آخرین مطالب

» شماره ۴۲ » شکل و ساخت داستان آختامار

شکل و ساخت داستان آختامار

حسین آتش‌پرور ۱– بازخوانی داستان کوتاه آختامار افسانۀ آختامار، قصۀ ساده‌ای دارد. عاشقانه‌ای کوتاه و یکی از نماد‌های مهم فرهنگی ارامنه که یک وجه آن تمایل به همزیستی با دیگر اقوام را به یاد می‌آورد. چه بسا از زمانِ خلقِ آن، هر زن و مرد ارمنی جوانی خود را در این آینه دیده‌اند. شاید هم […]

شکل و ساخت داستان آختامار

حسین آتش‌پرور

۱بازخوانی داستان کوتاه آختامار

افسانۀ آختامار، قصۀ ساده‌ای دارد. عاشقانه‌ای کوتاه و یکی از نماد‌های مهم فرهنگی ارامنه که یک وجه آن تمایل به همزیستی با دیگر اقوام را به یاد می‌آورد. چه بسا از زمانِ خلقِ آن، هر زن و مرد ارمنی جوانی خود را در این آینه دیده‌اند. شاید هم در پنهان خویش تا آخر عمر با رؤیای شیرین آن زیسته و آن را سینه‌به‌سینه به نسل‌های بعد رسانده باشند. شاید هم بسیاری مثل آرلین در کودکی آن را نمایش داده تا در جوانی به آختاماری دیگر تبدیل شوند. از این جهت است که می‌بینیم آختامار از جزیرۀ دریاچۀ وان به دیگر سرزمین‌ها راه افتاده است. واقعیتی که آختامار با همین قصۀ کوتاهش به زندگی افسانه‌وارش در بستر فرهنگی به زیست خود ادامه می‌دهد تا در اصفهان برود به قنادی آقای خاجادور در جلفا و از آنجا برسد به دست نویسنده‌ای به نام هما جاسمی. نویسنده‌ای که آن را از باورهای قومی ارامنه به بدنۀ ادبیات وصل می‌کند.

نویسنده در آختامار آن را از قصه به داستان تبدیل و ازاین‌طریق وارد حوزۀ ادبیات می‌کند و به آن ارزش ادبیهنری می‌دهد. این کار به‌جز اجرای هنری در ساخت آن اتفاق نمی‌افتد.

داستانِ کوتاه آختامار یکی از بهترین تجربه‌های نویسنده در کتاب آختامار است. داستانی استعاری که در آن جانشینی صورت می‌گیرد.

داستان از چند لایۀ روایی موازی، همسو و درهم‌تنیده شکل گرفته که در کمک به ساختِ روایت اصلی نقش اساسی دارند.

در ترتیب روایی داستان اگرچه لایه‌ها به‌صورت کوتاه و تکه‌تکه ظاهر می‌شوند، اما مجموع آن‌هاست که در خدمت تنۀ اصلی داستان قرار می‌گیرند و آن را می‌سازند؛ عشق آرلین به دانشجوی فیزیوتراپ که در داستان «او» نامیده می‌شود. آرلینی که آختامارِ زمانِ خود می‌شود. و به این صورت است که آختامار امتداد پیدا می‌کند.

در این متن با توجه به داده‌های داستان از طریق آنالیز به واکاوی لایه‌ها در شکل و ساخت داستان می‌پردازیم:

داستان دارای چهار لایۀ روایی است که از زاویه‌های گوناگون می‌شود به آن نگاه کرد:

ترتیب روایت در داستان

۱فیزیوتراپی آقای استپانیان پدر خانواده.

۲صحبت در بارۀ قنادی آختامارمیدان جلفااسقف خاچاطور کساراتسی و کلیسای وانک.

۳افسانۀ آختامار.

۴روایت اصلی داستان در جانشینی ( استعاره) آرلین و جوان دانشجوی فیزیوتراپ (او) به‌جای افسانۀ آختامار.

ترتیب اهمیت در داستان

۱روایت اصلی داستان عاشقانه‌ای است که به پشتوانۀ یک افسانۀ قومی ارمنی آن را از افسانه به داستان می‌رساند.

۲روایتی است که در پوستۀ ظاهر داستان جریان دارد: فیزیوتراپی آقای استپانیان و فیزیوتراپ ( او) که توسط او به قسمت‌های ۳ و ۴ وارد می‌شویم:

۳پرداختن به مکان: قنادی آختامارجلفاکلیسای ارامنه. مجسمۀ کشیش.

۴افسانۀ آختامار.

دربارۀ روایت‌ها که به‌طور لایه‌لایه در داستان ظاهر می‌شوند و اهمیتشان که مهم هستند، گفته شد: دو لایه نقش مهم‌تری دارند. و دو لایه که نقش کمتری دارند نه‌تنها لازم‌اند، بلکه بدون آن‌ها کلیت داستان و روابط علت‌ومعلولی شکل نمی‌گیرد.

۲اساس ساخت آختامار

روایت اصلی داستان:

داستان آختامار بر اساس استعاره (جانشینی) است. به همین خاطر برای رسیدن به آن از طریق لایه‌های روایی به گونه‌ای قطبی پیش می‌رود؛ پوستۀ ظاهر داستان که روایت فیزیوتراپی آقای استپانیان است، از صفحۀ ۱۵۰ تا ۱۵۵ ادامه دارد و تقریباً تا نیمه‌های داستان را به خود اختصاص می‌دهد. قطب دیگر عاشقانۀ آرلین و «او» است که در استعاره (جانشینی) صورت می‌گیرد: آرلین به آختامار و «او» به جوانی که عاشق آختامار در جزیره است تبدیل می‌شود. این قسمت از صفحۀ ۱۵۴ تا آخر داستان صفحۀ ۱۶۲- روایت اصلی داستان را تشکیل می‌دهد. در میان این دو قطب و به موازات آن‌ها، لایۀ مکانداستان و افسانۀ آختامار قرار دارد که البته افسانۀ آختامار که توسط آقای استپانیان در صفحۀ ۱۵۴ روایت می‌شود، تقریباً وسط داستان و روی خط خنثی است. از اینجا به بعد روایت آقای استپانیان و نقش او در داستان تمام می‌شود. این دو قطب است که تنۀ اصلی داستان را می‌سازند و آن را در تعادلی نسبی قرار می‌دهند.

نکتۀ مهم دیگری را که باید به آن اشاره کنم و خواننده در ابتدا از آن بی‌خبر اینکه نویسنده در همان ابتدای داستان در چند سطر به واقعه‌ای که مربوط به روایت اصلی است و در پایان داستان اتفاق افتاده، غیرمستقیم اشاره می‌کند:

۱من حتی می‌توانستم در زمان پرسه بزنم و پژواک مرده‌ها را بشنوم. برای همین حالم که بد می‌شد و دلم که برایش تنگ می‌شد، می‌رفتم سراغ ‌کتاب‌های تاریخی پدرم و توی عکس‌های جلفا راه می‌رفتم و یا از پنجره‌های پل به آب زل می‌زدم تا فراموشش نکنم. آن روز کسی جز من ناپدید شدنش را در آب ندید. ماما هم باور نمی‌‌کرد، هیچ‌کس باور نمی‌کرد که او در زاینده‌رود غرق شده است. من حتی نتوانسته بودم جیغ بکشم، درست مثل وقتی که توی ‌خواب فریاد بزنی اما صدایی نداشته باشی. صفحه ۱۴۹

ازآنجاکه این سیگنال‌ها عام هستند و خواننده در جریان داستان نیست، کمتر به روایت اصلی داستان وارد می‌شود و مستقیم به روایت دوم داستان که در پوستۀ ظاهری است وارد می‌شود.

سیگنال‌های گاه‌گاهی و پراکنده از همان ابتدای داستان رفته‌رفته بیشتر می‌شوند تا روایت اصلی را تقویت کنند، از صفحۀ ۱۵۳ به بعد به اوج خود می‌رسند و تمام روایت داستان را تا انتها در اختیار می‌گیرند:

۱پاپا را با پاهای گچ‌گرفته به خانه آوردیم. بعد از مدتی دکتر میرعلایی گچ‌‌ها را باز کرد و شمارۀ تلفن او را داد تا هفته‌ای دو بار بعدازظهرهای دوشنبه و پنج‌شنبه برای فیزیوتراپی به منزل ما بیاید. در را که برایش باز می‌کردم، انگشت‌ها‌ی بلندش را می‌برد لای حلقه‌ها‌ی درشتی که روی پیشانی‌اش افتاد‌ه‌ بودند و لبخند می‌زد: «سلام! بابا بیدارن؟» بعد پشت سرم راه می‌افتاد و سایۀ بلندش روی کاشی‌ها‌ی حیاط نقش می‌بست و من مثل شبح کوتاه و کوچکی بین قدم‌هایش گم می‌شدم. صفحۀ ۱۵۰

۲من توی مخمل نرم مبلی که روبروی در اتاق بود فرو می‌رفتم و کتاب‌ها و جزوه‌هایم را ورق می‌زدم و او را تماشا می‌کردم. صفحۀ ۱۵۰

۳ از میان قابِ در، قامتش را در آینۀ اتاق خواب می‌دیدم. صفحۀ ۱۵۰

۴با آن حلقه‌های روی پیشانی شبیه مجسمۀ داوود کوچکی بود که سال‌ها از توی قفسۀ کتاب‌های پاپا به من نگاه می‌کرد. صفحۀ ۱۵۱

۴روی خواب مخمل با ته مدادم اولین حرف از اسمش را نوشتم و دورش یک قلب کشیدم. صفحۀ ۱۵۱

۵از توی آینه به من چشمک زد. داغ شدم، سرم را پایین انداختم و به جزوۀ فیزیک نگاه کردم. صفحۀ ۱۵۱

دوشنبه‌ها‌‌ و پنج‌شنبه‌ها ‌‌داشتند به آخر می‌رسیدند و از اینکه دعا می‌کردم پدرم هرگز خوب نشود، خجالت می‌کشیدم. صفحۀ ۱۵۲

رفته‌رفته هرچه جلوتر می‌رویم با سیگنال‌های داستان جانشینی خودش را بیشتر نمایان می‌کند:

۶آخرین دوشنبه که در را باز کردم، یک جعبه شیرینی به طرفم دراز کرد. روی آن با حروف ارمنی نوشته ‌بود آختامار. «سلام! روز آخره، شیرینی گرفتمپاپا حالش بهتر بود و آمده بود در آستانه حیاط ایستاد‌ه ‌بود. صفحۀ ۱۵۴

تا جایی که وقتی در همین صفحه از داستان به افسانۀ آختامار می‌رسیم، جانشینی برای ما یقین می‌شود. به‌خصوص که آرلین به کودکی در مدرسه فانوس به دست گرفته و نقش تامار را بازی کرده است:

۷منتظر بودم که پاپا صدایم بزند و بگوید آلبوم عکس را بیاور و بعد عکسم را نشانش بدهد و بگوید که ببین آرلین وقتی که شش‌ساله بود در جشن مدرسه نقش تامار را بازی کرده بود و فانوس دستش گرفته بود. صفحۀ ۱۵۴

از اینجا به بعد پدر از داستان کنار می‌رود و روایت داستان در انحصار روایت اصلی قرار می‌گیرد:

۹ملاقات‌های ما بیشتر و بیشتر شد. در کوچه پس‌کوچه‌ها‌‌ی جلفا قدم می‌زدیم و توی همۀ کافه‌ها می‌نشستیم و در همۀ عکس‌ها بودیم. می‌گفت دلش می‌خواهد وقتی درسش تمام شد به تهران برنگردد و همین‌جا بماند. صفحۀ ۱۶۰

۱۰- اما من از توی همین پنجره‌های پل به زاینده‌رود نگاه می‌کردم که یک روز آینه از دستم رها شد و آب آن را با خودش برد. همان روز بود که او غرق شد. توی همۀ کتاب‌های پاپا دنبالش گشتم. توی تمام عکس‌های زاینده‌رود، توی همۀ عکس‌های اصفهانصفحۀ ۱۶۱- ۱۶۲

و در انتهای داستان با غرق شدن «او» در زاینده‌رود این جانشینی کامل می‌شود. تاماری که در شش‌سالگی آرلین جوانه می‌زند تا دوباره تامار بروید اما نه در جزیرۀ دریاچۀ وان، که در اصفهان، و او غرق شود در زاینده‌رودِ ذهن آرلین.

روایت دوم:

روایت دوم به‌صورت رئال در پوستۀ بالای داستان قرار دارد. این روایت تا نیمۀ داستان ادامه می‌یابد و به‌صورت کاتالیزور عمل می‌کند. آرلین شخصیت اصلی و روایتگر اول شخص داستان می‌گوید:

۱همه چیز با تصادف پدرم شروع شده بود. صفحۀ ۱۴۹

پاپا را با پاهای گچ‌گرفته به خانه آوردیم. بعد از مدتی دکتر میرعلایی گچ‌‌ها را باز کرد و شمارۀ تلفن «او» را داد تا هفته‌ای دو بار بعدازظهرهای دوشنبه و پنج‌شنبه برای فیزیوتراپی به منزل ما بیاید. صفحۀ ۱۵۰

آرلین توجهش به «او» جلب می‌شود.

۲بین آقای استپانیان و ( او) از قنادی آختامار و کلیسای وانک و حروفی که در دست مجسمۀ کشیش در جلفاست، صحبت به میان می‌آید.

۳آخرین دوشنبه که در را باز کردم، یک جعبه شیرینی به طرفم دراز کرد. روی آن با حروف ارمنی نوشته ‌بود آختامار. «سلام! روز آخره، شیرینی گرفتمپاپا حالش بهتر بود و آمده بود در آستانۀ حیاط ایستاد‌ه ‌بود. صفحۀ ۱۵۴

۴پاپا گفت: «آختامار هم شیرینیاش خوبه و هم داستانش! فعلاً داستانو گوش کن عزیز جان. بعد کار شما تموم بشه بریم سر شیرینیصفحۀ ۱۵۴

بعد آن آقای استپانیان افسانۀ آختامار را بیان می‌کند و از داستان خارج می‌شود. از اینجا به بعد تمام داستان در جانشینی این روایت عاشقانه ادامه پیدا می‌کند.

روایت سوم: مکانداستان

برخلاف لایه‌های اولدوم و چهارم که رخداد و اتفاق ستون فقرات روایت هستند، در این لایه این مکان‌ها با ایجاد تصویر و فضاسازی روایت را در خدمت کل داستان شکل می‌دهند.

اولین مکان در این داستان قنادی آختامار است.

آختامار واژۀ کلیدی و مرکزی داستان که در صفحۀ ۱۵۱ کتاب می‌آید، موقعیت هم‌نویسه دارد و بسته‌به کاربرد آن معنای متفاوتی پیدا می‌کند.

بعد آن از میدان جلفا و کلیسای وانک و مجسمۀ اسقف خاچاطور کساراتسی و حروفی که در مشت اوست در لابلای گفتگوهای پدراو» و آرلین تا صفحۀ ۱۵۸ می‌شود. مکان‌هایی که سلسله‌وار ایجاد روایتتصویر و فضا در ساختن لایۀ متفاوت مکان–داستان می‌کند.

روایت چهارم: افسانۀ آختامار

لایۀ چهارم به استناد یک افسانه از باور ارامنه در صحبت بین آقای استپانیان و «او» به این صورت بیان می‌شود:

پاپا گفت: «آختامار هم شیرینیاش خوبه و هم داستانش! فعلاً داستانو گوش کن عزیز جان. بعد کار شما تموم بشه بریم سر شیرینی

«دریاچۀ وان که می‌دونی کجاس دکتر جان؟ یه افسانه‌ داریم ما که پادشاهی با دخترش به اسم تامار، توی جزیره‌ای که‌ وسط دریاچۀ وان هست زندگی می‌کرده. یه روز پرنسس تامار عاشق یه پسری از مردمِ معمولی می‌شه و هر شب با فانوس لب آب می‌ایستاده تا پسر شنا کنه و بیاد پیشش. شاه وقتی از عشق اونا خبردار می‌شه، میاد و فانوسو پرت می‌کنه رو صخره‌ها‌. همه‌جا تاریک می‌شه و اون پسر بیچاره وسط دریاچه گیر می‌کنه و همین‌طور که داشته غرق می‌شده، داد می‌زده آآآآخ تامار… آخ تامار! به همین خاطر اسم جزیره شده آختامارصفحۀ ۱۵۴

از اینجا به بعد اشاره به کودکی آرلین در نقش تامار می‌شود و داستان به سمت جانشینی می‌رود.

این درست که برای بررسی شکل و ساخت داستان از روش آنالیز دست به دسته‌بندی وجه غالب آن‌ها می‌زنیم، اما باید در نظر داشت که لایه‌ها درهم تنیده و نه‌تنها از هم جدا نیستند، بلکه برای توجیه روابط علت‌ومعلولی لازم و ملزوم یکدیگرند و از این بابت یکدیگر را همپوشانی و تقویت می‌کنند. در اصل لایه‌ای که در آن جانشینی صورت می‌گیرد برآیند سه لایۀ دیگر داستان است.

۳- سازه‌های دیگر داستان

شخصیت

آرلین (آختامار)- «او» دانشجوی فیزیوتراپ تهرانیآقای استپانیانخانم استپانیان( ژانت)- اسقف خاچاطور کساراتسی دکتر هولتسر و همسرش مریم

در اصل آرلین – پدرش و «او» شخصیت‌های اصلی داستان هستند و بقیه در حد اسم باقی می‌مانند.

زبان

نویسنده به‌عنوان روایتگر اول شخص از زبان معیار استفاده می‌کند اما در قسمت‌هایی که ایجاب می‌کند تکیه‌کلام‌ها، واژگان یا اصطلاحات ارمنی به کار می‌برد:

آرلین، کُفه اوزومِس= قهوه می‌خوری؟

اینچ= چی

می واخه ثیر= نترس

مکانداستان

مکان داستان به دو بستر داخلی اصفهان، (خانۀ آقای استپانیان) و بیرونی تقسیم می‌شود: رئال یا داخلی داستان در اصفهان محله جلفا می‌گذرد. اما در گفتار به بستر بیرون داستان می‌رویم: قنادی آختامارمیدان جلفا و کلیسای وانک که سلسلۀ روایی این‌ها یک لایۀ داستان را می‌سازند. همچنین در گفتار آقای استپانیان، از دریاچۀ وان و جزیرۀ آختامار صحبت می‌شود یا در تداعی آرلین به پنجره‌های سی‌وسه پل و زاینده‌رود می‌رویم.


برچسب ها : ,
دسته بندی : شماره ۴۲ , نقد
ارسال دیدگاه