آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » النگو (سمیه صفاییان)

النگو (سمیه صفاییان)

همچی که چشمام تازه‌تازه داشت گرم می‌شد صدای در ماشین چرتمو پاره کرد. خبر مرگش ابرام رفت نوشابه‌ای، کوفتی بریزه تو حلقش. شما که غریبه نیستی، همیشه همون‌طور بود. اصن با خودش فکر نمی‌کرد این زن اگه ویاری چیزی بکنه خودش به درک، بچه تو شیکمش دل‌درد می‌گیره زبونم لال سَقَط می‌شه. یکی نیس بگه […]

النگو (سمیه صفاییان)

همچی که چشمام تازه‌تازه داشت گرم می‌شد صدای در ماشین چرتمو پاره کرد. خبر مرگش ابرام رفت نوشابه‌ای، کوفتی بریزه تو حلقش. شما که غریبه نیستی، همیشه همون‌طور بود. اصن با خودش فکر نمی‌کرد این زن اگه ویاری چیزی بکنه خودش به درک، بچه تو شیکمش دل‌درد می‌گیره زبونم لال سَقَط می‌شه. یکی نیس بگه آخه مرد هم اینقد بی‌غیرت…! البت بگم‌ها، اولا جونش برام در می‌رفت. ولی یکهو نمی‌دونم چی شد اینطو شد. من که می‌گم چیزخورش کردن. هرچی داشتم نداشتم برد و ریخت پای قمار با اون جعفر دربدر و مَمَّد رسولی. یحتمل سکینه هم بخاطر همین کاراش دق کرد و مرد؛ زن اولش رو می‌گم. خدا بیامرزتش! می‌گن همون بوده که پای ابرام رو به بساط قمار نعمت حروم‌لقمه وا کرده. خدا هم که قربونش برم جای حق نشسته، می‌گن زنیکه وختی داشته ریق رحمت و سر می‌کشیده یکی نبوده یه چیکه آب بریزه تو گلوش. من که نه خودشو دیدم نه بدی شو، گناهشو نمی‌شورم. خدا گواهه اصن عادت ندارم حرف این و اونو بزنما، اصلا. هرکسی سرِ خود سودای خود. به من چه؟ ولی بعضی وختا که فکری می‌شم می‌گم حکمتت رو شکر! اونم زن بوده، اعظمم زنه. دختر همساده‌مونو میگم. دختره دسمال‌فروشه. الهی که خیر از جوونیش ببینه! همون بود که گفت اسفند دود کنم. اسفنددودکن هم خودش بهم داد. آخه من که دیگه نمی‌تونستم با این شکمم شیشه بسّابم.

داشتم چی می‌گفتم…؟ ها، هنوز الغوث الغوث مهره‌های کمرم خاموش نشده، هنوز لنگ‌هام رو صندلی درست جاگیر نشده بودن که … گفتم بهتون که؟ ها نگفتم…؟ آخه من چن وخته صندلی عقب می‌شینم پاهامو دراز می‌کنم. همیشه جلو می‌نشستما، ولی خود ابرام خیرندیده گفت تو سنگین شدی لاستیک‌ها می‌سابه، اعظم بیاد جلو. اینجوری شد که اعظم جای من می‌نشست، من جای اعظم. الهی که به حق امام رضای غریب این دختر سفیدبخت بشه! همیشه بهش می‌گم که هروخ موقع شووَرش شد خودم شووَرش می‌دم. آخه کسی رو نداره. با بی‌بیِ علیلش تو حیاط روبرویی ما دوتا اتاق دارن. ماشالله‌ش باشه دختر زرنگیه. حواسش به پس و پیشش هس. بعضی وختا موقع برگشتن خودش از ماشین پیاده می‌شد و برام کیک ساندیسی چیزی می‌گرفت. آخه از شما چه پنهون تازگیها این شکم بی‌صاحابم مث چاه ویل شده، هرچی می‌خورم هیچ‌چی به هیچ‌چی…! باز صدای وانفساش بلنده.

خانومی که شما باشی چشمتون روز بد نبینه. همچی که تو ماشین تنها شدم، این پسره معتاده مث جن بوداده نفهمیدم از زمین اومد یا ازآسمون، پرید نشست پشت فرمون. میگم تو کی‌ای جواب نمی‌ده، می‌گم نگردار گوشش بدهکار نیس. اصن شما بگین یک کلام…. هیچ‌چی، لام تا کام حرف نمی‌زد. هرچی جیغ می‌کشیدم، اصن انگار نه انگار که صدامو می‌شنُفه. فقط مث دیوونه‌ها فرمونو هی می‌پیچونه و ماشین دور خودش و دور اون میدون می‌چرخه. منو می‌گی الهی که خدا به سر هیچ کافری نیاره سرم به چرخ افتاده بود، این پدرسگ هم که انگار بو برده باشه که خبراییه شروع کرده بود به شلنگ تخته انداختن و لگد زدن، گلاب به روتون کم مونده بود جونم هم بالا بیاد. ابرام ننه‌مرده هم اینقد دنبال ماشین دویده بود و اینقد افتاده بود تو خاک و خل که خودم می‌دیدمش چجوری کف کرده و لباش عینهو گچ سفید شده بود. سرتونو درد نیارم، معتاده که الهی به تیر غیب گرفتار شه اینقد دوردور زد که یهو ناغافل فرمونو پیچوند و ماشینو کوبوند به ابرام اجل‌برگشته و ناکارش کرد و خودتون که دیدین چطور شووَره رو چسبوندش به سینه قبرستون. این دختره اعظم هم که جلوی ساندیس‌فروشی وارفته بود اینقد صورتشو ناخن کشید که هنوز که هنوزه سر و صورتش مث اسفالت خیابون خواجه ربیع پر از چاله‌چوله‌س. طفلک غصه منو داشته. همون موقعی هم که ابرام می‌خواست النگوهامو بفروشه همین اعظم به دادمون رسیده بود و ابرام می‌گفت اعظم اونا رو صد تومن گرونتر از زرگری خریده. خودش که به من چیزی نگفت، خداگواهه هیچی! من خودم النگوها رو تو دستش دیدم. ازش که پرسیدم رنگ‌به‌رنگ شد، از بس بامعرفته و نمی‌خواست نداریمو به روم بیاره. از همون وخ بود که مهرش تو دلم صدبرابر شد.

از اون روز تصادف هم همچی به زبونش گره افتاده که تا بیاد یک کلمه‌ای بگه اینقدر تِـته‌پِته می‌کنه که آدم خوابش می‌بره. بهش می‌گم آخه تو سر پیازی ته پیازی، تو چرا پیرهن سیاهتو در نمی‌آری، تو گوشش نمی‌ره؛ آخه شما نمی‌دونین این دختر چه قلبی داره.

ها خانوم جان، کشکی‌کشکی بیوه شدم. هرچی باشه شوورم که بود حرف در و همساده پشت سرم نبود. حالا شما راستی راستی پلیسی؟ من که باورم نمی‌شه. ماشالله ماشالله چه دم دستگاهی هم برا خودت داری… دردت به سرم، می‌شه سفارش منو به مامورای سر فلکه سناباد بکنی؟ ناسلامتی من بچه دارم باید به فکر آتیه این بچه یتیم باشم.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۲۸
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب