آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » بازی باد (ایرج بلوچی)

بازی باد (ایرج بلوچی)

ایرج بلوچی: این که زبیده ی سفید، سیاه زاییده بود، این که زبیده ی نازا باردار شده بود و این که چشمان دخترش سلما را هر کس به رنگی می دید، این ها هیچ کدام برای ناخدا شایب مهم نبود. فقط مهم این بود که حالا بعد از دو سال زبیده ای که نبود، بود.روزها […]

بازی باد (ایرج بلوچی)

ایرج بلوچی:

این که زبیده ی سفید، سیاه زاییده بود، این که زبیده ی نازا باردار شده بود و این که چشمان دخترش سلما را هر کس به رنگی می دید، این ها هیچ کدام برای ناخدا شایب مهم نبود. فقط مهم این بود که حالا بعد از دو سال زبیده ای که نبود، بود.
روزها همراه با وزش باد و صدای موج، زبیده و سلما با صدای بلند می خندیدند و شب که باد نرم می شد و دریا از تلاطم می افتاد، صدای جیغ و ناله های‌شان ناخدا را کلافه می کرد. ماما حنیفه در جواب دلواپسی های ناخدا، برقع را از روی صورت سیاه پهنش بالا زد و گفت: بذاربه حال خودشون باشن مادر، بالاخره بادشون می خوابه. ناخدا با دستی که پنجه هایش به زحمت از هم باز می شد، پیشانیش را خاراند و گفت: باکی نیست. فقط دل‌شوره دارم خاله جان، می ترسم برم سفر و دوباره زبیده رو از دست بدم، نه. ماما حنیفه گفت: توکلت علی الله ناخدا شایب. مگه نه این که قلبت هم مث چشمای دخترت روشنه، خا په دیگه هراست از چیه مادر؟
ناخدا به چشم های سلما خیره شد که نیلی بود و مثل دریا موج داشت. روی سطه۱ ایستاده بود و دشداشه و آستین سفید بی دستش را باد تکان می داد. مردی که پشت سکان لنج بود بلند پرسید: ناخدا ماجرا؟(۲) و ناخدا هم رو به قبله و پشت به جزیره هرموز که از نگاه می افتاد، بلند جواب داد : دویست و ده درجه، مستقیم می ریم حَمریۀ(۳)دبی، انشاالله. شیخ حمدون که سه دانگ بوم را مالک بود و در این سفر همراهیش می کرد، دستش را گذاشت روی شانه ی بی دست ناخدا و گفت: حتماً قسمت بوده خالو شایب. با تقدیر هم که نمی شه درافتاد. ناخدا گفت: موضوع به این سادگی نیست، نه. ماما حنیفه می گه زبیده زنده است. می گه وقتی زار زلیخای کل خلیل(۴)رو زیر می آوردن، خود شیخ شنگر(۵)گفته. شیخ حمدون ابروهایش بالا رفت و گفت: ای بابا، ناخدا تو که نبودی ولی من با دستای خودم دخترمو گذاشتم توی قبر. یعنی من پیرمرد هفتاد ساله کور بودم؟ تازه تمام مردم جزیره هم دیدن. ناخدا به آسمان نگاهی کرد و دوباره محو موج های دریا شد که به رنگ چشم‌های دخترش سلما نیلی بود. سلمای هفت ماهه که مثل نعش با بدن خشک و دست و پای باز روی حصیر افتاده بود، وقتی ماما حنیفه چهارشنبه شبی بین دو ابرو، شقیقه ی راست وبعد شقیقه ی چپش را داغ کرد، هیچ حرکتی نکرد. فقط صدای ناله ی دردناک پیرزنی از دهان کوچکش شنیده شد که می گفت: “توبت، توبت”و صدای قدم هایی که دور می شد. ماما حنیفه با صدای بلند گفت: شکر خدا، “ام الصَبیان”(۶) گورشو گم کرد و رفت. بعد ایستاد و دعایی را که لای پارچه ی سبزی دوخته شده بود به گردن سلما انداخت. بعد هم خم شد و گِشته سوزِ(۷) کوچک کنگره دار را برداشت وهمانطور که اسفند را روی آتش می ریخت و دور سر بچه
می گرداند گفت: کور بشه چشم حسود، دور بشه زار و آزار. الهم صل علی محمد و آل محمد. سلما غلتی زد و دست و پایش را تکان داد و با آخرین توان جیغ کشید. ماما حنیفه با قهقهه گشته سوز را دور سر ناخدا چرخاند و گفت: الهم صل علی محمد و آل محمد. این از سلمای چشم سبزت، انشاالله زبیدت هم خوب می شه ناخدا. الهم صل علی محمد و آل محمد.
جاشو ها و ناخدا همه روی سطحه ی لنج جمع شده بودند و صلوات می فرستادند. آسمان باز شده بود و باد نعشی(۸) خوابیده بود. یک بار دیگربا درایت ناخدا شایب که با وزش اولین نرمه های باد، به خوریات(۹) پناه برده بود، لنج از خطرغرق شدن نجات پیدا کرده بود. اما زبیده ی خیس شده از تلاطم امواج، همان طورکنار کابین نشسته بود. چادر سبزی تمامِِ سر، صورت و هیکل زن را پوشانده و آب از زیر پایش راه افتاده بود. ناخدا شایب نگاهی به شیخ حمدون کرد و گفت: باید هزار بار خدا رو شکر کنیم که پیداش کردیم، نه. دیدی ماما حنیفه بیراه نگفته بود؟ شیخ حمدون گفت: ای بابا، بخت یارت بود ناخدا. اگه اون روز نرفته بودی سَبَخِه(۱۰) معلوم نبود حالا زبیده کجا بود.
ناخدا کنار زن زانو زد و نشست. چادر را از صورت تکیده و دستان تاول زده اش بالازد و با دستی که پنجه هایش به زور از هم باز می شد، سر زن را بالاآورد، راست به چشمانش خیره شد و گفت: می شناسم. خودشه، نه. زنمه. شرطه ی عرب خندید و گفت: اگه زنته بالای کوه های باطنه چکار میکرد؟ ناخدا لُنگ دور سرش را باز کرد، صورت خیس زبییده را خشک کرد و گفت: ها زبیده، بگو منو میشناسی، نه؟ اون روز بین اون همه شرطه ی عرب روم نشد ازت بپرسم، حالا تو لنج خودتی. ها زبیده حرف بزن نه. زن خندید با صدای بلند. شرطه ی عرب گفت: انگار دیوانه است. از یک ماه پیش که تو کوه های باطنه پیداش کردیم، هیچی نگفته. امروزم اولین باریه که صداش در اومده. ناخدا شایب پرسید: اگه تو باطنه ی عمان پیداش کردین، په توسَبَخِه ی دبی چکار میکنه؟ شرطه ی عرب جواب داد: چون کسی نمی شناختش ، دستور دادن تو تمام امیر نشین ها بگردونیمش، شاید آشنا پیدا کنه. حالا اگه زنته بیا نوشته بده ببرش. شکر خدا ما هم راحت می شیم. راستی اگه زنته اسمش چیه؟ ناخدا گفت: زبیده، فقط شکر خدا که هستی، نه. بعد ایستاد و بلند جوری که همه بشنوند فریاد کشید: این که زبیده کجا بوده و چطور رفته و با کی بوده و چی و چی اصلا برام مهم نیست، نه. حالا که شکر خدا هوا خواهر(۱۱) شده و به برکت وجود زبیده خَن لنج( ۱۲) پر از بار اربابیه، دلم می خواد همه خوش باشن. بعد در حالیکه خیزران را توی هوا تکان می داد و جاشوهای مطرب را جمع می کرد، رقص رزیفش را شروع کرد و خواند: “علی صل علی دین محمد/ کشم صلوات به دیدار محمد”
با تکرار صدای صلوات زبیده زیر چادر تکان خورد. ماما حنیفه گفت باید براش سفره بندازیم. اسم خدا و رسول بادش رو آزار میده. زبیده سرش پایین بود. بوی گشته و کندروک درمانی که توی اتاق پخش شد، از زیر همان چادر سفیدی که تمام سر و صورت و بدنش را پوشانده بود، غرق چشمان دخترش سلما شد که مثل بره ای که شب ها شاخش می زد سیاه بود و مثل شب های باطنه ظلمانی. در تمام آن هفت شبانه روز”حجاب”هم که توی کپر کنار دریا تنها بود و فقط ماما حنیفه ی سیاه می آمد و به تمام تن سفید تاول زده اش “گِرَه کو”( ۱۳ ) می مالید و می رفت، تنها مونسش چشمهای کبود سلما بود. بعد هیکل تنومند، خیزران بلند و صورت سیاه بابا صالح را دید که موها و محاسن سفید اوتا روی شکمش پایین آمده بود. ماما حنیفه گشته سوز را از دست بابا صالح گرفت ، اول مودندو را دود داد و بعد دهل وکسر را و آخرسر گشته سوز را زیر دماغ کشیده زبیده گرفت که به قول پدرش شیخ حمدون سیاه نبود و به درد سیاهان مبتلا شده بود.
” شوری مایو، تن تن، گم سرا مرا/ شوری مایو تن تن “( ۱۴)
ناخدا شایب می دید که صدای دست جماعت همراه با آواز بابا صالح که خودش بر مودندو( ۱۵ )می کوبید و دهل و کسر همراهیش میکرد، دهان سیاهان و سر زبیده را رفته رفته به حرکت در می آورد. همان طور که سال ها پیش تن جاشوهایش را به رقص در آورده بود.
او که بار خرما ازآبادان به عدن برده بود واز آن جا با بار نمک راهی زنگبار شده بود. در هوای توفانی مجبور بود آن جا بماند تا هوا دوباره صاف شود. و بعد هم که دریا از تلاطم افتاد، در میانه ی بازی لیوا( ۱۶ ) که هفت شبانه روز بود ادامه داشت، بین آن همه سیاه زنگی، دست جاشوهایش را می کشید و بلند در گوششان می گفت که: بابا جان حالا که هوا خواهر شده باید حرکت کنیم، نه. اما جاشوها دور پیپَه و دهل می چرخیدند ومی خواندند :
” شوری مایو، تن تن، گم سرا مرا/ شوری مایو، تن تن ” ناخدا به جاشوهای سیاهش نگاه کرد که بی خیال او فقط با ضرب پیپه و دهل حرکت می کردند.
مثل زبیده که در حالت نشسته داشت تند وتند سرش را بالا و پایین می برد و به طرف دهل دوسر حرکت می کرد. بابا صالح وردش را عوض کرد و خواند”شیخ شنگر رضو/ واناما رضونی”و جماعت اهل هوا یک پارچه دم گرفتند ” شیخ شنگر رضو/ و اناما رضونی”بعد با یک دستش از همان روی چادر موهای سرزبیده را محکم گرفت و با دست دیگر خیزران را بالای سر زن تکان داد و خواند”شیخ شنگر / هوای خنجرین”و بقیه خواندند”هومندو هومندو/ سکونش مرمرین” ( ۱۷ ) زبیده که سرش را توی کُوار(۱۸) فرو کرد و خون گوسفند قربانی را سر کشید، برای ناخدا دیگرشکی باقی نماند که زبیده اسیر شیخ شنگر بدترین نوع باد شده. و بعد هم که مثل نعش رو به قبله افتاد و با مشت بر سینه اش کوبید، شیخ شنگر با آن صدای نخراشیده ی مردانه از دهان زبیده رو به بابا صالح با زبان سواحلی گفت که سفره و خلخال می خواهد و هفده خیزران ده بول( ۱۹ )دوسر نقره لازم دارد. ناخدا شایب که تا این وقت ساکت بود، آهسته در گوش بابا صالح گفت: اینها که چیزی نیست، بگو راحتش بذاره یه لنج پر از مروارید و خیزران طلا پیشکشش میکنم، نه!
زبیده سینه ریز مروارید را که ناخدا به گردنش انداخت، سرش را بالا آورد و به چشمهای درشت شوهرش که تازه از سفر مومباسا برگشته بود و دشداشه اش هنوز بوی دریا می داد، خیره شد. آن وقت خندید، دست آفتاب سوخته ی ناخدا شایب را که حالا پنجه هایش راحت از هم باز می شد روی سینه اش گذاشت و آهسته گفت: ناخدا از کی تا حالا چشمات مث چشمای دخترت سلما آبی شده؟

۱ – سطحه: سطح صاف یا عرشه ی لنج
۲ – ماجرا: درخواست درجه ی قطب نما از ناخدا. از آن جا که در لنج های تجاری قطب نما در کابین ناخدا و پایین سکان نصب شده، سکان دار لنج جهت حرکت لنج را از ناخدا می پرسد که اصطلاحاً ماجرا گفته می شود.
۳ – حَمریه: hamryeh یکی از باراندازهای امیر نشین دبی
۴ – کل خلیل: کربلایی خلیل، کل مخفف کربلایی
۵ – شیخ شنگر: خطرناک ترین نوع باد زار
۶ – ام الصبیان: از انواع موجودات خیالی که بیشتر بچه ها را تسخیر می کند.
۷ – گشته سوز: مجمری که عطریات را در آن می سوزانند.
۸ – باد نعشی: از انواع باد های دریایی معمولاً در زمستان همراه با طوفان می وزد.
۹ – خوریات: خورها
۱۰ – سَبَخِه: یکی از محلات تجاری امیر نشین دبی( دیره)
۱۱ – خن لنج: انبار لنج
۱۲ -گره کو: از انواع مواد عطری که مثل گشته سوزانده می شود.
۱۳ – شوری مایا . . . از انواع اوراد بازی زار که ریشه آفریقایی یا همان سواحلی دارد.
۱۴ – مودندو: modendoo نوعی دهل کوچک که در بازی زار به حالت نشسته بین دو زانو قرار گرفته و با چوبی کوچک نواخته می شود.
۱۵ – بازی لیوا: نوعی مراسم آیینی که بیشتر برای طرب در عروسی ها اجرا می شود.
۱۶ – هومندو . . . از انواع اوراد بازی زار که ریشه در زبان سواحلی دارد.
۱۷ – کوار: kovar ظرف سفالی دهان گشاد مثل تغار
۱۸ – خیزران ده بول: خیزران ده تکه، بول : تکه bool


برچسب ها : , ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب