آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » خشت خام (فرشاد عابدی)

خشت خام (فرشاد عابدی)

فرشاد عابدی : «تو چه مرگته؟ قالب زدن یادت رفته؟» پسر سر بلند کرد. دستش را روی پیشانی سایبان کرد تا صاحب صدا را زیر تابش آفتاب ببیند. پلک هایش را بهم فشرد و با چشمانی ریزکرده، گفت: «حالا مگه چی شده؟» «کوری؟ نمی‌بینی سرش خالیه؟» صورت خاک‌آلودش را با گوشه دستمالی که به سر […]

خشت خام (فرشاد عابدی)

فرشاد عابدی :

«تو چه مرگته؟ قالب زدن یادت رفته؟»

پسر سر بلند کرد. دستش را روی پیشانی سایبان کرد تا صاحب صدا را زیر تابش آفتاب ببیند. پلک هایش را بهم فشرد و با چشمانی ریزکرده، گفت: «حالا مگه چی شده؟»

«کوری؟ نمی‌بینی سرش خالیه؟»

صورت خاک‌آلودش را با گوشه دستمالی که به سر بسته بود، پاک کرد و گفت: «حسن، سر به سرم نذارا. به روح ننه می‌زنم درب و داغونت می‌کنم.»

حسن قالب خشت‌زنی را مقابلش انداخت و با صدای بلند گفت: «یه چیزی‌اَم طلبکاری؟ با این طرز کارکردن تو، تا نصف شبم کار جمع نمی‌شه.»

پسر همان‌طور که روی خاک چمباتمه زده بود، خم شد و قالب چوبی را پیش کشید. دو دستی، با گِل‌های خشت‌زنی کنار دستش، قالب را پر کرد. لیسه چوبی را روی آن کشید تا گِل با لبه قالب هم‌سطح شود. اضافه گِل‌ها را از روی قالب کنار زد، عرق پیشانی را با آرنج یک دست پاک کرد و با دست دیگر، قالب را به طرف حسن هول داد و گفت: «بیا، راضی شدی؟ بیخودی داد و بیداد راه ننداز.»

حسن خم شد، انگشتان استخوانی خود را زیر قالب برد و در یک چشم به هم زدن، قالب سه‌تایی خشت‌زنی را از روی زمین بلند کرد. چند قدم برداشت و آن را کنار خشت‌های خام دیگر سر وته کرد. با مشت به پشت قالب ضربه زد. سه خشت آجر، جدا شد و در کنار بقیه در ردیف منظم قرارگرفت. بلافاصله قالب را در تلی از خاک نرم فرو برد و دوباره آن را جلوی پسر انداخت و گفت: «نعیم، این‌جوری نکن. غروب که مباشر بیاد، اوضاع بد می‌شه واسمون. نصف روز گذشته هنوز هشتصدتا خشتم نزدیم.»

زیر آفتاب داغ تابستان، تا چشم کار می‌کرد خشت‌های خام روی زمین، چیده شده بود. حسن با اشاره دست آنها را نشان داد و گفت: «همین‌جوریش هم کلی ازدستمون شاکیه. می‌گه نون‌خور اضافه نمی‌خواد. هنوز مزد ماه پیش رو نفرستاده واسه آقاجون. دیشب پای تلفن آقاجون گِله می‌کرد که چرا دل نمی‌دین به کار.»

نعیم قالب چوبی را جلوی حسن گذاشت و گفت: «همون بهتر که پول نرسه دستش. ما اینجا کون به خاک بمالیم واسه یه لقمه، اون‌وقت آقا اونجا همشو دود کنه بره هوا.»

حسن قالب پر شده را برداشت و گفت: «اونم دستش خالیه. خودت که می‌دونی. دلش خوشه به اجاره‌ای که مباشر می‌فرسته.»

نعیم سر بلند کرد و پرسید: «راستی پول فرستاد واسه‌مون؟»

حسن جواب داد: «واسه همین زنگ زده بودم.»

نعیم گفت: «خوب چی شد؟ چی بهت گفت؟»

حسن مِن‌مِن‌کنان گفت: «اَی بابا، مگه کری؟ همین الان گفتم. می‌گه دستش خالیه.»

نعیم از روی خاک بلند شد. نفس عمیقی کشید. به دیوارهای طویل و دراز خشت خام، که با فاصله کم، ردیف ردیف، کنار هم علم شده بودند خیره شد. دختر وپسرهای هم‌سن و سالش مثل مورچه بین دیوارهای آجری می‌لولیدند و خشت خام جابجا می‌کردند. سری تکان داد و زیر لب گفت: «حالش داره هر روز بدتر می‌شه.»

بعد با صدای بلند ادامه داد: «مگه خود مباشر نگفت که پیش پیش، بابت مزد ما یه پولی داده به آقاجون؟ خوب می‌گفتی از همون بده.»

حسن نگاه آفتاب سوخته‌اش را از نگاه نعیم دزدید. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. نعیم با لگد به قالب چوبی ضربه‌ای زد و با صدای بلند گفت: «با توام. پس پولارو چی‌کار کرده. خودت کوری؟ نمی‌بینی داره جلوی چشامون پرپر می‌زنه؟ واسه چی بهش نگفتی؟ یاالله بگو.»

حسن سرش را بلند کرد و گفت: «به امام رضا گفتم. می‌گه اون چندرغازم داده واسه بدهی کفن و دفن نَنه.»

اشک در چشمان نعیم حلقه زد. مشت‌هایش را گره کرد و فریاد زد: «پس تو چرا لال شده بودی؟ چرا نگفتی اینجوری زهرا دووم نمی‌آره. حالا پول از سر قبر کی جورکنیم؟»

طرف خشت‌های خام دوید و فریاد زنان خشت‌ها را لگد می‌زد و به زمین و آسمان بد و بیراه می‌گفت. حسن به سمتش دوید گفت: «آهای، لامصب داری چیکار میکنی؟ نکن تو رو خدا.»

او را از روی خشت‌ها کنارزد. نعیم با صورت روی خاک افتاد. سرش را بلند کرد و داد زد: «پول زنده‌ها رو خرج قبر مرده کرده؟ دلم خوش بود که پول می‌رسه می‌بریمش واسه دوا درمون.»

حسن بالای سر نعیم ایستاد. دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: «پاشو وایسا. چرا دیوونه بازی در می‌آری؟ بلندشو برو سر کارت، خیلی عقبیم.»

نعیم گفت: «پاشم که چی بشه؟ کو مُزدش؟ بابا اون دختر داره می‌میره. تا کی دل خوش کنم به چرندیات تو؟ اگه هیچ غلطی نمی‌کنی، بذار خودم با مباشر حرف بزنم.»

حسن جواب داد: «لازم نکرده. بهم قول داده اگه دوتایی، تا غروب پنج‌هزارتا خشت بزنیم، مزدشو نقد بده به خودمون.»

نعیم با صدای بغض آلود گفت: «پنج‌هزارتا؟ اگه نزنیم چی؟ اگه نتونیم چی؟»

کف دست حسن را که هنوز مقابلش بود، گرفت و گفت: «نگاه کن؟ همش زخمه؟ ما دل به کار نمی‌دیم؟»

حسن روی زانو خم شد، دست دیگرش را روی زمین گذاشت و آهسته کنار گوش نعیم گفت: «تو رو خاک ننه بلند شو. به خاطر آبجی زهرا. بذار امروز بگذره بلکه یه پولی واسه دوا درمونش جور شه.»

از روی خاک بلند شد لباس کهنه‌اش را تکاند و زیر لب گفت: «دلش خوشه، مزد یه روزکار ما چقدر هست مگه؟»

حسن با لبخند گفت: «ایوالله داداش. شروع کنیم؟»

نعیم جواب داد: «حسن بذار برم شهر، دو روز فعلگی اونجا، به اندازه یه ماه سگ دو زدن اینجا مزد داره.»

حسن گفت: «دیوونه شدی؟ مگه دست خودته؟ مباشر با آقاجون قرار گذاشتن، پول رد وبدل کردن.»

نعیم اخم‌هایش تو هم رفت و گفت: «غلط کردن. واسه خودشون قرار گذاشتن.»

حسن دستی به پیشانی عرق کرده‌اش کشید و گفت: «عقل کل با چی می‌خوای بری. مگه اینجا ماشین رد می‌شه؟ تازه، هر کی هم سوارت کنه گماشته اربابه. بَرِت می‌گردونه همینجا.»

نعیم داد زد: «بابا من می‌خوام برم، تو واسه چی اینقدر می‌ترسی؟»

دودستی یقه پیراهن نعیم را گرفت و گفت: «نمی‌ذارم بری. اون پسره، سیدقاسم، یادت نیست؟ ندیدی چه بلایی سرش آوردن؟ تازه، کَم کمش سه چهار سال از تو بزرگتر بود. تو که جای خود داری بیچاره.»

نعیم گفت: «حداقل اون یه کاری کرد. منم دلم می‌خواد یه کاری بکنم. شهر که برسم پول دوای زهرا هم جور می‌شه.»

حسن دوباره نعیم را به طرف خود کشید و با صدای بغض‌آلود گفت: «پاتو از در اینجا بذاری بیرون، همین نونی هم که عینهو نواله گاو می‌اندازن جلومون هم نداریم که بخوریم.»

نفس‌های حسن به شماره افتاده بود، چشمانش را بست، نفس را در سینه حبس کرد و با صدای بلند فریاد زد: «مارو می‌اندازن بیرون، اونوقت من، اون خواهر فلک‌زده‌تو زیر سقف کدوم طویله بخوابونم؟ نعیم اگه بلایی سر زهرا بیاد، خودم بیچاره‌ات می‌کنم.»

نعیم را پس زد و پشت به او ایستاد. پس از سکوتی کوتاه، حسن خم شد و از کنار پایش قالب خشت‌زنی را برداشت. نعیم هم دستمال غبارآلوده‌اش را از سر باز کرد.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۶
ارسال دیدگاه