آخرین مطالب

» داستان » سمت چپی (سمانه خادمی)

سمت چپی (سمانه خادمی)

از دیشب سرم درد می‌کند. سوزش‌های معده‌ام دوباره شروع شده‌اند. از صبح نتوانسته‌ام هیچ چیزی بخورم. یک لیوان آب هم تهوعم را چند برابر می‌کند. آمده‌ام توی اتاق دراز کشیده‌ام شاید حالم بهتر شود. حوصله شلوغ‌بازی‌های مامان را ندارم. دو سه روز است گوشی تلفن از دستش نمی‌افتد. مثل بچه‌ها از ذوقش نمی‌تواند یکجا بنشیند. […]

سمت چپی (سمانه خادمی)

از دیشب سرم درد می‌کند. سوزش‌های معده‌ام دوباره شروع شده‌اند. از صبح نتوانسته‌ام هیچ چیزی بخورم. یک لیوان آب هم تهوعم را چند برابر می‌کند. آمده‌ام توی اتاق دراز کشیده‌ام شاید حالم بهتر شود. حوصله شلوغ‌بازی‌های مامان را ندارم. دو سه روز است گوشی تلفن از دستش نمی‌افتد. مثل بچه‌ها از ذوقش نمی‌تواند یکجا بنشیند. بابا هم چپ می‌رود و راست می‌آید جگر و پسته توی حلق من می‌کند. اصلا شاید حال بدم برای همین جگرهایی باشد که این چند روز به خوردم داده‌اند. خواهرهایم به نوبت می‌آیند قربان صدقه‌ام می‌روند. دیروز برای آنکه مثلا بگویند اوضاع خیلی خوب است، بزن و برقص راه‌ انداختند. بعد از ظهر هم بدون سر و صدا یکی‌یکی کیفشان را برداشتند و به هوای شوهر و بچه، زدند به چاک. حتم دارم هیچ‌کدامشان دوست نداشتند جای الان من باشند. موبایلم را بی‌صدا می‌کنم و بالش را می‌گذارم روی سرم و فشار می‌دهم. درد سرم ضربان‌دار است و بعید می‌دانم حالا حالاها ولم کند. به شنبه فکر می‌کنم. یک لحظه هم نمی‌توانم از فکرش بیرون بیایم. گفته‌اند از سه‌شنبه باید حواسم به خورد و خوراکم باشد. از پنجشنبه باید بروم بستری شوم. خانم روانشناس، بعد از یکی دو تا تست و کلی سوال، گفت که برایم آرزوی موفقیت می‌کند. بعد پرونده‌ام را داد دستم و گفت بروم پیش آقای مشاور. مامان هم دنبالم آمده بود. همانجا پشت در قایم شده بود و داشت پشت هم ذکر می‌گفت و گریه می‌کرد. گفته بودند که بدون تایید آن دو نفر، مجوز عمل نمی‌دهند. کاش پرسیده بودم می‌خواهند کدام را بردارند. سمت چپی یا راستی. شاید هم گفته بودند و من نشنیده بودم. خدا کند با سمت راستی کاری نداشته باشند. فرقش را نمی‌دانم ولی دلم نمی‌خواهد کلیه راست نداشته باشم. آقای مشاور گفت که این یک جراحی با درجه خطر بالاست. گفت حتی ممکن است نتوانم بچه‌دار شوم. ولی آدم بچه می‌خواهد چکار؟ وقتی خواهرش قرار است بمیرد. بالش را از روی سرم برمی‌دارم و نفس عمیق می‌کشم. نکند احسان بچه بخواهد. در مورد این چیزها نمی‌شود تنهایی تصمیم گرفت. حالا احسان یا هر خر دیگر. به جای زخم جراحی هم فکر می‌کنم. یک خط بخیه بزرگ در پهلوی چپ. کسی چه می‌داند. شاید هم پهلوی راست. آقای مشاور گفت با لاپاروسکوپی جای زخمِ زیادی نمی‌ماند. سرم مورمور می‌شود. ریشه موهایم درد می‌گیرد. همین الان هم چند میلیون آدم هستند که دارند با یک کلیه زندگی می‌کنند. قیافه طناز می‌آید جلوی چشمم. آن صورت ظریف و زرد شده با حلقه‌های سیاه دور چشم‌هایش. بیشتر جلسات دیالیزش را خودم برده‌ام. هربار آن همه درد و سرگیجه و تهوع را انگار خودم کشیده‌ام. هم پای همه بی‌خوابی‌های شبانه‌اش خودم بوده‌ام. دست و پای ورم کرده‌اش را خودم ماساژ داده‌ام. یک لحظه انگار خنک می‌شوم. سردردم یادم می‌رود. صدای مامان که با تلفن حرف می‌زند، قطع نمی‌شود. معلوم نیست دارد به چه کسی خبر را می‌دهد. آن روز که جواب آزمایش من آمد، چنان توی بیمارستان سروصدا راه‌انداخت که همه فهمیدند. بدون آنکه اصلا چیزی از من پرسیده باشد، دوید سمت من و صدتا ماچم کرد. حتما فکر می‌کرد که وقتی طناز دارد می‌میرد، دلیلی ندارد که من نخواهم یک کلیه‌ام را به او بدهم. یادم نمی‌آید آن لحظه دقیقا تصمیم خودم چه بود. ولی لابد همین که آن روز رفته بودم و آن آزمایش HLA لعنتی را داده بودم، نشان می‌داد که چه می‌خواستم. این اسید لامصب تا حلقم بالا آمده. دلم نمی‌خواهد از اتاق بروم بیرون تا شربتم را بردارم. از جایم بلند می‌شوم و پنجره را باز می‌کنم. کفش‌های کوهم درست زیر پنجره هستند. همان کفش‌های دست دومی که با احسان از میدان سپاه خریدیم. احسان را چکار کنم؟ کاش زنگ بزنم و خبرش را به او بدهم. مگر دیگر فرقی هم می‌کند. رابطه ما مدت‌هاست که چفت و بست درست و حسابی ندارد. حرف‌های آن روز خانم دکتر مدام توی گوشم می‌پیچد که از ناتوانی جنسی و بی‌میلی طناز می‌گفت. همان موقع که قضیه ازدواج با هم‌کلاسی‌اش داشت جدی می‌شد. اگر ناتوانی جنسی پیدا کنم چه؟ احسان اگر این‌ها را بشنود دیگر می‌خواهد چکار کند؟ آقای مشاور گفت نباید احساسی تصمیم بگیرم. گفت که حق دارم این کار را نکنم. بعد بلند شد و یک توپ ابری سفید داد دستم و گفت: «این زندگی توئه. می‌تونی با هیچ کس اونو شریک نشی. می‌تونی شوتش کنی تو دیوار. حتی می‌تونی پاره‌اش کنی.»

بعد یک توپ نصفه و نیمه آورد و داد آن یکی دستم و گفت: «اینم زندگی طنازه. شما هر کدوم توپ خودتونو دارید. تو مسئول توپ هیچ‌کس نیستی.»

احسان کجای توپ زندگی من ایستاده بود؟ اصلا کی قرار شده بود زندگی من و احسان به هم گره بخورد که حالا بخواهم غصه‌اش را بخورم؟ رابطه ما همه‌اش یک مشت حرف مفت و ولگردی بود. احساسی که غلظتش از این کافه تا کافه بعد تغییر می‌کرد. حالا چرا اصلا باید به احسان فکر کنم. وقتی حتی زنگ نمی‌زند حالم را بپرسد.

ولی کوه مهم است. تا کی نمی‌توانم کوه بروم. این یکی را نمی‌توانم بی‌خیال شوم. مامان که این چیزها را نمی‌فهمد. هیچ‌کس نمی‌فهمد. فقط نشسته‌اند روی آن کاناپه سبز لعنتی و دارند برای خودشان خوشحالی می‌کنند. دیروز خواهر بزرگترم را فرستاده بودند تا به گوش من برساند که بابا می‌خواهد پول خرید کلیه طناز را بریزد به حساب من تا برای خودم ماشینی که می‌خواستم بخرم. من هم بجای جواب یک قیچی برداشتم و نشستم جلوی چشمهایش موهایم را از ته کوتاه کردم. هرچقدر هم که جیغ و داد کرد نتوانست جلویم را بگیرد. موهایم را هم از همان بالا ریختم توی حیاط تا بابا خودش مجبور شود برود جاروشان کند.

کاش همین فردا یک فلاسک آب جوش بردارم و بروم پلنگ‌چال صبحانه‌ام را آن بالا بخورم. بعد هم دو سه روزی بروم خانه یکی از بچه‌ها تا چشمم به چشمشان نیفتد. تاریخ عمل را هم یکی دو روز عقب بیاندازند طوری نمی‌شود. اصلا من چه موجودی هستم که دارم جان خواهرم را با دو ساعت کوه رفتن تاخت می‌زنم؟ دستم را می‌کشم روی پهلوی راستم. واقعا کاش با راستی کاری نداشته باشند. سرتیمشان می‌گفت قرار نیست کلیه طناز را دربیاورند. گفت مال من را یه جایی همان پایین پیوند می‌زنند. یعنی طناز وقتی بیاید خانه، سه تا کلیه توی شکمش دارد. کاش کلیه هم نبض داشت تا وقتی دستم را می‌کشم یک جایی همان پایین‌های شکمش، بتوانم حسش کنم. یاد آزمایشگاه می‌افتم و گروه خونی خواهرهایم. اگر به طناز نمی‌توانستند کلیه بدهند، پس لابد بعدها به من هم نمی‌توانند. چقدر احمقم. کاش حداقل پرسیده بودم. پس تکلیف من چه می‌شد وقتی به اینجای طناز می‌رسیدم. بعید نیست که من چند سال دیگر همین جایی باشم که الان طناز ایستاده. مامان که طبق معمول می‌خواست بگوید: «خدا بزرگه اگه اون بخواد تو این‌جوری نمی‌شی.»

چرا هیچ وقت جوابش را ندادم: «پس خدای طناز چرا آنقدر کوچیک بود؟»

قیافه طناز را قبل از نارسایی به خاطر نمی‌آورم. حتما قشنگ‌تر از این بوده. قیافه الانش شبیه زن‌هایی است که تازه زایمان کرده‌اند. رنگ به چهره ندارد. صورتش پر از لک و لوک است. احسان اصلا از این قیافه‌ها خوشش نمی‌آید. همان روز که یهویی دلم هوایش را کرد و یک عکس از صورت هپلی‌ام با یک بوس غلیظ برایش فرستادم، گفت که قیافه شل و وارفته دوست ندارد. گفت دوست دارد صورت زن بدرخشد و آدم را سرحال بیاورد. کلیه چپم تیر می‌کشد. انگار دارد اعتراض می‌کند. خودش هم فهمیده که کمتر دوستش دارم. شاید هم دلش می‌خواهد زودتر برود. دست چپم را روی پهلوی چپم می‌کشم. حس می‌کنم اتفاقا چقدر هم دوستش دارم. حتما دلم برایش تنگ می‌شود. آنجا هم نزدیک خودم است. مثل دختری که شوهرش بدهی و خانه‌اش را نزدیک خانه‌ات بگیرد. فقط شب عروسی‌اش سخت است. باید یک سرچی هم توی اینترنت بکنم. ببینم اوضاع بقیه یک‌کلیه‌ای‌ها چطور است. همه که مثل طناز نیستند. دکتر می‌گفت قرار نیست که من هم نارسایی پیدا کنم. لعنتی تبلتم هم مانده توی هال. همیشه همین‌طور است. همه چیز یهویی می‌شود. چرا هیچ‌وقت از طناز چیزی نپرسیده بودم؟ تقصیر احسان بود. آنقدر فکرم دنبال اطوارهایش بود که طناز را یادم می‌رفت. اصلا چه چیزی باید می‌پرسیدم؟ حال و روز طناز بیشتر دیدنی بود تا شنیدنی. هفته‌ای سه بار باید زندگی‌مان را تعطیل می‌کردیم، از صبح خیلی زود می‌رفتیم توی آن مرکز دیالیز کوفتی تا شانس بیاوریم و یکی از آن دستگاه‌های کهنه به‌مان نیفتد که طناز بخواهد به خاطرش آنقدر سردرد بکشد. شش هفت ساعت بعد هم خسته و بی‌حال برگردیم خانه و مثل جنازه بیفتیم تا دو روز بعد. این اواخر یکبار وقتی هنوز یکی دو ساعتی از دیالیزش مانده بود و کلافه روی تخت دراز کشیده بود، گفت: «تو اگه جای من بودی چکار می‌کردی؟ واقعا تحمل می‌کردی؟»

گفتم: «نمی‌دونم. باورت می‌شه؟»

«من می‌دونم. مطمئنم تو تحمل نمی‌کردی. می‌زدی زیر همه چیز. ول می‌کردی به امون خدا.»

«واقعا داری می‌گی؟ به نظرت ول می‌کردم؟»

به دو لوله‌ای نگاه کرد که یک سرشان توی دستش بود و سر دیگرش به دستگاه وصل بود. بخاطر تهوعش مجبور بود نفس‌های عمیق بکشد. همانطور بی‌صدا چند قطره اشک از چشمش آمد و گفت: «ولی نمی‌شه. باور کن منم خیلی بهش فکر کرده‌ام. با اینکه اینقدر از این زندگی خسته‌ام، ولی بازم نمی‌شه. جرأتشو ندارم.»

از جا بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم: «پیدا می‌شه. مطمئنم همین روزها برات یه کلیه پیدا می‌شه.»

دکتر گفت بعد از عمل یک ماهی اوضاعم روبراه نیست. تا یکسال هم باید کلی قرص بخورم. می‌دانم دیگر زندگی‌ام مثل قبل نمی‌شود. پایان‌نامه‌ام را بگو که همین‌طور روی هوا مانده. شاید به استادم زنگ بزنم و ماجرا را بگویم. حتما مهلت می‌دهد. چرا ندهد؟واقعا دیگر نمی‌شود کوه رفت؟ کاش این زبان دو مثقالی‌ام را تکان می‌دادم و دوتا سوال می‌پرسیدم. مامان هنوز دارد با تلفن حرف می‌زند. انگار نه انگار که دارد کلیه یکی از دخترهایش را از بدنش می‌کشد بیرون. حواسش نیست شاید ده سال دیگر نوبت من شود. البته شاید هم حق با مامان باشد. آدم عاقل نقد را ول نمی‌کند نسیه را بچسبد. تازه، بجز این پایان‌نامه روی هوا، تابحال کی شده بود یک برنامه‌ای، تصمیمی، چیزی در مورد آینده از من شنیده باشد. پیش خودش گفته این‌که دارد ول می‌گردد، برود یک کلیه‌اش را بدهد به خواهرش. بروم به احسان زنگ بزنم. هرچه قدر هم گنداخلاق باشد، این‌جور وقت‌ها حرف‌های بامزه‌ای می‌زند. حالا حتما می‌خواهد کلی بارم کند که ادای آدم خوب‌ها را درنیاورم. حرف‌هایش همیشه زهر دارد. ولی بی‌راه نمی‌گوید.

لامصب یک هفته است سراغی از من نگرفته. از همان موقع که درگیر کارهای طناز و آزمایش‌هایم شدم. انگارنه‌انگار که داشتیم دوباره برمی‌گشتیم به روزهای قبل. تازه رابطه‌مان داشت دوباره شکل می‌گرفت که این چیزها پیش آمد. کفش‌های کوهم را شوت می‌کنم آن‌طرف. یک لنگه‌اش محکم می‌خورد به کمد. اصلا شاید طناز نخواهد از کسی کلیه بگیرد که هر روز با او چشم در چشم می‌شود. کسی قضیه من را به او گفته؟ یا این هم از نقشه‌های مامان است که تا لحظه آخر کسی چیزی به طناز نگوید؟ اگر هم می‌داند چرا زنگ نمی‌زند از من تشکر کند؟ اگر کلیه‌ام را پس بزند چه؟ می‌توانند دوباره برگردانند سرجایش؟ یا درش می‌آورند و پرتش می‌کنند توی سطل آشغال؟

بالاخره صدای مامان قطع می‌شود. حتما دارد استراحت می‌کند. مثل دیوانه‌ها رفتار می‌کند. انگار نمی‌خواهد به هیچ چیز دیگری جز طناز فکر کند. دیشب بعد از شام یک لحظه دیدم که پشت سینک ظرفشویی، دارد ظرف می‌شوید و گریه می‌کند.

برگه‌های آزمایش روی میز ولو شده‌اند. به جای کبودی سوزن‌های روی دستم نگاه می‌کنم. حتماً وقتی رفتم پیش استاد راهنمایم، این جاها را نشانش می‌دهم. اصلا گورپدر پایان‌نامه. حالا همه مشکلات من فقط همین پایان‌نامه کوفتی است؟ جان طناز چه؟ اگر خودم از اتاق عمل برنگردم چه؟ از دیشب تا بحال صد مرتبه آن فیلم پیوند را که دکتر برایم فرستاده بود، دیده‌ام. هر صد بار هم آن جایی که کلیه را از بدن دهنده با یکی دو تا قیچی جدا می‌کنند، گریه کرده‌ام. دکتر، کلیه را با دو دستش برمی‌دارد و تقدیم می‌کند به آن یکی که منتظر ایستاده و انگار یک نارنگی را با حترام در دست بگیرد، کلیه را می‌برد سُر می‌دهد توی ظرف پر از یخ. دوربین دیگر فرد دهنده را نشان نمی‌دهد. فقط ظرف یخ را نشان می‌دهد که با سرعت می‌رود به آن یکی اتاق. این قسمت‌های فیلم را با درد و رنج تحمل کرده‌ام تا به آن لحظه‌ای می‌رسد که کلیه را توی بدن گیرنده پیوند می‌زنند و منتظر می‌مانند تا اولین قطره‌های ادرار از میزنای خارج شود. بعد همگی بهم تبریک می‌گویند و شکم را می‌دوزند. دوربین دیگر سراغ فرد دهنده نمی‌رود و فیلم تمام می‌شود. فیلم را هر بار که دیدم، منتظر بودم چیزی به پایانش اضافه شود. دستم را می‌گذارم روی پهلوی چپم و دراز می‌کشم. کاش لحظه به هوش آمدنشان را دیده بودم. کاش آن آخر یک صحنه‌ای داشت که در آن هر دو رو به دوربین لبخند می‌زدند و می‌گفتند حالشان خوب است.

روی سقف دوتا لوبیای بزرگ می‌بینم. سرم تیر می‌کشد. لوبیاها جلوی چشمم بالا و پایین می‌شوند. کسی در می‌زند. حتما بابا است که باز برایم جگر و موز آورده.


برچسب ها :
دسته بندی : داستان , شماره ۲۸
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب