آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » با تواَم! می‌شنوی؟ (سعید بنایی)

با تواَم! می‌شنوی؟ (سعید بنایی)

«گچ؟!» «این بارِ آخر واقعاً ترسم ریخته بود. آنقدر خوردم که به دل‌درد افتادم. پایین که نمی‌رفت. انگار تمامش مانده بود سر گلویم. رفتم از خانه بیرون و مثلاً خودم را زدم به آن راه که انگار نه انگار. این پیر خرفت هست، خبر مرگش مثل همیشه سر کوچه نشسته بود و روزنامه دستش بود. […]

با تواَم! می‌شنوی؟ (سعید بنایی)

«گچ؟!»

«این بارِ آخر واقعاً ترسم ریخته بود. آنقدر خوردم که به دل‌درد افتادم. پایین که نمی‌رفت. انگار تمامش مانده بود سر گلویم. رفتم از خانه بیرون و مثلاً خودم را زدم به آن راه که انگار نه انگار. این پیر خرفت هست، خبر مرگش مثل همیشه سر کوچه نشسته بود و روزنامه دستش بود. دوازده‌سال است که هر روز از این کوچه رد می‌شوم و اعتنا نمی‌کند. آن روز کرد. نشنیده گرفتم. رفتم نشستم روی یکی از همین نیمکت‌های سنگیِ پارک آن سمت خیابان، نزدیک حوض. فواره از همیشه بیشتر رمق داشت. دخترم…»

«آن حوض که تا به یاد دارم آقا، اصلاً آب به خودش ندیده.»

«فقط فواره‌اش سرخوش دومتر بالا می‌رفت. سعی کردم تصویر صبا، دخترم را از ذهنم دور کنم، و مادرش را، که منتظر بود آن مرض وحشی بعد استخوان و ریه، این‌بار به کجایش می‌خواهد بزند. شکمش این هوا شده بود. افتاده بود مثل خرس روی تخت بیمارستان و فقط مردمک‌هایش را چپ و راست می‌کرد. گاهی هم گوشه چشمش خیس می‌شد. می‌گفتند می‌فهمد. و من گفتم ‌به‌شان که این قبلاً هم گاهی، چشمش همین‌طوری تر می‌شده است. شده است غرق در هزار بدبختی از چیزی کیف کنی؟ حظی می‌کردم از تماشای فواره که نگو. هوا، هوا چه خوب بود. ته دلم، انگار خوشحال بودم که توانسته‌ام از همه فکرها و بدبختی‌ها خلاص بشوم. دستم مدام روی سینه‌ام بود. انگار که اگر لحظه‌ای از ضربان قلبم غافل شوم می‌ایستد. تا صبح فردا، نزدیک‌های صبح، سیر بودم. هوا که روشن شد، به‌مجردی که دل و روده‌ام به‌هم پیچید خودم را انداختم توی بیمارستان و به پرستارها گفتم چه غلطی کرده‌ام. بعد هم شکمم را باز کردند و فهمیدم گچ هم بی‌وفاست.»

«من آقا، همانطور که خواستید، ایستاده‌ام اینجا و جم نمی‌خورم. خیالتان تخت.»

«این هم جایش. ببین. یک‌وجب شکافته‌اند. باید مجسمه‌ای گچی درست قالب معده‌ام درآورده باشند. مدرسه‌ای که تویش درس می‌دادم، معلم عربی‌اش با همین گچ چندساعته کارش راه‌ افتاد.»

«این به گوشم خورده بود.»

«همه فهمیدند. دوتایی خوردند، با زنش. بیا بنشین لبه‌ی این ایوان، بیا! بعد از امتحان ثلث پارسال، که برگه‌ها را جمع کردم یکراست برگشتم به خانه. پاهایم انگار بی‌اختیار من می‌رفتند. تا رسیدم پیرهنم به تنم چسبیده بود. خسته نشدی؟ بیا بنشین اینجا.»

«من ایستاده‌ام اینجا آقا. همانطور که خواستید.»

«به‌مجردی که رسیدم، رفتم همین اتاق بالا. تا یادم است خانه‌ی من، این اتاق بالا بوده‌ است. می‌گفتم. خورشید درست وسط همین آسمان نکبت بود اما چراغ‌ها را همه روشن کردم. نمی‌دانم چرا آمدم پایین چراغ‌های پایین را هم روشن کردم و بعد برگشتم بالا. حالا که فکر می‌کنم انگار دست و پایم از من دستور نمی‌گرفته‌اند. دستم نمی‌رفت، ولی… آخرش، کشیدمش. صدای تلوزیون را هم زیاد کردم و رفتم زیر پتو. غلت زدم. پتو مثل قنداق نوزاد دورم پیچیده بود. خیس عرق شده بودم. لحظه‌ای فکر کردم، من که نباشم، صدای این تلویزیون همچنان توی فضا می‌گردد و انگار نه انگار؟ همزن این یارو، که دستور پخت کیک فنجانی می‌دهد، همچنان روی دور تند می‌چرخد و انگار نه انگار؟ چراغ‌ها چی؟ همچنان روشن می‌مانند و انگار نه انگار یکی تا چندنفس پیش بوده و حالا نیست؟ بلند شدم شلنگ را چفت کردم به لوله و فهمیدم من اینکاره نیستم.»

«دیشب آقا، مگر نگفتید که حتماً باید کسی باشد که…»

«برای همین هم بود که بار اول، صبا و مادرش که خانه بودند رفتم سراغ قرص‌ها. بعد اما فهمیدم که نیستند. پیش‌تر هم فهمیده بودم اما آن روز با تمام وجود حس کردم. سه‌تا، یا گمانم چهارتا از قرص‌های زنم را توی چای هم زدم. رفتم ایستادم درست وسط خانه. از فنجان که می‌خوردم به صبا لبخند می‌زدم. روی کاغذ نمی‌دانم چه می‌نوشت. نزدیکش رفتم و سر کشیدم که ببینم، و لبخند می‌زدم. گمانم دندان‌هایم هم پیدا شد. سر بالا آورد و نگاهم کرد. با خودم گفتم خوب حتماً گرم کارش است. مادرش هم که سه‌سالی می‌شد که درست و حسابی با من حرف نمی‌زد. مگر اینطور می‌شد؟ با همان دو سه ‌جرعه چای، گردنم خیس شده بود و به لرز افتاده بودم. فنجان را مقابلم گرفتم و فکر کردم اگر همین حالا، تمامش را سر بکشم مثلاً چه می‌شود؟ به‌مجردی که برگشتم بالا دو انگشتم را فرو کردم ته حلقم و همان دو سه جرعه را با خون بالا آوردم. تو که انگار روی میخ ایستاده‌ای!»

«نه آقا، خواستم، خوب بگویم، مگر نگفتید من فقط همین‌جا بمانم و…؟ خیالتان…»

«خیالم چی؟ بروم بالا تا این کهکشان زودتر از شرم خلاص شود؟ من که می‌روم. تو هم خیالت راحت باشد. بیشتر از چیزی که دیروز گفتم برایت گذاشته‌ام. از بابت بچه‌ات هم خاطرجمع می‌شوی. کاری هم که قرار نیست بکنی. من که گفتم، می‌خواهم فقط آن لحظه کسی باشد… گناه من مگر چی بود که سه سال انگار برایش غریبه بودم؟ می‌گفت اگر مانده‌ است… می‌گفت مرده‌شور آبرو و این‌حرف‌ها را ببرد، شیطان می‌گوید… می‌گفت از پشت پنجره دیده‌ که دستش را گرفته‌ام. گفتم خجالت بکشد. گفتم این بچه است، از صبا هم کوچک‌تر است.»

«آقا…»

«دختره دو روز قبل امتحان آمده بود برای رفع اشکال. چشم‌هایش نمی‌دانم خاکستری بود یا مثلاً، فیروزه‌ای. شاید هم بین این‌ دو، یا هردو. گفتم اشتباه دیده‌ای من برایش فقط می‌نوشتم. گفت مگر دست بچه‌ای را گرفته‌ای و می‌خواهی نوشتن یادش بدهی؟ یکسال تمام حتی یک کلمه با من حرف نزد، بعدش هم بقول خودش در حد رفع نیاز و تودهنی به مردم. مرا از چشم صبا هم انداخت. دخترت، شده همینطور رد بشود و جواب سلامت را ندهد؟»

«چی بگویم آقا.»

«پس حتماً، نداری دیگر.»

«…»

«اصلاً نگفتی چندتا داری؟»

«دست بردار آقا…»

«بیا برویم بالا برایم بگو. چای هم هست. بعد هم، می‌فرستمت پایین بمانی و تمام.»

«یک محمدعلی دارم آقا، و یک عباس. تمام شد؟»

«آخری کدام‌شان‌ست؟ عباس؟»

«نه آقا، نه.»

«پس چی؟ زنده‌زنده کشتی‌اش؟ هنوز که…»

«آقا اسم این را نیاور تو را به حضرت عباس. زانوهام خالی کرده‌اند.»

«غم پولش را که نداری دیگر. می‌دهی قلبش را می‌کنند از روز اولش بهتر. گفتم که، گذاشته‌ام برایت بالا. روی کتابخانه‌ست. جواب که ندادم بیا بگذار توی جیبت و انگار اصلاً امشب اینجا نبودی. یکی هم داری من بکشم؟»

«شما واقعاً قصدی دارید آقا؟ یعنی فکرهایتان را کرده‌اید؟»

«برویم اصلاً توی اتاق بکشیم؟ همین بالا.»

«من، قلبم از توی سینه‌ام دارد بیرون می‌زند آقا، به حضرت عباس.»

«خوب شد نخواستم دو دستت را بگذاری روی گردنم و…، گفتم فقط همین‌جا، این پایین توی حیاط باش. یعنی کسی باشد. گفتم که، یکی نفس بکشد. جوری نباشد که انگار نه انگار.»

«شما اصلاً به همچین آدمی نمی‌خورید که بخواهد کاری کند.»

«می‌دانی فرق من با آن معلم عربی چی بود؟»

«خواستم بگویم که، یعنی حیف‌اید آقا. دخترتان هم…»

«بعد از مادرش دیگر پاک به حسابم نمی‌آورد. رفته توی خانه نره‌خری زندگی می‌کند. هم‌کلاسی‌اش است. هروقت زنگ می‌زنم طبق معمول از فرجه‌ی کمِ امتحان‌ها می‌گوید. من نمی‌فهمم، عکاسی هم امتحان پس دادن دارد؟ گفتم، دختر! بیا به شهرت، خانه‌ات. اصلا گور بابای مردم، آن لندهور را هم بیاور همین پایین زندگی کنید. گفتم این‌جا تا دلت بخواهد در و دشت دارد، به‌جای آنکه بروید وسط خیابان از کفش مردم وقتی راه می‌روند عکس ‌بگیرید، یا از یک‌جایی عکس بگیرید که اصلاً آدمیزاد نمی‌فهمد چیست، بیایید اینجا. اینجا حیف‌ست، این‌همه منظره دارد. چپ و راست آنقدر عکس بگیرید که جان‌تان دربیاید. می‌دانی چه می‌گوید؟ می‌گوید کدام خری در آن طویله می‌تواند زندگی کند. تو هم روی دنده‌ی لج افتاده‌ای ها! نفسم گرفت توی این سرما. بیا برویم تو. مگر دیر می‌شود؟ باتوام! نمی‌شود که.»

«لااقل یکی دو روزی… من که روزها توی همین کوچه‌ها هستم. فعلاً هم اگر اجازه بدهید گورم را گم کنم.»

«ما مثلاً حرف زدیم. گفتی آدم جا زدن نیستی.»

«زنم آقا، شاید حق دارد. خیال می‌کند قلب این بچه مکافات است. راستش را بخواهید وسط این همه بدبیاری تحمل یکی دیگر را، ندارم.»

«کدام مکافات؟ پولش که جور شد. شاید هم بیشتر. مدتی هم می‌توانی بمانی توی خانه‌ات و مجبور نباشی راه بیفتی توی این کوچه‌ها و پلاستیک و آهن بارِ این گاری‌ات کنی. قدری هم برای این گذاشته‌ام که روی زمین نمانم. می‌گذارمش زیر بالشم. پرسیده‌ام. فوقش یک‌ساعت است. جواب که ندادم بیا و از تلفن بالا به جایی زنگ بزن، بعد هم پولت را بردار و خداحافظ. چراغ‌ها و تلوزیون یادت نرود.»

«این… آخری را نمی‌خواستم.»

«ما همه توی آخری می‌مانیم. مرا می‌بینی؟ مثلاً دارم می‌روم بالا… خنده‌ام گرفته، دارم می‌خندم. باورت می‌شود؟ خودم را اگر ول کنم قهقه‌هایم کل محله را از خواب می‌پراند. رفتم. فقط حرف بزن، گهگاهی اگر صدات کردم، جوابی بده.»

«می‌دانستم آقا که نخواسته است و… آخرش هم اینطور شد که پشتش مثل حیوان مو دارد. آن‌هم از قلبش. به چشم‌هایش که نگاه می‌کنم ترس برم می‌دارد به حضرت عباس.»

«تو فکر می‌کنی… با تواَم! من به این گندگی را این بالا نمی‌بینی؟ دستم را ببین!»

«نمی‌دانم، نه، شرمندگی نیست. ولی آقا، آنطور به رویتان نگاه نمی‌توانم بکنم.»

«مزخرف نگو، من اینجام! می‌گفتم، تو فکر می‌کنی زنت را، و بچه‌هات را، از ته قلبت دوست داری؟ یعنی واقعاً دوستشان داری؟ منظورم این نیست که… باشد، نگاه نکن. ولی قرار شد پنجره را که کیپ کردم و پرده را که کشیدم، حرف بزنی. می‌گفتی این آخری را نمی‌خواستی.»

«زنم دوپایش را توی یک کفش کرد که دختر.»

«بد می‌گفت؟ پتو را روی سرم کشیده‌ام. می‌شنوی صدایم را؟ بد می‌گفت؟»

«نمی‌خرند آقا، مفت می‌خرند. مگر پلاستیک کیلویی چند؟ توی خرج همین دوتایش مانده‌ام.»

«من فکر می‌کنم هیچ‌وقت زنم را، واقعاً دوست نداشته‌ام. حتی دخترم را. حالا که شلنگ را کشیده‌ام این زیر و بغلش کرده‌ام، حس می‌کنم توانش را پیدا کرده‌ام که نظر درست، نظر واقعی‌ام را بدهم. نمی‌دانم این حس تا بحال کجا مدفون شده بوده، اما حالا همین‌ است که هست. شک ندارم که هردوشان… نمی‌توانم بگویم حالم را بهم می‌زنند، نه، اما همیشه، فقط وبال گردنم بوده‌اند. تو فکر می‌کنی این نظرِ واقعی من باشد؟»

«…»

«با تواَم! مگر قرار نشد… چند نفسِ عمیق کشیده‌ام، سرم کمی سبک شده‌ است. چرا ساکتی؟ با تواَم! می‌شنوی؟»


برچسب ها :
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۲۸
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب