آخرین مطالب

» داستان » سرزمین گیاهان وحشی (لیلا منفرد)

سرزمین گیاهان وحشی (لیلا منفرد)

سرزمین گیاهان وحشی لیلا منفرد   عالی توی کوه بیرَمی گم شده بود، درست همان شبی که آبان روی برگ‌های انار ریخته بود و پاییز را دور حیاط می‌گرداند. از پنجره همسایه‌ها را می‌دیدم که یکی‌یکی می‌آمدند و دور حوا می‌نشستند. انگاری حیاط‌ دایره‌ای بود روی زمین و حوا نقطه‌ای میان آن. زمین و حوا […]

سرزمین گیاهان وحشی (لیلا منفرد)

سرزمین گیاهان وحشی

لیلا منفرد

 

عالی توی کوه بیرَمی گم شده بود، درست همان شبی که آبان روی برگ‌های انار ریخته بود و پاییز را دور حیاط می‌گرداند. از پنجره همسایه‌ها را می‌دیدم که یکی‌یکی می‌آمدند و دور حوا می‌نشستند. انگاری حیاط‌ دایره‌ای بود روی زمین و حوا نقطه‌ای میان آن. زمین و حوا می‌چرخیدند و بوی گیاهان کوهی از خانۀ همسایه‌ها توی حیاط می‌پیچید.

خانه پر از آدم‌ شده بود؛ آدم‌های رنگی که هر کدام بویی‌‌ داشتند. به رنگ و بوی کنگر، کاسنی، لِگَجی۱، راجونه۲، وهَلْپه۳، خلیلوک۴ و جیکا۵ و آویشن و تمام گیاهان وحشی‌ای که حوا از بویشان گریزان بود. آنها بوته‌های وحشی‌ای بودند که روی زمین راه می‌رفتند.

نه صدایشان را می‌شنیدم نه نامشان را می‌‌‌دانستم، اما حوا به من یاد داده بود که آدم‌هایی که در دامنه‌های بیرمی زندگی می‌کنند به جای اسم، بو دارند. می‌توانم هرچه دلم خواست صدایشان بزنم. آن‌ها فقط طنین «اوو»‌هایی هستند که بوی گیاهان وحشی همان کوه را می‌دهند. «اوو» تنها صدایی بود که به خوبی از زبانم به هوا ریخته می‌شد.

حالا آن‌ها جوری در خانه‌مان جمع شده بودند که انگاری گم‌شدن عالی واقعی‌ترین اتفاق زندگی‌مان بود؛ اتفاقی که همه باورش کرده بودند. فصل گیاهان دارویی بود. با عالی به کوه رفته بودیم. من برگشته بودم با زنبیل‌های خالی و خبر گم شدن عالی.

اُوُشو زودتر از همه آمده بود؛ زن همسایه‌مان بود. حوا از او گریزان بود. او را از زمانی که هنوز نبودم می‌شناختم؛ از قصه‌های ویار حوا. او را که می‌دید ویار از دهانش می‌ریخت. شروع می‌کرد به عق زدن توی صورت عالی. اوشو حالا دورتادور حیاطش را با خوشه‌های آویشن پوشانده بود. آویشن‌ها مستقیم از زنبیل عالی به خانه‌اش می‌رفت. اگر کسی آویشن می‌خواست بعد از دست‌های عالی باید به دست‌های چروکیدۀ اُوشو نگاه می‌کرد.

 

اُوُشو حالا با خبر گم‌شدن عالی از پشت خوشه‌های خشک شدۀ آویشن بیرون و به خانه‌مان آمده و روبروی حوا نشسته بود. مینارش را که باز و بسته می‌کرد بوی عالی می‌پیچید. حوا نگاهش نمی‌کرد. ‌روزهای رفته را ریخته بود کف دستش، مشت کرده و به سرمی‌زد و هی بالا می‌آورد.

دوباره قصۀ ویار حاملگی  حوا در دهان همسایه‌ها جویده می‌شد که «باز عالی چی کار کرده که ای زن دوباره خَش نِه خَش می‌کنه و هی عق می‌زنه.»

قصۀ ویارش از زمانی آغاز شد که عالی بوتۀ مرا در دل حوا کاشت. حالا گاه‌به‌گاهی این ویار برمی‌گشت. از آن زمان او دیگر بوی عالی را دوست نداشت. او بوی آویشنی می‌داد که با دیگر گیاهان وحشی یکی شده بود. سال‌ها بود حوا ویار جنینی را داشت که انگاری قرار نبود هیچ‌وقت دنیا بیاید.

همه عالی را با موتور و بویش می‌شناختند. عالی بوی کوه‌ بیرمی، قلۀ پازنان و گیاهان وحشی می‌داد. آویشن وحشی نشان روی پیشانی‌اش بود؛ نشانی که حوا را چند کیلومتر دورتر از او پرت می‌کرد.

حالا همه جمع شده بودند تا راهی پیدا کنند و عالی را زنده از کوهستان پایین بیاورند. از حوا می‌خواستند که دلش را صاف کند و از ته دل دعا کند که عالی به خانه برگردد. حوا ته دلش را به ابرهای خاکستری آسمان چسبانده بود. شاید از آنجا قلۀ پازنان را می‌دید و آن سنگ درشتِ نارنجی‌رنگ.  نگاه حوا از آسمان که پایین افتاد نفسی عمیق کشید. انگار از آن بالا عالی را دیده باشد، برآمده از میان صخره‌ها، گلسنگ‌ شده، بی‌آنکه دیگر بوی‌ هیچ گیاه وحشی بدهد.

 

 

باد قوس می‌وزید و صدای شَروه‌ای از توی زنبیل‌های خالی عالی طعم نبودنش را به خانۀ همسایه‌ها می‌برد و خانه را شلوغ و‌ شلوغ‌تر می‌کرد. همه آمده بودند. لب‌هایشان به هم می‌خورد و اضطراب روی زبانشان مزه می‌شد. می‌دانستم چه می‌گویند. لابد داشتند همین‌ها را می‌گفتند.

«چند نفر راه‌بلد رو بفرستید دنبالش! بیرمی بزرگه! شاید راه رو گم کرده باشه.»

اُوُشو با مینارش که ور می‌رفت، می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. بیشتر از حوا می‌لرزید؛ «حالا چی کار کنیم؟ نکنه گرگی، گرازی،‌ سگی بهش زده باشه! نکنه از کوه پرت شده! بالاخره باید یکی راه کوهستان رو بگیره و بره.»

«هیچ‌کی بهتر از خود عالی کوه رو بلد نی. کی بره اونو پیدا کنه.»

«ها او حتی می‌دونست کدوم‌ گیاه زیر کدوم سنگ در‌میا.»

«اصلا شاید تا  قلۀ پازنان رفته، نزدیکی همان صخره، لیز خورده و پرت شده. باید بریم دنبالش.»

«کوه این همه گرگ و پلنگ گشنه داره، یکی‌شون هم به عالی زده باشه کارش خِلاصه.»

آن‌ها فکر می‌کردند چون زبانم بسته است، صدایشان را نمی‌شنوم. فکر می‌کردند چون صداهایی که از دهانم بیرون می‌آید شبیه صداهای آن‌ها نیست، هیچ نمی‌فهمم. من اما همۀ حرف‌هایشان را از بر بودم. آن‌ها را می‌دیدم که چطور در دنیایشان دست‌وپا می‌زدند که عالی را به خانه برگردانند. حتماً می‌خواستند بروند دنبال عالی یا شاید هم می‌خواستند منتظر بمانند بلکه چند روز دیگر عالی با موتورش پیدا شود.

زنبیل‌های خالی گوشۀ حیاط را که نگاه می‌کردم عالی را می‌دیدم که با زنبیلش از کوه بالا می‌رفت. هنوز بوی اُوُشو می‌داد. پوستش شده بود به رنگ نارنجی؛ رنگ  آن صخرۀ بلند کنار قله که خانۀ ماری پرهیبت بود. می‌گفت اگر به وقت ماهِ کامل با او به کوهستان نروم، می‌گوید شبی مار بیاید و مرا درسته قورت دهد.

«تو که زبان نداری، هر چه هم اوووو هوووو کنی صدات به جایی نمی‌رسه.»

من دیگر می‌دانستم کی کوه روشن می‌شود و عالی گرگ  و دیوانه.  مرا به حفرۀ زیر آن صخره می‌برد. خودش را روی من می‌انداخت و‌ لباس‌هایم را پاره می‌کرد و تنم را سوراخ. چنگال‌های بزرگش را روی دهانم می‌فشرد. دیگر نمی‌توانستم اوووو هوووو کنم. زبانم را در دهانش فرومی‌کشید. صدایم درد می‌گرفت و «اووو‌»هایم از لای چنگال‌هایش به ته دره پرت می‌شد. تنم با دست‌ها و تن سنگین عالی روی صخره‌ها کشیده می‌شد. خودش را که به تنم می‌کشید نیلی آسمان بالا و پایین می‌رفت. دهانش که باز می‌شد می‌دانستم حالا صدای زوزه‌اش به ماه می‌رسد. روی تنم که آرام می‌گرفت روی صخره‌ها می‌خزیدم، بویش را بالا می‌‌آوردم و از او دور می‌شدم.

 

وقتی هوا روشن می‌شد و خورشید به پازنان می‌رسید عالی از دیوانگی درمی‌آمد و دوباره قصۀ آن مار دهن‌گشاد را برایم تعریف می‌کرد. می‌دانستم قصۀ من وعالی باید زیر همان صخره بماند و به گوش شهر و آدم‌هایش نرسد که اگر می‌رسید آن مار پرهیبت مرا درسته قورت می‌داد و روی گلسنگ‌های نارنجی پازنان آن‌قدر می‌ماند تا خودش هم رنگ نارنجی در بیاید و هر دو سنگ شویم.

حالا عالی سه شب بود که  در بیرمی گم شده بود. خبری از او جایی نبود. حتی بوی او هم از لای موهای اُوُشو نمی‌آمد. آن‌ها حتماً فکر می‌کردند شاید عالی را آن مار دهن‌گشاد قورت داده باشد، درست موقعی که سرش را توی حفره فرو کرده تا آویشن‌هایی را که در حاشیۀ صخره‌های پازنان روییده‌اند بچیند و برای اُوُشو دسته کند. بعد هم یک شاخه بابونۀ صحرایی بگذارد لای آویشن‌ها تا اُوُشو صبح چشم‌هایش را با دم‌کردۀ آن بشوید. حالا اگر چشم‌های ا‌ُوُشو می‌درخشید به خاطر بابونه‌هایی بود که از دست‌های عالی توی چشم‌هایش ریشه کرده بود. شاید هم می‌‌‌‌‌‌‌‌دانستند که اگر آن مار، عالی را درسته قورت داده باشد، حتماً شکم مار ورم  کرده، خال‌هایش کِش آمده و روی صخره آویزان و سنگ شده.

شاید هم تو چشم‌های اُوُشو دیده‌ بودند که عالی مثل همیشه رفته قلۀ پازنان و از آنجا شهر را نگاه کرده و خانۀ اُوُشو. او به حیاط آمده و برای هم دست تکان داده‌اند و بوی آویشن در شهر پیچیده. عالی خندیده و سنگی زیر پایش قل خورده و به ته دره افتاده. همان دره‌ای که قرار بود یک روز به تهش سقوط کنم و خوراک  گراز‌ها، گرگ‌ها و سگ‌های وحشی شوم.

به حوا که نگاه می‌کردم، می‌فهمیدم می‌خواهد بگوید که بوی‌ عالی حتماً به مشام سگی وحشی رسیده؛ سگی خیلی بزرگ و سنگین، آن‌قدر که می‌توانسته روی عالی بیفتد و او را بی‌حرکت کند. لابد تنش سیاه‌رنگ بوده و دست‌هایش قهوه‌ای روشن شبیه رنگ همان صخرۀ روی پازنان که به نظرش زیباترین قلۀ دنیا بود و رازهای عالی را می‌دانست. دندان‌های دراز و تیزی هم داشته.  دو تا دندان تیز بالا و دو تا هم پایین که توی تن عالی فرو می‌‌کرده. بعد با دندان‌های کوتاه‌تری که میان نیش‌هایش بوده گوشت‌‌های تنش را جویده. حتماً خیلی گرسنه بوده و چند روزی بی‌شکار. معده‌اش هم آن‌قدر خالی بوده که تمام عالی را یک‌جا قورت داده.

 

شاید هم حوا بگوید نه! گرگِ سیاه ترسناکی بوده به رنگ شب‌های کوهستان؛ عالی را بو‌کشیده و درست وقتی داشته برای اُوُشو دست تکان می‌داده، پشت به او حمله کرده و چهار دندان نیشش را توی گردنش فرو برده. لابد نتوانسته داد بزند و گریه کند. گرگ سیاه گلویش را جویده، بی‌هوش شده. بعد هم پاهایش را به دندان کشیده و تنش را روی زمین، جوری که دست‌های عالی لای خاراُشترها گیر کرده، کف دستش خراش برداشته، سنگ‌‌ریزه‌های کوه خونی شده و تکه‌هایی از تنش لای شیب‌ها گیر کرده و بوی خون همه جا پیچیده. بویش به گرگ‌های گرسنۀ دیگر رسیده، خود را به عالی رسانده‌ و با هم تنش را به جایی خلوت کشاند‌ه‌اند. همین‌طور گوشت‌های تنش  به‌نوبت خورده شده‌اند. حالا هم تا چند روز تنگه‌های سِدَر، باریکو، پلنگی و شیرینه همه بوی خون می‌دهند و سگ‌ها و گرگ‌های وحشی هم سیر سیر شده‌اند.

هیچ‌کس فکر نمی‌کرد شاید هم دستش به شاخه‌های درخت خودکشی خورده، بعد حواسش نبوده دست سمی‌اش را به دهانش زده و ضربان قلبش کند و نامنظم شده، دل‌درد گرفته و توی خودش پیچیده. بعد هم قلبش ایستاده. خود عالی نشانم داده بود همان روز که مرا با خودش به کوهستان برد.  به حوا گفته بود می‌رویم گیاهی پیدا کنیم  که زبانم را باز کند. بعد مرا برده بود به پازنان، نزدیک همان صخرۀ بزرگ که گلسنگ‌های نارنجی‌اش تش به کوهستان می‌پاشد، درخت را نشانم داده بود و گفته بود این درخت خودکشی است. اگر کسی اشتباهی دانه‌هایش را بخورد یا دستش به برگ‌هایش بخورد آدم را مجبور به خودکشی می‌کند. بهتر است که همیشه لال بمانم تا کسی مرا مجبور به خودکشی نکند. فقط من و عالی می‌دانستیم که نزدیک قله درخت خودکشی وجود دارد. حالا که دیگر عالی نیست این راز میان من و پازنان می‌ماند.

هیچ کس خبر ندارد که عالی از آن درخت خورده. کمی از دانه‌هایش را توی چایش ریخته و گذاشته بودم  خوب دم بکشد، آن‌قدر که دانه‌ها ناپدید شده بودند. چشم‌های عالی که پر از شهوت گرگ شد چای را به او دادم. دست‌هایم را زیر چانه‌ام زدم و به او زل زدم؛ به قفسۀ سینه‌ و رگ‌های صورتش که از درد و ترس برآمده بود. دست‌هایش را به سوی من دراز کرده بود، انگار می‌خواست چیزی بگوید. عالی را هیچ‌وقت این‌قدر با دقت و با خیال راحت ندیده بودم. صورتش به رنگ هیچ گیاه وحشی‌ای نبود. سیاه شده بود؛ سیاهی که شاید به نیلی می‌رفت و نیلی‌ای که هر لحظه به سیاهی می‌زد. این رنگ را جایی ندیده بودم. داشتم هیجان‌انگیز‌ترین لحظۀ دنیا را روی پازنان می‌دیدم. از آنجا شهر معلوم بود. چراغ‌ها همه خاموش بودند و آدم‌ها به خواب. دو دستم را دور دهانم گرفتم و با تمام تنم اوووو کردم.

به خودش که پیچید، قبل از اینکه قلبش بایستد، کشیدمش سر قله، درست جایی که ته دره را می‌توانست ببیند. نیمه‌های شب بود و چشم‌های عالی نیمه‌باز،حتماً صدای گرگ‌ها، گرازها و سگ‌های وحشی را می‌شنید.  کوه پر از صدای نالۀ عالی شده بود. وحشت و ترس عالی آن‌قدر به دلم نشست که چشم‌هایم  پر از هیجان شد، جوری که به ته دره پرتش کردم. وقتی می‌کشیدمش چشم‌هایش هنوز سفید نشده بود. عالی را هیچ وقت این‌جور ندیدم بودم؛ لب‌هایش تکان می‌خورد. با ناله چیزی می‌گفت. من اما وقتی پرتش می‌کردم لب قله خوابیدم و سقوط عالی را تماشا کردم. حالا زیباترین اتفاق پازنان نه صعود بوته‌های وحشی به قله، که سقوط عالی بود. دوباره  «اووووو» کردم. صدایم در کوه بیرمی پیچید. خودم که نمی‌شنیدم، اما حتماً عالی می‌شنید. فقط خواستم گرازها، گرگ‌ها و سگ‌های وحشی هم اگر خواب هستند بیدار شوند.

حالا سه شب گذشته و کوهستان سیر شده بود. آدم‌ها به من اشاره می‌کردند. انگاری می‌خواستند مرا با خودشان ببرند کوه. راه را نشانشان بدهم تا عالی را پیدا کنند. شاید آن‌ها جای عالی را پیدا کنند؛ از روی استخوان‌های مانده بین صخره‌ها، یا جای دست‌های‌ خونی‌اش روی خاراشتر‌ها، یا روی برگ‌های سبز توله‌ها. هر چه باشد دیگر کسی نیست که مرا مجبور به خودکشی کند. بعد می‌توانیم با حوا به کوهستان برویم. حتماً تا آن‌ موقع بوی عالی از کوه رفته، ویار حوا تمام شده و ما می‌توانیم آن گیاه شفابخش را پیدا کنیم. بعد حوا هفت شبانه‌روز موقعی که آفتاب زیر کوه می‌رود از آن گیاه دم کند و روی زبان من بریزد تا مثل همۀ آدم‌هایی که حالا دور حوا جمع شده بودند زبانم باز شود و من هم بتوانم دربارۀ گم شدن عالی حرف بزنم.

—-

پانویس:

۱- لَگَجی؛ به آن لگجین، کَبَر یا کاپاریس هم می‌گویند. از گیاهان بومی استان بوشهر بوده که به صورت بوته‌ای می‌روید. به‌صورت میوه  استفاده می‌شود و غنچه، جوانه، ساقه و برگ‌های آن مصرف دارویی و خوراکی دارد.

۲- نام بومی رازیانه.

۳-  هلپه؛ کلپوره هم گفته می‌شود. گیاهی است علفی که ظاهری سفید و  پنبه‌ای دارد. این گیاه پراکندگی وسیعی در جنوب و مرکز ایران دارد و در طب سنتی از آن استفاده می‌شود.

۴- خلیلوک؛  گیاهی است با ظاهری شبیه شوید که مزه‌ای شیرین دارد و در بوشهر در فصل پاییز و زمستان به صورت خودرو روییده می‌شود.

۵- جیکا؛ به آن جیکو یا سیر وحشی گفته می‌شود. خزه‌ای شبیه سیر دارد. به‌صورت خودرو در پاییز و زمستان در صحراهای بوشهر روییده می‌شود. این گیاه مصرف خوراکی دارد و در پختن نوعی نان محلی و غذاهایی دیگر استفاده می‌شود. این گیاه بسیار مورد علاقۀ مردم بومی است.

 


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۴
ارسال دیدگاه