آخرین مطالب

» داستان » بادکنک‌های هلیومی (ایزد امیرعبداللهیان)

بادکنک‌های هلیومی (ایزد امیرعبداللهیان)

به امید، آخرین دُرنای قطبی ایزد امیرعبداللهیان «آن بالا بادکنک‌­های هلیومی. بعدِ کوه، بعدِ دریا، بعدِ شب، رسیده‌ام به صحرا. انگار زمین از داغی خورشید می‌سوزد یا آتش به آسمان موج می‌زند. مثل آب، مثل سراب. مرده یا زنده است، ماهی سرخو؟ کوه و دریا و شب را ندیده دیده‌ام. تنش شلاق نمی‌زند. دور از […]

بادکنک‌های هلیومی (ایزد امیرعبداللهیان)

به امید، آخرین دُرنای قطبی

ایزد امیرعبداللهیان

«آن بالا بادکنک‌­های هلیومی. بعدِ کوه، بعدِ دریا، بعدِ شب، رسیده‌ام به صحرا. انگار زمین از داغی خورشید می‌سوزد یا آتش به آسمان موج می‌زند. مثل آب، مثل سراب. مرده یا زنده است، ماهی سرخو؟ کوه و دریا و شب را ندیده دیده‌ام. تنش شلاق نمی‌زند. دور از آب یا زلالِ قعر؟…»

***

من ندیدم

بنویس دیدی!

***

درِ توالت را محکم بست بابا! روی بند پایم می‌لرزد. خواب یاچشم نه! اگر باز کنم و خورشید پلاسِ خشت‌های سرخ و لوزی خرسک باشد؟ باید رفت. پنج دقیقه، یک ربع، فوقش نیم ساعت به هفت. دیگر چه لذتی دارد این خواب؟ از این پهلو به آن پهلو. خواب، خواب، خواب‌

«دهان باز می‌کند. قُلُپ‌قُلُپ حباب‌های گرد و شیشه‌ای از هزارتوی ترک‌های تشنگی می‌روند به آسمان. بازیچۀ خورشید، رنگ به رنگ، هزار رنگ. پیچ می‌خورند، ورم می‌کنند، بادکنک‌های معلق هلیومی…»

مثل صدای دلفین‌ها یا اجرام از عمق دریا یا آسمان؛ موج می‌گیرد. صوت قرآن می‌آید. موج می‌گیرد. صدایی از قعر چاه؛ «در آخرین مناظره…»

غرق می‌شود. نفس می‌گیرد. دو نفر به زبان خودشان فحش می‌دهند. صدا برفکی می‌شود. جمعیت کف می‌زند؛ « نتیجۀ آن انتخابات هرچه باشد در سرنوشت کشور ما…» موج می‌گیرد؛ تار شهناز است؛ ماهور.

بوی لاش خرسک اتاق را برداشته. تُپ و تُپ قطره‌های آب از سرآستین‌های پانچو می‌چکند به جان فرش. دام‌ها را گذاشته و حالا نشسته به دام خستگی. بی‌خوابی به سرش زده بابا.

«دانگ دانگ دانگکاش ساعت را نگوید، هنوز شب باشد. «اینک سرخطِ…»

سوت می‌کشد، برفکی می‌شود. چه می‌دیدم؟ دشت بود وبعدِ آن همه کابوس.

«بارش باران ماهی در کشور روسیه! واردات هشتاد و یک میلیون بادکنک و بالن آرزو از کشور چین و بیست هکتار از جنگل‌های هیرکانی در کام آتش…!»

«خورشید با آسمان تلألو دارد، آسمان می‌رقصد. بادکنک‌ها خال شده‌اند. همه سیاه. رنگ از هم برداشته‌اند. نقش زده‌اند به زمینۀ آبی. نقش ملائکه. ملائکۀ بازوی بابا

***

من نگفتم

بنویس گفتی!

نمی‌فهمم. ما اصلاً این جوری که می‌گین نبودیم. من همه چیزو گفتم، دیگه چیزی

هیس! فقط گوش! تو هنوز نفهمیدی کجا آوردنت؟! الان کجایی؟! جواب بده؟! نمی‌دونی؟! خیالت راحت. هیچ کس دیگه‌ای هم نمی‌دونه. اصلاً انگارنه‌انگار بودی! پس سخت نیست، دارم یادت می‌دم. صاف بشین، گوش بگیر. هرچی می‌گم بنویس. بزن به اسم اونایی که مُردن. اونایی که ابدی‌ان. فرقی نداره.

***

این صدا، این صدای خش‌خش، صدای سحر است. مثل دیروز همان وقت. مثل پریروز. آمده دزدی. به سنت هرسال. آموخته‌ست به اینجا‌. از پوست پسته و گردو و خرده‌استخوان‌های پای چاهک ناودان‌ها پیداست. بام ما بلندایش است.

آمده برای لانه پوشال ببرد. پرواز پرستو موج دارد. دُمش می‌جنبد. بی‌وقفه. بابا اگر بداند. ندیده. فکر می‌کند کلاغ است. کلاغ خریدار ندارد. شاید پرستو هم. اما کوچ می‌کند پرستو. آن وقت می‌شود بحری، حواصیل، می‌شود درنای قطبی. برایش دام می‌گذارند. مهاجر، مهاجر است. چه از این بام به بام همسایه، چه از این محل به محلۀ پایین، چه از این شهر به شهری دیگر. حالا چه‌کار داریم این بام و این محل و این شهر زیر سایۀ زاغی عقابی چیزی‌ست! کوچ، کوچ است. باید سرش را کرد زیر کَتَش. بال‌هایش را به هم پیچید.

***

دیشب رگشو زد. یکی از همین رفیقات نه رفیقه‌هات. از همین مادر جونورا. اونی که دنبال چه می‌دونم زنده کردن کرگدن ایرانی چیزی بود.

مُرد؟!

پوستش کلفت بود، به رگش نرسید. زنده موند! اما حیف، یکی دیگه ازون کله خرا، جووون! مامیِ سگ و گربه‌ها! باباش گردن‌کلفتیه. توله سگِ هار! امیدشم به همون بود. خبر نداشت برا اسب عصاری فرقی نداره گندمْ گندم کیه و جوْ جوی کی، با چشم‌ بسته آرد می‌کنه. دید سُمبه پُرزوره اعتصاب غذا کرد. خیالش تنور اون‌ور آبیا رو داغ کنه. کی باشن؟! نشدآخرش؟ گفتم، حیفتمام! حلق‌آویز کرد خودشو. می‌شناسیش. برا همین بهت کمربند ندادیم. مراقب شلوارت که هستی؟ مال منو ببین. فانسقه‌ست. گوش بدی مال توام محکم می‌شه، مثل من. من به اونا هم گفتم، یعنی اونا جای تو نشسته بودن، من جای خودم. گفتم، تلقین کردم. اما گوششون مُهر بود،کَر بود. حالا دارم راه رو نشون تو می‌دم، چراغ می‌دم، جواب بدی راه بازه، مستقیم. جواب ندی، بعدی. حالا بگیر، یه نگاه بنداز تو آیینه خودتو ببین! روزگارت اینه، ببین می‌شناسی؟

***

نفس جا می‌اندازد. دود خِلط به حلقش آورده. رفته به جنگ خستگی. آنجا کسی هست تریاک بکشد؟ سرد است طبعش، با آن همه برف و سرما به آن‌ها نمی‌سازد. باید بو بکشم، آن‌قدر که از یادم نپرد. نفسی عمیقاشک به چشمم می‌آید

«می‌شوم اشک. فوج فوج آب به حُرمِ طبله‌های صحرا، رودِ رو به دریا. زمین نم می‌کشد، جان می‌گیرد. راه باز می‌کنم. کرکس‌ها لَش و سنگین بال می‌زنند. خطِ سیرِ مورچه‌ها می‌رسد به سرش، به چشمش، خالی‌ست. دیر رسیده‌ام. سُرخو مُرده. فقط استخوان‌هایش مانده به بستری از خاک و گوشت و خونِ سیاه. از ردیف استخوان‌های تیز سینه می‌گذرم، بَرَش می‌دارم، با خود می‌بَرمش شاید دریا معجزه کرد

***

نترس! خوش‌آمدم گرم نبود به این هوا که جا خوش نکنی! اگه آدم بشی می‌دم دفتر اعمالتو پاک کنن. می‌گم توبه کردی. صحبت می‌کنم قبول شه! آزاد شی، بتونی کار بگیری، زن بگیری، زندگی کنی.

من هنوز نمی‌دونم جرمم چیه؟

ناشکری! آدما رو ول کردین افتادین دنبال این مفت‌خورا؟! می‌دونی با گندم و جویی که اونا می‌خورن چندتا گشنه و گدا رو می‌شه سیر کرد؟ اصلاً همین زمینا می‌دونی متری چند فی می‌خوره؟ یه سری احمق انقدر شلوغش کردین که حالا اختیار زمین مملکت خودمونم نداریم. اون کوه‌ها می‌دونی توش چیا خوابیده؟ تمدن! شما مگه مدعی این چرندیات نیستین؟ می‌دونی چقدر کاسه کوزۀ عتیقه اونجا دفنه؟ اینا همه پولن! دلار! چشمت به من باشه! حالا چارتا سگ و شغال ارزش پیدا کردن؟
شما کتک‌خور یِکه آرتیستایین. نمی‌دونین! همون لشکر سیاهی. خود خرتونم نمی‌دونین. پیشتون می‌کنن، عین گوسفند، فکر می‌کنین آرتیسته شمایین. خیال باطل! هزار جیک و جونور خیلی گنده‌تر از مال ما داره تو مملکت اونا با پُخ یکی می‌شه، آب از آب تکون نمی‌خوره. حالا شمابازی خوردین. همینو بنویس! بنویس بازی خوردیم!

***

پایش گرفته به چمدان گوشۀ اتاق، عادت ندارد. فحش می‌دهد. چمدان بدجاست. اما خوب فحش می‌دهد. از ته دل. بعد مادر سر می‌جنباند، لب گاز می‌گیرد، شاید حتی حالا توی خواب. باید صدایش را ضبط می‌کردم. تا کی که برگردم، آن‌قدر بمانم تا رویش باز شود، چند مردانه نثارم کند. نمی‌دانم اصلاً می‌شود؟!

***

نگاه کن به اون دیوار روبه‌رو چی نوشته؟ بخون! بلند!

– «زندان مدرسۀ اجتماع است

من کی‌ام؟ معلم؟ ناظم؟ مدیر؟ بگو!

-…

نه…‌، من خدمتگزارم. باید گندای باقی رو تمیز کنم. تو؟ نشده تو مدرسه ازت بپرسن کی سنگو زد؟ کی زیر معلم میخ گذاشت؟ کی قاب بالای تخته رو شکست؟ شده یا نه؟ حالام همینه. خب می‌ترسی؟ می‌خوای بگی خودتم بودی؟ بسپرش به

***

همیشه شنبه‌ها این‌طور بود. نگاهِ فراری از ساعت، ترس از صبح، خوابِ صدای زنگ و برقِ زنگِ مدرسه که به خانه می‌رسید و تنم را می‌لرزاند. شیطانِ بیکار که همۀ شب صورتم را لیسیده بود، تمام کتاب‌ها که توی کیف خروار می‌شد، الا آنی که باید. اصرار لقمۀ صبحانه، دردِ نفس‌های دویدن تا سر خیابان، درِ بستۀ مدرسه؛ «مدرسۀ امید»، خوابی که زهر می‌شد و حسرتِ بالی برای پرواز یا حتی جستی بلند تا پشت دیوارها.

مامان جان، جا می‌مونیا. پاشو پسرم!

کاش هنوز شب باشد یا آن‌قدر دیر که کار از کار گذشته باشد. همه‌جا تار است، در میان پلک‌پلکِ چشم‌ها دریای شب موج می‌زند به دامنش. فشار می‌دهم گودی چشم‌ها را، نگاهم قد می‌کشد، باغ گیلاس پیرهنش شکوفه داده. شراب موهایش جا افتاده. لبش می‌خندد، چشم‌هایش نه. صدا صاف می‌کنم که: «صبح بخیر. دیدی بیخودی نگران بودی؟ گفتم یکی دوبار بشوریش رنگ باز می‌کنه. چقدر خوب شد

می‌خندد: «دستت درد نکنه. قرمزی می‌زد، تیره باشه بهتره مادر. راحت‌ترم. آقاتم چیزی نمی‌گه. پاشو مامان جان باید بری

رادیو می‌گوید زود آمده! جمع کردنای جا فکر می‌کنم بین تیره و روشنش فاصلۀ چند قُلِ کتری، دَم کردن یک چایی‌ست! اگر یادش رفت.

***

شنیدم اون بیرون تو بیابونا گلّه‌گلّه گرگ ول می‌کنن، تخم و ترکشون بمونه. ها؟ خواستم بگم چنتاشم برا ما فرستادن. نه! نترس. به بندن. از شما دورن، البته فعلاً. فقط گاهی زوزه‌ای چیزی. اتاق شما آفتابگیره. دور از قیل‌وقال. سفارش کردم. فقط یه بدی داره سایۀ پنجره‌اش یه جوریه، می‌دونی شکل چی بود راه‌راهه معلومه پشت میله‌هایی. البته می‌شه، راه داره با دوخط نوشته، می‌شه از شرّ همونم راحت شد.

***

بابا به قول خودش یک پَل افتاده. سرش ولِ شانه است و چُرت می‌زند. شرجی توالت می‌زند توی صورتم. فرنگی بابا را از کاسه بر می‌دارم. صدا می‌آید:

پاشو دیگه داره می‌ره. تمومش کن. رسید امروز! حالی احوالی. یه چیزی بگو. حرفِ تو، دلشو آروم می‌کنه.

سکوت می‌افتد توی اتاق. دوباره می‌آید که:

نمی‌شه نره؟ با توام می‌گم نمی‌شه نره؟ جواب بده مرد!

من نمی‌گم نره!

می‌شناسمت! می‌دونم تو دلت چه خبره. بره اون ور دنیا چی‌کار کنه؟ یعنی تو به این چیزا فکر نمی‌کنی؟ حداقل یه چیزی بگو دلش گرم بشه.

بابا میان پیش‌بینی هوای زیر صفر و جَوِ ناپایدار و احتمال باد و طوفان:

بمونه چی‌کار کنه؟ شوخی ندارن. میان می‌برنش. یادت رفته؟ خدا رحم کرد. این دفعه باید بو بکشیم پیداش کنیم. می‌فهمی؟!

مادر آرام شاید با خودش، چیزی می‌گوید و نمی‌شنوم.

صدا بالا می‌رود: « دستگیری چند تن دیگر از فعالین محیط زیست به جرم اقدام علیه امنیت ملی

***

می‌شنوی؟

-…

نه مثل اینکه تو زبون نمی‌فهمی! می‌گم می‌شنوی؟ صدای جیغ و دادشون می‌آد. گوش تیز می‌خواد، مثل مال من. یه نامردی زده و در رفته، تو همین شلوغیا. دنبالشن. نه فیلمی نه عکسی نه شاهدی. هیچ‌چی. هیچ مدرکی از طرف نیست. نمی‌شه گفت. حالام اینا صبح تا غروب، هرروز اینجان. چشمشون به دهن ماست. یه اسم، فقط یه اسم. همین. آخ آخاون‌وقته که خدا نکنه دستشون به طرف برسه. جِرش می‌دن! من زیاد دیدم، این‌وقتا هیچ مهم نیست ثابت شده یا نه. طرف کیه و چی‌کاره‌ست. شما بگو امامزاده، بچۀ پیغمبر. عمدی زده یا سهوی؟ شاهد؟ این طرف تا دلت بخواد: دوزاری، پنج‌زاری. ولی اون‌ور، کی دیده؟ خدا؟ کو؟ تو دیدی؟ بگو بیاد شهادت بده. فقط کافیه یه گردن پیدا بشه. خون با خون، حکم دادگاهم به خون نباشه، راه هست، زیاد، یه هم‌بندی، یه حبس ابدی، از ترس خرجی، یه کف دست نون. از ترس جای خالیش، بیوه شدن زنش، سایۀ یکی دیگه، رو خونه و زن و دخترش. بالاتر از سیاهی رنگی هست؟ باقیش سخت نیست… راستی یادم رفت، تو پسر ۲۸ آبان کجا بودی؟

خونه! پدر و مادرم…!

درجه یک نمی‌شه !

من ماشین ندارم.

هنوز بامعرفت کم نیست. رفیقی، آشنایی، کسی. قرض گرفتی. اصلاً کی تو رو می‌شناسه؟ دزدیدی!

خیلی…!

جدی نگیر. شوخی بود. این نسخۀ یکی دیگه‌ست. برای تو بهترشو دارم. نمی‌خواستم برگ آخرو بزنم اما شما جونورا همیشه دنبال همونین؛ آس؟! ها؟ بگم؟ اگه بگم حتماً زبونت باز می‌شه

***

دانگِ ساعت بلند می‌شود. بابا نشسته گوشۀ سفره.

سلام.

بی‌نگاه با سر جواب می‌دهد. شماره می‌گیرم، جای زنگ صدایی می‌گوید: «مشترک مورد نظر در حال…» پیام می‌دهم: «ساعت هفت، لطفاً فراموش نشود

چای پَرزده به نعلبکی. به دل سفره نان بیات است و شکر و مربا و خرده برنج دیروز و هرچه از یک هفتۀ قبل خوردیم. تا کمرِ استکانِ بابا سفید می‌زند. مادر یک‌وری نگاهش می‌کند، مُچ بسته‌اش را فشار می‌دهد و عین سماور قل‌وقل می‌جوشد. بلند می‌شود و می‌رود آشپزخانه. سر بابا بالا می‌ماند. نگاهش می‌چسبد به جای رفتنِ مادر. به سینۀ دیوار، به آسمان آبی و قوزه‌های سفید ابر. به آن دسته درنای مهاجر بر فراز مرز اُخرایی غروب که چمدانی چرمی را با خود پرواز می‌دهند. چطور ندیده بودم. آن چمدان! آن چمدانِ چرمِ قهوه‌ای. درست چمدان من است! خیالش با نگاهِ خیره پرواز کرده. صدا صاف می‌کنم. رها می‌شود از جذبۀ پرواز. دور و برش را می‌گردد. سیگار و فندک، ابرِ دود بالا می‌رود. می‌خواهم از مادر بپرسم این چمدان را از کجاکه دود و صدای دَم‌کرده‌اش با هم در می‌آید:

همه‌ش بخاطر اونه!

چشمش به خاکسترِ نوکِ سیگار است

کی بابا؟

کام می‌گیرد از سال‌های دور:

می‌خواست حکماً پیشکش ببره برا گنده‌تر از خودش. طرف برا خودش خری بود. سفارش داد، گفت پول خوبی می‌ده. تو تازه به دنیا اومده بودی. کار نبود، مثل حالا. می‌شناخت، می‌دونست کِی میان و کجا. گفت فقط باید یه جوری بزنی که سالم باشه، بشه به کارِش زد. ردشونو زدم. سه تا بودن

به قاب اشاره می‌کند که:

مو نمی‌زدن، بزرگه رو نشون کردم، سوت کشیدم، باهم بلند شدن عین همینا. پر کشیدن، گرفتمش نوک مگسک، نفس حبس، یا بخت و یا اقبال، چکوندم، بوم! آسمون لرزید، گیج خورد، تاب خورد، دور خودش چرخید، خاک هوا شد. خورده بود تو شکمش، هنوز زنده بود. زیر یه بوته.

پول رو داد اما نه اون‌قدر که گفته بود. گفت خراب کردمتو توی عکس دیدی، اما من از نزدیک. چشماش زرده، یه زردی که هیچ کس ندیده!

گُرّۀ پیک‌نیک بالا گرفته. وسط حلقۀ آبی جا به جا قرمزی شعله می‌کشد. عرق از پیشانی و گردن و لای تُنُکی ریش‌های نتراشیده‌اش برق می‌زند. کفِ دست را می‌کشد به سبیل و استکان بالا می‌رود. شکرها مثل ماسۀ دریا پیش می‌آیند و پس می‌روند.

سرفه می‌زند و خیلی آرام‌تر از قبل:

من اونو زدم، حالام تو

نگاهش می‌نشیند به عصا و پای دراز:

به خیالم تاوانشو دادم

بعد دوباره می‌رسد به قاب سینۀ دیوار.

بابا چی شد این همه سال که نگفتی؟ پات؟ کی زد؟

***

-… حتماً می‌دونین! بهتر از خودش. حتی بهتر از پدر و مادرش. دقیق می‌دونین کی و کجا و چطور به دنیا اومده. چه کارایی کرده. گناهی که هیچ جا ثبت و ضبط نشده پیش شما حتماً محفوظه. می‌دونین از چندسالگی کار می‌کرده. وقتی هنوز نمی‌فهمیده معنی جون کندن یعنی چی عین سگ می‌دوییده. پاش چه‌جوری لنگ شد؟ بگین! لنگِ یه لقمه نون، یه کاسه آب. به منم بگین. اونی که زد حالا تهدید می‌کنه اون یکیشم بزنه؟…
فلاکتو تو چشمای عزیزتون ندیدین که دعا کنین کاش چشمشو ببنده. شما که بلدین. بزنین آقا! بزنین!

هه! نطق غرّایی بود بچه. واقعاً عجیب نسلی هستین شما! مهرِ پسر به پدرم دیدیم! به همین سادگیا نیست پسر جون! گفتم که بدونی اگر قرار باشه بگیریم اولیش خیلی نزدیکه. کودن بودی تا حالا نفهمیدی. بیا! بیا آب بخور خنکشی. موتور می‌سوزونی، می‌گن ما زدیم!

***

مادر مثل کشتی بی‌لنگر چپ و راست می‌شود و کنج سفره کنار می‌گیرد. کاسه رویی را می‌گذارد پیش پایم. هنوز جلزوولز می‌کند.

قُل می‌زند دو چشم زرد وسط سپیدی پَرگون. جِزۀ سیگار به چایی نیم‌خور می‌گوید ساعت پا به فرار گذاشته.

مادر سر چمدان است:

تو که اومدی! هیچ‌چی نخوردی! برات لقمه می‌ذارم. این‌جوری ضعف می‌کنی.

بعد نگران انگار که چیزِ مهمی یادش رفته باشد:

مادر زبونشونو بلدی؟ یه وقت آبی چیزی بخوای می‌تونی؟

می‌خندم که: «خیالت راحت، هنوز کسی اونجا از تشنگی نمرده مادر

سخت و کم می‌ایستد. دست می‌کشد به دگمه‌های پیرهنم ببیند جان دارند؟ هرچه ذکر و ورد بلد است روی لبش می‌جنبد. سر تکان می‌دهد که: «نه مادر! آدمای این آسمون همه جا لنگه همن

نگاهش می‌نشیند به نگاهم، به اشک پشت چشم راه نمی‌دهد که اگر بدهد پای رفتنم

حواست باشه. شناسنامه‌ات اینجا پیش منه. دنبالش نگردی! مطمئنی به کارت نمی‌آد؟ اسمتو رو چمدونت نوشتم، گم نشه

حالا عقربه‌ها مانده‌اند منتظر من. بابا هنوز نشسته پای سفره، بیشتر از هرروز. مادر می‌رود کاسۀ آب را بگذارد به سینی، کنارِ قرآنِ معطل. سنگینی نگاهش به بابا حرف می‌زند. می‌رسم پشتش، می‌نشینم، آستین زیرپوش فتیله شده، آشناست؛ یک جام است و نیم‌تنۀ چند پَری، معلقِ آسمان، به دورنگی بازو.

سرم را می‌گذارم روی شانه‌اش. دست می‌گذارد. زمختی لیفه‌های دام به صورتم. همان‌طور آرام و شکسته می‌گوید: «شرمنده‌ام بابا! خدا به همرات…» باقی حرفش می‌شکند توی گلو.

بیدارشدنای حیاط است. فکر می‌کنم که باز می‌بینم؟ پله‌ها صیقل خورده از رفتن‌ها. از جرز خشت‌های طبله‌کرده‌ سبزه درآمده. مادر همراه است، می‌پرد که: «آخباز یه چیزی یادم رفتببخش مامان جان. کفشاتو بپوشی آوردم

نگاهش به درخت است و خرمالوها که رنگ از غروب برداشته‌اند اولِ صبح. مانده‌اند سر شاخه‌های خشک به امید برف «تا برف نشینه به تنشون، شیرینی به کام نمی‌دناین را بابا می‌گفت هرسال. کُنج چشم مادر هم می‌خندید که: «آره‌، مثل خودت که از وقتی برفی شدی قابل‌تحمل‌تر شدی

می‌دانم دیگر نمی‌بینم این برف را، صدا می‌رسانم:

مامان جان ولش کن، خرمالو همه جا هست!

صدای خشک آهن و یَلۀ سال‌ها به سنگِ زیرش؛ در باز می‌شود. لبش می‌جنبد. طوسی نگاهش مثل سنگ چشمه می‌درخشد. دل چشمه می‌جوشد. نگاهم را می‌دزدم. سرما به دست‌ها و صورتش گل انداخته، دست به مچ؛ دردِ سرماستمی‌گویم برود، دوست دارم بماند. نگاهش دلم را گرم می‌کند. در آستانه می‌ماند. پشت می‌کنم به آخرین نگاه و شرّ آب می‌پیچد به تنِ خیسِ بن‌بست. راه می‌افتم، منتظرِ صدایِ در.

گرداب افتاده به جانم. کوچۀ کهنه، تاریک‌تر و دنگال‌تر از تمام رفتن‌ها شده. این دیوارهای بلند، این آجرهای خیس و ابلقِ بند ریخته، این ابرهای زمخت، نمی‌گذارند حالاحالاها نور به کوچه برسد. زمین آیینۀ آسمان است. چرکاب به شیار جوی ایستاده. همهمۀ کلاغ‌ها آشوبم می‌کند. دلم می‌خواهد برگردم، فقط یک نگاهسردرِ خانه‌ها چراغ‌های شب جان می‌کنند و نور می‌دهند به تاق‌ها به سرپوش درها. صدایی نیست، خواب مانده خروس همسایه یا نمی‌دانمصدای سنگین قدم‌هایم می‌پیچد. چه خوش‌قول، پوزۀ زردش را می‌بینم! دلم پر می‌کشد، تن خانه گرم است. بچه‌های مدرسه ایستاده‌اند. دست هرکدامشان یک بادکنک هلیومی‌ست که شق و رق طلب آسمان می‌کند. سگ مفلوکی پوزه می‌کشد و از خیابان می‌گذرد. بچه‌ها برایش سنگ و چوب ول می‌کنند. لنگ می‌زند و فرار می‌کند. نام مدرسه دیگر آشنا نیست. سر میله‌، جای پرچم به زمینۀ دودیِ آسمان، بیرقِ سیاه زده‌اند. آن ساختمان آجری و شیروانی زنگاربسته هم دیگر نیست.

دلم پَر می‌کشد، هنوز صدای در نیامده. فقط یک نگاه. نه! نگاهش پاسوزم می‌کند، برنمی‌گردم. تا کمر ماشین پیداست. از خرزهره می‌گذرد. شیشه پایین می آید. سرمی‌کشد. عینکش دودی‌ست، یکی کنارش نشسته، روی پل می‌ایستد. انگار کوچه تمامی ندارد. آن پایین‌ها از سر گُرزهای آجری دود کمان می‌کشد و ابر می‌شود. تیره‌تر از سایه‌روشن خاکستری بالاسر. سایه‌ها جان می‌گیرند. چشمم از نور سیاهی می‌رود. چکه‌چکه صدا می‌آید، باز شیر سقاخانه آب می‌دهد. سفتش می‌کنم. خیابان خالی‌ست. رفتگر برگ‌های مُرده را کوت می‌کند. دو نفر دوطرف دهانۀ کوچه تکیه از دیوار برمی‌دارند. حس می‌کنم چیزی از وجودم جا مانده، رگی، نخی می‌کشدم به تن خانه. دلم می‌جوشد، از پَرِ چشم، درازی سایه‌ها را می‌بینم. می‌آیند. صدای کلاغ‌ها بالا می‌گیرد. می‌رسم به ماشین. سایه‌ها نزدیک می‌شوند. در را باز می‌کنم. یکی می‌شوند، می‌رسند به سیاهی سایه‌ام. چمدان و چادر مادر می‌افتند. سریع‌تر از آب جوی دور می‌شوم. پشت سر صدایی فریاد می‌زند: «ایست…! ایست…!» قلبم می‌کوبد، کلاغ‌ها پر می‌کشند. آن یکی بلند‌تر: « بزنشبزنش…» صدایی دیگر: «لعنتی بزن در رفتایستایستاین یه دستورهبزن…!» درشتی صدایی به خیابان می‌پیچد!…

سوزی توی شکمم، سینه‌ام، پشتم، گردنم، تمام رگ‌های مغزم. پی می‌رود نفسم. خیسی زمین به صورتم می‌نشیند.

می‌بینم و نمی‌بینمونگِ زنگ توی گوشم. پنجره‌ها باز و نیم‌تنه‌ها پیداست. چهارتایی دیوار شده‌اند. می‌آیند. عکسشان به آب می‌لرزد. باد برگ‌ها را پر می‌دهد و بادکنک‌ها را می‌دزدد. بچه‌ها نیستند. بادکنک‌ها تاب می‌خورند، دور می‌شوند، فرار می‌کنند. نقش می‌زنند به زمینۀ آبی. نقش ملائکه…

۱۳۹۸


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۴۳
ارسال دیدگاه