آخرین مطالب

» شماره ۴۳ » شکل و ساخت داستان «بادکنک‌های هلیومی»

شکل و ساخت داستان «بادکنک‌های هلیومی»

حسین آتش پرور ورود به متن بادکنک‌های هلیومی تداعی یک بازجویی محیط‌زیستی است که با کابوس شروع می‌شود: «آن بالا بادکنک‌­های هلیومی. بعدِ کوه، بعدِ دریا، بعدِ شب، رسیده‌ام به صحرا. انگار زمین از داغی خورشید می‌سوزد یا آتش به آسمان موج می‌زند. مثل آب، مثل سراب. مرده یا زنده است، ماهی سرخو؟ کوه و […]

شکل و ساخت داستان «بادکنک‌های هلیومی»

حسین آتش پرور

  1. ورود به متن

بادکنک‌های هلیومی تداعی یک بازجویی محیط‌زیستی است که با کابوس شروع می‌شود:

«آن بالا بادکنک‌­های هلیومی. بعدِ کوه، بعدِ دریا، بعدِ شب، رسیده‌ام به صحرا. انگار زمین از داغی خورشید می‌سوزد یا آتش به آسمان موج می‌زند. مثل آب، مثل سراب. مرده یا زنده است، ماهی سرخو؟ کوه و دریا و شب را ندیده دیده‌ام. تنش شلاق نمی‌زند. دور از آب یا زلالِ قعر؟…»

ازآنجاکه داستان ذهنی است، نباید با معیار‌های داستان خطی و رئال‌ـ‌سنتی با آن روبرو شد. پس می‌باید با داده‌ها و سیگنال‌هایی که خود داستان به ما می‌دهد، به کشف و آنالیز آن پرداخت. در این داستان ما با ذهنی پریشان، به‌هم‌ریخته و ازهم‌گسیخته و تکه‌تکه‌شده روبرو هستیم، که در تداعی کابوس‌ـ‌رئال، روایت ساخته می‌شود و از در کنار هم بودن آن‌ها، در سه زمینۀ مختلف، متفاوت و متضاد، خواننده در ذهن خود به کشف می‌رسد.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این نوع داستان، ضمن آنکه به طرح مساله می‌پردازد، ذهن خواننده را درگیر می‌کند و مرتب او را به خود فرا می‌خواند. در این فرآیندها هر بار کشف تازه‌ای رخ می‌دهد.

در بازخوانی بادکنک‌های هلیومی در پی آن نیستم که آن را تفسیر متن یا معنا کنم و توضیح دهیم. به دنبال آن می‌گردم که ببینیم اثرگذاری آن به‌ترتیب بیشتر ازطریق چه سازه‌هایی است که آن را ویژه می‌کند و چنین ساختی را سبب می‌شود. فراموش نباید کرد که توضیح و شرح، زبان علم است و توصیف، زبان ادبیات.

داستان در تداعی‌های یک بازجویی از سه لایۀ روایی تکه‌تکه‌شده و درهم‌تنیدۀ موازی ساخته می‌شود. در شروع داستان با کابوس که اولین لایۀ آن است روبرو می‌شویم. دومین لایه بازجویی است. سومین لایه همان واقعیت بیرون است که موقعیت داستان را توجیه و کامل می‌کند. این لایه‌ها بنابه شیوۀ روایت، زاویه‌دید، زبان، مکان و تصویر از یکدیگر تفکیک می‌شوند.

لایۀ اول:

داستان با کابوس در تک‌گویی شروع می‌شود و در چهار مورد، همان ابتدای داستان اتفاق می‌افتد. در ارجاعات بیرون فضا ساخته می‌شود. یک وجه دیگر آن ایجاد تضاد با فضای سنگین و راکد بازجویی است.

لایۀ دوم:

لایۀ دوم که در اصل محور داستان و از مهم‌ترین قسمت‌های آن است، براساسِ دیالوگِ دو شخصیتِ متهم و بازجو پیش می‌رود و از درخشان‌ترین قسمت‌های داستان است که به آن اشاره خواهد شد.

دو قسمت دیگر، موازی با آن و در توجیه و تکامل داستان نقش دارند.واقعیت داستان در این قسمت اتفاق می‌افتد و دو قسمت دیگر که ارجاعات بیرونی است، در تضاد با فضای بستۀ داخل است، در تداعی‌های روایتگر‌ـ‌متهم می‌گذرد.

این قسمت که یک سوم داستان را تشکیل می‌دهد، با ایجاز، در دیالوگ‌ها، ضمن حذف روایت‌گر، شخصیت‌ها و فضا را می‌سازد:

  • من ندیدم.

  • بنویس دیدی.

در هریک از این گفتگوهای دوواژه‌ای، نویسنده مشخص می‌کند که داستان در کجا و چگونه می‌گذرد و از چه جنسی است. وقتی متهم می‌گوید ندیدم، دیالوگ بعد امری است: بنویس دیدی.

و همین‌طور داستان ادامه می‌یابد و روایت اصلی در داستان شکل می‌گیرد.

لایۀ سوم:

واقعیت زندگی است که آن هم در ذهن می‌گذرد و بیشترین قسمت داستان را که دو سوم آن است تشکیل می‌دهد. این قسمت هم مانند لایۀ اول ارجاع به بیرون در تضاد با فضای بسته درون است.

  1. حذف روایتگر

یکی از ویژگی‌های برجستۀ این داستان حذف روایتگر است که به زاویه‌دید داستان برمی‌گردد:

داستان با تک‌گویی شروع می‌شود. در لایۀ دوم گفت‌وگوی دو شخصیت را داریم. لایۀ سوم تداعی‌های ذهنی متهم است. با توجه به این فاکتورها در این داستان ما با یک زاویه‌دید ترکیبی روبرو می‌شویم که باعث حذف راوی است.حذف راوی خواننده را بدون‌واسطه در متن داستان قرار می‌دهد و باعث حضور او در داستان می‌شود تا با چشم خود بی‌واسطه آن راببیند. در این شیوه به‌جای آنکه نویسنده داستان را بگوید، آن را نشان می‌دهد و داستان مثل پردۀ نمایش پیش روی ما قرار می‌گیرد. در چنین زاویه‌دیدی، روایتگر مزاحمِ همه‌چیزدان، دانای کل، دیده نمی‌شود و در داستان دخالت نمی‌کند. توضیح نمی‌دهد. نصیحت نمی‌کند. داستان سرزمین شخصیت‌هاست نه راوی.

  1. بی‌واسطگی در داستان

یک نفر مسابقۀ فوتبال را برای شما می‌گوید. نفر دیگری شما را به همان مسابقه می‌برد. در تعریف و شرح دادن شما باواسطه و از چشم دیگری با آن رخداد روبرو می‌شوید اما وقتی که به مسابقه می‌روید بی‌واسطه و با چشمان خودتان آن فوتبال را تماشا می‌کنید. داستان هم همین است.

یکی دیگر از ویژگی‌های یک داستان خوب می‌تواند این باشد که اولین خوانش در ذهن بنشیند و اثرگذاری کند و خواننده در متن آن قرار بگیرد. اثرگذاری به شکل‌های مختلفی اتفاق می‌افتد. تصویر شدن، دیدن و شکل گرفتن نمونۀ آن‌هاست. بیشترِ نویسندگان به‌جای آنکه نشان بدهند، داستان را می‌گویند.

بادکنک‌های هلیومی با حذف روایتگر، این بی‌واسطگی در داستان را به‌وجود می‌آورد. نویسنده داستان را به شما نمی‌گوید، با شیوۀ روایت شما را به متن داستان می‌برد. متهم بدون آنکه توضیح دهد، شما را به دیدن بازجویی می‌برد و کابوس‌هایش را بیرون می‌ریزد و از میان بازجویی شما را در بیرون به مسیری می‌برد که این بازجویی به آن ختم شده است.

  1. شخصیت‌سازی از میان گفت‌وگو

یکی از روش‌های بی‌واسطه شخصیت‌سازی در داستان، گفت‌وگو و از طریق زبان است. همان چیزی که در این داستان از آن استفاده شده اما کمتر نویسنده‌ای به آن توجه دارد.

لایۀ دوم داستان (بازجویی) یکی از درخشان‌ترین قسمت‌های داستان است که شخصیت‌سازی در آن متمرکزشده و آن کاربردی کردن زبان است که روایتگر را حذف می‌کند. نویسنده بدون هیچ توضیح، تفسیر و یا شرح و توصیفی خواننده را واردِ گفت‌وگوی بازجو و متهم می‌کند. با این روش موقعیت، مکان و فضا را می‌سازد و تصویر می‌کند.

مورد برجستۀ دیگر اینکه دو شخصیت متضادِ متهم و بازجو را در کنار هم قرار می‌دهد. پارادوکس، عملی است که باعث ایجاد دیدن، در نتیجه کشش می‌شود.

بازجویی با گفت‌وگو، بدون دخالت روایتگر، با دو شخصیتِ متضاد پیش می‌رود. از میان آن ما با زوایای مختلف و گاه متضاد شخصیتیِ بازجو آشنا می‌شویم. آمرانه بیشتر او حرف می‌زند و بر اوضاع حاکم و مسلط است. کارکشته و خبره است. زمان، مکان و فضا در دست اوست. متهم کمتر حرف می‌زند، یعنی که به او اجازه نمی‌دهد. تهدید و تطمیع در میان صحبت‌های او پیدا می‌شود. این شیوه ابزارِ کار اوست. بابت همین مزد می‌گیرد. از هر طریق که بتواند می‌خواهد متهم را وادار به حرف کند و از نظر روانی او را به‌ هم بریزد و خرد کند و به‌ اصطلاح خودشان بشکند. او در گفتار شخصیت خودش را نشان می‌دهد:

برا همین بهت کمربند ندادیم. مراقب شلوارت که هستی؟ مال منو ببین. فانسقه ست. گوش بدی مال تو هم محکم می‌شه، مثل من. من به اونا هم گفتم، یعنی اونا جای تو نشسته بودن، من جای خودم. گفتم، تلقین کردم. اما گوششون مُهر بود، کَر بود. حالا دارم راهو نشون تو می‌دم، چراغ می‌دم، جواب بدی راه بازه، مستقیم. جواب ندی، بعدی.

حالا بگیر، یه نگاه بنداز تو آیینه خودتو ببین! روزگارت اینه، ببین می‌شناسی؟

شخصیت او از میان حرف زدن، ادای واژگان نه‌تنها موقعیت و شخصیت او را می‌سازد و برجسته می‌کند، که ازطریق زبان و میان همین واژگان مشخص می‌کند که از چه قشر و گروه و طبقۀ اجتماعی است.چه طرز فکر و دیدگاهی دارد.

زبان بهترین راه شناخت هر شخصیتی است. صحبت‌ها، شکل ادای واژگان، مکث‌ها و تُپُق‌ها، تکیه‌کلام‌ها وهمه می‌توانند بخش مهمی از فردیت هر شخص را در داستان مشخص کند.

  1. فضا

داستان در بازجویی می‌گذرد. فضای بسته، تیره، سرشار از اضطراب و فشار روانی. از این فضای بسته است که نویسنده به بیرون نقب می‌زند و با تداعی و تخیل از آن بیرون می‌آید. متهم در تداعی‌های دوگانۀ خود (کابوس‌ـ‌‌زندگی) راهی به بیرون باز می‌کند و به این شکل ما در دو فضا قرار می‌گیریم. این دو فضا با تضادی که در کنار هم دارند، دیده می‌شوند. فضای بسته، سنگین، و تیرۀ راکد داخل و فضای باز و آزاد بیرون که در آن زندگی جریان دارد. و شوق زیستن در آن می‌درخشد.

  1. تضاد

اساس جهان بر تضاد نهاده شده؛ روز در برابر شب معنا پیدا می‌کند. زیبا در برابر زشت دیده می‌شود. پاییز قطب دیگر بهار است. در این باره می‌شود مثال‌های بی‌شماری زد. این مهم یکی از موردهایی است که نویسندگان کمتر به آن توجه دارند و از پارادوکس استفاده نمی‌کنند.

بادکنک‌های هلیومی چه در واقعیت و چه در تداعی در دو مکان و بستر رخ می‌دهد و ازاین‌جهت خواننده با پارادوکس مکانی روبرو می‌شود. محل بازجویی بسته و محدود است اما مکان تداعی (کابوس‌ـ‌ زندگی) که در تخیل شخصیت ساخته می‌شود، بیرون و آزاد است.

تضاد را نه‌تنها در بستر داخل و خارج داستان، در زاویه‌دید، که در دو فضا، در دو نوع روایت، در شخصیت متهم و بازجو هم می‌توانیم ببینیم.

۷-کلاژ

در بادکنک‌های هلیومی ما با روان پاره‌پاره وچندتکۀ انسان معاصر روبرو هستیم که از ذهن بیرون می‌ریزد. تکه‌ها ضمن آنکه با یکدیگر متفاوتند، ایجاد مرز می‌کنند. خواننده ناگزیر می‌شود در هرکدام از این واحدهای کوچک داستانی توقف و کنکاش کند. او در این پس‌وپیش‌کردن‌های ذهنی، به دنبالِ همان اشتراکات واحدی می‌گردد که هستۀ اصلی داستان را شکل می‌دهند.

این داستان را می‌شود در ژانرکلاژ دسته‌بندی کرد و نکرد.

تکه‌ها از سه موقعیت بازجویی، کابوس و زندگی در داستان پخش شده‌اند. هرکدام از آن‌ها از جنس خود هستند و آن‌ها را می‌شود در سه محور دسته‌بندی کرد. از این جهت که نظمی دارند به آن‌ها نمی‌شود کلاژ گفت. در کلاژ از تکه‌ها و شکل‌های نامنظم و نامربوط در کنار هم شکل کلی را می‌سازند درصورتی‌که در این داستان اگر چه در چند و چندین تکه هر لایه تکرار می‌شود، اما هرکدام از یک نوع و در امتداد هم هستند. البته از نظر ترکیب می‌شود آن را به کلاژ نزدیک دانست.

برای آنکه این ابهام از بین برود، به کلاژ و تاریخچۀ آن می‌پردازیم:

Collage از ریشۀ coller چسبانه‌کاری یا کلاژ (به فرانسوی به معنای چسباندن) نام تکنیکی در هنرهای بصری و نیز نام اثر هنریِ ساخته‌شده به وسیلۀ این تکنیک است. در این روش مواد و چیزهای گوناگونی مانند تکه‌های روزنامه، کاغذهای رنگی، مقوا، پارچه، عکس، اشیای دورریختنی و جز این‌ها را روی یک سطح صاف مانند بوم، تخته یا مقوا می‌چسبانند تا یک ترکیب جدید به وجود آورند. گاهی نیز با طراحی یا نقاشی آن را تکمیل می‌کنند.

تکنیک چسباندن عکس یا تکه‌های عکس برای ایجاد یک ترکیب جدید فوتوکلاژ یا فتومونتاژ نامیده می‌شود. انواعی از تکه‌چسبانی هم وجود دارد که شامل مواد دارای حجم مانند تکه‌های چوب، ظروف شکسته، دکمه، پیچ و مهره یا هرچیز سه‌بعدی دیگر بر روی یک سطح می‌شود.

کلاژ را اولین بار نقاشان کوبیسم مثل ژرژ برک و پیکاسو در ابتدای قرن بیستم ابداع کردند. پس از آن نقاشان دادائیست و سوررئالیست و هنرمندان دیگر آثاری با این شیوه خلق کردند. [ویکی پدیا]

کلاژ شیوه‌ای از بیان داستان است که ساخت آن از تکه‌چسبانی‌ها شکل می‌گیرد. تکه‌ها در این نوع داستان با تمام تنوع، تضاد و تفاوتی‌هایی که با هم دارند، در شکل کلی خود به وحدت در موضوع می‌رسند.

یکی از مهم‌ترین نویسندگان پسامدرنیست که داستان‌هایش را در قالب کلاژ نوشته، دونالد بارتلمی (۱۹۱۳تا۱۹۸۹) است.

مزدک بلوری در خوانش* تحت عنوان کلاژهای پراکندۀ بارتلمی به ویژگی‌های کار این نویسنده می‌پردازد که قسمتی از آن را در اینجا می‌آورم:

دونالد بارتلمی، نویسندۀ پست‌مدرن امریکایی، نویسندۀ صاحب‌سبکی است که آثارش منحصربه‌فرد و یگانه‌اند. او داستان را در قالب کلاژ می‌نویسد، یعنی در متن خود تکه‌هایی از متون دیگر مانند داستان‌های ادبی، قصه‌های پریان، فیلم‌های سینمایی، برنامه‌های تلویزیونی، سخنرانی‌های سیاسی، آگهی‌های تبلیغاتی و امثال این‌ها می‌گنجاند و داستان را به صورت ترکیبی از سبک‌های نگارشی مختلف می‌نویسد؛ کلاژی از تصویرهای پراکنده که از آن به جای ساختار منظم داستان‌های کلاسیک بهره می‌جوید. کلاژ برای او ابزار روایت داستان است و او را از متوسل شدن به پیرنگی منظم و پیوسته بی‌نیاز می‌کند. در واقع، داستان‌های بارتلمی از روایتی غیرخطی استفاده می‌کنند و فاقد طرح یا دارای طرحی بسیار محدودند. از این رو، برخلاف داستان‌های سنتی که در آن‌ها خواننده اقناع می‌شود که داستان به پایان رسیده و گره‌های افتاده در آن گشوده شده‌اند، داستان‌های او ناگهان به پایان می‌رسند. در واقع، پایان یا نتیجه‌گیری‌ای در کار نیست، نوشتن به ناگاه متوقف می‌شود؛ درست مانند ساقه‌ای ریزومی و زیرزمینی که زیر خاک به صورت شبکه‌ای بی‌پایان پیش رفته و از نقاط مختلف سر از خاک بیرون آورده است.

ارگانیزمی که از جایی آغاز نمی‌شود و به جایی ختم نمی‌شود. همه‌ی قسمت‌هایش شبیه هم هستند و هیچ قسمتی بخش‌های دیگر را کنترل نمی‌کند و اگر از جایی آن را از خاک درآورید، ساقه‌ها از جهت‌های مختلف از خاک بیرون می‌آیند و اصلاً نمی‌توانید حدس بزنید آغاز و پایانش کجاست. این ریزوم یا ساقۀ زیرزمینی، چنان‌که ژیل دلوز و فلیکس گوتاری می‌گویند، نه نقطۀ مرکزی‌ای دارد، نه منشأ خاصی، نه ساختار مشخصی و نه وحدت و یکپارچگی تعیین‌کننده‌ای.

شاید مثال دیگری که تصویر واضحی از داستان‌های پست‌مدرنیستی در اختیار ما می‌گذارد شبکۀ جهانی اینترنت باشد. این شبکه نه مرکزی دارد، نه نقطۀ آغاز و پایانی، نه عامل کنترل‌کننده‌ای. فقط میلیاردها وب‌سایت است که به شکل دیجیتال و فراواقعیتی و تنها به‌صورت تصاویری بر صفحۀ کامپیوتر وجود دارند. حتی اگر وبسایت‌هایی را از آن بیرون بکشید، شبکه همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد، بدون آنکه در عملکرد آن خللی ایجاد شود. داستان‌های بارتلمی بی‌تردید نمونۀ بارزی از این شبکه‌های پیچ‌درپیچ و تودرتو هستند.

* http://khaneshmagazine.com/1399/01/donald-barthelme3


برچسب ها : , ,
دسته بندی : شماره ۴۳ , نقد
ارسال دیدگاه