آخرین مطالب

» داستان » کمی از زندگی‌ات قرض می‌دهی؟ (محمد ورشوساز)

کمی از زندگی‌ات قرض می‌دهی؟ (محمد ورشوساز)

      ۱ پوریا می‌گوید: «بابا اینا چیه گوش می‌دی؟ آدم خوابش می‌بره. مثلا داریم می‌ریم تولد ها!» صدای پخش ماشین را کم می‌کنم و می‌گویم: «می‌خوای تو آهنگ بذار.» بعد گوشی‌ام را برمی‌دارم و بلوتوثش را قطع می‌کنم تا او با تبلتش وصل شود. چند ثانیه بعد صدای آهنگ می‌خواهد شیشه‌های ماشین را […]

کمی از زندگی‌ات قرض می‌دهی؟ (محمد ورشوساز)

 

 

 

۱

پوریا می‌گوید: «بابا اینا چیه گوش می‌دی؟ آدم خوابش می‌بره. مثلا داریم می‌ریم تولد ها!»

صدای پخش ماشین را کم می‌کنم و می‌گویم: «می‌خوای تو آهنگ بذار.»

بعد گوشی‌ام را برمی‌دارم و بلوتوثش را قطع می‌کنم تا او با تبلتش وصل شود. چند ثانیه بعد صدای آهنگ می‌خواهد شیشه‌های ماشین را بترکاند. پوریا با لبخند نگاهم می‌کند تا ببیند واکنشم چیست. من هم می‌خندم و مثل خودش با تمپوی آهنگ، سرم را عقب و جلو می‌کنم که یعنی خوشم آمده. آهنگ که تمام می‌شود، لبخندش محو می‌شود و ابروهایش درهم می‌رود. بعد می‌گوید: «بابا تا کی باید برم مدرسه؟»

مهدکودک را هم به‌زور می‌رفت. می‌خواهم بزنم زیر خنده اما جلوی خودم را می‌گیرم. بعد واقعیت تلخ را جلویش می‌گذارم تا با آن مواجه شود: «تازه کلاس اولی بابا. حالاحالاها باید بری مدرسه.»

می‌زند روی پیشانی‌اش و می‌گوید: «اه.»

بعد شرایط بدتری را برایش مجسم می‌کنم که از فکر مدرسه بیرون بیاید: «اگه آهنگ نذاری من می‌ذارم ها!»

بلافاصله همان آهنگ قبلی تکرار می‌شود و شیشه‌ها به لرزه می‌افتند. تا برسیم خانۀ آوا، هشت بار دیگر آن را گوش می‌کنیم. به خودم فکر می‌کنم که از نوجوانی عاشق موسیقی سنتی بوده‌ام. آن روزها که بابا یک پیکان صفر خریده بود هر وقت می‌خواستیم برویم بیرون، یکی از کاست‌هایم را می‌آوردم که در مسیر گوش کنیم. توی ماشین  دستم را به‌زور از صندلی عقب می‌رساندم به پخش ماشین و کاست را هل می‌دادم داخلش. بابا می‌گفت: «پلاستیک صندلی رو پاره کردی، خوب بده من بذارم.» ولی من می‌ترسیدم اشتباه بگذارد و پخش، نوار را بخورد. صدای هوای اول کاست که می‌آمد برمی‌گشتم عقب. طول می‌کشید تا بالاخره نوازنده‌ها شروع کنند به پیش‌درآمد. گاهی که می‌خواستیم برویم خانۀ خاله فردوس که چند خیابان بیشتر با ما فاصله نداشت، اصلاً نوبت به خواننده نمی‌رسید. آوا می‌گفت: «خواننده ش نیومده؟»

بابا از آینه نگاهش می‌کرد و چشمک می‌زد. مامان پشت من در می‌آمد که: «از آهنگای شما خیلی بهتره» و چشم‌غره‌ای به بابا می‌رفت.

 

۲

توی ترافیک ایستاده‌ایم. چند نفر دوچرخه سوار با کلاه‌های مخصوص و لباس‌های چسبان از لای ماشین‌ها رد می‌شوند. به پوریا می‌گویم: «دوست داری برات دوچرخه بخرم؟»

می‌گوید: «نه.»

از دوچرخه بدش می‌آید. کوچک‌تر هم که بود وقتی می‌بردمش پارک هر کاری می‌کردم که یک دوچرخه برایش کرایه کنم تا یاد بگیرد قبول نمی‌کرد. وعدۀ بستنی و شکلات و جایزه هم فایده نداشت. می‌گویم: «اگر دوچرخه‌سواری نکنی پاهات لاغر و ضعیف می‌مونن.»

شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: «خوب ضعیف بمونن مگه چیه؟»

هر چه فکر می‌کنم که چه دلیلی برایش بیاورم که پاهای ورزیده به چه دردش می‌خورد چیزی به ذهنم نمی رسد. یعنی می‌رسد اما برای بچه‌ای به آن سن، انگیزۀ محرک محسوب نمی‌شود.

وقتی من همسن پوریا بودم خیلی دوچرخه دوست داشتم. دوچرخۀ بچگی‌های آوا به من رسیده بود و بعضی شب‌ها که بابا می‌آمد خانه، شامش را که می‌خورد، اگر حوصله داشت می‌رفتیم توی کوچه و نیم ساعتی دوچرخه‌سواری می‌کردم. به مقطع راهنمایی که رسیدم، تازه دوچرخه‌های دنده‌ای آمده بود و خیلی از بچه‌های مدرسه خریده بودند. مدرسۀ ما بالاشهر بود و وضع زندگی بیشتر همکلاسی‌هایم از ما خیلی بهتر بود. وضع ما هم بد نبود ولی مال آن‌ها خیلی بهتر بود. بعد از کلی خواهش و التماس که بابا برایم دوچرخه بخرد یک روز که آمد خانه از همان توی حیاط داد زد که: «کی بود دوچرخه می‌خواست؟ بیاد تحویل بگیره.»

من جوری خودم را به حیاط رساندم که نزدیک بود با سر، بخورم زمین . وقتی دوچرخه را دیدم یکهو وا رفتم. حداقل دو سایز برایم بزرگ بود و پاهایم به زمین نمی‌رسید. انگار هیچ‌وقت قرار نبود چیزی درست اندازۀ خودم باشد. مثل لباس‌هایم که همیشه به تنم زار می‌زد. مامان فکر می‌کرد چون توی سن رشد هستم باید لباس را یک سایز بزرگ‌تر برایم بخرد اما همیشه قبل از اینکه لباس اندازه‌ام شود غیرقابل‌استفاده می‌شد. دوچرخه‌ای که بابا برایم خریده بود، از آن دنده‌ای‌ها هم نبود. از آن مدل‌های قدیمی‌ای بود که فرمان برگشته داشتند با دسته‌ترمزهای فلزی که ترکشان می‌شد یک نفر دیگر هم بنشیند. از همان دوچرخه‌ها که پیرمردهای لحاف دوز دوره‌گرد سوار می‌شدند. آوا و مامان توی چارچوب در ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. آوا گفت: «مبارک باشه، برازنده ست» و پوزخند زد. آوا همیشه می‌گفت من مثل پیرمردها هستم. راست می‌گفت. پیراهن سادۀ دکمه‌دار می‌پوشیدم و شلوار گشاد پارچه‌ای با کمربندی که حداقل سه سوراخ به سوراخ‌هایش اضافه شده بود. فقط لباس نبود که شبیه پیرمردهایم می‌کرد. آوا می‌گفت: «وقتی از حموم میای موهات رو روبه‌بالا سشوار بکش بی‌سلیقه.» ولی من همیشه به یک طرف می‌خواباندم. یکی از آن شانه‌های پلاستیکی هم که شبیه کتلت بود و می‌توانستی دستت را بکنی توی حلقه پشتش، همیشه توی جیبم بود. مامان، آوا را هل داد داخل و گفت: «خیلی هم دوچرخه‌ت قشنگه پسرم.» اما معلوم بود از دست بابا عصبانی است. آخر سر، نو بودن دوچرخه و برق لاستیک‌های نازکش زهر نیش آوا را کم کرد. از فردا، هر روز با آن می‌رفتم مدرسه تا دبیرستان. اما وقتی آن روز دبیر ریاضی‌مان مرا دیده بود و بعد، سر کلاس گفته بود: «یه خورجین هم می‌بستی ترکش» و همۀ کلاس خندیده بودند، دیگر سوارش نشدم.

به پوریا نگاه می‌کنم. به هیکل لاغر و استخوانی‌اش. مثل بچگی‌های خودم است. حتی از من هم لاغرتر. شاید هم چون لباس‌هایش گشاد و بزرگ نیستند لاغرتر به نظر می‌رسد. چشم‌هایش هم مثل چشم‌های خودم شبیه روباه است اما روشن‌تر.

 

۳

از کنار تابلوی بزرگ نارنجی رنگی که به سمت راست اشاره می‌کند، رد می‌شویم. اسم بیمارستان کوفتی‌ای که بابا در آن مُرد، کوبیده می‌شود توی صورتم. صبح آن روز که خودم را رساندم بیمارستان، آوا زودتر رسیده بود. چشمش که به من افتاد شروع کرد به قسم خوردن که بابا زنده است و التماس می‌کرد که بروم و از سردخانه درش بیاورم. وقتی رفتم توی سردخانه چند دقیقه زل زدم توی چشم‌های بابا. مطمئن بودم مرده اما می‌خواستم وقتی برمی‌گردم پیش آوا، نگوید چرا زود برگشتی. بابا را گذاشتند توی یک جعبۀ چوبی و جعبه را گذاشتند پشت نعش‌کش. من هم با نعش‌کش رفتم. راننده‌اش مرد تکیده‌ای بود که از بس توی آفتاب، مسیر بهشت‌زهرا را رفته بود پوست دست چپش سوخته بود. چشم‌هایش بی‌حس و خشک بود. انگار هیچ‌وقت گریه نکرده بود. صورتش رنگ‌پریده بود و بدون اینکه پیر باشد کمی قوز داشت. اما مرد با شعور و فهمیده‌ای بود. همۀ مسیر سکوت کرد؛ فقط دو بار گفت: «خدا بیامرزتش» یک بار وقتی در بیمارستان سوار شدم و یک بار وقتی در بهشت زهرا پیاده شدم. دیگر هیچ نپرسید که متوفی کی‌ات بود؟ چند سالش بود؟ چرا مرد؟ و بعد بخواهد داستانی سرهم کند که به من بفهماند او هم داغ‌دیده است و با من همدرد است.

بابا وصیت کرده بود توی قبری که خودش در شهرستان خریده بود دفن شود. بعد از کارهای اداری که تا غروب طول کشید، جعبه را با نعش‌کش دیگری بردم فرودگاه و تحویل قسمت بار هواپیما دادم و خودم هم سوار همان هواپیما شدم. بقیه با پرواز دیگری رفته بودند تا زودتر برسند و کارهای شهرستان را انجام دهند. این دومین باری بود که من بالاسر بابا نشسته بودم. دفعۀ اول هم‌سن پوریا بودم که با قطار رفته بودیم مشهد. من و آوا پریدیم روی تخت‌های طبقۀ بالای کوپه. مامان به بابا گفت: «می‌ترسم شب خوابشون ببره بیفتن پایین.» بابا فقط خندید.

روز خاکسپاری، مامان یک‌ریز گریه می‌کرد. من رفتم توی قبر. بابا را دادند دستم و من روبه‌قبله خواباندمش توی قبر. آن روزها پوریا خیلی کوچک بود و هنوز حرف نمی‌زد. توی هیچ کدام از مراسمی که برای بابا گرفتیم هم نبود اما حالا گاهی که حرف بابا پیش می‌آید، پوریا چیزهایی یادش می‌آید.

خروجی اتوبان را که می‌پیچم به سمت محلۀ آوا، به پوریا می‌گویم: «اگه من نباشم تو چه حسی پیدا می‌کنی؟»

پوریا بدون اینکه از سؤالم تعجب کند می‌گوید: «خوب دلم برات تنگ می‌شه.»

می‌گویم: «خوب دلت تنگ بشه چی‌کار می‌کنی؟»

باز هم با همان حالت عادی می‌گوید: «هیچ‌چی! چی‌کار می‌تونم بکنم؟»

اول کمی ناراحت می‌شوم ولی بعد با خودم می‌گویم چقدر خوب است که زندگی کردن را معطل هیچ کس نمی‌کند؛ حتی من.

 

۴

گوشی‌ام زنگ می‌خورد. آوا می‌گوید: «کی می‌رسی؟ همۀ مهمونا اومدن.»

می‌گویم: «تا یه ربع دیگه.»

باورم نمی‌شود عرفان بیست سالش شده. به پوریا نگاه می‌کنم که با همان عجله دارد بزرگ می‌شود. نتایج کنکور دو سال پیش که آمده بود، زنگ زدم به عرفان. صدایش بی‌حال بود و گرفته. گفتم: «چی شد دایی؟»

گفت: «ایشالا سال بعد.»

فهمیدم اوضاع خراب است. دیگر به آوا زنگ نزدم که داغ دلش تازه شود. چقدر خرج کلاس و معلم خصوصی و کتاب‌های فوق‌العاده کرده بود برای عرفان که پزشکی قبول شود. حرص‌وجوش‌هایی که پیرش کرده بود هم بماند. همۀ ما روی عرفان حساب کرده بودیم. وقتی توی امتحان ورودی دبیرستان‌های تیزهوشان قبول شد، همه مطمئن شدیم که یک پزشک در خانواده خواهیم داشت. اما کم‌کم فهمیدیم عرفان عاشق کامپیوتر است و موزیک الکترونیک. روی کامپیوترش انواع نرم‌افزارهای میکس و تنظیم موسیقی را داشت و هروقت می‌توانست از زیر فشارهای آوا خلاص شود می‌رفت سراغ آن‌ها. عید آن سال که خانه‌شان بودیم گفت: «دایی بیا یه تیکه بخون صداتو ضبط کنم.»

گفتم: «چیزی که من بخونم به درد تو نمی‌خوره.»

خندید و گفت: «کارت نباشه. اون با من.»

رفتم پشت میکروفونی که کابلش تا زیر میز می‌رفت و قاطی انبوهی از سیم‌ها و کابل‌های دیگر می‌شد. با دست اشاره کرد که شروع کنم. من یک تصنیف در دستگاه ماهور خواندم. وقتی بلند شدم گفت: «چند روز دیگه آماده می‌شه. باید روش کار کنم.»

آوا از توی آشپزخانه غر زد که: «درس و مشق که نداره. کنکور هم که هیچ.»

عرفان یواش گفت: «باز شروع شد!»

به آوا گفتم: «شام نمی‌دی بهمون؟ ضعف کردیم.» خواستم بحث را عوض کرده باشم. آوا رو کرد به عرفان و گفت: «تشریف بیارید سفره رو بندازید.» هنوز هم زبانش نیش داشت.

پشت چراغ‌قرمز، به پوریا می‌گویم: «دیگه داریم می‌رسیم. حالا نوبت منه آهنگ بذارم.»

در نهایت بی‌میلی قبول می‌کند. تلگرام را باز می‌کنم و می‌روم توی چت عرفان و دکمۀ سرچ را می‌زنم. پوریا عنق شده و بیرون را نگاه می‌کند. آهنگ را که پخش می‌کنم، یکهو برمی‌گردد و به من نگاه می‌کند. می‌خندد و شروع می‌کند سرش را عقب و جلو کردن. روی زمینه‌ای از جاز و گیتار الکترونیک و درامز که دارند شیشه‌های ماشین را می‌ترکانند، کسی تصنیفی در ماهور می‌خواند.

 

۵

توی کوچه جای پارک نیست. ماشین را کمی دورتر از خانۀ آوا پارک می‌کنم. یک لحظه چشمم می‌افتد به آینۀ ماشین. مثل کسی که صورت غریبه‌ای را در آینه ببیند وحشت می‌کنم. صورتم را به آینه نزدیک می‌کنم. این موهای سفید که لابلای موهای سیاه درآمده‌اند کی این‌قدر زیاد شده بودند؟ چین‌وچروک‌های دور چشم‌ها از کی این‌قدر عمیق شده بودند؟ مگر من چند وقت است که خودم را در آینه نگاه نکرده‌ام؟ نگاهم را از آینه برمی‌دارم و به سمت پوریا می‌چرخانم. موهایش را رو به بالا چنگ می‌زنم و از ماشین پیاده می‌شویم. پشت در خانۀ آوا که می‌رسیم، صدای موزیک خیلی بلند است. چند بار زنگ می‌زنم تا بالاخره در باز می‌شود. آوا می‌گوید: «خوش اومدی داداش. چقدر دیر کردی. بیا تو.»

بعد دستم را می‌کشد به طرف داخل و داد می‌زند: «عرفان جان! این هم از دایی پوریا.»

یکهو بدنم یخ می‌کند. سرم را می‌چرخانم که پوریا را پیدا کنم. نیست. عرفان جلو می‌آید. تولدش را تبریک می‌گویم و دوباره دنبال پوریا می‌گردم. عرفان بغلم می‌کند و در گوشم می‌گوید: «مدل موهات ایول داره دایی. همیشه بزنشون بالا» و مرا می‌کشد وسط مهمان‌ها. من مثل کسی که وسط قبیلۀ دورافتاده‌ای از خواب بیدار شده باشد، گیج و مبهوت، از لای دست و پای افراد قبیله که می‌رقصیدند و بالا و پایین می‌پریدند، چشم می‌چرخانم و دنبال پوریا می‌گردم. می‌خواهم داد بزنم و پوریا را صدا کنم که آوا می‌آید جلو و دست‌هایم را می‌گیرد و شروع می‌کند با من رقصیدن. در گوشش داد می‌زنم: «ندیدی کجا رفت؟»

آوا با خنده می‌گوید: «کی؟»

می‌گویم: «پوریا.»

خودش را به من می‌چسباند. با خنده می‌گوید: «قربون داداش خودم برم. ایشالا دومادیتو جشن بگیریم.»

دستم را از دستش می‌کشم. آوا اهمیت نمی‌دهد و همچنان می‌رقصد. می‌روم توی اتاق‌ها را نگاه کنم. اثری از پوریا نیست. برمی‌گردم توی سالن. می‌خواهم از خانه بزنم بیرون که می‌بینم پوریا دست‌دردست آوا دارد می‌رقصد. چقدر شبیه من است.


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۴
ارسال دیدگاه