آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » هر جای که چشم من و عرفی به‌هم افتاد…

هر جای که چشم من و عرفی به‌هم افتاد…

منصوره تدینی صادق چوبک رمان سنگ صبور را برای اولین بار در دی ماه ۱۳۴۵ منتشر کرد و چاپ دوم آن را در فروردین ۱۳۵۲؛ پس از آن هم به سبب فضای اروتیک داستان، دیگر فرصت چاپ آن را نیافت. مکان و زمان داستان، شیراز دهه‌های آغازین قرن حاضر است و صادق چوبک در ابتدای […]

هر جای که چشم من و عرفی به‌هم افتاد…

منصوره تدینی

صادق چوبک رمان سنگ صبور را برای اولین بار در دی ماه ۱۳۴۵ منتشر کرد و چاپ دوم آن را در فروردین ۱۳۵۲؛ پس از آن هم به سبب فضای اروتیک داستان، دیگر فرصت چاپ آن را نیافت. مکان و زمان داستان، شیراز دهه‌های آغازین قرن حاضر است و صادق چوبک در ابتدای کتاب، آن را به مردم بوشهر تقدیم کرده است، ولی مضامین داستان، آن رافراتر از هر زمان و مکانی برده، عام و بشری می‌کنند.

بیست وشش فصل کتاب، با نام راویان هر فصل، که پنج شخصیت اصلی داستان هستند، نام‌گذاری شده است: احمد آقا شخصیت محوری داستان، بلقیس، کاکل‌زری، جهان سلطان و سیف‌القلم. گوهر که از شخصیت‌های مهم و اصلی داستان است، فصلی ندارد و تنها شخصیت بی‌صدا و غایب داستان است و شرح زندگیش فقط در بخشی از داستان از زبان احمد آقا، که نویسندۀ درون داستان است، به‌صورت راوی اول شخص روایت می‌شود. البته او در دیگر فصل‌های این داستان نیز مدام از زبان دیگران روایت می‌شود و این غیبت و بی‌صدایی و روایت شدن از زبان دیگران، از طرفی به‌ظاهر با گمشدن گوهر در فضای داستانی مرتبط است و از طرف دیگر به‌نحو معناداری با جایگاه اجتماعی او به‌مثابه زنی تن‌فروش و همچنین با موقعیت زن در فضای اجتماعی ایران آن زمان ارتباط دارد.

وقایع داستان حول زندگی این مردمان فقیر و محروم، به‌عنوان همسایگان یک خانۀ پرمستاجر، شکل می‌گیرد و تا حدّی یادآور رمان همسایه‌ها از احمد محمود است. هرچند احمد محمود تا سال ۱۳۵۳ موفق به چاپ رمان خود نشد، اما در سال ۱۳۴۵ آن را به‌پایان رسانده بود و پیش از انتشار رمان سنگ صبور چوبک بخش‌هایی از آن را در برخی نشریات منتشر کرده بود. البته این شباهت‌ها را نمی‌توان چیزی بیش از تاثیرگذاری ناخوداگاه آثار ادبی بر یکدیگر دانست.

احمد آقا که بیشترین فصل‌های کتاب (ده فصل) به او اختصاص دارد، معلمی فقیر است و با افکاری آشفته و بیمار‌گونه مدام با همزاد خود و با عنکبوتی که او را آسید ملوچ می‌نامد، واگویۀ درونی دارد.

گوهر زنی بسیار جوان و چهارمین همسر حاجی است، که تنها فرزند حاجی را برای او به‌دنیا آورده، ولی چون فرزندش در زیارت شاه‌چراغ خون‌دماغ شده، به‌سبب خرافات مردم و بدخواهی زنان قبلی حاجی، با شائبۀ خیانت و حرام‌زدگی فرزند، همراه با فرزندش، کاکل‌زری و خدمتکاری که از او جانب‌داری کرده، از خانۀ شوهر پیر و ثروتمندش رانده شده و به‌ناچار برای امرار معاش به‌نوعی تن‌فروشی شرعی، یعنی صیغه‌شدن‌های مکرّر تن می‌دهد. او با احمد آقا روابط عاشقانه‌ای دارد، اما احمد آقا علیرغم تمایل به نجات او از این زندگی، هرگز در این مورد قدمی برنمی‌دارد.

جهان سلطان، راوی چهار فصل از کتاب، خدمتکاری است که به‌خاطر جانب‌داری از گوهر و فرزندش، توسط حاجی مضروب شده و با کمر شکسته و افلیج و زمین‌گیر، همراه گوهر رانده شده و در زیرزمین این خانه زندگی می‌کند. گوهر به او غذا می‌دهد و او را نظافت و نگهداری می‌کند. او که در غیاب گوهر به‌حال خود رها شده و بدنش کرم گذاشته، در گرسنگی و عفونت می‌میرد و در آخرین روزهای عمرش احمد آقا را به‌جستجوی گوهر می‌فرستد.

کاکل‌زری کودک چهار پنج سالۀ گوهر، راوی غیرقابل اعتماد شش فصل از این داستان است، که روابط شخصیت‌های دیگر داستان را با یکدیگر و با خودش، با زاویه‌دید عینی توصیف می‌کند. اغلب روی‌دادها و تصاویر اروتیک داستان، که از چشم بزرگ‌سالان پنهان می‌شوند، از زاویۀ دید این کودک که همه جا حضور دارد و به‌سبب کودکی چیزی از او پنهان نمی‌شود، روایت می‌شوند. (ر.ک. همان: ۸۹، ۱۲۱-۱۲۹). انتخاب و شخصیت‌پردازی این شخصیت، از بهترین و موفق‌ترین بخش‌های کار چوبک است. کاکل‌زری هم در غیاب مادر، بین اتاق‌های دیگران سرگردان و مورد سوءاستفاده آنان است و عاقبت در حوض خانه می‌افتد و می‌میرد.

بلقیس راوی پنج فصل دیگر این داستان، زنی جوان و آبله‌رو و بدطینت است، که با مردی تریاکی و ناتوان جنسی ازدواج کرده و پس از دو سال هنوز باکره است. او به گوهر، به‌خاطر زیبایی و روابط متعددش با مردان حسادت می‌کند و در رویاهای خود، تمایل به فحشا و همچنین جلب توجه احمد آقا دارد. هرچند بلقیس در اواخر داستان به این رویای خود، که رابطۀ جنسی با احمد آقا است، دست می‌یابد، اما این بسیار زودگذر است و در پایان علیرغم زنده ماندن، با مرگ آرزوهایش روبرو است. او با تنفر فراوان، حتی مرگ فرزند گوهر را آرزو دارد و بارها فکر می‌کند که اگر شاهد افتادن کودک در حوض و مرگ او باشد، کاری برای نجات او نخواهد کرد. عاقبت همین روی‌داد در غیاب گوهر رخ می‌دهد.

یکی از شخصیت‌های اصلی و راوی دیگر این داستان سیف‌القلم، سیدی هندی و مسلمانی بسیار مؤمن است. او لفظ قلم و با لهجۀ غلیظ هندی حرف می‌زند، خوب لباس می‌پوشد و همیشه بوی عطر می‌دهد. با مردم خودمانی است و به او دکتر هندی می‌گویند. او کتاب راسپوتین را می‌خواند و به احمد آقا هم پیشنهاد می‌دهد که کاربرد زهرها را از آن بیاموزد. چوبک با مطرح کردن راسپوتین در این بخش داستان، نوعی رابطۀ موازی تشبیهی بین سیف‌القلم و راسپوتین برقرار می‌کند. راسپوتین راهب و کشیش مرموز دربار تزار رومانوف، که به او نسبت پیش‌گویی و کرامات می‌داده‌اند، فردی حیله‌گر، ماجراجو، مقدس‌نما و بسیار مورد توجه ملکۀ روسیه بوده است. او از بین مراجعه‌کنندگان خود، فقط زنان را برای شفابخشی می‌پذیرفته و چوبک از مجموعۀ خصوصیات راسپوتین برای تشبیه سیف‌القلم، که گویا او نیز در شیراز شخصیتی واقعی و قاتل زنان بوده، استفاده کرده است. شخصیت سیف‌القلم همچنین یادآور قاتل زنجیره‌ای مشهد، سعید حنایی است، که زنان روسپی را به‌قتل می‌رساند. سیف‌القلم پس از کشتن گوهر و نُه نفر دیگر، بالاخره شناخته و دستگیر می‌شود.

سیف‌القلم و چمدانش از سویی و احمد آقا و برای همزاد خود نوشتنش از سوی دیگر، یادآور راوی بوف کور و پیرمرد خنزرپنزری هستند، که زن اثیری را می‌کشند. گوهر و بلقیس هم تا حدّی یادآور زن اثیری و لکاته هستند. افسردگی و با خود حرف زدن احمد آقا و احوال غریب او نیز بی‌ربط به داستان هدایت نیست. اینجا است که خواننده از خود سوال می‌کند: آیا احمد آقا و سیف‌القلم نیز می‌توانند پاره‌های یک شخصیت انشقاق‌یافته و درواقع پاره‌های وجود انسان باشند؟

می‌بینیم که از این شش شخصیت اصلی داستان، سه شخصیت: گوهر، کاکل‌زری و جهان سلطان در پایان داستان مرده‌اند؛ سیف‌القلم در انتظار اعدام است و احمد آقا با مرده فرقی ندارد. بلقیس هم زنده است، اما در کنار چنان شوهری، زندگی و آرزوهایش را به‌خاک سپرده. می‌توان «سنگ صبور» را نیز یکی از شخصیت‌های اصلی این داستان دانست، زیرا همۀ این راوی‌ها در فصول مربوط به‌خود با او سخن می‌گویند؛ درواقع هر کس سنگ صبور خود است، زیرا در جهان خود محصور و تنها‌ است؛ اما سنگ صبور هم سرنوشتی جز ترکیدن ندارد.

مکتب روان‌درمانی اگزیستانسیال۱ یا درمان وجودی بر این باور است که کشمکش‌های درونی یک فرد ناشی از مواجهۀ او با این چهار مسئلۀ مهم هستی بشر و اضطراب ناشی از آن است:

  • مواجهه با غیرقابل اجتناب بودن مرگ و هراس از آن
  • پی‌بردن به تنهایی انسان در همه حال
  • دلهرۀ آزادی و مسئولیت انتخاب
  • دلهرۀ حاصل از پی‌بردن به پوچی و بی‌معنایی زندگی

مواجهه با این مفروضات، همواره تنش‌هایی در انسان ایجاد می‌کند، که روان‌شناسان مکتب اگزیستانسیال آنها را دلواپسی‌های غایی نامیده‌اند. اروین یالوم پایه‌گذار این مکتب معتقد است که روان‌درمانگر، در فرایند درمانگری خود باید بر این دلواپسی‌ها توجه و تمرکز کند. (ر.ک. یالوم، ۱۳۸۹: ۳۵-۵۰).

کار منتقد ادبی نیز همانند روان‌درمانگر تمرکز بر همین دلواپسی‌ها است، البته او فقط کار تشخیصی انجام می‌دهد نه درمانی. در این جستار تلاش شده بر این مرحلۀ تشخیصی تمرکز شود و نگارنده نشان داده است، که چوبک و شخصیت‌های داستانی او نیز همین دغدغه‌ها را داشته‌اند.

البته چوبک در این رمان، ناخودآگاه بر نظریات «روان‌درمانی اگزیستانسیال» اروین یالوم مهر تایید گذاشته و این دغدغه‌ها و دلواپسی‌های اساسی بشری را، در وجود این شخصیت‌ها به‌تصویر کشیده است. او مسلماً با آگاهی از نظریات اروین یالوم این رمان را ننوشته است، زیرا در زمان نگارش آن، هنوز نظریات یالوم منتشر نشده بودند، اما نویسندگان با نبوغ هنری خود ظرایف روان بشری را احساس می‌کنند، می‌کاوند و درک می‌کنند و سپس ناخودآگاه بر قلمشان جاری می‌شود؛ زیرا آنها نیز همان دغدغه‌های اساسی انسان را دارند و صادقانه این ظرایف روحی را به قلم درمی‌آورند، هرچند که با تئوری و نظریۀ مربوط به آن آشنا نباشند.

مرگ و تنهایی وجه اشتراک اغلب شخصیت‌های این داستان است و خواننده شاهد واگویۀ دائمی آنان با خویش است. همچنین دغدغۀ آزادی انتخاب و مسئولیت آن و دلهرۀ پوچی و بی‌معنایی زندگی را بیشتر می‌توان در واگویه‌های احمد آقا، اصلی‌ترین شخصیت داستان مشاهده کرد؛ هرچند او در این کشمکش بی‌عملی را برمی‌گزیند که به‌گفتۀ سارتر، خود نوعی انتخاب است.

می‌بینیم که چوبک نوشتن دو شعر از رودکی و عرفی شیرازی را بر پیشانی کتاب، به‌مثابه براعت استهلالی برای پروراندن یکی از مضامین اصلی مورد نظرش، تنهایی انسان، به‌کار گرفته است:

با صد هزار مردم تنهایی

بی صد هزار مردم تنهایی

ـ رودکی

هر جای که چشم من و عرفی به‌هم افتاد

بر هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم

ـ عرفی شیرازی

(چوبک، ۱۳۴۵: ۷-۸).

همچنین در سراسر داستان دیالوگ بسیار کم است و پیرنگ داستان اغلب با مونولوگ پیش می‌رود. شخصیت‌های داستان اغلب اوقات تنها هستند و به‌ناچار با خود حرف می‌زنند. تنها هم‌صحبت‌‌های احمد آقا، همزادش و نیز عنکبوتی به‌نام آسید ملوچ هستند که از کودکی با او همراهند و درواقع پاره‌هایی از وجودش هستند که در روبرو شدن با دلهرۀ تنهایی در او پیدا شده‌اند؛ از هنگامی که احمد آقا در کودکی پی‌می‌برد که پدرش آنها را به‌خاطر زنی دیگر رها کرده است و خانوادۀ پدری به زیرزمین خانه تبعیدشان کرده‌اند:

من یه پیرهن چرک بابام که بو عرقش میداد، یواشکی با خودم برده بودم تو رختخواب و عرقش رو بو می‌کردم و یواش‌یواش مثه* بادکنکی که سوراخ شده باشه فسّی گریه از گلوم بیرون میریخت. بعد دیگه اسبابامون رو از اُرُسی درآوردیم بردیم تو اتاق انباری… انباری پر از موش بود و عنکبوت‌های سیاه و پشمالو تو هر گوشه‌ش چادر زده بودن. من تو همین انبار بود که بار اول با آسید ملوچ آشنا شدم و دیگه تموم عمر همرام اومد و همزادم شد. ننم همش گریه تو چشماش بود، اما ما اشکاش رو نمیدیدیم. (همان: ۲۰۴).

او در جای دیگر به همزادش می‌گوید:

من حرفای که به تو میزنم به هیچکه نمیتونم بزنم. تو آخه ناسلامتی سنگ صبور منی. هر چی دارم بتو میگم. آخرش یا تو باید بترکی یا من. (همان: ۲۰۷-۲۰۸).

سنگ صبور دیگر او، قبر برادر زنده‌به‌گور شده‌اش است. می‌بینیم که مرگ و تنهایی دو دلهره و دو همراه همیشگی این شخصیت هستند:

کرم با دیلم قبر کوچکی کند و حمید رو با رخت و چل بسم‌الله تو گردنش و النگوی فولادی که برای نظرقربونی تو مچ دستش بود گذوشت تو قبر. ننم راس میگفت. خودم دیدم که تو چشماش نگاه بود. گمونم دیدم که یه خنده کوچکی هم کرد. اونوخت کرم خاک روش ریخت… من همیشه سر قبر حمید بازی میکردم… قبر حمید سنگ صبور من شده بود. میرفتم سر قبرش و تمام غصه‌هام و قصه‌هام براش میگفتم… برای اینکه با هیچکه بغیر از حمید نمی‌تونسّم صاف و روراسّ حرف بزنم و هیچکه مثه حمید به حرفام گوش نمیداد. (همان: ۲۳۱-۲۳۲).

در جایی همزاد احمد آقا و در واقع پاره‌ای از وجودش، که سنگ صبور او هم هست، به‌وضوح این ترس از تنهایی و انزوا را به‌او یادآوری می‌کند:

اگه من نباشم که تو از تنهایی وحشت میکنی. بذار بات حرف بزنم. تو که هیچکه رو تو این دنیا نداری. اگه من رو هم نداشته باشی که بیچاره میشی. اگه من نباشم تو زندگی سگ میگذرونی. (همان: ۱۴).

بالعکس در جایی دیگر، چوبک باز هم این هراس بشری از مرگ و تنهایی را، این بار از زبان خود احمد آقا به همزادش بیان می‌کند:

چقده دلم میخواسّ خوب بدونم آدمیزاد عصر حجر چه جوری بوده و چه جوری زندگی میکرده؟… ترس چه جور روحشو تو چنگ گرفته؟ چه عکس‌العملی برابر مرگ داشته؟… گمون کنم آدم از همون اولش از تنهایی وحشت داشته. آخه منم تنهام. تو که همیشه با من دوسّ نیسّی. بعضی وختها اشکم رو درمیاری. من تنهام. سیف‌القلم هم تنهاس. (همان: ۴۱-۴۴).

کاکل زری هم با این‌که کودک است، اما تنهایی را حس می‌کند و برای گریز از آن به‌سراغ ماهیان می‌رود و عاقبت غرق می‌شود:

«اما من خواهر ندارم. کاکا هم ندارم. من تهنام. تهنای تهنا. یهئه! چقده ماهی تو حوضه.» (همان: ۸۷).

چوبک در گریزی هم که به جهان اسطوره‌ها می‌زند، همین تنهایی را در اسطوره‌های آغاز آفرینش، چون اهریمن، زروان، مشی و مشیانه به‌تصویر می‌کشد. هر یک از اینان نیز تنهایند و برای گریز از این تنهایی تلاشی ناکام دارند:

زروان [در مورد مشیا می‌پرسد]: آخر چه غم و دردی؟ اهریمن: تنهایی، بی‌هدفی، [بخوانیم بی‌معنایی و پوچی زندگی] بیچارگی و ترس… اهریمن [خطاب به زروان]: … والا یه خرده کمکش میکردی. آخر چرا اینقده میترسونیش؟ این ترسی که تو دلش کاشته‌ای مجال فکر کردن بش نمیده… طاووس: زروان دلش تنگ میشه یه هم‌صحبت میخواد، ناچاره که با اهریمن خلوت بکنه. اهریمن خودش دلش نمیخواد که پیش او باشه. اما ناچاره… درخت دانش [خطاب به مشیا]: تو بی‌جفت و تنها آفریده شده بودی. اهریمن تنهایی تو را که دید دلش به‌حالت سوخت… (همان: ۳۳۰، ۳۳۲، ۳۴۸، ۳۵۵).

سایر شخصیت‌ها هم بیشتر با خود حرف می‌زنند: سیف‌القلم، جهان‌سلطان، بلقیس و کاکل‌زری. آنها نیز تنها هستند، اما با پاره‌های وجود خود در تفاهم‌اند؛ سیف‌القلمِ قاتل با خود کاملاً به‌توافق رسیده و بلقیس حسود نیز همچنین. گوهر لجن‌مال‌شده نیز از آنجا که تن‌فروشی‌اش با کمک شرع، شکل قانونی و موجه گرفته، دیگر احساس گناه نمی‌کند؛ بالعکس آنجا که می‌خواهد با عشق به احمد آقا نزدیک شود، این را گناه می‌پندارد. کارکرد مذهب به‌عنوان یکی از سازوکارهای موثر دفاعی در این افراد کاملاً مشهود است. سیف‌القلم قتل زنان فاحشه را با توسل به همین سازوکار دفاعی مشروع و قابل قبول می‌پندارد و به‌همین دلیل تنشی در درون خود ندارد.

طرفه این‌که در این داستان، حیوانات و حتی اشیاء بی‌جان نیز حرف می‌زنند، اما باز هم گویی با خود است، چون در این همهمۀ صداهای تنها، هرگز جوابی شنیده نمی‌شود. کرم‌ها، عنکبوت‌ها، شیشه‌های خردشده در زیرپا، درخت دانش در عالم اسطوره‌ای و خر پناه‌آورده به بارگاه انوشیروان صدا دارند و حرف می‌زنند، اما دیالوگی در کار نیست و هر کس فقط خود صدای خود را می‌شنود:

کرمها: ما هم اینجاییم، ما هم اینجاییم، ما هم میاییم. آژان: [به بلقیس] کو این معلم کجاست؟ برو بگو بیادش ببینم… کرمها: ما هم گوهر خانم رو میشناسیمش. همیشه او میومد ما رو تر و خشک می‌کرد. ما هم میاییم. (همان: ۲۹۹، ۳۰۰).

مرگ نیز از دیگر درون‌مایه‌های اصلی این داستان است و پس از پایان داستان، بیشتر شخصیت‌های داستان مرده و یا در انتظار مرگ هستند. در طول داستان نیز ترس از مرگ بر فضای آن حاکم است:

اصل‌کار ترسِ همون آنیه که آدم میدونه داره میمیره. گمونم دیگه ترس ازین بالاتر نباشه. کاش میشد آدم تو فراموشی و بیهوشی بمیره. کاشکی اصلاً آدم نمیدونس که مرگی هم وجود داره. برای ما بدبختی از این سیاه‌تر نیس که میدونیم میمیریم. فکر این مرگ یک عمر مثه موریونه تو مغز سرمون وول میزنه. وختی فکر میکنم که ساعت مرگم چه جوریه و چه حالتی پیدا میکنم رگای دسّام و بازوام کش میاد و میخواد دلم وایسه. شاید این تنها وختیه که دلم برای خودم میسوزه و میخوام تو عزای خودم گریه کنم. (همان: ۱۳۰-۱۳۱).

همچنین احمد آقا، شخصیت اصلی داستان، مدام در واگویه‌های خود با خود، نمی‌داند که باید چه کند و چه تصمیمی بگیرد. آیا این همان دلواپسی بشر نسبت به آزادی و مسئولیت انتخاب نیست؟ گوهر را نجات بدهد یا به‌حال خود بگذارد؟ داستانش را بنویسد یا ننویسد؟ روزه بگیرد یا پرخوری کند؟ زندگی عاقلانۀ موجهی داشته باشد یا لاابالی‌وار همه چیز را رها کند؟ فصول مربوط به احمد آقا سرشار از هیاهوی درون انسان است. این ازدحام صداها، به پاره‌های مختلف وجود انسان و درواقع کشمکش‌ها و دغدغه‌های او نیز برمی‌گردد. همزادش و عنکبوتی به‌نام آسید ملوچ، که از کودکی با او بوده، همواره در تقابل با او حرف می‌زنند و او را وادار به کنش‌هایی می‌کنند، که او از انجامشان ناتوان است و یا از آنها سرباز می‌زند.

پس شاید بتوان گفت که همۀ شخصیت‌های اصلی این داستان، احمد آقا و همزاد و عنکبوتش، سیف‌القلم، کاکل‌زری که احمد آقا آشکارا او را چون کودکی خود می‌بیند، گوهر و بلقیس و جهان‌سلطان، همگی یکی و پاره‌های در تضاد و کشمکش وجود انسان هستند.

منم آسید ملوچ شدم. از بسکه بش نگاه کردم و باش حرف زدم منم مثه آسید ملوچ شدم. نشسّم گوشیه اتاق، مثه آسید ملوچ که زیر شکمش دوک داره دایم میریسه و با همونا مگس رو مثه بچه قنداقی می‌پیچه، منم مثه آسید ملوچ دور و بر اتاق خودم رو کنتره ریسیدم… دیگه کسی جرات نداره بیاد تو. اگه نظمیه‌چی پای صندوق پست باغ ملی بیاد تو خفه‌ش میکنم. فتیلۀ چراغ رو میکشم پایین تا کسی نبیندم. هر کی بیاد تو سرک بکشه لقمۀ چپش میکنم ولو مثه بلقیس با صورت پر چاله چولش باشه. مگه مگسای که میخورن بتور آسید ملوچ، اگه آبله‌رو باشن ولشون میکنه برن؟ منم همی طور. (همان: ۲۹۴).

نشانه‌هایی چون ترس احمد آقا از نظمیه‌چی و تشبیه خودش به عنکبوتی که مگس‌ها را می‌کشد، خواننده را به‌یاد سیف‌القلم می‌اندازد که زن‌ها را با نیرنگ به‌ خانۀ خود می‌کشد و مسموم می‌کند و از نظمیه‌چی می‌ترسد. بنابراین فرضیۀ یکی بودن این شخصیت‌ها را تقویت می‌کند. از منظر نقد فرویدی می‌توان سیف‌القلم و همچنین بخشی از وجود احمد آقا را برابر «فرامن» یا همان سوپراگو (Superego) دانست و آسید ملوچ را، که پارۀ دیگری از وجود احمد آقا است، «نهاد» یا اید (Id). حرف‌های همزاد هم یادآور «من» یا همان اگو (Ego) است:

[صدای Ego]: پس پاشو برو زیر بازارچه یه تکه نون بخر بذار دهنت. تو که دیشبم چیزی نخوردی و صُب کلّۀ سحرم پاشدی رفتی مدرسه تا حالا… [صدای Superego]: از خوردن دلم آشوب میفته. اینم شد کار که آدم هی بخوره هی خلا پر کنه؟ میخوام روزه بگیرم. میخوام روزی یه دونه بادوم و یه انگشتونه آب بخورم. میخوام جوکی بشم. نمیخوام خوراک بخورم. از خوردن بدم میاد. خوردن مال آدمای احمقه… [صدای Ego]: فقط این آسید ملوچ دوسّ منه. از تو هم به من ایاغ‌تره. تو بدجنسی. تو هیچوخت با من رفیق نمیشی. تو منو میچزّونی… [صدای Id]: این لاشۀ عنکبوتی که از جنس خود منه میدونی چرا اینجا گوشۀ کارتونکم افتاده؟ همین دیشب کلکشو کندم. این نر بود، من ماده‌م. تو بغل گوهر میخوابی، منم بغل اون خوابیدم. دیشب تورش زدم. به خیال خودش اومده بود عیش کنه. گذوشتم عیشش که کرد بعد نفلش کردم. (همان: ۱۲،۱۳،۱۸).

در مورد یکی شدن سیف‌القلم با احمد آقا و نیز با سوپراگو، شواهد دیگری هم در متن داستان وجود دارد. (ر.ک. همان: ۴۴، ۴۶، ۷۵).

کاکل‌زری هم گویی کودکی و پارۀ معصوم وجود احمد آقا است، که با مردنش او را به‌نابودی کامل می‌رساند. «من» یا همان «اگو» سنگ صبور است و مدام نصیحت می‌کند. در جایی به او می‌گوید: برو خیامی زندگی کن. نام داستان نیز از همین بخش وجود او گرفته شده. کدام بخش در پایان بر دیگری غلبه می‌کند؟ آیا سنگ صبور سرانجامی جز ترکیدن دارد؟ اگر «من» بترکد و نابود شود، چه از انسان باقی می‌ماند؟ باز هم مرگ است که در عنوان داستان و در لابلای بیشتر سطور خودنمایی می‌کند. مرگی که هنوز فرانرسیده، اما پیش‌بینی می‌شود. در اینجا علاوه بر تطابق با نظریات فروید، باز هم نظریۀ اروین یالوم تایید می‌شود.

این تضاد و کشمکش بین پاره‌های وجود انسان، حتی در آیرونی موجود در نام‌گذاری این شخصیت‌ها نیز مشهود است. سیف‌القلم که باید با قلمش بجنگد، قربانیان خود را با زهر می‌کشد و گوهر که باید چون نامش پرارزش باشد، در منجلاب تن‌فروشی غوطه می‌خورد. جهان‌سلطان نه فقط سلطانِ جهان نیست، بلکه بر جهان خود نیز سلطه‌ای ندارد و زنی افلیج و زمین‌گیر است، که برای غذاخوردن و قضای حاجت نیز محتاج دیگران است. کاکل‌زری هم که تنها فرزند مورد آرزوی پدرش بوده، نه تنها نازپرورده و کاکل‌زری نیست، بلکه اکنون با شبهۀ حرام‌زادگی دربه‌در و تنها، توسری‌خور همگان شده است.

این شخصیتهای داستانی با ماسک‌ها و در واقع با پرسونای (Persona) اجتماعی خود نیز آیرونی غم‌انگیزی دارند؛ بلقیس زنی محترم و شوهردار و نجیب، ولی در باطن یک فاحشه است. گوهر که از طریق تن‌فروشیِ شرعی امرار معاش می‌کند، زنی پاکیزه‌خو و به‌اخلاق پای‌بند است و برای سیر کردن شکم کودکش و زن افلیجی که زمانی خدمت‌کار او بوده، صیغۀ مردان متعدد می‌شود. سیف‌القلم قاتل هم با ظاهر دل‌سوزانه، از قتل مسلمانان به دست کافران هندو با آژان حرف می‌زند. (همان:۲۶۰- ۲۶۲).

جنسیت و غرایز سرکوب‌شدۀ جنسی نیز از مهم‌ترین محورهای این داستان و منطبق با روان‌شناسی فرویدی است. کلمات بسیاری در این داستان بار اروتیک دارند، گاه به‌طور آشکار و گاه به‌صورت ایهامی. (به‌عنوان نمونه ر.ک. همان: صص۱۲، ۵۸، ۳۵۸، ۳۶۱، ۳۶۲، ۳۶۸، ۳۷۰). برخی تصاویر کلامی، مثل چهارمیخ کشیدن گوهر توسط شوهران موقتش و در اسطورۀ زروان و مشیانه، چهار میخ کشیدن مشیانه توسط زروان نیز دارای بار اروتیک هستند. همچنین است تصویر «دیب» یا «دیو» در نظر کاکل‌زری کوچک، که همه جا مترادف مرد و عمل جنسی است. همۀ شخصیت‌های داستان، حتی کودکان درگیر مسائل جنسی هستند. در جایی حتی این نگاه را بین فرزند کوچک و مادر نیز می‌بینیم؛ احمد آقا در هنگام کودکی و هنگام رفتن به دریا مادرش را برهنه نگاه می‌کند و بعدها اعتراف می‌کند که هیچ زنی را به‌اندازۀ مادرش دوست نداشته. آیا راوی و یا خود چوبک ـ‌آن‌طور که فروید و پیروانش در مورد نویسندگان ادبیات داستانی، مثلاً داستایوسکی یا شکسپیر مطرح می‌کنند‌ـ در شرایط mother fixation قرار گرفته‌اند؟ به‌هر حال مشخص است که چوبک با نظریات فروید آشنا بوده و از این نظریات در طرح داستانش بهره برده است:

هر روز غروبا که آفتاب ذره‌ذره تو دریا می‌خوابید با ننم از خونمون می‌رفتم لب دریا… ما یواش‌یواش تو ماسه‌های نرم و ولرم فرو می‌رفتیم. بعد رختامون رو درمی‌آوردیم می‌رفتیم تو آب. ننم لخت میشد و من نگاش میکردم. همه جاش رو نگاه میکردم. «خوب گیرت آوردم. تکون نمیتونی بخوری. تو مگس منی، نه؟ اول کنتره پیچت می‌کنم…». (همان: ۲۹۵). ننم بو تو رو میداد. همین بو که از زیر بغل تو میشنفم… تو خود ننمی… من از هیچ زنی بقد ننم خوشم نمیومد. من همه جای ننم رو دیده‌م. (همان: ۳۱۳).

در عالم بالا و در میان اسطوره‌ها نیز همین‌گونه است و حتی اهریمن و زروان نیز اسیر غرایز جنسی هستند؛ چوبک با نقیضه‌پردازی بسیار موفقی در مورد مشی و مشیانه، باز بر محور جنسیت انسان و به‌ناچار تنهایی او در این زمینه هم تاکید می‌کند. در این نقیضه هم محور اصلی تنهایی هریک است، که مانند اعقاب خود می‌خواهند از این طریق آن را حل کنند. می‌بینیم که دیدار و نزدیکی مشی و مشیانه، زروان را می‌کشد و اهریمن را پیروز می‌کند. چوبک با زبان اسطوره‌ها مرگ خدا را بر محور جنسیت انسان می‌بیند. این بر نظریۀ فروید در مورد تقابل اروس و تاناتوس نیز منطبق است و به‌هر حال باز هم نظر یالوم در مورد محوریت هراس از مرگ و تنهایی تایید می‌شود. درخت دانش که همان آگاهی انسان از مرگ و تنهایی خویش است، نیز همسو با همین نظریه است:

… زروان دود می‌شود و به‌هوا می‌رود. تمام درختان در ولوله می‌افتند و یکی پس از دیگری ریشه‌کن می‌شوند و بر زمین می‌ریزند. زمین می‌لرزد و ستارگان خرد می‌شوند و به‌زمین می‌افتند. مشیا و مشیانه در آغوش همدیگرند… تنها درخت دانش سرسبز و شاداب به‌جا می‌ماند و خورشید از زمین جوش می‌خورد و شعلۀ گرم خونین آن از پشت درخت دانش بر مشیا و مشیانه می‌تابد. (همان: ۴۰۰).

اگر بخواهیم از منظر نقد فمینیستی نیز به این رمان نگاه کنیم، نکات قابل اعتنایی در آن یافت می‌شود. مثلاً چوبک در پارودی خود از اسطورۀ آغازین خلقت، دست‌کاری کوچکی در مورد آفرینش زن می‌کند؛ بدین معنی که این بار زن (مشیانه) را اهریمن می‌آفریند و مرد (مشیا) را خدا خلق می‌کند. (همان: ۳۴۵). همچنین مشیانه قصد فریب زروان (خدا) را دارد تا لوح محفوظ را از او بگیرد. (همان: ۳۵۱-۳۵۴). سپس ستایش‌نامه‌ای در مورد زن، از زبان اهریمن می‌سراید. (همان: ۳۵۷). آیا این ستایش‌نامه را از منظر نقد فمینیستی باید ستایش تلقی کرد یا هجو؟ و این‌که زن از منشأ آفرینش الهی و نوع انسان جدا شده و منشأیی اهریمنی برایش ساخته شده، چگونه باید تلقی شود؟ هرچند چوبک اعتقاد مذهبی ندارد. زروان (خدا) عاشق زن شده، به او سجده می‌کند، او را از آدم جدا نگه‌می‌دارد و در غاری به‌چهارمیخ می‌کشد. (همان: ۳۴۵، ۳۵۸). از پیش به‌خاطر داریم بارِ اروتیکِ چهارمیخ کشیدن را. انگیزۀ این عشق هم چون همیشه زیبایی ظاهری و جنسی زن است. باز هم باید پرسید که از منظر نقد فمینیستی این امر حاوی چگونه نگاهی است و باید چگونه تلقی شود؟ پاسخ روشن است.

از دیگر نکاتی که در این داستان جلب توجه می‌کند و جزو نقاط ضعف داستان به‌شمار می‌آید، یک‌دست نبودن و گاه نامناسب بودن لحن بعضی شخصیت‌ها، بخصوص احمد آقا است. احمد آقا که معلم و درس‌خوانده است، در برخی مونولوگ‌های خود بسیار عامیانه و با لحن یک بی‌سواد حرف می‌زند و در برخی از مونولوگ‌ها ادیبانه و لفظ قلم:

 [لحن بسیار عامیانه]: ‌هی زلزله، هی زلزله… گاوه خسّش شده زمین رو این شاخ اون شاخ میکنه؛ نکنه یهو زمین از رو شاخش بیفته… [لحن باسواد]: نوشته‌های ساسانی کو؟ کلیله و دمنه رودکی کو؟ کارهای بیهقی کو؟ و کو صدها چیزای دیگه که ما اسمشونم نمیدونیم. از تو میپرسم این مملکت هیچ نداشت؟ هخامنشی و اشکانی و ساسانی از زیر بته دراومدن؟ نه کتابی، نه هنری، نه اقتصادی، نه مذهبی، نه قشونی، نه قصه‌ای، نه شعری…(همان: ۹-۱۲).

نمونه‌های دیگری از این ناهماهنگی لحن یک شخصیت واحد را در صفحات ۴۹، ۷۴ تا ۷۶، ۵۷، ۷۸ تا۸۵، ۱۸۴، ۱۸۵، ۲۰۳ و ۲۰۹ می‌توان دید، که جهت خود داری از اطالۀ کلام از ذکر آنها خودداری می‌شود.

در مورد مکتب ادبی آثار چوبک، اغلب او را ناتورالیست دانسته‌اند، درحالی‌که ناتورالیسم بر مبنای اصول و عقایدی بنا شده که امیل زولا در رمان تجربی آن را مدوّن کرده و به‌کار بسته است. این مکتب بستگی کامل به نگاه فلسفی پوزیتیویستی (Positivism) یا اثبات‌گرایانه و روش‌های تجربی علوم دارد. زولا در نگارش ناتورالیستی، اساس کار خود را بر پروراندن شخصیت‌ها و روی‌دادهای رمان، به‌نحوی علمی و آزمایشگاهی گذاشته بود و جز جبر اجتماعی و محیطی، به امر وراثت و جبر طبیعت هم تاکید داشت. اغلب صاحب‌نظران ادبی، ناتورالیسم را ختم به خود زولا می‌دانند و حتی کسانی چون گوستاو فلوبر که جزو اعضای حلقۀ مدان بود و زولا او را ناتورالیست می‌دانست، پس از زولا خود را رئالیست نامید. رمان مادام بوواری او را هم «کتاب مقدس رئالیسم» خوانده‌اند. بعید است که چوبک با چنین دیدگاه علمی و فلسفی آثار خود را پدید آورده باشد و به‌نظر می‌رسد شباهت آثار چوبک به آثار ناتورالیستی بیشتر شباهت در بنا باشد نه مبنا. به‌هر حال اگر هم این طور بوده، چوبک مسلماً از این سبک و دیدگاه مربوط به‌آن عبور کرده و در این رمان، علاوه بر برخی مؤلفه‌های دوره مدرنیسم، از آن نیز جلوتر می‌رود و از تکنیک‌های پسامدرن هم استفاده می‌کند. رمان سنگ صبور از جهت سبک و مکتب نگارش، جز زشتی ناگزیر اجتماع و آدم‌ها، که ناشی از شرایط آن دوره از تاریخ ایران است، هیچ شباهت دیگری به آثار ناتورالیست‌ها و حتی رئالیست‌ها ندارد. خود چوبک در جایی به‌این نکته اشاره می‌کند:

اگه جهان سلطون افلیج و زمین‌گیره و چن ساله از تو جاش تکون نخورده و زیرش از شاش و گه و کرم لپّر میزنه، آیا باید بنویسی در بستری از گل سرخ خوابیده و با فرشتگان آسمانی هم‌آغوش است؟ بدرک که خواننده دلش بهم بخوره کتابتو بیندازه دور… باید همین جور که هسّ نشونشون بدی و زبون خودشون تو دهنشون بذاری… (همان: ۸۶).

همچنین خبری از جبر ناتورالیستی در این اثر چوبک نیست و بالعکس او در سطوری، از زبان احمد آقا خطاب به آسید ملوچ، جبرگرایی را به‌نقد هم می‌کشد و بر اختیار و آزادی انتخاب صحه می‌گذارد:

تو میدونی که جونت دسّ منه و اگه بخوام میتونم به‌یک چشم‌هم‌زدن میون انگشتام بچلونمت تا ریقت دربیاد؟ اگه من بکشمت میگن قضا و قدر این طور خواسّه بود که احمد آقا بکشدش. اگه ولت کنم خودت نفله بشی، اونوخت میگن اگه هزار لشکر دوروبرش گرفته بود که بکشدش، چون خدا خودش نخواسّ، نتونسّن کاریش بکنن. همین حالا میکشمت. من رفیق نمیخوام. اما فایده نداره. هر کاری بسرت بیاد میگن خدا اینجور خواسه بود. مسخره‌س. همه چیز رو اتفاقه. وجود مام اتفاقیه. من ممکن بود باشم یا نباشم. اگه دو نفر زیر لحاف بهم نچسبیده بودن احمد آقایی وجود نداشت. ممکن بود که اونا اصلاً خودشونم نباشن که برن زیر لحاف. (همان: ۲۱-۲۲).

طنزی تلخ در سرتاسر داستان چوبک خواننده را می‌گزد و وادار به تفکر می‌کند. چوبک این طنز شدید و سبک‌سرانه را گاه با نقیضه‌پردازی و موقعیت‌های آیرونیک ایجاد می‌کند و گاه با استفاده از جمع‌های مکسّر غلط و عجیب و لفظ‌قلم حرف زدن آدم‌ها و گاه با استفاده از تاریخ و اسطوره. او در طنز نیز زبان اروتیک خود را رها نمی‌کند. (ر.ک. همان: ۷۹، ۳۲۶-۳۲۹ و ۳۸۶-۳۹۰) و نمونه‌ای کوتاه:

من باید دربارۀ دخاتیر متعینِ پساتین رگ‌کرده و جوانین شریف و اصیل شواشیش کف‌کرده و بساتین پرزهر و عندلیب و اغاشیش گرم… و ابواس با حلاوت دوشیزگان باردار و نوامیس غیرمکشوفه دست‌نخورده و فرّاجین متعینه و بضّاعین مستوره… بنویسم. (همان: ۷۷-۷۸).

چوبک در استفاده از بعضی تکنیک‌های داستان‌نویسی که دو سه دهۀ بعد مورد استفادۀ نویسندگان پسامدرن قرار می‌گیرد، پیشگام است. به‌عنوان مثال او ژانر نمایش‌نامه و نیز شعر و داستان را با هم می‌آمیزد (برای نمونه ر.ک. همان: ۵۹-۷۴) و یا سبک‌های مختلف قدیمی و ادبی را همراه با زبان محاوره‌ای مردم شیراز به‌کار می‌گیرد. داستان با متون بسیاری بینامتنیت هم دارد. او یک فصل کامل از داستان خود را به نقل نبرد قادسیه از شاهنامۀ فردوسی اختصاص می‌دهد (همان: ۹۹-۱۱۴) و در جایی دیگر از اسطوره‌های زروان و مشی و مشیانه و اهریمن نقیضه‌ای می‌پردازد. (همان: ۳۲۶-۴۰۰). در بخشی از داستان، از انوشیروان و بوذرجمهر (همان: ۱۳۸-۱۶۲) و در بخش دیگری از یعقوب لیث و وقایع تاریخی آن دوره سخن می‌گوید. (همان: ۳۰۲-۳۰۷). از دیگر اشارات او داستان‌های شیخ صنعان، یوسف و زلیخا و شیرین و فرهاد هستند. او همچنین انسجام متن خود را با استفاده از دو فونت و دو لحن مختلف، به‌بهانۀ گفتگوی دو پاره از ذهن بر هم می‌زند. او حتی به‌شیوۀ فراداستانی، دربارۀ روند و شیوۀ داستان‌نویسی خود نیز حرف می‌زند. (همان: ۸۶). حتی گاهی مرزهای هستی‌شناسانه را با ترفندهایی مخدوش می‌کند؛ مثلاً با حضور و سخن گفتن گوهر که مرده است (همان: ۱۶۶) ویا جهان‌سلطانِ مرده (همان: ۲۹۸-۳۰۰) و یا حرف زدن شیشه‌های شکسته. (همان: ۱۶۳، ۱۶۹). این شیوۀ داستان‌پردازی یادآور دونالد بارتلمی و سایر نویسندگان پسامدرن است که بعدها از این روش‌ها در داستان‌های خود استفاده کردند. زمان داستان نیز مستقیم و خطی نیست و در نتیجۀ استفاده از این روش‌ها انسجام متن از بین می‌رود. پیرنگ برخلاف داستان‌های روشن رئالیستی و ناتورالیستی دیریاب و دارای پیچیدگی و ابهام است. البته باید به‌خاطر داشت که سه دهه پیش از انتشار این کتاب، صادق هدایت با انتشار بوف کور یکی از پیچیده‌ترین پیرنگ‌های داستانی را خلق کرده و آغازگرمدرنیسم بوده است. چوبک نیز با این رمان از مرزهای رئالیسم و مدرنیسم زمان خود می‌گذرد و به‌عرصه‌های جدیدتری وارد می‌شود.

 پی‌نوشت:

  1. درمان وجودی یا روان‌درمانی اگزیستانسیال نوعی روش فلسفی برای درمان است که توسط اروین یالوم روان‌پزشک آمریکایی پایه‌گذاری شده و تفاوت آن با روانکاوی فروید در این است که زنجیرۀ فروید با سائق (drive) آغاز می‌شود که از نظر فروید به لیبیدو و کودکی فرد مرتبط است، در حالی‌که در مکتب روان‌درمانی اگزیستانسیال به‌جای سائق، چهار دلواپسی غایی بشر قرار دارند که ربطی به زمان گذشته ندارند و آغازگر زنجیرۀ اضطراب و سپس سازوکارهای دفاعی هستند. فرمول‌های زیر تفاوت این دو نظریه را نشان می‌دهند:

فرمول فرویدی: سائق اضطراب ← سازوکار دفاعی

فرمول اگزیستانسیال: دلواپسی غایی ← اضطراب ← سازوکار دفاعی

یالوم این نوع روان‌درمانی را در آثار تئوریکی چون روان‌درمانی اگزیستانسیال، تئوری و عمل در روان‌درمانی گروهی، هنر درمان و … در برخی آثار داستانی مانند وقتی نیچه گریست، مامان و معنای زندگی، جلاد عشق، هر روز نزدیک‌تر از پیش، دروغ‌گویی روی مبل، درمان شوپنهاور، مسئلۀ اسپینوزا و … آموزش داده است.

* املای کلمات بر اساس رسم‌الخط چوبک در زمان انتشار حفظ شده است.

منابع:

چوبک، صادق. (۱۳۴۵). سنگ صبور. چاپ اول.تهران: انتشارات جاویدان.

براهنی، محمدتقی و دیگران. (۱۳۸۷). واژه‌نامۀ روانشناسی و زمینه‌های وابسته. چاپ پانزدهم. تهران: فرهنگ معاصر.

فروید، زیگموند. (۱۳۸۳). اصول روانکاوی بالینی. گردآوری و ترجمه سعید شجاع شفتی. چاپ دوم. تهران: انتشارات ققنوس.

یالوم، اروین. (۱۳۸۹). روان‌درمانی اگزیستانسیال. ترجمۀ سپیده حبیب. چاپ اول. تهران: نشر نی.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , پرونده , شماره ۱۹
ارسال دیدگاه