آخرین مطالب

» شماره ۴۶ » هیچ چیز مال تو نیست

هیچ چیز مال تو نیست

نام کتاب: هیچ چیز مال تو نیست نویسنده: ناتاشا آپانا مترجم: مهرانگیز شکاردنیا ناشر: رایبد نوبت چاپ: اول پاییز ۱۴۰۳ تعداد صفحه: ۱۳۲ قیمت: ۱۳۰هزار تومان   هیچ‌ چیز مال تو نیست داستان زندگی زنی است که با کمک یک پزشک، از سونامی نجات پیدا می‌کند. پزشک او را با خود به فرانسه می‌برد و […]

هیچ چیز مال تو نیست

نام کتاب: هیچ چیز مال تو نیست

نویسنده: ناتاشا آپانا

مترجم: مهرانگیز شکاردنیا

ناشر: رایبد

نوبت چاپ: اول پاییز ۱۴۰۳

تعداد صفحه: ۱۳۲

قیمت: ۱۳۰هزار تومان

 

هیچ‌ چیز مال تو نیست داستان زندگی زنی است که با کمک یک پزشک، از سونامی نجات پیدا می‌کند. پزشک او را با خود به فرانسه می‌برد و با او ازدواج می‌کند. این اما لایۀ رویی داستان است. داستان دربارۀ رنج است. رنجی که به‌ظاهر، سرنوشت به دختر بچه‌ای تحمیل می‌کند. نویسنده خیلی ظریف در جریان روایت زندگی یک زن، خواننده را وادار می‌کند به تفکر دربارۀ مفاهیمی همچون سرنوشت، رنج، فقدان، تعلق، هویت و زندگی…

ناتاشا آپانا در ۱۹۷۳ در جزیرۀ موریس به دنیا آمد. او از تبار هندیانی است که به این مکانِ چندفرهنگی مهاجرت کرده‌اند. آپانا از کودکی با فرهنگ‌ها و زبان‌های گوناگونی آشنا شد که تأثیر عمیقی بر نوشته‌هایش گذاشت. او در هفده‌سالگی، برندۀ مسابقه‌ای ادبی شد که یک روزنامۀ محلی برگزار کرده بود. پس از تحصیل در رشتۀ روزنامه‌نگاری، در چند نشریۀ محلی مشغول‌به‌کار شد. سپس به فرانسه رفت و علاوه بر چند نشریۀ فرانسوی، با رادیو بین‌المللی فرانسه نیز همکاری کرد. او فعالیت حرفه‌ای ادبی‌اش را در ۲۰۰۳ با انتشار رمان صخره‌های پودر طلا  آغاز کرد که به‌شدت موردتوجه منتقدان قرار گرفت. آپانا پس از این کتاب چند رمان دیگر هم نوشت که در همگی آن‌ها به مضامینی چون زندگی، روابط انسانی، هویت، رنج، فقدان و… پرداخته است. او درعین‌حال که از زیاده‌گویی پرهیز می‌کند، با دقت زیاد به واکاوی موضوعات پیچیده می‌پردازد و توجه خاصی به جزئیات زندگی فردی، در ساختار تاریخی و اجتماعی دارد. موجز، روشن و روان می‌نویسد. روایتی چندلایه و عمیق خلق می‌کند که بسیار پرکشش است و خواننده را نه‌تنها تا پایان با خود همراه می‌کند بلکه او را وادار به تفکر و تعمق می‌کند. آپانا نویسنده‌ای است دغدغه‌مند که به خلق آثاری تکان‌دهنده و قابل‌تأمل می‌پردازد. در هیچ‌ چیز مال تو نیست هم همین کار را می‌کند. آپانا در این کتاب زنی را به تصویر می‌کشد که از مرگ رهایی یافته، با نجات‌دهنده‌اش ازدواج می‌کند و زندگی جدیدی را از سر می‌گیرد. گویی دوباره متولد شده بی هیچ خاطره‌ای. اما پس از پانزده سال زندگی مشترک، همزمان با مرگ همسرش رؤیاها، تصاویر و اشباحی عجیب را می‌بیند. احساساتی درونش به غلیان درمی‌آید. دیگر نمی‌تواند غوغای مدفون‌شدۀ درونش را خاموش کند و جلوی ظهور آنچه را پیش‌تر بوده است بگیرد… زن با وجود عشق عمیقی که به همسرش داشته هرگز چیزی از گذشته‌اش به او نگفته، تمام خاطرات زندگی پیشینش را به فراموشی سپرده حتی نامش را… او رنج‌های بی‌شماری را با خود حمل می‌کند که انسان‌های دیگری به او تحمیل کرده و نامش را سرنوشت گذاشته‌اند… حالا با از دست دادن همسرش دوباره در گذشته‌اش غوطه‌ور می‌شود…

آپانا داستان انسان‌هایی را روایت می‌کند که زندگی با آن‌ها بازی کرده. از رنج‌های بی‌شماری می‌گوید که زندگی را ربوده‌اند. از رنج‌های زنان می‌گوید. از آنچه برایشان منع شده. آنچه به سکوت وادارشان کرده و باید بابتش بهایی گزاف بپردازند… روایت، ذهن ِخواننده را اسیر خود می‌کند تا جایی که حتی وقتی کتاب را زمین می‌گذارد و وقفه‌ای در خواندن ایجاد می‌شود باز هم گویی در صفحات میان کلمات معلق است، البته اصلاً اگر بتوان کتاب را زمین گذاشت. آپانا آن‌چنان زبردستانه و ظریف قلب خواننده‌اش را نشانه می‌گیرد که او حتی نمی‌فهمد چگونه گرفتار داستانی چندلایه و سهمگین شده… داستان از سه بخش تشکیل شده با سه راوی جداگانه، دو راوی اول‌شخص و یک راوی سوم‌شخص که هر سه انگار یک نفرند. ترجمه‌ بسیار دقیق و روان است و این خود، لذت خواندن را افزون می‌کند. این کتاب در ۲۰۲۱ برندۀ جایزۀ ادبی شهر نانسی و همچنین جایزۀ مجلۀ لو پوئن شده است. از دیگر آثار این نویسنده می‌توان به «آخرین برادر»، «عروسی آنا»، «در انتظار فردا»، «آسمان بر فراز بام» و «مدار توحش» اشاره کرد که هریک جوایزی را برای نویسنده به ارمغان آورده‌اند.

از متن کتاب:

آیه که در حیاط ایستاده است، فریادزنان دست‌هایش را تکان می‌دهد. ناگهان صدای بلندی می‌آید و خم می‌شود. خیال می‌کنم دارد دنبال سنگی می‌گردد تا به سمت این مردها پرتاب کند، اما همچنان به خم شدن ادامه می‌دهد تا اینکه روی زمین می‌افتد. پدرم دستش را روی دهانم می‌گذارد. آیا لحظه‌ای که متوجه شدم چوبدستی و صدای بلند واقعا چه بودند، جیغ زده‌ام؟ یادم نمی‌آید. زیر بغلم را می‌گیرد و سمت صندوق بزرگی می‌کشاندم که نزدیک در است و در آن کاغذهایی را نگه می‌دارد. انگشتش را روی لب‌هایش می‌گذارد و نگاهمان در هم گره می‌خورد. رنگ چشمانش به رنگ زمینِ بعد از باران است. یه رویم لبخند می‌زند، شاید تمام این‌ها یک ثانیه طول بکشد اما در آن یک ثانیه با تمام وجودم آنجایم. با یک دست، صندوق را باز می‌کند و لحظه‌ای بعد من داخل صندوقم…

خوشه شایان

 

 


برچسب ها : , , , ,
دسته بندی : شماره ۴۶ , معرفی کتاب
ارسال دیدگاه