آخرین مطالب

» داستان » عزیزم، قرارمون یادت نره (شکوفه نورمحمدی)

عزیزم، قرارمون یادت نره (شکوفه نورمحمدی)

داشتیم از شیب تندی روی جادۀ پاکوب، نرسیده به جنگل، بالا می‌رفتیم. نگاهی به پشت سرم انداختم. شوهرم، داشت با شوهر ناهید می‌آمد. تا آن‌ها جای پارک پیدا کنند، ما حرکت کرده بودیم. پسر ناهید و پسر من جلوتر از ما با هم بازی می‌کردند. از ما دور می‌شدند و دوباره به طرفمان برمی‌گشتند. صدای […]

عزیزم، قرارمون یادت نره (شکوفه نورمحمدی)

داشتیم از شیب تندی روی جادۀ پاکوب، نرسیده به جنگل، بالا می‌رفتیم. نگاهی به پشت سرم انداختم. شوهرم، داشت با شوهر ناهید می‌آمد. تا آن‌ها جای پارک پیدا کنند، ما حرکت کرده بودیم. پسر ناهید و پسر من جلوتر از ما با هم بازی می‌کردند. از ما دور می‌شدند و دوباره به طرفمان برمی‌گشتند. صدای خنده‌شان همۀ دره را پر کرده بود. کمی بالاتر، دره از میان جنگل می‌گذشت. دو طرف دره پر بود از بوته‌های بزرگ تمشک و درختان سرو و صنوبر بلند و سرسبزی که شاید صد‌ها سال عمر داشتند. زمین در دو طرف مسیر پاکوب، پوشیده از گیاهان سبز تازه بود. آفتاب از لابلای شاخه‌های ردیف درخت‌های کنار جاده، روی صورتمان افتاده بود.

مدت‌ها بود ناهید را ندیده بودم. بالاخره دیروز پیدایش شده بود. با شوهر و پسر ده‌ساله‌اش، تعطیلات آمده بودند شمال. سر راه، به فکر افتاده بودند، سری به ما بزنند.

وارد جنگل شدیم. شیب همان‌طور تا بالا ادامه داشت. ناهید از همان اول راه، شروع کرده بود، تندتند آه کشیدن و نفس‌نفس زدن. هیچ‌وقت او را این‌طور ندیده بودم. ته نگاهش پر بود از غصه. گفتم: «ناهید جون، چند روز پیش ما بمونین

گفت: «نمی‌تونم. هفتۀ دیگه می‌رم آمریکا. خیلی کار دارم

یادم آمد دو سال پیش یعنی همان آخرین باری که آمده بودند خانۀ ما، موقع رفتن به ناهید اصرار کرده بودم که با پسرش پیش ما بماند. در جواب باز هم خیلی جدی گفته بود: «نمی‌تونموقتی پرسیده بودم «چرا؟» چیزی نگفته بود.

هنوز خیلی راه نرفته بودیم اما قدم‌های ناهید کند و سنگین شده بود. از همان اول راه، پشت سر هم از خیانت شوهر‌ها حرف می‌زد. وقتی گفتم: «خیلی عجیبه. گاهی شوهر‌ها به دنبال زنی می‌افتن که قابل مقایسه با زن خودشون نیستاصلا انتظار نداشتم با گفتن این حرف، ناگهان مثل سدی بزرگ و پرآب، دیواره‌هایش از هر طرف فرو بریزد، سر دلش را خالی کند و بگوید: «این بلا سر من هم اومده، باورت می‌شه؟

صدایش چندرگه شده بود. ایستادم. به صورتش زل زدم و پرسیدم: «چی گفتی؟»

او هم ایستاد. همان‌طور که نگاهم می‌کرد خیلی جدی گفت: «باورت می‌شه؟»

ناهید زن جوانی از آن سبزه‌های نمکیِ خوش‌قدوبالا بود. ناگهان به‌طور غیرعادی چشم‌های درشت، پرمژه و سیاهش، تندتند شروع کردند به باز و بسته شدن. پریدن زیر پلک‌هایش را به‌وضوح می‌دیدم. صدایش از ته گلو بیرون آمد. گفت: «می‌دونی قضیه رو کی فهمیدم؟»

گفتم: «چی می‌گی؟ قضیۀ چی؟»

بدون آنکه به سوالم جواب بدهد، دوباره گفت: «می‌دونی قضیه رو کی فهمیدم؟»

با دستمال، عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد. «دو سال پیش، صبح روز اول عید

احساس کردم همۀ بدنم مورمور می‌شود. پرسیدم: «ناهید چی می‌گی؟»

با بی‌اعتنایی نگاهم کرد. موهای لخت و پرپشت سیاهش را با دست راست جمع کرد و انداخت پشت سرش. زیر نور آفتاب، رنگ موهایش روشن‌تر شده بود. گفت: «اون روز، صبحش با صدای اس‌ام‌اس موبایل مهرداد از خواب بیدار شدم. دیدم مهرداد تو رختخواب کنارم نیست. صدای شرشر آب از حمام می‌اومد. فهمیدم رفته دوش بگیره. ناهار دعوت بودیم خونۀ مامانش

ایستاد. مکثی طولانی کرد. به گوشه‌ای در آن دورها جایی که دسته‌ای پرستو، دم دوشاخه‌شان را باز کرده و از این طرف به آن طرف پرواز می‌کردند، خیره شد. به نظر کلافه می‌آمد.

گفتم: «ببین اگر گفتنش اذیتت می‌کنه، نمی‌خواد ادامه بدی

راه افتادم که او هم راه برود. همان‌طور که شانه‌به‌شانۀ هم می‌رفتیم، سرش پایین بود. با صدایی که بیشتر به فریاد شبیه بود، گفت: «دارم فکر می‌کنم آخه چرا؟ چرا من؟ ها؟»

به او زل زده بودم. سرش را بالا آورد. رو به من ادامه داد: «چرا باید برای من چنین اتفاقی بیفته؟ ما هشت سال قبل از ازدواج با هم دوست بودیم. به دلیل مخالفت خانواده‌هامون، با بدبختی به هم رسیدیم. حالا چرا باید زندگی‌مون این‌جور به هم بریزه؟»

دل توی دلم نبود که بدانم چه شده. همان موقع شاخۀ پرتیغ بوتۀ بزرگ تمشکی به آستین بلوزم گیر کرد. به‌زحمت پارچۀ لباسم را از شاخه آزاد کردم. می‌خواستم چیزی بپرسم، اما سکوت کردم.

بعد از چند لحظه که به نظرم خیلی طولانی آمد، گفت: «با خودم فکر کردم، صبح به این زودی اون هم روز اول عید، کی می‌تونه به مهرداد پیغام داده باشه؟ از روی پاتختی کنار بالش مهرداد، گوشی‌اش را برداشتم و بازش کردم. فکر می‌کنی چی دیدم؟»

گفتم: «نمی‌دونم

گفت: «یه پیغام کوتاه

برای چند لحظه سکوت کرد. همان‌طور که قدم برمی‌داشت، سرش پایین بود.

حالا ثانیه‌ها هم برای من نفس‌گیر شده بود. پرسیدم: «چی نوشته بود؟»

سرش را بلند کرد. به صورتم مستقیم نگاه کرد. صدایش را باریک کرد و گفت: «سال نو مبارک. عزیزم، پیاده‌روی صبحمون یادت نره

گفتم: «شاید یکی از دوست‌ها یا همکارهاش؟»

نگذاشت حرفم تمام شود. چشم‌هایش را بست. سرش را به طرفم نزدیک کرد و با صدایی لرزان گفت: «نه اسم داشت، نه شمارۀ آشنایی بود

پرسیدم: «تو چی‌کار کردی؟»

به چشمانم خیره شده بود. گفت: «تو بودی چی‌کار می‌کردی؟»

می‌توانستم حدس بزنم چه حالی دارد و در چه آتش عجیبی می‌سوزد. نگاهم را از چشمانش برداشتم. نمی‌خواستم احساسم را در چشمانم ببیند. با نفسی که به‌زحمت از سینه‌ام بیرون می‌آمد، خواستم بگویم: «می‌فهمم چه عذابی می‌کشی. حتی تصورش هم برام سختهاما فقط گفتم: «نمی‌دونم

بعد از سکوت کوتاهی که بینمان حاکم شده بود، خواستم از بار غمش کم کنم. گفتم: «ممکنه برای هر کسی پیش بیاد

خودش را به‌اندازۀ یک قدم عقب کشید. بی‌توجه به حرفم، صدایش را پایین آورد و ادامه داد: «وقتی صدای شرشر آب قطع شد، موبایلشو سر جاش گذاشتم، طوری که نفهمد دست خورده. بعد پریدم توی آشپزخونه. زود، میز صبحونه رو چیدم. وقتی اومد توی آشپزخونه، لباس ورزشی تنش بود. اصلاً به روی خودم نیاوردم. خونسرد، بهش گفتم، من هم امروز باهات می‌آم

«قبلاً باهاش می‌رفتی؟»

«نه، وقت نمی‌کردم. خودم سه روز در هفته کلاس یوگا داشتم. شاگردهام زیاد بودن

«موافقت کرد؟»

«اولش جا خورد. بعد طوری رفتار کرد که انگار هیچ اشکالی نداره! اما نفهمیدم چطور به اون طرف خبر داده بود. من اون روز نتونستم ببینمش

همان‌طور که با همۀ هوش و حواسم حرف‌های ناهید را دنبال می‌کردم، چشمم به بچه‌ها بود که خیلی از ما دور نشوند. کنار جادۀ خاکی، چند درخت پر از گل‌های شکوفه بودند. به درخت‌ها اشاره کردم و گفتم: «اینا رو نگاه

ناهید، انگارنه‌انگار صدایم را شنیده باشد، ادامه داد: «خلاصه دردسرت ندهم، پدرم دراومد، کلی جون کندم تا بالاخره موفق به دیدنش شدم

چند بار سرش را محکم به چپ و راست چرخاند. انگار گردنش گرفته بود. همان‌طور که با نوک انگشتان دستش پشت گردنش را ماساژ می‌داد، گفت: «همیشه دانشجو‌ها و موکل‌های شوهرم، به مهرداد، استاد یا آقای دکتر می‌گن اما وقتی این زن رو برای اولین بار دیدم و دیدم به راحتی شوهرمو به اسم کوچیکش صدا می‌کنه، فهمیدم که دیگه خیلی وقته رابطه‌شون خیلی جدی شده

توی دلم گفتم: «ناهید بیچاره

ناهید دنبالۀ حرفش را گرفت: «بارها باش قرار گذاشتم و خیلی باهاش حرف زدم. فایده نداشت، اصلا

«چه تیپیه؟»

«تقریباً هم‌سن وسال منه. شاید دو سه سال جوانتر. خوشگله، چشم‌هاش عین نقاشی‌های مینیاتوره. یه دختر هم داره

بی‌حرکت ایستادم. با صدای پایین گفتم: «ای بابا

بلافاصله صدایم را بردم بالا و پرسیدم: «شوهرت چی؟ وقتی فهمید تو می‌دونی، چی‌کار کرد؟»

شانه‌ها و ابروهایش را همزمان با هم بالا انداخت. گفت: «وقتی ازش پرسیدم آخه چرا؟ گفت فقط خواستم کمکش کنم. باور کن. هنوز به کمک من احتیاج داره، ناهید. تو چرا این‌قدر قضیه رو پیچیده می‌کنی

به اینجا که رسید برگشت پشت سرش را نگاه کرد. من هم رد نگاهش را دنبال کردم. دیدم مردها دارند از دور به طرفمان می‌آیند. معلوم بود آن‌ها هم گرم تعریف هستند. مهرداد دوست قدیمی و هم‌کلاسی شوهرم در دانشگاه بود. تقریباً همزمان ازدواج کرده بودیم و از همان زمان، آمدورفت داشتیم.

ناگهان ناهید جلو آمد. دست‌هایم را گرفت میان انگشتانش. گفت: «تو رو خدا این حرف‌ها، پیش خودت بمونه. به بهرام نگی ها. اون‌وقت از مهرداد بدش می‌آد

گفتم: «خیالت راحت باشه

دست‌هایم را میان دست‌هایش چند بار فشار داد. گفت: «قول می‌دی؟»

خندیدم و گفتم: «حتماً. البته نه به‌خاطر مهرداد و تو، به‌خاطر خودم

چشم‌هایش گشاد شدند و ابروهایش پریدند بالا. خندید.

قبل از آنکه چیزی بگوید، گفتم: «چه می‌دونم. یک‌دفعه دیدی قضیۀ داستان بازرگان و طوطی شد

بلافاصله گفت: «راست می‌گی. می‌دونی، مهردادم به پدرش نگاه کرده. یه روز بهش گفتم نذار پسرمون از تو خیانت کردن رو یاد بگیره

پرسیدم: «مهرداد بهت گفت چطور باش آشنا شده؟»

ناهید با پشت دست، اشک‌هایش را پاک کرد. از جیب کوله‌پشتی‌ام، دستمالی درآوردم و به دستش دادم. همان‌طور که دستمال را می‌گرفت، گفت: «زنه موکلش بوده. می‌خواسته از شوهر اولش طلاق بگیره. لابد هر روز می‌رفته دفتر مهرداد. روبه‌روش می‌نشسته و با مظلوم نشون دادن خودش، از بدبختی‌هاش تعریف می‌کرده. این هم می‌دونی که چقدر مهربونه

با تکان سر حرفش را تأیید کردم.

آرام‌آرام و قدم‌به‌قدم جلو می‌رفتیم. داشت با دستمال اشک‌هایش را پاک می‌کرد. گفت: «می‌گه می‌خواسته بهش کمک کنه. اما یکهو می‌بینه که عاشقش شده و دیگه نمی‌تونه بدون اون زندگی کنه

گوشۀ لبش بالا رفته بود و دهانش کج شده بود. گفت: «ببین هر کاری از دستم برمی‌اومد، کردم. نشد که نشد

دلم می‌خواست بدانم چه کارهایی کرده است، که گفت: «سعی کردم محیط خونه و فضای خونوادگی‌مون رو گرم‌تر کنم. به سر و وضعم بیشتر از قبل رسیدم. با دوست‌های مشترکمون، ترتیب سفر یا مهمونی دادم. قبل از اینکه شب‌ها برسه خونه، خونه رو اون‌طور که اون دوست داشت، آماده می‌کردم. باورت می‌شه؟»

یاد مهمانی‌های ناهید افتادم. در همۀ مهمانی‌هایش ما را دعوت می‌کرد. همیشه تعداد مهمان‌هایش زیاد بود. برای مهمانی، روی میزهای پذیرایی خانه‌اش پر بود ازگلدان‌های بزرگ گل‌های طبیعی، ظرف‌های بزرگ میوه، شیرینی، خوراکی‌ها و غذاهای رنگ و وارنگ. از اول مهمانی می‌خوردیم، می‌نوشیدیم، می‌زدیم و می‌رقصیدیم. حالا می‌فهمیدم ناهید چرا آن روزها، آن‌قدر زودبه‌زود خودش را به آن همه زحمت می‌انداخت.

همان‌طور که از مسیر پاکوب، لابلای درختان جلو می‌رفتیم با دست، شاخه‌ها را از نزدیک صورتمان کنار می‌زدیم. هنوز مردها با ما آن‌قدر فاصله داشتند که صدایمان را نشنوند. داشتم به تکه‌های ابری که به‌سرعت در آسمان تغییر شکل می‌دادند، نگاه می‌کردم. در یک لحظه متوجه شدم، صدای بچه‌ها را دیگر نمی‌شنوم. بلافاصله با فریاد پسرم را صدا زدم اما جوابی نیامد. ناهید نگران، پسرش را با صدای بلند صدا زد. قدم‌هایمان را تند کردیم. همان‌طور که تندتند جلو می‌رفتیم، ناگهان بچه‌ها از پشت بوته‌ای بزرگ بیرون پریدند. دست‌هایشان را در دو طرف سرشان جلوعقب می‌بردند. شروع کردند به درآوردن صدایی شبیه به صدای هیولاها. من که حوصلۀ بازی کردن با آن‌ها را نداشتم و ناهید، هر دو با هم برای یک لحظه ساکت ایستادیم. بعد هر دو با هم دست‌هایمان را به علامت تسلیم شدن بالا بردیم.

صدای خندۀ بچه‌ها به هوا رفت. همان‌طور که همه با هم می‌خندیدیم، پسرم بازوی پسر ناهید را گرفت و گفت: «حالا نوبت اوناس

و با دست راست به پشت سر ما اشاره کرد. دوباره هر دو با هم بلندبلند خندیدند و به‌طرف مردها دویدند. نرسیده به مردها، دیدم که پشت بوته‌ای بزرگ‌تر پنهان شدند.

به محض آنکه سرم را چرخاندم به طرف ناهید، گفت: «می‌دونی مهرداد یه شب وقتی دید حالم خیلی بده، بهم چی گفت؟»

گفتم: «چی گفت؟»

آب دهانش را به سختی قورت داد. انگار دهانش خشک و زبانش به سقف دهانش چسبیده بود. گفت: «اومد کنارم نشست و بهم گفت واقعاً نمی‌دونه باید چی کار کنه. نمی‌خواسته این‌جور بشه. باید، من کمکش کنم. باید کمکش کنم، از این منجلاب نجات پیدا کنه

صدایم را بالا بردم و پرسیدم: «واقعاً گفت از این منجلاب؟»

گفت: «آره

همان لحظه چشم‌های خیس ناهید شروع کردند به برق زدن. می‌توانستم حدس بزنم می‌خواهد از چیزی بگوید که خیلی خوشحالش می‌کند. گفت: «اون شب مهرداد بهم گفت من عاشق توام ناهید. عین همون روزهای اول. هنوز توی دلم چیزی از عشق تو کم نشده، باور کن. اما به عشق اون هم گرفتار شدم. چی کار کنم، نمی‌تونم ولش کنم. تو کمکم کن. تو باید کمکم کنی از این مخمصه بیرون بیام

گفتم: «خب؟! چه جالب

سرش را به بالا و پایین تکان داد و گفت: «حرفش رو باور کردم. چندین بار با اون زن قرار گذاشتم و هر بار خیلی حرف زدیم

با هر دو دست بند‌های جلویی کوله‌ام را گرفتم. با فشار کوله را به جلو کشیدم. پرسیدم: «تأثیر هم داشت؟»

لب‌هایش را به هم فشار داد. گفت: «هر دو با من طوری حرف زدن که دیگه قضیه رو واقعاً تموم‌شده فرض کردم اما بعد فهمیدم زیرزیرکی ادامه دادن

«یعنی چی کار کردن؟»

«با هم بودن دیگه. تازه یه روز که خیلی عصبانی شدم و سر مهرداد دادوبیداد کردم، مهرداد بی‌رودروایسی بهم گفت که واقعاً می‌خواد اونو داشته باشه. هیچ‌وقت ترکش نمی‌کنه

قدمی به جلو برداشت. نفس عمیقی کشید و گفت: «آخر سر دیدم از پس این‌ها برنمی‌آم. چند ماه پیش، دوستی دعوتمون کرد آمریکا. با مهرداد و پسرم رفتم. دیدم، شرایط موندن رو دارم. دیگه برنگشتم. با پسرم ساکن آمریکا شدم. همون موقع که بهت از اونجا زنگ زدم

بعد از مکث کوتاهی گفت: «الان برای تعطیلات اومدم ایران، پدر و مادرم رو ببینم

گفتم: «مهرداد چی؟ با هم از آمریکا برگشتین؟»

گفت: «نه بابا. نموند پیش ما. با موندن ما هم مخالفت نکرد

دیگر نمی‌توانستم از آن جلوتر بروم. ایستادم. پرسیدم: «پس تو الان اونجا با پسرت تنهایی؟»

ناهید هم ایستاد. همان‌طور که با سر تأیید می‌کرد، گفت: «دوست‌هامون هستن، اما بهت نگفته بودم که مهرداد با ما نیست. دلم نمی‌خواد کسی از این قضیه بو ببره. الان هم نمی‌دونم چی شد که این حرف‌ها رو زدم

نفسی تازه کردیم و دوباره راه افتادیم. دست‌هایم را دور سینه‌ام در هم گره کردم و گفتم: «حواسش بهتون هست؟»

گفت: «آره، هیچ‌چی برامون کم نمی‌ذاره

سکوت کوتاهی کرد . بعد گفت: «به طلاق هم فکر کردم اما واقعاً دیدم نمی‌تونم ازش جدا شم

ایستادم. یک پایم را روی سنگ بزرگی که همان کنار بود، گذاشتم. پرسیدم: «چرا؟»

ابروهایش را لنگه‌به‌لنگه بالا انداخت. گونه‌هایش گل انداخته بود. گفت: «نمی‌خوام از دستش بدم. هنوز دوستش دارم. باورت می‌شه؟ واقعاً خودم هم نمی‌فهمم. نمی‌دونم چرا؟ اما این احساس کوفتی نمی‌ذاره کامل ازش دل بکنم. وقتی به جدایی از او فکر می‌کنم، انگار بخش بزرگی از وجودمو می‌خوام بکنم و بندازم دور

وقتی اسم مهرداد را به زبان می‌آورد، صدایش نازک و لطیف می‌شد اما ته صدایش پر بود از غمی سنگین که فقط یک زن آن را درک می‌کرد. گفتم: «می‌فهمم

سکوت بینمان طولانی شد. داشتم به حرف‌هایش فکر می‌کردم. توی دلم خالی شده بود. وقتی سرم را به طرفش چرخاندم، آن‌چنان در چشم‌هایم خیره شده بود که فکر کردم می‌خواهد جواب همۀ پرسش‌هایش را در صورت من بخواند و خودش را از این کابوس هولناک نجات بدهد.

پرسید: «داری به چی فکر می‌کنی؟ احمقانه است این‌طور ادامه دادم، نه؟»

گفتم: «نه بابا. هیچ‌وقت همچی فکری نمی‌کنم. می‌دونی، دارم به این فکر می‌کنم که اگر این اتفاق برای تو افتاده بود، مهرداد چی‌کار می‌کرد؟»

حالت صورتش عوض شد. لب‌هایش به جلو کشیده شده بود. پرسید: «چی؟»

انگار حرف عجیبی زده بودم. زل زده بود به من. گفتم: «چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ یکی از نزدیکانم همین چند سال پیش وقتی بچه‌هاش کوچیک بودن، خانومش عاشق مرد جوانی شد. می‌دونی شوهره چی کار کرد؟»

«چی کار کرد؟»

«رفت با مَرده صحبت کرد. مدت‌ها با خانومش و مرده کلنجار رفت. یه روز خانومه خودش این‌ها رو برام تعریف کرد. می‌گفت حتی پیش شوهرش گریه می‌کرده و می‌گفته تو می‌گی من چی‌کار کنم. آقاهه نذاشت زندگی‌شون به هم بخوره اما خیلی زود مُرد. حالا بچه‌هاشون بزرگ شدن و ازدواج کردن. خانومه هم هنوز داره زندگیشو می‌کنه

هیچ‌ چیز نگفت. فقط سرش را به علامت تأیید هرازگاهی تکان می‌داد. وقتی دیدم علاقه‌ای به ادامۀ حرف‌هایم ندارد، پرسیدم: «چطور با این وضع باهاش راهی سفر شدی؟»

گفت: «فقط به خاطر پسرم. با پدرش باشه

همان موقع صدای شوهرم را از پشت سر شنیدم. من و ناهید با هم به طرف صدا چرخیدیم. با مهرداد، درست پشت سر ما بودند. بهرام را دیدم داشت با دست به سمت چپ اشاره می‌کرد. گفت: «چشمه کمی بالاتره. می‌تونیم کنار چشمه یه چای ذغالی درست کنیم. موافقین؟»

و بدون آنکه منتظر جواب ما باشد، از ما جلو زد و به طرف چپ پیچید. همان‌طور که به پشت سرش نگاه می‌کردم، با صدای بلند رو به پسرها گفت: «بچه‌ها از این طرف

پسرها با داد و فریاد کودکانه پشت سر او دویدند و خیلی زود از بهرام جلو زدند.

مهرداد کمی عقب‌تر ایستاده بود. داشت به ناهید نگاه می‌کرد. تی‌شرت صورتی کمرنگی به تن داشت. دستی به ریش و سبیل پرفسوری پرپشت وسیاهش کشید. دست راستش را روی شکم برآمده‌اش گذاشت. با صدای بلند گفت: «ناهید می‌تونی بیای بالا؟»

بعد به‌سرعت جلو آمد و دستش را به طرف ناهید دراز کرد. ناهید دستش را به دست او نداد. اما شانه‌به‌شانۀ هم راه افتادند. پشت سرشان حرکت کردم. به چپ که پیچیدیم، قدم‌هایم را تند کردم و از آن‌ها جلو افتادم. کمی جلوترجادۀ پاکوب باریک شد. زمین از باران دیشب هنوز خیس و لیز بود. صدای لرزان ناهید را شنیدم: «دارم لیز می‌خورم

بعد صدای مهرداد آمد: «نگران نباش، دستتو بده به من

یک لحظه ایستادم. به عقب نگاه کردم. ناهید را دیدم که قدمی به جلو برداشت و گفت: «خودم از پسش برمی‌آم

مهرداد همان‌جایی که بود ایستاد. داشت به ناهید نگاه می‌کرد.

کمی بعد، از دور صدای بهرام را از لابلای شاخ‌وبرگ‌های درهم‌تنیدۀ آن سوی جنگل، شنیدم. داشت بلندبلند با بچه‌ها حرف می‌زد. قدم‌هایم را تندتر کردم. کمی جلوتر، به بهرام رسیدم. همان موقع که داشتم از کنارش رد می‌شدم، بهرام قدم‌هایش را تند کرد. کمی بعد در میان بوته‌ها و درختان ناپدید شد. لحظه‌ای بی‌حرکت، خیره به جلو ایستادم. عرق سردی روی همۀ بدنم نشسته بود. همان لحظه صدای پا آمد. مهرداد و ناهید داشتند به من نزدیک می‌شدند.

کف دست‌هایم را عقب بردم. زیر کوله‌پشتی‌ام گذاشتم. کوله‌پشتی را کمی به طرف بالا فشار دادم. فشار روی شانه‌هایم، کمتر شد. به طرف چشمه راه افتادم.


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۳
ارسال دیدگاه