آخرین مطالب

» داستان » آلو‌های وحشی (گریس استون کوتز)

آلو‌های وحشی (گریس استون کوتز)

آلو‌های وحشی گریس استون کوتز ترجمۀ محمد برفر   دربارۀ نویسنده گریس استون کوتز۱، شاعر و داستان‌نویس امریکایی بیستم ماه مه سال ۱۸۸۱ در ایالت کانزاس به دنیا آمد. او کوچک‌ترین فرزند خانواده بود. پدرش، هاینریش،  از پس‌زمینه‌ای بسیار غنی در فرهنگ و ادبیات کلاسیک غرب برخوردار بود و پیش از مهاجرت به ایالات متحده‌، […]

آلو‌های وحشی (گریس استون کوتز)

آلو‌های وحشی

گریس استون کوتز

ترجمۀ محمد برفر

 

دربارۀ نویسنده

گریس استون کوتز۱، شاعر و داستان‌نویس امریکایی بیستم ماه مه سال ۱۸۸۱ در ایالت کانزاس به دنیا آمد. او کوچک‌ترین فرزند خانواده بود. پدرش، هاینریش،  از پس‌زمینه‌ای بسیار غنی در فرهنگ و ادبیات کلاسیک غرب برخوردار بود و پیش از مهاجرت به ایالات متحده‌، در برلین زبان یونانی تدریس می‌کرد. گریس، عشق به ادبیات کلاسیک‌ غرب را از او به ارث برد. پدرش، ساعت‌های متوالی برایش  شعر می‌خواند، اورا با ادبیات و اساطیر آشنا می‌کرد یا با خود به گردش‌های طولانی می‌برد تا نام گیاهان ودرختان را به او بیاموزد. نخستین مجموعۀ داستان‌های کوتاه و به‌هم‌پیوستۀ استون کوتز، با عنوان گیلاس‌های سیاه (Black Cherries) در سال ۱۹۳۱ منتشر شد. از او روی‌هم‌رفته نزدیک به یک‌صد داستان کوتاه و چندین دفتر شعر به جا مانده است. استون کوتز در  ۱۹۷۶ دیده بر جهان فروبست. داستان کوتاه «آلو‌های وحشی»، از مجموعۀ بهترین داستان‌های کوتاه امریکایی قرن۲، ویراستۀ جان آپدایک و کاترینا کنیسون، انتخاب و ترجمه شده است.    

 

تا پیش از اینکه طعم آلوچه‌های وحشی را بچشم، کم‌وبیش چیزهایی‌ راجع‌به آن‌ها می‌دانستم. اولین بار هم، زمانی بود که خانم‌های کلاس تعلیمات دینی قرار گذاشته بودند بروند آلوچینی. پدرکه قوز کرده بود، زیرجُلکی خندیده بود. می‌گفت آلوچه‌های بی‌مزۀ جنگلی به لعنت خدا هم نمی‌ارزند و آن‌وقت، از  میوه‌هایی گفته بود که زمانی در ایتالیا خورده بود. هم او وهم مادر، از این که خانم گوئر و معلم کلاس تصمیم گرفته بودند با خانم اسلامپ بروند آلوچینی،  شاخشان درآمده بود. به نظر من هم ـ‌بدون اینکه بدانم چرا‌ـ آلوچینی چنگی به دل نمی‌زد. گیرم یک بار به سرم زده بود بروم و خودم از نزدیک امتحان کنم.

زن‌ها، مقابل خانۀ ما که رسیدند، پا سست کردند و از مادر خواستند تا او هم با آن‌ها برود اما مادرگفت که ما علاقه‌ای به آلو‌های جنگلی نداریم. ولی پدر گفت راستش می‌ترسیم با چشیدن طعم هستۀ مقدسِ‌آلوچه‌های وحشی سروکارمان به اسفل‌السافلین بیفتد.

خانم اسلامپ گفت: «عجب! ولی  شما که نمی‌خواین هسته‌شو بخورین، اونا رو تُف می‌کنین.»

و‌آن‌وقت، پدردوباره قوزکرده بود و همان خندۀ آب‌زیرکاهش را سرداده بود؛ خنده‌ای که مادرم را می‌آزرد. وقت‌هایی که پدر می‌خواست با آدم‌هایی گپ‌وگفت کند که دوست نداشت، کلماتش را جمع‌وجور می‌کرد و بهترین و ملایم‌ترینشان را به کار می‌برد. مادر می‌گفت دلیلش این است  که در بچگی فقط آلمانی حرف‌ می‌زده.  بعد که زن‌ها رفتند، باپدر بگومگویشان شد؛ صدایشان را آورده بودند پایین که من نشنوم اما من، قبل از اینکه مادر به بهانۀ بازی بفرستدم بیرون، شنیدم که به پدر می‌گفت: «آلوچه‌های وحشی لااقل می‌توانند طعم یکنواخت نانِ‌ خشک‌وخالی را بهتر کنند.»

بار‌دوم که چیزی از آلوچه‌ها دستگیرم شد، خانۀ خانم اسلامپ بود. داشت مربای‌آلو‌ می‌گرفت و ‌گفت که چون خانه به‌خاطر هَم زدن مربا کثیف شده، نمی‌تواند مارا دعوت کند تو. خانم و آقای اسلامپ از صندلی استفاده نمی‌کردند، به جایش، صندوقچه‌هایی داشتند که روی آن‌ها می‌نشستند. بچه‌ها و سگ‌ها  هم کف زمین ولو می‌شدند. بین کسانی که می‌شناختم تنها آن‌ها بودند که سگ تازی داشتند. دلم می‌خواست می‌توانستم بروم تو و خانه‌شان را ببینم. تا قبلش پیش نیامده بود برویم دیدنشان. حالا هم که رفته بودیم، برای این بود که پدر می‌خواست گاوآهنی را که به آن‌ها قرض داده بود، پس بگیرد. او دوست نداشت ماشین‌آلاتش بیرون خانه بمانند. انبارکی‌ داشت که وقتی به ابزارش احتیاجی نداشت، آنجا نگهشان می‌داشت؛ برخلاف اسلامپ‌ها، که آن‌ها را همین‌طوری سَرِ زمین به امان خدا ول می‌کردند. وقتی با درشکه مقابل خانۀ آن‌ها رسیدیم، خانم اسلامپ، پشت به ما، توی درگاه ایستاده بود. بدن چاقش را در رب‌دوشامبری که عقب آن جِر خورده بود پوشانده بود. آقای اسلامپ بیرون آمد و پدر با او گرم صحبت شد. آقای اسلامپ لاغر و قدبلند بود. خانم اسلامپ هم آمد و کنار درشکه ایستاد. پدر و مادر روی صندلی جلویی درشکه نشسته بودند، ترزا و من، روی صندلی عقب. ترزا از من بزرگتر و لنگ‌درازتربود، طوری که وقتی پاهایش را می‌کشید، می‌توانست با نوک انگشت‌هاش صندلی جلویی را لمس کند؛ کاری که من نمی‌توانستم بکنم. او با پایش به صندلی مادر می‌کوبید و مادر برگشت تا از او بخواهد بس کند. ولی من که پاهایم به صندلی پدر نمی‌رسید، لازم هم نبود بس کنم.آن‌وقت ترزا مرا نیشگون گرفت. من همین‌طور سرِخود از درشکه جست زدم پایین. ترزا خواست چغلی‌ام بکند، ولی بعد انگار پشیمان شده باشد، منتظر ماند ببیند دنبال چه هستم. داشتم دوروبر خانم اسلامپ می‌پلکیدم. خانم اسلامپ جوراب پایش نبود. خانم‌های کلاس تعلیمات‌دینی می‌گفتند که او زیر لباسش هم هیچ‌وقت چیزی نمی‌پوشد و من می‌خواستم ببینم چقدر حقیقت دارد. مادر صدایم زد تا برگردم. گاهی، بدون یک کلمه حرف، می‌فهمید چی توی کله‌ام می‌گذرد. به محض اینکه از رکاب درشکه رفتم بالا، بازویم را گرفت و محکم فشارداد و زیر لب گفت: «‌وای که از دستت می‌خوام آب بشم برم تو زمین! » چون همین‌طور که بازوی مرا تکان می‌داد، به خانم اسلامپ هم لبخند می‌زد، صورتش کج‌وکوله شده بود. خواستم یک‌طوری سر و ته قضیه را هم بیاورم، ولی مجالم نداد. جرئت اینکه راستش را بگویم و خودم را خلاص کنم هم نداشتم.                                                                                                                                                              آقای اسلامپ گفت گاوآهن را روز بعد، علی‌الطلوع می‌آورد. پدر می‌خواست خودش آن را برگرداند. ولی گوش آقای اسلامپ بدهکار نبود. می‌گفت می‌گذاردش پشت گاری حمل الوار و تا سر جاده می‌آورد. به هرحال آن‌ها  می‌خواستند بروند آلوچینی و، خواه‌ناخواه، گذرشان طرف خانۀ ما می‌افتاد.

صبح  روز بعد، بعد از خوردن صبحانه، پدر، مادر و من توی آشپزخانه نشسته بودیم. ترزا که بشقاب‌ها را تمیز کرده بود، رفته بود تا به جوجه‌ها غذا بدهد. دوست نداشت وقتی بقیه گرم صحبت هستند، همین‌جورصُم‌بُکم بگیرد بنشیند. خوش داشت سرش را با کارهایی گرم کند که به بهانۀ آن‌ها بتواند آن دوروبرها برای خودش بپلکد. پدر با مادر حرف می‌زد و من از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. هروقت چشم می‌دوختم به خورشید و بعد یک‌باره برمی‌داشتم، فضای‌حیاط پُر می‌شد از گُل‌های‌شناورِ نیلوفر. پدر‌می‌گفت «گُلِ نیلوفر کجا بوده! چشم‌های توئه که این‌جوری می‌بینه». این بود که دوست نداشتم برگردد نگاهم کند. همین‌طور خیره مانده بودم که دیدم کلابی اسلامپ توی کوچه پیداش شد و آمد وسط دایرۀ بنفشِ روشنِ گُل‌ها. کلابی از من بزرگتر و خِنگ‌تر بود و وقتی کسی باهاش حرف می‌زد، دهانش همین‌جوری باز می‌ماند و لام تا کام نمی‌گفت. موهای ژولیده‌اش، انگاری به عمرشان شانه ندیده بود‌ند و از دستمال هم که عمراً استفاده نمی‌کرد. مادر بهش گفت صبح به خیر کلابی، و کلابی با انگشت به گاریِ‌تهِ کوچه اشاره کرد و گفت: «آلوها.» و بعد به‌دو برگشت.

پدر با مادر رفتند سمت جاده و من هم عقب سر آن‌ها راه افتادم. گاری زیر یک ردیف درخت سپیدار ایستاده بود. آقای اسلامپ، دهانۀ اسب به دست، روی صندلی جلویی نشسته بود و کنارش، خانم اسلامپ  با بچۀ توی دامنش جا خوش کرده بود. تَنگِ آن‌ها، لینی اسلامپ نشسته بود. روی صندلی عقب هم، خانم گوئر و دو زن دیگر که نمی‌شناختم. بقیۀ گاری قُرقِ بچه‌ها بود. آقای اسلامپ یادش رفته بود گاوآهن را بیاورد.

خانم اسلامپ صدا زد: «شوماها هم بپرین بالا. می‌ریم سمت نینیسکا آلوچه‌چینی. شب هم همون‌جا پلاس می‌شیم. بچه‌ها واسه خودشون خوش می‌گذرونن. این وخت سال رو بی‌خیال کار. جلدی بپرین بالا. جا واسه همه هست.»

آقای اسلامپ همین‌طور که نگاهش را دوخته بود به گوش‌های اسب، منتظر بود حرف زنش تمام شود تا بگوید: «من می‌گم اونا نمی‌یان، اون‌وقت تو به خرجت نمی‌ره.»

خانم اسلامپ گفت: «هیس! چی بهت گفتم؟ دست از جنگولک‌بازی بردار.»

درتمام مدتی که خانم اسلامپ داشت دعوتمان می‌کرد با آن‌ها برویم، راه نفسم بندآمده بود و قلبم که تاپ‌تاپ می‌زد، یقۀ تور پیراهنم را ‌ـ‌‌که انتهای یک طرفش افتاده بود روی سینه‌ام و فراموش کرده بودم آن را ببندم‌ـ می‌لرزاند. منتظر بودم مادر پایش را بگذارد روی توپی چرخ‌ گاری و پدر زیر بازویش را بگیرد تا او بتواند سوار شود. این می‌توانست تا حدودی باعث شوخی و خندۀ بقیه شود؛ اتفاقی که معمولاً موقع سوار شدن یک زن‌ به گاری، پیش می‌آمد. تا آن موقع ندیده بودم مادر سوار گاری شود، ولی تصورش را می‌توانستم بکنم. دلواپس بودم مبادا پدر بی‌آنکه کمک‌ کند من سوار شوم، خودش بپرد توی گاری. او می‌توانست بدون اینکه باعث خنده و مضحکۀ کسی بشود، به یک جست خودش را برساند بالا. دلواپس بودم که مبادا مرا فراموش کند. در آن صورت، این بچه‌ها بودند که با کشیدن خودشان به لبۀ گاری و گرفتنِ بازویم مرا بالا می‌کشیدند. در این آشفته‌حالی، ذهنم رفت سراغ ترزا. بعد پدر افتاد به حرف‌زدن و نفس من هم جا آمد. ‌می‌گفت: «حالا گیرم که به یکی از اون بیشه‌های‌درختِ‌آلو هم رسیدید، بعدِ اون بی‌بارونی، کوآلوچه‌جنگلی؟ تازه، پیدا هم بشه، مگه از تلخی می‌شه خوردشان؟»

با شنیدن حرف‌های او، حس کردم که باز قلبم دارد از کار می‌افتد. داشت دوباره همه چیز را خراب می‌کرد.

خانم اسلامپ گفت: «ولی مربای خوبی می‌شه ازشون‌ گرفت.»

آقای اسلامپ باز تکرار کرد: «چرابه خرجت نمی‌ره‌؟ اینا بیا نیستن.»

داشت افسارِ اسب را توی دست‌هایش جابه جا می‌کرد. بدم می‌آمد برگردم و چشمم بیفتد به چهرۀ مصیبت‌زدۀ مادرم. ولی چاره‌ای نبود باید با  لبخندم بهش می‌فهماندم که نباید اصلاً خودش را ناراحت کند. ولی ماتم برد وقتی برگشتم و دیدم با لبخندی مؤدبانه خطاب به خانم اسلامپ می‌گوید: «از لطفتون ممنون. ولی راستش امروز رو نمی‌تونیم با شما بیاییم. در هرصورت امیدواریم بهتون خوش بگذره و کُلی آلوجنگلی پیدا کنین.»

همین‌طور که داشت حرف می‌زد، برگشت و نگاه سریعی به من انداخت. بعد نزدیک آمد و دستم را گرفت.

خانم اسلامپ هم از بالای گاری نگاهی به من انداخت و گفت: «پس بذارین لااقل این بچه باهامون بیاد. بچه‌ها گشت‌وگذار رو دوس دارن.»

دست مادر محکم دستم را چسبید.

«ولی متأسفانه اون بدون من جایی نمی‌ره…»

با نگاه تندی که به یقۀ پیراهنم  انداخت، افزود: «وانگهی، می‌بینین که لباس مناسب هم تنش نیست.»

خانم اسلامپ با خونسردی گفت: «می‌تونیم بمونیم بره لباسشو عوض کنه برگرده.»

اما مادر، برافروخته، سر‌ش را به نشانۀ مخالفت تکان داد. آقای اسلامپ افسار را کشید، اسب‌ها را هین‌کرد و آخرین کلامش، «بهت گفتم که…»، میان فریادهای خدانگهدار بقیه گم شد و گاری تلق‌وتلوق‌کنان در امتداد جاده به راه افتاد.

مادر، همچنان که دست مرا توی دستش داشت، به سمت خانه راه افتاد. داخل که شدیم، یکباره برگشت طرفم و گفت: «تو واقعاً با اون…» جمله‌اش را با کمی تردید تمام کرد: «آدما می‌رفتی؟!»

گفتم: «می‌خواستن تمام شبو بیرون بمونن.»

دچارتشنج شده بود.

«باهاشون می‌رفتی؟»

من که می‌دانستم منظورش چیست، طفره رفتم: «ولی خانم گوئر هم باهاشون بود.»

« جواب سؤال منو بده. می‌رفتی؟»

«آره.»

برای مدتی طولانی همان‌طور جلوی پنجره ایستاد و به چمنزار که تا به افق گسترده بود، خیره ماند. بعد، برگشت و با کنجکاوی توی چهره‌ام دقیق شد: «که این‌طور! خوشم باشه.آره، واقعاً خوشم باشه.» وآن‌وقت برگشت تا میز صبحانه را مرتب کند.

روزِ بعد، داشتم توی جاده بازی می‌کردم. من که بعدازظهرها را معمولاً زیر سایۀ درختان افرای سیاه، یا کنارِ نهرِ‌آبِ پشتِ انبار ماشین‌آلاتِ‌ کشاورزی که سنجاقک‌ها و پروانه‌ها، با بال‌های آبی روشنشان، بالای آن می‌چرخیدند می‌گذراندم، آن روز را کنار جاده مانده بودم. یک بار مادر برای آوردن چوب‌های ذرت توی خانه صدایم زد و بار دیگر وسط‌های بعدازظهر برای جمع‌آوری تخم‌مرغ‌ها. سومین بار که صدایم زد، دیدم چهره‌اش نگران است. گفت: «اگه خانوادۀ اسلامپ از کنارت گذشتند، مبادا ازشون بخوای بهت آلوچه بدن.»

می‌دانست که هیچ‌وقت چنین کاری نمی‌کنم.

«تعارفت کردند هم نمی‌گیری.»

« چی بهشون بگم؟»

«بگو که علاقه‌ای به آلوچۀ جنگلی ندارم.»

« اگر مجبورم کردند بردارم چی؟»

«قبول نمی‌کنی.»

دارودستۀ اسلامپ‌، خسته و وامانده، پیدایشان شد. نینیسکا پانزده فرسخی آنجا بود و اسب‌ها حالا به‌زحمت قدم برمی‌داشتند. در این فکر بودم که وقتی گاری برسد، بچه‌ها را به حرف بگیرم، اما هنوز نرسیده، آقای اسلامپ با ترکۀ بیدی که داشت، دوبار بر گردۀ اسب‌ها زد. اسب‌ها یورتمه رفتند و گاری، تلق‌و‌تلق‌کنان، با سرعت از برابرم گذشت. بچه‌ها که عقب گاری نشسته بودند، رو به طرف من برگردانده بودند و می‌خندیدند و برایم دست تکان می‌دادند. کلابی، همین‌طور که به عقب تکیه داده بود، دست‌هایش را با مُشتی آلوچه بالا آورده بود. به نظر می‌رسید کفِ گاری تا نیمه پُر از آلوچۀ جنگلی است. کلابی، آلوچه‌هایی را که توی مُشت داشت، به طرف من پرتاب کرد و بعد از آن، یک مُشت آلوچۀ دیگر. آلوچه‌ها، رو زمین پخش و پلا شدند و قبل از این که آن‌ها را بگیرم، چرخان، میان انبوه گرد و خاک پنهان شدند.

آلوچه‌ها، ریزه و سُرخ بودند و موقع برداشتنشان، حرارتِ آن‌ها را زیر انگشتانم حس می‌کردم. با جلوی پیراهنم پاکشان کردم و توی پیشدامن لباسم انداختم. قلبم گرومپ گرومپ می‌زد و پیش از اینکه دوان به سوی مادرم بروم تا آنچه را یافته بودم، با او درمیان بگذارم‌، لحظه‌ای در دل دعا کردم.

مادر، همین‌طور که داشتم برایش تعریف می‌کردم،  حرفم را قطع کرد وگفت: «دیدند که تو آلوچه‌ها رو از رو زمین برداشتی؟»

دیدم شده‌ام عینهو کلامبی اسلامپ و همین‌طور مات‌ومبهوت با دهان باز مقابلش ایستاده‌ام. بعد، خنده‌ام گرفت و براثرِ آن، دو تا از آلوچه‌ها از پیشدامنِ لباسم بیرون افتاد. همین‌طور خنده‌کنان گفتم: «البته! باید قبل از اینکه گردوغبار اونها رو گم‌وگور کنه، جمعشون می‌کردم.»

«متشکرم.»

هنوز خشنود نبود؛ گفت: «اون‌ها رو می‌ریزی دور. یقیناً نمی‌خوای چیزی که تو جاده واسه‌ت انداختن رو بخوری.»

گفتنش سخت بود. با‌این‌حال به او نزدیک شدم و زیر گوشش نجوا کردم: «می‌شه واسه خودم نگهشون دارم؟»

مادر از اطاق رفت بیرون و تا برگردد، عمری برمن گذشت. دست‌هایش را دورم حلقه کرد و گفت: «برو سر تلمبه و اونا رو خوب بشور. مواظب باش با عجله نخوری و هسته‌شون رو قورت ندی. زیاده‌روی هم نکن. آلوچه‌های جنگلی تلخند و برای خوردن مناسب نیستند.»

درآن حال که بی‌سروصدا اتاق را ترک می‌کردم، می‌دانستم که هیچ‌گاه از طعم غریبی که آلوچه‌های وحشی بر زبانم به‌جا گذاشته بودند، با مادر حرفی نخواهم زد. آلوچه‌های وحشی، طعم عسل کوهی داشتند، حرارت شن‌های آفتاب‌خورده و غرابت آبی که زیر بوته‌های خمیده جاری است؛ چراکه یکی از آن‌ها را، همان‌جا توی جاده، خورده بودم.


برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.


دسته بندی : داستان , شماره ۴۴
ارسال دیدگاه