آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » لیلا که می شوی … (مژده عباسی)

لیلا که می شوی … (مژده عباسی)

مژده عباسی: می خواهند لیلا را از من بگیرند. این چندمین بار در این سال هاست.زن دستش را روی سر لیلا که روی تخت دراز کشیده می گذارد. پنهان می شوم. دست پایین آمده روی شانه ی چپ و راست لیلا می لغزد. همه هول شده اند. هر کدام به گوشه ای می دوند. عدنان دست سلیمه را می گیرد و با هم می دوند. […]

لیلا که می شوی … (مژده عباسی)

مژده عباسی:

می خواهند لیلا را از من بگیرند. این چندمین بار در این سال هاست.
زن دستش را روی سر لیلا که روی تخت دراز کشیده می گذارد. پنهان می شوم. دست پایین آمده روی شانه ی چپ و راست لیلا می لغزد. همه هول شده اند. هر کدام به گوشه ای می دوند. عدنان دست سلیمه را می گیرد و با هم می دوند. یاسین اما همانجا که نشسته مچاله می شود. پیرتر از آن است که ورجه وورجه کند.
ضربان لیلا زیاد می شود. زن دست راست لیلا را بالا می آورد و بعد ولش می کند. دست سنگین و کرخ می افتد. دست بعد را در هوا می گیرم. زن آن را فشار می دهد. زورم به دست زن نمی رسد. حالا زن انگشتانش را دور سینه ی لیلا می گرداند و بعد کف دستش را روی آن می مالد. دلم نمی خواهد کسی لمسش کند. دست راست لیلا را چنگ می کنم و به صورت زن نزدیک می شوم. میان تخت خواب و صورت زن که بالای سر لیلا نشسته معلق می مانم. حالا تنم می لرزد، دست لیلا می لرزد، صورت زن هم. به هر سه مان فشار می آید. زن می پرسد کیستی؟ جوابش را نمی دهم. دوباره می پرسد. می خواهد بداند از جان لیلا چه می خواهم؟ یاسین دست دیگر لیلا را بالا می آورد و چهار انگشت را در هوا نشان می دهد. نگاه غضب آلود ی به او می اندازم. خودش را کنار می کشد و دست لیلا وِل می شود روی ملحفه ی تخت.
زن دست راست لیلا را میان دو دست می گیرد و آرام مرا نوازش می کند. از او خوشم نمی آید. می دانم می خواهد لیلا را از من بگیرد، مثل قبلی ها. هر کدام شان شیوه ای دارند. دفعه ی قبل آن قدر مرا زدند که لیلا آش و لاش شد. یکی شان حتی سکه ای داغ کرد و روی جگرم گذاشت، هنوز جایش پشت دست لیلا گود مانده.
زن می گوید چه می خواهم؟ سلیمه از دست عدنان فرار می کند و می گوید لیلا ! تَشَر می زنم که آرام بگیرد. زن اصرار دارد که لیلا مال آن هاست. او می گوید بهتر است ما برویم. عدنان پرخاش می کند و می گوید زن برود. یاسین دستش را روی شانه ی عدنان می گذارد که بنشیند.
من و یاسین سال هاست که با لیلاییم. از همان شبی که لیلا چادر وال سفید به سر کرد و خرامان خرامان از آن کوچه ی تنگ، جایی که همیشه من و یاسین می نشستیم و رهگذران را نگاه می کردیم، گذشت. هوا تاریک تاریک بود ولی چادر لیلا انگار نور پخش می کرد. صدای جلنگ جلنگ النگوهایش سکوت کوچه را به هم می ریخت. به وسط کوچه که رسید کمی مکث کرد، بعد برگشت و نگاهی به سمت ما انداخت. بند دلم پاره شد. فاصله مان زیاد نبود. می توانستم عطر پونه ای را که از برگ های روی چادرش بلند می شد، حس کنم. یاسین به دیوار چسبیده بود، زانوهایش درد می کردند. لیلا نفسش تند شد. رویش را برگرداند و قدم هایش را بلند برداشت. دنبالش دویدم. یاسین صدایم کرد. بین او و لیلا مردد شدم. لیلا داشت می دوید، لبه ی چادرش را که از شانه ی چپ آویزان بود، کشیدم. صدای جیغ لیلا به دیوارهای دو بَر کوچه خورد و لیلا همانجا افتاد. حالا باید برمی گشتم و یاسین را با خود می آوردم. او همیشه با من بوده.
زن می گوید ما داریم لیلا را اذیت می کنیم. یاسین می گوید لیلا دخترش است. من دلم نمی خواهد حرف بزنم. دلم نمی خواهد هیچ کس حرف بزند. زن دنبال چهارمین نفرمان می گردد. من خودم را لو نمی دهم. سلیمه آرام و قرار ندارد. از وقتی او و عدنان آمده اند ما هم آرام و قرار نداریم. آنها لیلا را اذیت می کنند. سلیمه کوچک است. او همیشه می خواهد بازی کند. عدنان هم همیشه مواظب اوست.
زن می گوید لیلا برای چهار نفرمان جا ندارد. او می گوید حاضر است به ما کمک کند تا به جای بهتری برویم. این ترفند همیشگی شان است. من گول این حرف ها را نمی خورم. عدنان دارد رام می شود. من پشت دندان های کلید شده ی لیلا نشسته ام تا به موقعش بگویم نه.
یاسین پاهایش را می مالد. از او می خواهم پایش را دراز کند، ولی او می ترسد که سلیمه و عدنان لگدش کنند.
زن پیشانی لیلا را با دو انگشت شصت می مالد. دارد به دنبال من می گردد. این بار می پرسد نفر چهارم کیست؟ به چشمان لیلا می دوم و پلک هایش را کنار می زنم. لیلا که زُل می زند به او، زن پشیمان شده، دستش را برمی دارد.
زن می گوید لیلا ما را دوست ندارد. او می گوید ما باید برویم. عدنان متقاعد شده، سلیمه را بغل می زند. یاسین نگاه شان می کند. برایم اهمیتی ندارد. این اولین باری نیست که آن ها می روند. خیلی های دیگر هم آمدند و رفتند.
زن خوشحال می شود از این که دو نفرمان را بیرون کرده، این را از نفسی که بیرون می دهد، می فهمم. از این کارش راضیم سلیمه و عدنان حوصله ام را سر برده بودند. لیلا همیشه درگیر شیطنت آن ها بود و از من غافل می شد.
زن فهمیده یاسین پیر است. با او کاری ندارد، مرا می خواهد. اصرار دارد عشقم به لیلا را زیر سوال ببرد. می گوید دنیای من و لیلا از هم سواست. می گوید این عشق نتیجه ای ندارد. خیلی چیزهای دیگر هم می گوید.
من انگشت نشانه ی لیلا را به حلقه مویی که روی سینه ی لیلا افتاده می پیچم و باز می کنم.
زن قشنگ حرف می زند. یاسین چشم از او برنمی دارد. وقتی که یاسین دست به زانو می گیرد و کمر راست می کند، می فهمم که تصمیمش را گرفته. راه که می افتد، پشت سرش را هم نگاه نمی کند. به یاسین فکر می کنم و به پاهایی که دیگر لنگ نمی زند. گوشم اما به زنی است که یکریز دارد از عشق می گوید.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۸
ارسال دیدگاه