آخرین مطالب

» داستان » این‌ها (آیدا حق‌طلب)

این‌ها (آیدا حق‌طلب)

صدایم که کرد با خودم گفتم باز اتوبوس را از دست خواهم داد. به رویم نیاوردم و قدم‌هایم را تندتر کردم. صدایش بار دیگر بلندتر توی کوچه پیچید: «ماسا، ماااااسا». کاش حداقل اسمم را درست تلفظ می‌کرد. نمی‌دانم این‌ها چرا این‌قدر در تلفظ اسم‌های ایرانی بی‌استعدادند. چند قدم مانده بود به سر کوچه برسم و […]

این‌ها (آیدا حق‌طلب)

صدایم که کرد با خودم گفتم باز اتوبوس را از دست خواهم داد. به رویم نیاوردم و قدم‌هایم را تندتر کردم. صدایش بار دیگر بلندتر توی کوچه پیچید: «ماسا، ماااااسا». کاش حداقل اسمم را درست تلفظ می‌کرد. نمی‌دانم این‌ها چرا این‌قدر در تلفظ اسم‌های ایرانی بی‌استعدادند.

چند قدم مانده بود به سر کوچه برسم و از تیررس نگاهش خارج شوم که عابری از روبه‌رو علامت داد صدایم می‌زند. چاره‌ای نبود. برگشتم و وانمود کردم که از دیدنش غافلگیر شده‌ام. ایستاده بود لای در نیمه‌باز خانه‌ی‌‌ ویلایی‌شان که قدیمی‌ترین و زیباترین ساختمان کوچه‌ی ما بود، از این خانه‌های اصیل انگلیسی با آجرهای قرمز و پنجره‌های بزرگ سفید، درست روبه‌روی ساختمان‌های خاکستری و بی‌روح خوابگاه ما.

برایم دستی تکان داد و همان‌طور پابرهنه و پیراهن نازک نخی به تن راه افتاد روی چمن‌های جلوی خانه‌شان که با ردیفی شمشاد‌ از پیاده‌رو جدا می‌شد. چه طور در این سرما با این سر و وضع آمده بود بیرون! در حالی که یک چشمم به ایستگاه اتوبوس سرکوچه بود حرکت کردم سمتش. عجیب بود که از این فاصله درست شبیه دختری همسن‌ و سال خودم دیده می‌شد. شاید از بس که بی‌غم و غصه‌اند. دم شمشادها بود که به هم رسیدیم.

«صبح به خیر، می‌رفتی دانشگاه…»

پس فهمیده بود عجله دارم و بازهم مرا از سر کوچه برگردانده بود.

«آره. از اون روزای شلوغه. تا عصر کلاس دارم.»

«ببخشین واقعا… فقط می‌خواستم مطمئن شم خودت و خانواده‌ات خوبین. از دیشب که اخبارو دیدم همه‌ش تو فکرتم. شماره‌‌ات رو نداشتم و گرنه همون موقع زنگ می‌زدم.»

«اخبار؟»

«زلزله رو می‌گم. شرق ترکیه…»

ای بابا! این‌ها هم که فقط در دنیای خودشان سیر می‌کنند. خیابان‌های پاریس و نیویورک را مثل کف دستشان بلدند ولی فرق ایران و ترکیه را نمی‌دانند.

«آهان… نه من که گفته بودم بهتون ایرانی‌ام. خانواده‌ام هم ایرانن. ای…ران.»

ناخودآگاه نگاهم چرخید سمت اتوبوسی که از سر کوچه رد شد.

«می دونم… می‌دونم… ولی اخبار گفت زلزله‌ی شدیدی بوده و تو کشورهای اطراف هم خرابی داشته. گفته بودی مال غرب ایرانین نگران شدم…»

چه دقیق جزئیات یادش مانده بود. گفتم: «نه اونجاها اصلاً خبری نبوده. خیالتون راحت…»

دستش را گذاشت روی سینه‌اش و نفس عمیقی کشید.

«خدا رو شکر… ترکیه ولی خیلی زخمی و مرده داشته، کلی خونه‌ خراب شده و هنوز دارن آدم از زیر آوار می‌کشن بیرون. بیچاره مردم، تو این سرما…»

بغضش ترکید و اشک‌ها سرازیر شدند روی چین و چروک‌های صورتش که از این زاویه در آفتاب بی‌رمق پاییز بیشتر به چشم می‌آمدند. فکر نمی‌کردم این قدر حساس باشد.

«ببخشید من خیلی احساساتی می‌شم سر این داستان‌ها… چند سال پیش برادرم و خانمشو توی سونامی تایلند از دست دادیم…»

شقیقه‌هایم شروع کردند به تیر کشیدن و چیزی در معده‌ام پیچید. همان طور خیره مانده بودم به دهانش.

مثل معلمی که بعد از تدریس متوجه شده باشد نکته‌ی مهمی را جا انداخته گفت: «سونامی که می‌دونی منظورم چیه؟ اون طوفان بزرگی که تو تایلند و مالزی اومده بود. یادته؟»

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. بعد از این همه سال خوب یادم بود. آن روزها با خواهرم سرگرمی‌مان این شده بود که بایستیم جلوی تلویزیون و محو موج‌های غول‌آسایی شویم که درخت‌ها و خانه‌ها و ماشین‌ها را هم در می‌کوبیدند و آدم‌ها را به سبکی پر این طرف و آن طرف می‌بردند. مامان هر بار که رد می‌شد تلویزیون را خاموش می‌کرد. می‌گفت یاد رودبار می‌افتد.

آمدم بگویم «مامان من هم …» اما دهانم قفل شده بود و کلمات از ذهنم فرار می‌کردند.

همان طور که به انتهای کوچه خیره شده بود ادامه داد: «ماه‌عسلشون بود. جشن عروسی نگرفتند که به جاش با پولش برند سفر. از نوجوونی عاشق هم بودند. تازه درسشون تموم شده بود و کار خوب پیدا کرده بودند، تازه داشتند سر و سامون می‌گرفتند…»

به هق‌هق افتاده بود. دستمالی از جیبم در آوردم و گرفتم سمتش.

دستمال را که گرفت برگشت سمتم و خیره در چشم‌هایم گفت: «خودم رسونده بودمشون فرودگاه. باورت می‌شه؟ خودم…»

باید چیزی می‌گفتم. در کلاس زبان برای این جور مواقع چه چیزی یادمان داده بودند؟

«متاسفم… »

فقط «متاسفم»؟ چقدر حقیر و ناکافی. کاش می‌توانستم بگویم «روحشون شاد» یا «بقای عمر شما باشه». کاش بلد بودم به انگلیسی قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم اصلا. دیده بودم خودشان در این موقعیت‌ها هم را بغل می‌کنند اما رویم نمی‌شد. در حال این پا و آن پا کردن بودم که یک دفعه خودش آمد سمتم و محکم در آغوشم گرفت. چیزهایی پشت سر هم ‌می‌گفت که نمی‌فهمیدم. تمام حواسم به انگشت‌های کشیده و استخوانی‌اش بود که دور شانه‌هایم حلقه شده بود.

دست‌هایش را که از دورم برداشت اشک‌هایش بند آمده بود. با لبخندی ملایم گفت: «ببخش… صبح تو رو هم خراب کردم. هر بار جایی سیل و زلزله می‌شه تا چند روز داغونم. دیشب هم تا صبح صورتشان جلو چشمم بود… چه خوب که می‌گی همه چی امن و امانه. برو حداقل به اتوبوس بعدی برسی…»

نه دلم می‌آمد در آن وضعیت رهایش کنم نه بهانه‌ای برای ماندن داشتم. در کش و قوس رفتن بودم که گفت: «راستی، امشب بعد دانشگاه شام بیا اینجا. دخترم جولیا و دوست‌پسرش هم میان. می‌‌خوام غذای موردعلاقه‌ی برادرمو درست کنم.»

زبانم نمی‌چرخید همین‌طوری بگویم «باشه». هر چه باشد ماها خیلی تعارفی هستیم. ماها امکان ندارد بدون اصرار دعوت کسی را قبول کنیم. ماها اصولاً خانه‌ی آدمی که فقط یکی دو بار در خیابان دیده‌ایم نمی‌رویم. ماها… اما عجیب دلم می‌خواست مهمانش باشم و زیر نور آباژوری که همیشه پشت پنجره‌شان دیده بودم بنشینیم و ساعت‌ها حرف بزنیم، در مورد خودش، برادرش و شاید درباره‌ی رودبار و مادر… می‌دانستم اگر بگویم «مرسی، مزاحم نمی‌شوم» اصراری در کار نخواهد بود. وقت داشت می‌گذشت و سکوتم توجیهی نداشت. بالاخره تمام جرئتی را که در خودم سراغ داشتم جمع کردم و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفتم: «مرسی. ساعت چند؟»


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۲۸
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب