آخرین مطالب

» داستان » پاهای بی‌قرار (فیروزه اصفهانی)

پاهای بی‌قرار (فیروزه اصفهانی)

تاکسی درست دم کلینیک پیاده‌ام می‌کند. چشمم به ساختمان بلند ده طبقه‌ای نزدیک آن می‌افتد. این چند ماه اخیر هر ساختمان بلندی را که می‌دیدم با آسانسور به طبقهٔ بالای بالایش می‌رفتم‌‌. ارتفاعش را چشمی اندازه می‌گرفتم و خودم را تکه‌تکه آن پایین روی پیاده‌رو تصور می‌کردم. با صدای راننده که بلند می‌گوید :«خانم! خانم!» […]

پاهای بی‌قرار (فیروزه اصفهانی)

تاکسی درست دم کلینیک پیاده‌ام می‌کند. چشمم به ساختمان بلند ده طبقه‌ای نزدیک آن می‌افتد. این چند ماه اخیر هر ساختمان بلندی را که می‌دیدم با آسانسور به طبقهٔ بالای بالایش می‌رفتم‌‌. ارتفاعش را چشمی اندازه می‌گرفتم و خودم را تکه‌تکه آن پایین روی پیاده‌رو تصور می‌کردم.

با صدای راننده که بلند می‌گوید :«خانم! خانم!» به خودم می‌آیم. برمی‌گردم. کیفم را توی ماشین جا گذاشته‌ام. نمی‌دانم این آمدن و رفتن‌ها به کلینیک فایده‌ای به حالم دارد یا نه. امروز تنها آمده‌ام. اصلاً دوست ندارم کسی همراهی‌ام کند. نمی‌دانم توی آن اتاق در آن وضعیت چه می‌گویم یا چه می‌بینم یا چقدر گریه می‌کنم. موقع برگشتن هیچ‌وقت همراهانم حوصلهٔ حرف زدن را با من ندارند.‌ خودم هم حوصلهٔ هیچ‌کس را ندارم.

وارد مطب می‌شوم. اتاق انتظار پر از بیمار است. منشی که چسبی روی بینی تیزش چسبانده، بعد از سلام و علیک‌ زورکی شمارهٔ کارت ملی‌ام را می‌پرسد. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام شماره‌اش را حفظ کنم. منشی شمارهٔ کارت بانکی دکتر  را روی ورقهٔ کوچکی یادداشت می‌کند و به دستم می‌دهد.‌ می‌گوید: «برید طبقۀ همکف. اونجا عابر بانک هست واریز کنید و فیشش رو برای من بیارید.»

برگه را می‌گیرم و با آسانسور به طبقۀ همکف می‌روم. چند نفر توی صف ایستاده‌اند. بالاخره نوبتم می‌شود. توی آسانسور اما فقط خودم تنها هستم. طبق عادت دکمۀ طبقۀ آخر را فشار می‌دهم. در آسانسور رو به کافی‌شاپ بزرگی باز می‌شود. به طرف پنجره‌های کافی‌شاپ می‌روم. پنجره‌ها یکی در میان بازند. بوی قهوه و مواد شوینده با هم قاطی شده‌اند. سرم را از پنجرهٔ بلند نیمه‌باز بیرون می‌برم و خیابان را نگاه می‌کنم. از این بالا همه چیز کوچک است. آدم‌ها، ماشین‌ها و حتی درخت‌ها. خودم را درست کنار درخت چنار زیر پنجره تصور می‌کنم.  صدای پسر جوانی را از پشت سرم می‌شنوم که می‌گوید : «ما از یک ساعت دیگه شروع می‌کنیم، خانم. الان وقت نظافته.»

سرم را تکان می‌دهم و از کافی‌شاپ بیرون می‌آیم.  به دکمۀ آسانسور نگاه می‌کنم. به طرف راه‌پله می‌پیچم و پله‌ها را یکی‌یکی پایین می‌روم تا به طبقۀ دوم برسم.

فیش واریزی را به خانم منشی می‌دهم. می‌گوید :«همراهتون بعداً میان؟»

«امروز همراه ندارم.»

سرش را بلند می‌کند و می‌گوید:«خودتون می‌دونین که بدون همراه امکانش نیست.»

«با دکتر صحبت کردم. در جریانن.»

منشی پشت چشمی نازک می‌کند و دستیار پزشک را صدا می‌زند.  مرد جوانی به طرف اتاقی که تا حالا ندیده‌ام راهنمایی‌ام می‌کند. به تخت چسبیده به دیوار اشاره می‌کند و می‌گوید : «وسایل شخصی‌تون رو بذارین روی صندلی کنار تخت. منم می‌رم سرم و دارو رو بیارم.»

به سمتش می‌روم و آهسته می‌گویم: «ببخشید من باید تو اتاق تنها باشم.»

بعد به پشت پاراوان اشاره می‌کنم: «کار ایشون تموم شده؟ داره می‌ره؟»

همان‌طور که به میز منشی نزدیک می‌شود، می‌گوید: «من نمی دونم. دکتر گفته توی این اتاق بخوابین.»

بلند می‌گویم: «بهتر نبود بهم می‌گفتین تا یه روز دیگه بیام؟»

منشی با بی‌حوصلگی جواب می‌دهد: «تقصیر ما نیست. این هفته وقت خالی دیگه‌ای نداشتم. می‌بینید که اینجا چه خبره.»

«پس لطفاً به دکتر رهنما بگین بیان اینجا می‌خوام باهاشون حرف بزنم.»

دستیار دکتر به‌آرامی مرا به طرف تخت می‌برد و می‌گوید: «اجازه بدین اول سرم رو وصل کنم و‌ داروتون رو توش بریزم. بعد می‌گم دکتر بیان.»

«مگه من اون موقع چیزی حالیمه؟»

اتاق نسبتاً کوچک و سرد است با دیوارهای خاکستری و لامپ‌های مهتابی که نورشان تنظیم می‌شود. کرکرۀ پنجره پایین است. دستیار جوان از اتاق بیرون می‌رود. روی لبۀ تخت می‌نشینم. صندل‌هایم را پرت می‌کنم کنار صندلی. کیفم را باز می‌کنم. گوشی و هندزفری‌ام را درمی‌آورم و  هندزفری را توی گوش‌هایم فرو می‌کنم. دراز می‌کشم. نگاهم می‌افتد به پاهایی که روی تخت پشت پاراوان سفید تکان می‌خورند. حرکت پاها اعصابم را به هم می‌ریزند.

دستیار‌ با سرم و آمپول به طرفم می‌آید. دست چپم را جلو می‌آورم .آنژیوکت را که پشت دستم فرو می‌کند دردم می‌گیرد. به دستیار‌ جوان می‌گویم: «لطفاً به دکتر رهنما بگید می‌خوام باهاشون حرف بزنم.»

مشتم همچنان بسته مانده است. با دست راست آهنگی توی گوشی می‌گذارم. چشم‌هایم بسته است که بوی تند و تلخ ادوکلن مردانه به مشامم می‌خورد. دکتر رهنما سرش را خم‌ می‌کند روی صورتم. انگشت‌های مشت‌شده‌ام را یکی‌یکی باز می‌کند و نگاهی به سِرُم می‌اندازد. با لبخندی که انگار همیشه گوشهٔ لبش ماسیده بلند می‌گوید: «چی شده امروز این‌قدر شلوغ کردی؟»

قطره‌های اشک از گوشه‌های چشمم روی گونه‌هایم سر می‌خورند. دکتر هندز فری را از گوش‌هایم درمی‌آورد و دستمالی از جیبش بیرون می‌کشد و اشک‌هایم را پاک می‌کند. فقط نگاهش می‌کنم. لبخندش را بیشتر کش می‌دهد. «حالا چی می‌خواستی بگی؟»

دستم را روی سرم می‌گذارم و فشار می‌دهم. می‌گویم: «مگه خودتون نگفتین که به‌خاطر بی‌قراری‌هام باید تو یه اتاق تنها باشم؟»

«امروز این‌جوری برات بهتره. گفته بودم باید بری ورزش و پیاده‌روی. رفتی؟ داروهاتو چی؟ به‌موقع خوردی؟ یه‌وقت سر خود قطعشون نکنی.»

ابروهایم را بالا می‌اندازم و می‌گویم: «گاهی اوقات یادم می‌ره. فکر می‌کنم دارم بدتر می‌شم. انگار هزار تا مار تو سرم چنبره زدن.»

«اگه همین‌طوری پیش بری مجبور می‌شم دُز داروهاتو بالا ببرم. امروز دستیارم حواسش بهت هست.»

وقتی می‌بینم سر دکتر مثل سر دستیار بزرگ می‌شود، هندز فری را توی گوشم فرو می‌کنم. موقع جواب دادن لب‌های دکتر کش می‌آیند و صدایش مثل نواری می‌شود که توی ضبط‌صوت گیر کرده. دوباره نگاهم به پاهای مریض پشت پاراوان می‌افتد که هنوز تکان می‌خورند. جلوی چشمم آدمی ظاهر می‌شود که از سقف آویزان شده و پاهایش تکان می‌خورند. لب‌هایم متورم شده است. انگار با دندان‌هایم یک مشت پنبه را گاز می‌زنم. دستم را روی خنکی دیوار کنارم می‌کشم و بالا و پایین می‌برم. احساس می‌کنم دستی ملافۀ سفید و خنکی را روی بدنم می‌کشد. آن را با پاهایم پس می‌زنم. کسی را روی زمین خوابانده‌اند و رویش ملافۀ سفیدی کشیده‌اند. ملافۀ سفید را برمی‌دارم و با دندان‌هایم پاره‌اش می‌کنم. پره‌های بینی‌ام بسته شده‌اند. مشتم را محکم به دیوار‌می‌کوبم. با دست چپم به صورتم سیلی می‌زنم. کسی دستم را محکم توی دستش می‌گیرد. صدایی که توی سرم می‌پیچد از صدای موسیقی کشدار بلندتر شده. بالای تخت ایستاده‌ام. پاهای لاغر را محکم بغل می‌کنم. می‌خواهم بدن آویزانش را پایین بکشم. از ته دلم جیغ می‌کشم. جیغ می‌کشم و می‌گویم: «چرا بروبر نگام می‌کنین؟ بیارینش پایین. هنوز  داره نفس می‌کشه. به خدا داره نفس می‌کشه.»

دست‌های مردانه و زمختی مرا از او دور می‌کند. روی ران‌هایم می‌کوبم. دردی‌ حس نمی‌کنم. آدمک‌های خمیده‌ای که لباس‌های مشکی به تن دارند روی دیوار رژه می‌روند و با هم آواز می‌خوانند.  چند خوک سیاه تعقیبم می‌کنند. پشت دری پنهان می‌شوم. سرک که می‌کشم خوک‌ها را می‌بینم که جنازه را با خودشان می‌برند. دنبالشان می‌دوم. می‌گویم : «اینو با خودتون کجا می‌برین؟ هنوز کلی آرزو داره. ولش کنین.»

یکی از خوک‌ها گرد سفیدی به هوا می‌پاشد. همه‌جا سفید می‌شود. روی دیوارهای اتاق زرورق‌های براقی چسبانده‌اند. به زرورق‌ها آویزان می‌شوم و آن‌ها را با تمام قدرتم از دیوار جدا می‌کنم. مدال‌های نقره از دیوار به سمت پنجره پرواز می‌کنند. دست و پایم کم‌کم گرم می‌شوند. یاد زمانی می‌افتم که با پسرم به تبت رفته بودیم. دیوارهای اتاق شبیه معبد بودایی‌ها شده است. همه چیز طلایی و درخشان است. صداهایی توی سرم می‌پیچد.  یکی دستش را روی دستم می‌گذارد. می‌گوید: «آروم باش، آروم. چندتا نفس عمیق بکش. می‌تونی چشم‌هاتو باز کنی؟»

همان‌طور که هق‌هق می‌کنم، می‌گویم: «من مقصر بودم. می‌تونستم نجاتش بدم. نباید می‌ذاشتم ببرنش.»

دکتر می‌گوید: «امروز بی‌قرارتر از دفعه‌های قبل بودی.»

تندتند نفس می‌کشم و می‌گویم: «تشنه‌مه.»

دستیار دکتر دستم را می‌گیرد. می‌گویم: «باید برم دستشویی.»

کمک می‌کند تا از روی تخت پایین بیایم. صندل‌هایم را با پایش سر می‌دهد به سمتم. دوباره نگاهم به پاهای مرد پشت پاراوان سفید می‌افتد که بی‌وقفه تکان می‌خورند. پاهایم سست می‌شوند. چهرۀ پسرم مقابل چشم‌هایم نقش می‌بندد. صورتش کبود شده و سرش روی شانه‌اش افتاده. روی زمین می‌افتم. دستیار می‌دود از اتاق بیرون. با دکتر می‌رسند بالای سرم. می‌گویم: «این همه دارو بهم می‌دین که یادم بره چقدر مادر بدی بودم؟»

دستم را می‌گیرند و مرا به زور روی تخت می‌خوابانند. می‌شنوم که دکتر‌ می‌گوید: «بهش یه آرام‌بخش تزریق کنید.»

چشم‌هایم را که باز می‌کنم، فقط سقف سفید را می‌بینم. لبهٔ تخت می‌نشینم. صندل‌هایم پایم هستند. از اتاق بیرون می‌آیم و راه می‌افتم. جلوی آسانسور می‌ایستم و به جای کبودی آنژیوکت روی دستم نگاه می‌کنم. دیگر درد هم نمی‌کند.

در آسانسور که باز می‌شود، دکمۀ طبقهٔ هشتم را فشار می‌دهم.

 

اسفند ماه ۱۴۰۳


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۵
ارسال دیدگاه