار است و از دایرۀ سنت ادبی کهن گامی به بیرون نمی‌نهد. مثلاً در فروردین ۱۲۹۷ (آوریل ۱۹۱۸) در استانبول چنین سروده:۸

به راه عشق جان و دین و دل را همسفر بردم

دل و دین قتل و غارت شد، فقط جانی به در بردم

به میدانی که از یک تیر رستم باز می‌گرد

من دیوانه آنجا چشم و دل را بی‌سپر بردم

چنین می‌نماید که نخستین چرخش ادبی لاهوتی در همین سال ۱۳۰۰ (۱۹۲۱٫م) رخ داده باشد. این دقیقاً همان زمانی است که لاهوتی با پشتیبانی دوستانش و شفاعت مخبرالدوله از عثمانی به ایران بازگشت و در آذربایجان به خدمت ژاندارمری درآمد. این را می‌دانیم که او درست در همین هنگامۀ دسیسه‌ برای فتح تبریز و تحویل دادن آنجا به دست کمونیست‌های هوادار شوروی بوده است.

از همین ابتدای ۱۳۰۰ -و شاید کمی پیش از آن- است که لاهوتی شروع می‌کند به وارد کردن مفاهیم چپ‌گرایانه و مارکسیستی در شعرهایش. در واقع می‌توان به اعتباری او را واضعِ گفتمان سیاسی مارکسیست‌های ایرانی دانست، به همان ترتیبی که کسانی مانند بهار و دهخدا گفتمان ملی جدید ایرانی را پدید آوردند. نمونه‌اش آن که کلمۀ «رنجبر» را لاهوتی برای نخستین بار در پارسی به جای «پرولتر» به کار گرفت و از مجرای او بود که این کلمۀ نوپا در زبان پارسی رواجی محدود یافت، و در نهایت هم جایگیر نشد. لاهوتی در ۱۲۸۹ (۱۹۱۰) در تهران شعری پنج بیتی سرود با این مطلع که «شاد بمان ای هنری رنجبر/ ای شرفت دودۀ نوع بشر».۹ تا جایی که من دیدم، این اولین شعری است که کلمۀ رنجبر در آن به‌عنوان مترادفی برای پرولتر به کار گرفته شده است. خودِ لاهوتی انگار به‌خاطر نوآورانه بودن این کلمه و ناآشنا بودنش کوشیده تا تعریفی از آن به دست دهد و همۀ پنج بیتِ یاد شده با حالتی خطابی و ستایشگرانه رنجبر را تعریف می‌کند و در نهایت با این بیت ختم می‌شود: «باعث آبادی عالم تویی/ رنجبرا، معنی آدم تویی»۱۰ کلمۀ دیگری که کمی بعد با همین دلالت در شعرهای او بسامدی فراوان می‌یابد، «زحمت» است که آن را کمابیش مترادف با «کار مولد» گرفته و با این کار ناآشنایی‌اش با زبان پارسی را نشان داده، چون زحمت در پارسی با رحمت جفت متضادی معنایی می‌سازد و همیشه دلالتی منفی دارد که با کاربرد این کلمه نزد لاهوتی همخوان نیست.

لاهوتی از همان ابتدای ورود به تبریز، با گروهی از روشنفکران و ادیبان چپ‌گرا ارتباط برقرار کرد که بیشترشان مانند خودِ او یک پا در تجددخواهیِ پان‌ترکانِ عثمانی داشتند و پای دیگرشان به جنبش کمونیست‌های روس و دنباله‌شان در باکو بند بود. دو نفری که در این میان برجستگی بیشتری داشتند، شمس کسمایی و تقی رفعت بودند… آنچه دربارۀ این دو تن جلب نظر می‌کند، ارتباطشان با لاهوتی است.

همان‌طور که ایرج به ریشخند اشاره کرده، نوآوری اصلی این دو تن آن بوده که جای قافیه را در مصراع‌ها جابه‌جا می‌کرده‌اند، و اندازۀ مصراع‌ها را کم‌وزیاد می‌کرده‌اند. هردوی این کارها از حدود ده سال پیش در شعر پارسی رواج داشته است. بنیانگذار دستکاری در قافیه دهخداست، و احیا کنندۀ نابرابری مصراع‌ها بهار است. بااین‌وجود اهالی آزادیستان با این بزرگان و بقیۀ ادیبان ایرانی دشمنی می‌ورزیده‌اند و بنابراین بعید است این خلاقیت‌ها را از ایشان وام‌گیری کرده باشند. در واقع تنها حلقۀ رابطی که میان نوسازی ادبی دانشکده و تبریز وجود داشته، لاهوتی است که «وفای به عهد» را پیشتر بر همین مبنا سروده بود.

جالب آنکه در این زمان لاهوتی در تبریز آمدوشد دارد و با اعضای این حلقه نیز در ارتباط است. وقتی پسر شمس کسمائی در گیلان به قتل رسید، لاهوتی این شعر را برای تسلای مادرش سرود:

در فراق گل خود، ای بلبل

نه فغان برکش و نه زاری کن

صبر بنما و بردباری کن

مکن آشفته موی چون سنبل

تو که شمس سماوی عرفانی

برترین جنس نوع انسانی

باعث افتخار ایرانی

بهتر از هرکسی تو می‌دانی

که دو روز است عمر دورۀ گل

این شعر هم نوآوری قبلیِ لاهوتی در «وفای به عهد» را تکرار می‌کند، و هم شباهتی نمایان به اشعار رفعت و کسمائی دارد. در واقع چنین می‌نماید که لاهوتی بر مبنای کارهای دهخدا و بهار به نوآوری‌ای دست زده، و بعد دنباله‌اش را رها کرده، تا بعد از چند سال در تبریز با حلقه‌ای از انقلابیون برخورد کرده و باز به همان روی آورده است. این انقلابیون هم احتمالاً بیش از دیگران، از نظر ساخت شعر از لاهوتی تاثیر پذیرفته‌اند. نازیبایی و بی‌ارزش بودنِ سروده‌های رفعت و کسمائی نسبت به همین سوگنامه، تنها به دانش و استعداد کمتر ایشان مربوط می‌شود و تسلط بیشتر لاهوتی بر شعر پارسی.

دقیقاً از همین دورۀ قیام خیابانی است که شعارهای سیاسی به شعر لاهوتی راه می‌یابد و نظم و محتوای آن را به‌عنوان اثری ادبی خدشه‌دار می‌کند و به جایش نوعی بیانیۀ منظوم سیاسی را می‌نشاند. این شعار دادن‌ها به‌خصوص بعد از گریختن لاهوتی به قلمرو شوروی حالتی افراطی به خود گرفت و به سرودن شعرهایی منجر شد که بیانیه‌هایی فرمایشی و حزبی‌اند و گاه ساختاری مضحک پیدا می‌کنند.

نکتۀ مهم در این میان، آن است که لاهوتی در جریان چیرگی بلشویک‌ها بر قفقاز به‌طور مستقیم دخالت داشته و در آن منطقه حاضر بوده است. از روی تاریخ شعرهایی که سروده می‌توان دریافت که لاهوتی هر سال را در چه شهرهایی گذرانده است. با تحلیل این تاریخ‌ها، می‌توان به چنین الگویی دست یافت:۱۱

قدیمی‌ترین شعرهای تاریخ‌دارِ لاهوتی، به فاصلۀ دسامبر ۱۹۱۹ تا آوریل ۱۹۱۲ (۱۲۹۸-۱۲۹۱) مربوط می‌شود و لاهوتی در این دوران در تهران ساکن بوده است. بعد شعری از بغداد در دست داریم به تاریخ سپتامبر ۱۹۱۴٫م (۱۲۹۳) و پیش از آن در ژوئن ۱۹۱۴ با شعری در قصرشیرین روبرو می‌شویم. به دنبال آن در آوریل ۱۹۱۵ (فروردین ۱۲۹۴) شعری را در خانقین سروده است. بنابراین لاهوتی در این سال از تهران به بغداد سفری کرده و سر راه از قصرشیرین هم گذشته و بعد از آن تا خانقین هم رفته است. بعد از اوت ۱۹۱۴ تا مه ۱۹۱۷ (۱۲۹۳-۱۲۹۶) ردپایش را در کرمانشاه می‌بینیم، و این دورانی است که به فرارش از ایران به‌خاطر قتل همکارانش منتهی می‌شود.

لاهوتی از آوریل ۱۹۱۸ تا ژوئن ۱۹۲۱ (فروردین ۱۲۹۷-خرداد ۱۳۰۰) شعرهایی فراوان در استانبول سروده، و این همان فاصله‌ایست که در این شهر اقامت داشته و با آرای کمونیستی آشنا می‌شده است. در همین شعرها چرخش او به آرای کمونیستی و بلشویکی نمایان می‌شود. عجیب آنکه در اوت ۱۹۲۱ شعری از او داریم که در صحرای عربستان سروده شده است.۱۲

شعرهای اکتبر ۱۹۲۲ تا ژانویه ۱۹۲۲ (میانۀ پاییز یا زمستان ۱۳۰۱) در تبریز سروده شده‌اند، و بعد از آن در همین سال می‌بینیم که مسیری را تا قفقاز طی کرده است. لاهوتی در فوریه‌ ۱۹۲۲ در نخجوان بوده، و بهار و تابستان این سال را در بادکوبه و تفلیس گذرانده است. الگوی تاریخی شعرهای سروده‌شده در این شهرها پیچیده است و انگار در این شش ماه لاهوتی بارها در میان این شهرها سفر می‌کرده است. زمانِ حضور او در شهرهای قفقاز، دقیقا مصادف است با سیطرۀ بلشویک‌ها بر این منطقه. کمابیش می‌توان چنین گفت که زمان ورود او به هر شهر با ورود ارتش سرخ به آنجا همزمان است یا تنها چند ماه با آن فاصله دارد. این را هم می‌دانیم که لاهوتی در همین زمان با بلشویک‌ها پیوندی سازمانی داشته و در کنفرانس بادکوبه در ۱۹۲۰ (۱۲۹۹) حضور داشته است. نتیجه کاملا روشن و نمایان است، لاهوتی عضوی از نیروهای بلشویکِ حاضر در قفقاز بوده، و به عنوان مبلغ پرشور لنینیسم و خشونت انقلابی، بخشی از گناهِ کشتار مردم این منطقه را به گردن دارد. این حرف را دربارۀ کودتای نافرجام خودش، و درگیری‌های دوران خیابانی نیز تا حدودی می‌توان تکرار کرد.

از همین دورانِ فعالیت انقلابی در آذربایجان و تبریز است که شعارهای حزبی به شکلی زننده در شعرهای لاهوتی منعقد می‌شود. در میان شعرهایی که لاهوتی در تبریز سروده، نوعی لحن شعاری نازیبا نمایان است که پایبندی ایدئولوژیک متصبانه‌ای را نشان می‌دهد. در شعری به نام «دست کارگر» که به تاریخ نوامبر ۱۹۲۱ (آبان ۱۳۰۰) در تبریز سروده شده چنین می‌خوانیم:۱۳

گر نیست دو دست نامور ما را

کس می‌نرهاند از خطر ما را

تا چند برای نفع خود اشراف

آواره کنند و دربه‌در ما را؟

بایست مطیع شد به تشکیلات

تا وصله کند به یکدگر ما را

چون جمع شویم هیچ بازویی

از هم نکند دگر جدا ما را

پاداری و اتحاد بنشاند

بر دامن شاهد ظفر ما را

چند ماه بعد، در همین شهر شعری با وزن زیبا و مضمون شعاری و ضعف تألیف را می‌خوانیم به این شرح:۱۴

چه خوش آن که بیرق خون به پا، پی قطع ریشۀ اغنیا

شود و زند به جهان ندا، که گروه کارگر؛ الصلا!

همه شهر غرقۀ خون شود، همه کاخ ظلم نگون شود

همه مفت‌خواره زبون شود، همه کارگر رهد از بلا

نبد ار که بازوی کارگر، نبد ار که زحمت رنجبر

نبد این جهان، نبد این بشر، نبد این تمول اغنیا

لاهوتی بعد از شکست کودتا در تبریز و گریختن به باکو، به تاریخ آوریل ۱۹۲۲ (فروردین ۱۳۰۱) در همین شهر شعری سروده که از آن بوی خون و خشونت می‌تراود:۱۵

نوشم به شادمانی آن دم شراب سرخ

کز شرق انقلاب بدمد آفتاب سرخ

قربان آن دمی که ز خون توانگران

دریای انقلاب شود پر حباب سرخ

نازم به آن زمان که به نیروی پتک و داس

ملت نهد به گردن ظالم طناب سرخ

ای خواجه خون رنجبر امروز کم بریز

فردا حساب از تو کشد انقلاب سرخ

و این دقیقاً زمانی است که بلشویک‌ها به مصادرۀ اموال اهالی باکو و کشتار مردم این شهر اشتغال دارند.

به همین ترتیب، ماجرای کمون بدنام باکو، که همان زادۀ خشونت شاهومیان‌ است، با آن مصادرۀ زمین‌ها و غصب اموال کشاورزان، به این ترتیب در شعر لاهوتی مشروعیت یافته است:۱۶

دانی که کمون به پای چون شد؟

برق آمد و شعله جست و خون شد

تا خانۀ ظلم سرنگون شد

تا آن که عمارت کمون شد

لاهوتی در ۱۹۲۳٫م (۱۳۰۲) به مسکو نقل مکان کرد و این زمانی بود که حکومت شوراها در قفقاز تثبیت شده بود و انگار دیگر در این منطقه به خدماتش نیازی وجود نداشت. شعرهای او در این شهر همچنان شعارگونه است. لاهوتی در مسکو شعری سروده که با این بیت‌های زیبا شروع می‌شود:۱۷

طبیب رنگ مرا خوب دید و هیچ نگفت

گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت

شنید دختر ایران خبر ز آزادی

عرق ز هر سر مویش چکید و هیچ نگفت

و با این بیتها خاتمه می‌یابد:

ز خوابگاه غنی دید عکسی آهنگر

به فکر غرقه شد و دم دمید و هیچ نگفت

ز من مبارزۀ صنف کارگر چو شنید

سیاه شد، لب خود را گزید و هیچ نگفت

ز رنج کارگران خواجه را خبر کردم

پیالۀ می خود سر کشید و هیچ نگفت

به پیش شیخ گشودم کتاب لاهوتی

برهنه پا سوی مسجد دوید و هیچ نگفت

یا در شعری دیگری که سال بعد (۱۹۲۴) باز در مسکو سروده، آغازگاه آن مغازله‌ای عادی است:۱۸

بی رفیق راستگویی کار کردن مشکل است

راست گویم، زندگی بی‌ یار کردن مشکل است

می‌توان رفتن به کام شیر غژمان هم ولی

جنگ با آن نرگس بیمار کردن مشکل است

بعد از این بیت‌ها، ناگهان محتوا دستخوش چرخش می‌شود و شعارهایی سیاسی جای عشق را می‌گیرد:

با غنی گفتم که خون فعله را دیگر مریز

گفت از من ترک این کردار کردن مشکل است

عزم و جهد آسان کند هر سخت را، لاهوتیا

شأن انسان نیست گوید: کار کردن مشکل است

حدسی که با خواندن این ابیات می‌توان زد آن است که لاهوتی به شیوۀ همۀ شاعران، به شکلی ناگهانی و خودجوش «شعرش می‌آمده» و این شعرها بیانگر حال‌وهوای درونی و عواطف و هیجان‌های آن لحظه‌‌اش بوده‌اند اما بعد از یکی دو بیت از این حس درونی فاصله می‌گرفته و می‌کوشیده مضمون‌هایی حزبی و شعارهایی فرمایشی را در شعرش بگنجاند. کیفیت ادبی فروپایه‌ترِ این ‌بیت‌های بعدی نسبت به یکی دو بیت اول کاملاً نمایان است و بخشی از این نازیبایی به خاطر اصرار در استفاده از کلیدواژه‌های ایدئولوژیکی است مثل فعله و غنی و کارگر، و بعدها لنین و کمونیسم و چیزهایی از این دست.

لاهوتی در مارس ۱۹۲۴، همزمان با سرکوب جنگلی‌ها به دست قوای رضا خان، در مسکو شعری سرود به نام «مرگ مجاهد» و در آن از جناح چپِ جنگلی‌ها که کمونیست بودند و گوش‌به‌فرمان شوروی، جانبداری کرد. از این شعر برمی‌آید که روس‌ها در این هنگام کوچک‌ خان را نمایندۀ اشراف ایرانی می‌دانسته‌اند و نظر خوبی به او نداشته‌اند، در مقابل لاهوتی از حیدر خان عمواوغلو هواداری می‌کند و مرگ او را با سوز و گداز روایت می‌کند. شعر چنین شروع می‌شود:۱۹

سپاه شاه در سمت جنوب جادۀ تهران

قشون ملی اندر رشت و جنگل گیلان

یکی مامور سلطان دیگری محکوم کوچک خان

یکی اردوی تاج و دیگری فرمانبر اعیان

فقط بهر نجات کارگر وآزادی دهقان

بُد اندر داخل اردوی دوم هیئتی پنهان

در این شعر لاهوتی به میرزا کوچک‌خان و جنگلی‌هایی که در برابر بلشویک‌ها مقاومت کردند، تاخته و ایشان را خائن و «فرمانبر اعیان» دانسته است.

لاهوتی در سال ۱۹۲۵ (۱۳۰۴) از مسکو به شهر دوشنبه نقل مکان کرد. در این هنگام تازه دولت جمهوری شوروی تاجیکستان تاسیس شده بود. روس‌ها بعد از انقلاب اکتبر حزب کمونیست تاجیکستان را تأسیس و حمایت کردند و دولتی دست‌نشانده در آنجا تشکیل دادند و آن سرزمین را در دولتِ عظیم خویش گنجاندند. دقیقاً در همین زمان بود که لاهوتی به این کشورِ نوخاسته رفت و وظیفۀ تبلیغ آیین لنینی را بر عهده گرفت. در این وطنِ تازه اولین شعری که از او در دست داریم (ژوئن ۱۹۲۵)، این است:۲۰

دیوار رخنه‌داری و طاقی شکافته

پوشیده سقف آن همه از تار عنکبوت

هرگونه مور و مار در آن راه یافته

صحنش پر از مهابت و تاریکی و سکوت

برجی قدیم و کهنه و پوسیده و بلند

ارکان آن شکسته و از هم گسیخته

هر گوشه قطعه قطعه ستون‌های ارجمند

از جای خود بر آمده بر خاک ریخته

در سرستون و سردر و ایوان و سقف آن

با خط زر نوشته هزاران کتیبه‌ها

اما سیاه گشته و یکسر شده نهان

در زیر دود آن همه آثار پربها

ها، یک کتاب پاره بخوانیم از این کتاب

شاید شود پدید که این خانه ملک کیست…

پوسیده… آه، بلکه بود چشم من به خواب..

این خط… بدون شبهه، بلی، خط فارسی‌ست…

آه، این بنای تمدن تاجیک بوده است

آن خانه که نور فشاندی به کائنات

از بهر این سرای فلک‌سای پر شکست

نبود به غیر راه لنینی ره نجات

تا جایی که من خبر دارم، این نخستین شعری است که نام تاجیکستان در آن به کار گرفته شده است. تا پیش از آن مردمِ تاجیکی را داشته‌ایم که به همراه ازبکان و اقوام دیگر ایرانی در سغد و خوارزم و بخارای باستانی زندگی می‌کردند، اما از سال ۱۹۲۵ به بعد، که همزمان است با سروده شدنِ این شعر، کشوری داریم دست‌نشانده به نام تاجیکستان، که توسط روس‌ها تسخیر شده است. تنها تفاوت در اشغال نظامی تاجیکستان پیش و پس از انقلاب اکتبر آن است که ایدئولوژی فرسودۀ سلطنت تزاری با ایدئولوژی «نو» و «کارآمد» کمونیستی جایگزین شده و طبقۀ دست‌نشاندۀ تاجیک‌های سرسپردۀ تزار جای خود را به کمونیست‌های سرسپرده به حزب داده‌اند. در این حال‌وهواست که لاهوتی این شعر را سروده است.

نام شعر «سرای تمدن» است و مخاطب انتظار دارد که شاعر در آن تمدن دیرینه و کهن مردمِ این دیار را ستوده باشد اما در نیمۀ آغازین شعر، که تنها بخش روان و زیبای آن از نظر ادبی هم هست، لاهوتی در سه بندِ دوبیتی تمدن کهن سغد و خوارزم را به ویرانه‌ای تاریک و فرسوده تشبیه کرده است. او به‌روشنی موضعی ضدتاریخ و ضد هویت ایرانی دارد، چون در این نیمۀ آغازین که خوارشماری میراث فرهنگی آن سرزمین را تا حدِ توهین پیش می‌برد، کل دستاوردِ فرهنگی مردم «تاجیکستان» به برجی قدیم و پوسیده و سقفی شکافته و تار عنکبوت بسته تشبیه شده است.

نیمۀ دوم شعر از هم گسیخته و نازیباست و انگار لاهوتی می‌کوشیده با خروج از قواعد عروضی دست به نوعی نوآوری بزند. محتوای این بخش کاملاً ایدئولوژیک است. لاهوتی از «تمدن تاجیک» حرف می‌زند، و می‌گوید که به غیر «راه لنینی» نجات دیگری قابل تصور نیست. طنزآمیز آنکه در این میان به کتابی با خط پارسی اشاره می‌کند و تنها چند سال بعد است که خودِ لاهوتی و رفقای حزبی‌اش کارگزار ایرانی‌زدایی گسترده از تاجیکستان می‌شوند و تبعید معلمان ادبیات پارسی به سیبری را تایید می‌کنند و تغییر خط به روسی سریلیک را تشویق می‌کنند و در عمل آثار فرهنگی و ادبی تاجیکستان را منهدم می‌کنند و این مردم را با تاریخ و خط دیرینه‌شان بیگانه می‌سازند.

لاهوتی در اینجا آشکارا کارگزار استعماری نوین است که با اسم کمونیسم، با کارآیی و سنگینی بی‌سابقه‌ای جامعۀ مردم آسیای میانه را در چنگال آهنین خود می‌فشارد، هر نوع مقاومت مدنی و پایبندی به فرهنگ ملی ایرانی را سرکوب می‌کند، و آن را به جامعه‌ای فقیر و آشوبزده و از خود بیگانه بدل می‌کند که هنوز تا به امروز درگیر قوم‌گرایی و تنش‌های مصنوعی‌ایست که یادگار این دوران است. لاهوتی مبلغ و توجیه‌کنندۀ تشکیل دولتی دست‌نشانده به نام تاجیکستان است، و صدای بلند و رسایی است که نابودی بسترهای سیاسی و فرهنگیِ پیشین، و استیلای این نظم سیاسی جبار و سرکوبگر را توجیه می‌کند. لاهوتی به همین ترتیب برای کشور تازه‌تاسیس ازبکستان که به همین ترتیب زیر سیطرۀ روس‌ها در خوارزمِ قدیم تاسیس شده بود نیز شعرهایی سرود و تا جایی که من می‌دانم، نخستین شعر پارسی که در آن نام ازبکستان آمده به او تعلق دارد و در ۱۹۳۹ (۱۳۱۸) (معنادار است که) در مسکو سروده شده است:۲۱

ازبکستان به دلیران تو دل باخته‌ام

به هنرهای فراوان تو دل باخته‌ام

این شعرها که معمولاً در مسکو هم سروده شده، تبلیغاتی است بی‌شرمانه و نمایان که در راستای سیاست روس‌ها برای تسخیر سرزمین‌های شمال شرقی ایران زمین قرار دارد. دستاورد سیطرۀ کمونیست‌هایی که مانند لاهوتی شعرهای خویش را در مسکو می‌سرودند، ایرانی‌زدایی از فرهنگ سغد و خوارزم و منع آموزش خط پارسی و ادبیات کلاسیک و تعطیل کردن مدرسه‌ها و مکتب‌ها و مسجدهای قدیمی بود، و دامن زدن به اختلاف قومی میان تاجیک‌ها و ازبک‌ها و قرقیزها و ترکمن‌ها تقسیم این سرزمین به کشورهای دست‌نشاندۀ «شورایی» کوچک و ناتوان. امروز بعد از گذر یک قرن، می‌توان دربارۀ خیانتِ کسانی مانند لاهوتی دقیق‌تر اندیشید و داوری صریح‌تری داشت.

۱ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۷۴۸-۷۴۹٫

۲ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۴۵۰-۴۵۱٫

۳ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۴۵۱-۴۵۲٫

۴ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۲۰۳-۲۰۴٫

۵ لاهوتی، ۱۹۷۵: ۲؛ ۱۹۵۸: ۵۹-۶۰٫

۶ لاهوتی، ۱۹۷۵: ۳؛ ۱۳۵۸: ۷۱-۷۲٫

۷ لاهوتی، ۱۹۷۵: ۳؛ ۱۳۵۸: ۶۹-۷۰٫

۸ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۵۸-۵۹٫

۹ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۱۵۶٫

۱۰ لاهوتی، ۱۹۷۵: ۲٫

۱۱ ازآنجاکه لاهوتی تمام تاریخ‌ها را به میلادی ذکر کرده، من نیز از او پیروی می‌کنم. این روش از آنجا که فاصله تا انقلاب اکتبر ۱۹۱۷٫م را به دست می‌دهد هم سودمند است.

۱۲ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۷۷-۷۸٫

۱۳ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۵۷٫

۱۴ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۷۸-۷۹٫

۱۵ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۸۳٫

۱۶ لاهوتی، ۱۳۵۸: ۱۶۲٫

۱۷ لاهوتی، ۱۹۷۵: ۴؛ ۱۳۵۸: ۸۶-۸۷٫

۱۸ لاهوتی، ۱۹۷۵: ۴٫

۱۹ لاوتی، ۱۳۵۸: ۲۶۸-۲۷۲٫

۲۰ لاهوتی، ۱۹۷۵: ۵؛ ۱۳۵۸: ۱۹۶-۱۹۷٫

۲۱ لاهوتی، ۱۹۷۵: ۱۸-۱۹٫


برچسب ها : , , , ,
دسته بندی : پرونده , شماره ۴۰
ارسال دیدگاه