آخرین مطالب

» داستان » روزی که مامان سرما خورد (کیارش قدمیاری)

روزی که مامان سرما خورد (کیارش قدمیاری)

    دیگر هیچ چیزی توی خانه‌مان نمانده بود. تنها فرش باقی مانده بود و تابلوی کوچک روی دیوار. باقی وسایل را به‌مرور توی هفتۀ گذشته بیرون برده بودیم. بابا می‌گفت تنها این‌طور است که می‌توانیم مامان را پیدا کنیم. می‌گفت او توی همین خانه است و جایی نرفته. می‌گفت حتماً جایی بین وسایل خانه […]

روزی که مامان سرما خورد (کیارش قدمیاری)

 

 

دیگر هیچ چیزی توی خانه‌مان نمانده بود. تنها فرش باقی مانده بود و تابلوی کوچک روی دیوار. باقی وسایل را به‌مرور توی هفتۀ گذشته بیرون برده بودیم.

بابا می‌گفت تنها این‌طور است که می‌توانیم مامان را پیدا کنیم. می‌گفت او توی همین خانه است و جایی نرفته. می‌گفت حتماً جایی بین وسایل خانه گم شده. اما هیچ‌جا نبود. من و بابا همه جا را گشتیم اما مامان نبود که نبود.

بابا توی تمام سوراخ‌سنبه‌های یخچال را گشت. تخم‌مرغ‌ها را هم به من داد تا آن‌ها را بشکنم و ببینم مامان را توی آن‌ها پیدا می‌کنم یا نه. اما هیچ‌کداممان او را پیدا نکردیم. انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین.

بابا می‌گفت تنها راه پیدا کردن مامان این است که تمام وسایل خانه را دور بریزیم. می‌گفت این وسایل طوری توی خانه قرار می‌گیرند که ما نتوانیم مامان را پیدا کنیم. این بود که از فردای آن روز شروع کردیم به بیرون بردن وسایل.

از اتاق شروع کردیم و آن وسایل لعنتی‌اش. همه‌جایش را خوب گشتیم و بعد آرام‌آرام همه چیز را بیرون بردیم. حالا دیگر هیچ چیز توی اتاق نمانده بود به جز پتوی دونفرۀ مامان و بابا. بابا می‌گفت نمی‌توانیم او را دور بیندازیم. می‌گفت اگر تنها یک چیز باشد که می‌تواند ما را به مامان برساند، همین پتو است.

بابا می‌گفت پیش از این هم دیده بود که گاهی پتو نیمه‌های شب خودش را از روی بابا کنار می‌کشد و تماماً خودش را دور مامان می‌پیچد. بابا فکر می‌کرد او می‌خواهد با مامان شوخی کند. اما زمانی که مامان گم شد بابا دیگر با ملایمت قبل با پتویشان حرف نزد. می‌گفت همه چیز زیر سر اوست. می‌گفت او از همان اول هم چشم دیدن مامان را نداشته.

می‌گفت درست شب قبل از گم شدن مامان، زمانی که طرف‌های ساعت سه صبح برای لحظه‌ای بیدار شده بود تا بالشش را برگرداند، صدای پتو را شنیده که او را صدا می‌زند. وقتی سرش را کمی بالا گرفت و پرسید چه شده، به بابا گفت از او چیزی می‌خواهد. گفت توی تمام مدت آشنایی‌شان این تنها درخواستی است که از او دارد. پتو می‌خواست بابا او را بردارد و بعد از این روی کاناپۀ توی هال بخوابد. می‌گفت می‌داند که رابطۀ آن‌ها هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسد اما می‌خواهد دست‌کم برای مدتی کوتاه بابا او را توی هال ببرد. جایی دور از مامان. برای بابا تعریف کرده بود از صبح آن روز که مامان آن ملافه‌های قدیمی توی کمد را دور انداخته بود، مدام به خودش می‌لرزیده و مطمئن بوده که او نفر بعدی است. به بابا گفته بود مامان هیچ‌وقت از او خوشش نمی‌آمده و به‌زودی یک بار که بابا سر کار است، بلایی سر او می‌آورد.

بابا می‌گفت اگر آن شب به حرفش گوش داده بود و حداقل همان یک شب را با او روی کاناپه می‌گذراند، شاید حالا مامان اینجا بود.

بابا سعی کرده بود او را آرام کند و گفته بود فردا در موردش حرف می‌زنند. به او گفته بود هیچ‌جای نگرانی نیست و تحت هیچ صورت نمی‌گذارد مامان بلایی سر او بیاورد. اما آن پتوی حرام‌زاده گوشش بدهکار نبود. پایش را کرده بود توی یک کفش که می‌خواهد بابا او را روی کاناپه ببرد. می‌گفت اگر تا این ساعت صبر کرده، تنها به این دلیل بوده که نمی‌خواسته مامان صدایش را بشنود. می‌گفت اگر بابا این یک کار را برایش انجام ندهد یعنی هیچ‌وقت او را دوست نداشته. یعنی تمام مدت داشته او را بازی می‌داده و برای او هیچ فرقی با باقی وسایل خانه نداشته.

آن شب آن‌قدر بحثشان ادامه پیدا کرد که مامان از صدای پچ‌پچشان بیدار شد. سرش را از روی بالش بلند کرد و از بابا پرسید: «با کی حرف می‌زنی؟»

بابا که دستپاچه شده بود، به‌سرعت پتو را تا روی شکمش پایین برد. می‌گفت نمی‌دانسته چه باید بگوید. همین‌طور زل زده بود به صورت مامان که توی آن نور چیزی جز سایه‌ای سیاه از آن دیده نمی‌شد. تا اینکه پتو آرام به او گفته بود طوری رفتار نکند که مامان شک کند. این بود که بابا گفت: «چیزی نیست، بگیر بخواب.» و فوراً پشتش را به مامان کرد و پتو را تا جایی که می‌شد بالا کشید.

بعد آرام به پتویشان گفته بود دیگر مجبور است بخوابد و اگر بیش از این صحبتشان ادامه پیدا کند، ممکن است مامان به رابطۀ آن‌ها پی ببرد. بابا می‌گفت در جواب این حرفش پتو هیچ چیزی نگفته بود. حتی هیچ تکانی هم به خودش نداده بود. بابا خیال می‌کرد او کوتاه آمده و دیگر چیزی نمی‌گوید. اما درست زمانی که چشم‌هایش داشتند گرم می‌شدند، پتو به او چیزی گفته بود. چیزی که به گفتۀ خودش هیچ‌وقت نمی‌تواند فراموشش کند. می‌گفت حتی بالا و پایین صدایش را موقع پرسیدن این سؤال به یاد دارد. آهسته از بابا پرسیده بود: «اگه اون نبود چی؟ اگه اون نبود بازم باهام این‌جوری می‌کردی؟»

بابا که دیگر داشت اعصابش خرد می‌شد، بی‌آنکه چیزی بگوید، پتو را کمی پایین داد و چشم‌هایش را بست اما هنوز چیزی نگذشته بود که با صدای پتویشان هشیار شد. می‌گفت قلبش تند می‌زده. طوری که احساس می‌کرد همان‌جا سکته می‌کند. این نخستین باری بود که پتویشان با آن صدای بلند حرف می‌زد. آن‌ها قرار گذاشته بودند کسی متوجه ماجرا نشود. پتو این را به بابا قول داده بود اما حالا داشت با صدای بلند حرف می‌زد و مامان و من ممکن بود صدایش را بشنویم. بابا فوراً به مامان نگاه کرد و وقتی دید او بیدار نشده، پتو را بغل کرد و به‌سرعت توی هال دوید. بعد از آنکه با خواهش و التماس پتویشان را آرام کرد، از او پرسید چه اتفاقی افتاده؟

می‌گفت لحن پتو خشک و غیرطبیعی بود. می‌گفت هیچ‌وقت از حرف زدن او آن‌قدر وحشت نکرده بود. پتویشان حرف‌های وحشتناکی می‌زد. حرف‌هایی که بابا موقع تعریف کردنشان می‌لرزید و چند باری هم زبانش بند آمد. پتو از بابا خواسته بود از شر مامان راحت بشود. راه‌های وحشتناکی را برای بابا شرح داده بود که می‌تواند مامان را بکشد. می‌گفت چه می‌شود اگر یک روز توی حمام پای مامان لیز بخورد و توی بطری‌های شامپو بیفتد و خفه شود؟

آن‌وقت زمانی که دیده بود بابا وحشت کرده، باز با همان لحن آرام همیشگی برایش توضیح داده بود که چطور در آن صورت همه چیز خوب می‌شود. برای بابا گفته بود چطور در آن صورت می‌تواند کمتر کار کند و با من وقت بیشتری را بگذارند. گفته بود دیگر نیازی نیست اضافه‌کاری داشته باشد و او مثل مامان پول‌های بابا را هدر نمی‌دهد. می‌گفت هر چقدر هم دربیاورد برایمان کافی است.

اما بابا می‌ترسید. احساس می‌کرد حالش از آن پتوی لعنتی به هم می‌خورد. می‌گفت می‌خواست پتو را مچاله کند و آن را توی سطل آشغال بیندازد. اما عوض آن، گوشۀ پتو را با دندان‌هایش گاز گرفته بود و تا می‌توانست به آن فشار آورده بود. می‌گفت پتوها تنها یک نقطه‌ضعف دارند و آن هم دندان است.

پتویشان اما دست‌بردار نبود. می‌گفت درک می‌کند که بابا ترسیده و نمی‌خواهد این کار را انجام بدهد اما چاره‌ای نبود. بابا باید هر طور شده بود کار را تمام می‌کرد. این‌طور هم خودش و هم هرکس دیگری را از سردرگمی نجات می‌داد. در آن صورت دیگر همه چیز مشخص می‌شد.

بابا از پتو خواهش کرده بود بس کند و دیگر این حرف را نزند. می‌گفت مگر زندگی الانشان چه مشکلی دارد؟ به پتویشان گفته بود اگر او این‌طور می‌خواهد، باشد، از این به بعد روی کاناپه می‌خوابند. بعد هم از پتو خواسته بود این حرف‌های احمقانه را کنار بگذارد.

اما پتو برای هر سؤالی جواب خاص خودش را داشت. از بابا می‌پرسید تا کی می‌خواهد کنار زنی بخوابد که او را مثل یک تکه آشغال می‌داند؟ چند وقت پیش را به بابا یادآوری کرد که من را برده بود پارک و موقع برگشتمان باران شدیدی گرفته بود. از بابا می‌پرسید آن شب را یادش هست؟ من آن شب تب کرده بودم و سرمای شدیدی خورده بودم. حرف‌های مامان را به بابا یادآوری می‌کرد. سرزنش‌های تند مامان را. می‌گفت مامان طوری بابا را سرزنش می‌کرد که انگار او باعث شده بود باران بگیرد.

آهسته برای بابا تعریف می‌کرد که چنین آدمی باید به شکلی دردناک جان بدهد.

اما بابا هنوز توی فکر بود و می‌ترسید. زل زده بود به در اتاق و به صدای نفس‌های بلند مامان گوش می‌داد که تا توی هال می‌آمد.

پتو به بابا گفت نبودِ مامان باعث آشنایی آن‌ها شده. به بابا گفت اگر آن روز مامان سرما نخورده بود و توی تخت نبود و اگر آن روز توی راه داروخانه تنها گیر آن وانتی نمی‌افتاد، شاید حالا پتویشان توی خانۀ دیگری بود. دور از بابا. چرا که در آن صورت مامان طبق معمول به وانتی می‌گفت احتیاجی به چیزی نداریم و بعد هم توی سر بابا می‌زد که چرا هرکس چیزی به او بگوید، زود گوش می‌دهد؟

پتو تنها چیزی بود که بابا توی زندگی‌اش خودش انتخاب کرده بود. تنها چیزی بود که با سلیقۀ خودش گرفته بود و کسی آن را برایش انتخاب نکرده بود. پیش از آن وسایل خانه و لباس‌هایش را مامان انتخاب می‌کرد و قبل از آن هم مامان‌بزرگ برایش همه چیز را می‌گرفت.

اما چه کسی فکرش را می‌کرد تنها چیزی که بابا خودش انتخاب کرده چنین ذات وحشتناکی داشته باشد؟

پتو همین‌طور با بابا حرف می‌زد و سعی می‌کرد او را قانع کند. می‌گفت نمی‌داند تا کی می‌تواند تخت را مجاب کند که بلایی سر آن‌ها نیاورد. برای بابا توضیح می‌داد که مبل‌ها چقدر آسان می‌توانند خودشان را روی صورت آدم‌ها بیاندازند و آن‌ها را له کنند.

بابا می‌گفت نمی‌دانسته باید چکار کند. پتو راست می‌گفت. بابا نمی‌توانست به مبل‌ها اعتماد کند. پیش از این هم پیش آمده بود که مبل‌ها با پایه‌هایشان به انگشت بابا ضربه بزنند. بابا می‌گفت اگر پادرمیانی‌های پتویشان نبود، او حالا پیش من نبود و مبل‌ها بلایی سرش آورده بودند. می‌گفت گاهی نیمه‌های شب صدایشان را می‌شنود که می‌گویند از نفس‌های آخرش لذت ببرد.

با این حال درست وسط یکی از جملات پتو بود که بابا بلند شد و گفت اگر تنها یک کلمۀ دیگر از زبان پتو بشنود، همین حالا او را توی کوچه می‌اندازد و دیگر هم سراغش را نمی‌گیرد.

اما پتو تمام نمی‌کرد. داشت زمانی را توصیف می‌کرد که بابا با او تنها روی تخت بخوابد و هیچ‌کس نباشد که توی زمستان پتو را از روی او بکشد.

بابا دیگر طاقت نیاورد. پتو را بغل کرد و چند قدم به سمت پنجره رفت. پتو که دید بابا شوخی ندارد، چند لحظه ساکت شد. بابا ایستاد و باز تکرار کرد که دیگر نمی‌خواهد چیزی بشنود.

پتو صدایش را پایین آورد و گفت اجباری وجود ندارد. گفت حالا که بابا تا این حد به حرف‌های او بی‌اعتناست، دیگر لازم نیست این کار را انجام بدهد. گفت بابا تنها کسی نیست که از پس این کار بر می‌آید. گفت این‌ها را به بابا گفته چون خیال می‌کرده می‌تواند روی او حساب کند اما حالا که او نمی‌خواهد، کار را به کس دیگری می‌سپرد. هرچه که باشد باید این کار به زودی انجام شود.

بابا می‌ترسید. می‌ترسید از اینکه پتو واقعاً کاری کند و بلایی سرمان بیاورد. پتو را کمی از خودش فاصله داد و از او خواهش کرد دیگر این بحث را ادامه ندهد. گفت دلش می‌خواهد فردا بیدار شود و یادش بیاید همۀ این‌ها تنها خوابی مسخره بوده. گفت دلش می‌خواهد فردا باز هم پتو با او شوخی کند و مثل سابق بابا را بغل کند.

اما چیزی توی صدای پتو تغییر کرده بود. دیگر احساسی نداشت. بابا می‌گفت یک لحظه به نظرش آمده بود با پتوی دیگری حرف می‌زند. اما همان پتو بود. همان پتوی سیاه با خط‌های کرم‌رنگی که شبیه طناب بودند و توی همان نور کم هم بابا می‌توانست تشخیصش بدهد.

به بابا گفته بود آدم‌ها گاهی توی خانۀ خودشان گم می‌شوند. بین وسایل کم و ناچیزشان طوری گم می‌شوند که پیدا کردنشان دیگر کار هر کسی نیست. می‌گفت ممکن است مامان یک روز که دارد چیزی را از توی یخچال برمی‌دارد، یکهو سر بخورد و توی آن بیفتد. می‌گفت کم نیستند آدم‌هایی که با یک اشتباه کوچک توی یخچال خانه‌شان می‌افتند و از سرما یخ می‌زنند. یا کسانی که موقع برگرداندن بالش، بین پر‌های آن گیر می‌کنند و دیگر نمی‌توانند از آن خارج شوند.

این‌ها آخرین چیزهایی بود که پتو به بابا گفت. بعد از آن دیگر حرفی نزد. انگار تبدیل شده بود به یک تکه پارچۀ معمولی.

صبح فردایش که از خواب بیدار شدیم مامان سر جایش نبود. خیال می‌کردیم رفته نان بگیرد اما هرچه گذشت پیدایش نشد.

مامان غیب شده بود. نمی‌دانم چطور اما غیب شده بود.

میز داشت زندگی‌مان را نابود می‌کرد. بابا می‌گفت او از این کار لذت می‌برد.

نمی‌دانم چند روز گذشته بود که سروکلۀ مأمورها پیدا شد. درست مثل حشره‌هایی حال‌به‌هم‌زن توی خانه آمدند و شروع کردند به سؤال پیچ کردن بابا. آن‌ها نمی‌فهمیدند. خیال می‌کردند بابا دروغ می‌گوید. می‌گفتند بابا دیوانه شده. می‌گفتند عقلش کار نمی‌کند. اما بابا سالم بود.

این را هر آدمی که عقل داشته باشد می‌فهمید. زمانی که مامان را از توی باغچه بیرون آوردند، بابا هم مثل هرکسی که آنجا حضور داشت بهت‌زده بود. می‌لرزید و می‌خواست پیش مامان برود اما آن‌ها نمی‌گذاشتند. اگر بابا کاری کرده بود بدون شک رفتارش فرق می‌کرد.

پتو کارش را تمیز انجام داده بود. آن‌قدر تمیز که هیچ‌کس به او شک نمی‌کرد. پتو تک‌تک دندان‌های مامان را کشیده بود و آن‌ها را توی کیسه‌ای توی جیب بابا قایم بود. حتی اثر انگشت بابا را به طریقی روی انبردست گذاشته بود تا همۀ نگاه‌ها را از خودش بردارد.

کاری از دست هیچ‌کس ساخته نبود.

وقتی می‌خواستنند بابا را ببرند، درست قبل از رفتنش از مأمور‌ها خواست اجازه بدهند چند دقیقه با من حرف بزند. گفت قول می‌دهد خطایی از او سر نزند.

بابا به من گفت تحت هیچ صورت نباید بگذارم کسی موضوع را بفهمد. می‌گفت پتو طوری کار را انجام داده که اگر کسی ندیده باشدش، خیال می‌کند ما دیوانه شده‌ایم. خیال می‌کند نمی‌فهمیم چه می‌گوییم. می‌گفت باید طوری رفتار کنم که انگار فکر می‌کنم بابا مامان را کشته.

بعد از اینکه بابا را بردند دیگر او را ندیدم. حتی هیچ خبری هم از او نتوانستم بگیرم.

آن زمان پنج سال بیشتر نداشتم و کاری از دستم بر نمی‌آمد. هیچ کاری نمی‌توانستم انجام بدهم جز آنکه از پتو بپرسم چه از جانمان می‌خواهد؟ از او بپرسم چه بر سر مامان آورده و چرا ظاهرش آن‌طور شده بود؟

اما پتو حرف نمی‌زد. هر شب بلااستثنا زمانی که مامان‌بزرگ می‌خوابید، سراغ پتو می‌رفتم و از او می‌خواستم کاری انجام بدهد یا دست‌کم چیزی بگوید. از او می‌خواستم هر طور که شده مامان را به من برگرداند. اما فایده‌ای نداشت.

کمی که سنم بیشتر شد، دیگر پذیرفته بودم که بابا دیوانه شده. پتو حرف نمی‌زد و بابا واقعاً مامان را کشته بود. این موضوعی بود که در هر صورت باید قبولش می‌کردم و نمی‌شد انکارش کرد.

اما درست چند شب پیش بود که همه چیز تغییر کرد. آن روز از صحبش همه چیز عجیب بود. مامان‌بزرگ بی هیچ دلیلی دیگر از خواب بیدار نشد و وقتی توی غسال‌خانه دندان‌های مصنوعی‌اش را از دهانش درآوردند، چهره اش درست شبیه چهرۀ خاکی مامان شد که آن زمان از باغچه بیرونش آورده بودند. درست شبیه مامان لب‌هایش توی دهانش فرو رفته بود و دیدنش تمام بدنم را می‌لرزاند.

اما هیچ‌چیز عجیب‌تر از چیزی نبود که شبش موقع خواب اتفاق افتاد. دیگر هیچ‌کس توی خانه نبود. حالا تنها خودم بودم.

درست زمانی که توی تخت رفتم و چشم‌هایم داشتند گرم می‌شدند، صدایی شنیدم. چشم‌هایم را باز کردم. صدا از توی کمد می‌آمد. بلند شدم. در کمد را باز کردم تا صدا را واضح‌تر بشنوم. صدای زیر خش‌داری بود که اسم من را صدا می‌زد. نفس‌هایم تند شده بود.

صدای پتو بود. پتو حرف می‌زد. حرف می‌زد و حالا داشت من را صدا می‌زد. نمی‌دانستم باید چه بگویم. رخت‌خواب‌ها را کنار زدم و پتو را بیرون آوردم. وقتی او را روی تخت گذاشتم، تکانی به خودش داد و شروع به حرف زدن کرد.

پتو با لحن مهربانی حرف می‌زد و می‌گفت نمی‌گذارد جای خالی مامان‌بزرگ آزارم بدهد. می‌گفت هرچه که باشد او زمانی بابا را دوست داشته و به خاطر او هم که شده از من مراقبت می‌کند. بعد آرام از من خواست روی تخت دراز بکشم تا دور بدنم بپیچد و گرمم کند.

خدایا پتو‌ها چه موجودات عجیبی هستند. هیچ‌وقت نمی‌توانی قصدشان را بفهمی. درست زمانی که فکر می‌کنی دیگر یتیمت کرده‌اند، دور بدنت می‌پیچند و بهتر از هر چیز دیگری گرمت می‌کنند.

 


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۴
ارسال دیدگاه