آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » راننده (توماس مگ گونن)

راننده (توماس مگ گونن)

توماس مک‌گوئنبرگردان: بهنوش عافیت‌طلب : خانم کوانتریل در خانه‌ باغ زیبایی زندگی می‌کرد که بنای آن به دهه‌ی بیست می‌رسید و با کمک آقای کوانتریل، که وکیل انحصاری وابسته به صنعت پررونق گاز طبیعی مونتانا بود، آن را به وقار اولیه‌ی خود بازگردانده بود. خانم کوانتریل به هر دری زده بود تا این خانه را […]

راننده (توماس مگ گونن)

توماس مک‌گوئن
برگردان: بهنوش عافیت‌طلب

:

خانم کوانتریل در خانه‌ باغ زیبایی زندگی می‌کرد که بنای آن به دهه‌ی بیست می‌رسید و با کمک آقای کوانتریل، که وکیل انحصاری وابسته به صنعت پررونق گاز طبیعی مونتانا بود، آن را به وقار اولیه‌ی خود بازگردانده بود. خانم کوانتریل به هر دری زده بود تا این خانه را به ثبت ملی خانه‌های تاریخی برساند. خانواده‌ی کوانتریل به خیرخواهی و برپایی ضیافت‌های مفصلشان مشهور بودند، از همان مهمانی‌های پرزرق و برقی که اسب در اتاق نشیمن می‌آورند و اسلحه‌کشی‌های دروغکی در باغ ترتیب می‌دهند. صاحبان موروثی این ملک که دیگر در آنجا زندگی نمی‌کردند، مرتباً برای گرفتن اجاره‌ی گاز به آنجا سر می‌زدند. آن‌ها تا مدت‌ها بعد از این‌که آخرین گاوشان هم به فنا رفت، دست از سر نشان‌های گله‌داری‌شان برنداشتند، نشان‌های داغ زیبایی که یادگار دوران قلمرویی منطقه بود. وقتی سال‌ها بعد خانه به اسپنسر، پسر کوانتریل‌ها، رسید، آن را کوبید و به جایش چند واحد انباری ساخت که حتی آن هم به حال خود رها شد و پولی از آن حاصل نشد، زیرا اسپنسر که خود مدتی موقتاً در یکی از آن‌ها زندگی می‌کرد، خیلی وقت بود که از آنجا نقل مکان کرده بود.
خانم کوانتریل از چنین مقام و منزلتی برخوردار بود و همین باعث می‌شد حضورش در دفتر مدیر دبستان، به همراه اسپنسر که آن‌موقع نُه ساله بود، حسابی به چشم بیاید. رفتار خودش هم بی‌تأثیر نبود وقتی پالتویش را درمی‌آورد و انگشت‌های دستکش زیبایش را تندتند و یکی یکی بیرون می‌کشید. آن‌وقت‌ها که مردم هنوز عادتِ به رُخ کشیدن را ترک نکرده بودند، عجیب نبود کسی در مناسبت‌های کوچکی مثل این لباس‌های فاخر بپوشد. خانم کوانتریل بلندقدترین فرد در اتاق بود، با اندامی کشیده و چشمان آبی گشاد. اسپنسر دور و برش می‌پلکید که آقای کوپر، مدیر مدرسه، با آن کت و شلوار کرم‌رنگ و سوتش، تعارف کرد روی صندلی بنشینند. بعد خودش هم آهسته به پشت میزش رفت و نشست و انگشت‌هایش را زیر چانه گره کرد.
“سلام اسپنسر.”
“سلام.”
“ممنون که آمدید خانم کوانتریل. اسپنسر بازیگوشی می‌کند. مگر نه اسپنسر؟”
“بله، فکر می‌کنم.”
اسپنسر با کفش‌های کتانی، پاهایش را روی هم دراز کرده بود و موهایش را عقب می‌زد. نمی‌دانست با پاها و چشم‌ها و دست‌هایش چه‌کار کند.
خانم کوانتریل به تندی پرسید: “یعنی چه بازیگوشی می‌کند؟”
“خودت بگو اسپنسر.”
“یعنی گوش نمی‌دهم؟” به مادرش نگاه کرد تا ببیند آیا جواب درستی داده است یا نه.
خانم کوانتریل پرسید: “آن سوت برای چیست؟”
آقای کوپر بدون اینکه جوابی بدهد سوتش را گرفت، انگار اولین بار بود آن را می‌دید. “من فکر می‌کنم اسپنسر دلش می‌خواهد در کارها مشارکت کند و لذت ببرد، اما اغلب انگار … گیج است.”
خانم کوانتریل گفت: “گیج است؟ چه حرف‌ها!” اسپنسر ترتیب پاهایش را عوض کرد و این بار کفش چپ را روی کفش راست گذاشت.
“به هر حال من فکر می‌کنم به نفع اسپنسر باشد که مدتی را در مدرسه‌ی استثنایی سپری کند تا کمی فشار از رویش برداشته شود و بتواند آزادانه‌تر عمل کند.”
“مدرسه‌ی استثنایی؟” خانم کوانتریل از جایش بلند شد و در حالی که تندتند پلک می‌زد، پالتویش را از پشت صندلی برداشت و گفت: “مگر اینکه من مُرده باشم.”
“خوب، شما راه حل بهتری سراغ دارید؟”
“به روش خودم سطحش را بالا می‌آورم. یک بلیت برای بایرویت دارم. امسال اسپنسر را هم با خودم می‌برم. واگنر کارش حرف ندارد.”
“کی؟”
“واگنر!”
“آهان.”
در ماشین، خانم کوانتریل یک‌بند حرف می‌زد. به امتداد خیابان اصلی نگاه می‌انداخت و می‌گفت: “عجب گرفتاری شدیم.” هوا تقریباً تاریک شده بود و بیشتر مغازه‌ها تعطیل کرده و رفته بودند. “اسپنسر، آقای کوپر منظوری ندارد. می‌خواهد کمکت کند. راست هم می‌گوید، نمره‌هایت آن‌طور که باید باشد نیست. این فروشگاه تشک‌آبی هم بالاخره دارد درش را تخته می‌کند، مرده‌شور برده! ولی هرکسی با یک سرعت پیشرفت می‌کند. من، به سن تو که بودم، قدبلند و قوی و محبوب بودم و پدرت ریزه‌میزه و ترسو. حالا پدرت را نگاه کن. درخت بلوط را نمی‌گویی با آن عظمتش میوه‌ی بلوط می‌دهد به آن کوچکی؟ فرشته‌ی من، اگر بایرویت را ببینی عاشقش می‌شوی. مخصوصاً امسال که قرار است “پارسینال” را ببینیم. آن‌وقت می‌فهمی مامان چه می‌گوید. قوی و قبراق برمی‌گردی به مدرسه، با یک چیز جدید که همه متوجه‌اش می‌شوند، بچه‌ها، معلم‌ها، حتی آقای کوپر نازنین، با آن سوت مسخره‌اش که می‌گفت باید بروی مدرسه‌ی استثنایی. خبرش را این‌طور به بابات می‌دهیم: اینجا در باواریا برای همه‌مان تابستان است. اِ، نگاه کن اسپنسر. این همان جایی است که بابا آن لاستیک یخ‌شکن ایتالیایی‌ها را خرید. نمی‌دانم چرا بابا فکر کرد ایتالیایی‌ها از لاستیک یخ‌شکن سر در می‌آورند. وقتی جلوی در فرودگاه ماشین سُر خورد و از جاده خارج شد، حالش حسابی جا آمد! یک‌وقت فکر نکنی رفتارم با مدیر مدرسه، آقای نمی‌دانم چی، تُند بوده. نه، اسپنسر، من فقط حرفم را رُک زدم. من همچون آدمی نیستم، فقط فکر کردم هرچه زودتر احساسم را بگویم بهتر است. بگذار این پلیس‌ها را رد کنیم، هیچ خوشم نمی‌آید پلیس مُلیس دنبالمان کند. اسپنسر چرا اینقدر ساکتی؟ نکند حرف‌هایم را قبول نداری، هان؟ آن پشت خوابت برده؟”
اسپنسر بعد از این‌که مادرش را دید که چطور بدون او از پارکینگ مدرسه بیرون آمد و رفت، به سرش زد به مدرسه برگردد. ولی وقتی فکرش را کرد که چطور باید به آقای کوپر، یا بقیه، توضیح بدهد که مادرش غرق در افکار خود بوده، منصرف شد. مطمئن بود اگر صبر کند مادرش بالاخره متوجه می‌شود که او را جا گذاشته است. اما تنها ایستادن در آنجا هم توجه دیگران را جلب می‌کرد. بنابراین، با اینکه هوا دیگر تاریک شده بود و رو به سردی می‌رفت، شروع کرد به راه رفتن. اگر مادر پایش را این‌طور روی گاز نمی‌گذاشت، او الان روی تختخوابش خوابیده بود و چراغ آکواریومش هم روشن بود و گوپی‌ها و فرشته‌ماهی‌هایش داشتند دور حباب‌ساز شنا می‌کردند و دنبال خرده‌غذاهایی می‌گشتند که برایشان ریخته بود.
قبلاً این خیابان را ندیده بود. از تمام خانه‌های کنار خیابان فقط چراغ دوتایشان آن‌قدر روشن بود که بتوان پیاده‌رو را تشخیص داد. اسپنسر پشت سرش را نگاه کرد و سعی کرد به خاطر بسپارد چند پیچ را رد کرده و اینکه چرا فکر کرده است باید به سمت نور بیشتر برود تا کمتر. ایستاد. کلاهش روی نیمکت مدرسه بود و سرش داشت یخ می‌زد. ولی فکر اینکه درِ خانه‌ی یک غریبه را بزند و درخواست کلاه کند او را دچار حس خجالت و درماندگی می‌کرد.
ماشینی از سر خیابان تاریک به داخل پیچید و همان‌طور که چراغ‌های جلویش چشم اسپنسر را می‌زد، سرعتش را کم کرد. چراغ‌ها آنقدر پُر نور بود که چشمش را گرفت تا وقتی‌که ماشین کنارش ایستاد. اسپنسر که هنوز خوب نمی‌دید شکل سر مردی را در پنجره‌ی سمت راننده تشخیص داد. انگار خیلی طول کشید تا راننده به حرف آمد و گفت: “سلام پسر، می‌خواهی برسانمت؟ بیا بالا.”
اسپنسر در را که باز کرد چراغ داخل ماشین روشن شد و پیرمردی با موهای بغل‌کوتاه سفید سیخ‌سیخی نمایان شد که پلیور دکمه‌دار با طرح گوزن پوشیده بود. اسپنسر فقط یک نگاه سریع کرد، چون در را که بست، چراغ خاموش شد و مرد دوباره یک تصویرِ محو شد.
“خوب، کجا برویم جوان؟”
اسپنسر نمی‌دانست چه باید بگوید و چیزی نگفت.
“بهتر است بگویی کجا می‌روی، وگرنه آنقدر می‌چرخیم تا بنزین تمام کنیم.”
اسپنسر مضطرب بود و سعی می‌کرد جواب قابل قبولی پیدا کند. راننده که ماشین را در دنده گذاشته بود، دوباره خلاص کرد و دست به سینه تکیه داد. اسپنسر از فرط فشار نمی‌توانست پلک بزند. بالاخره گفت: “بایرویت.”
“بای‌رایت؟ اوه، آن سر شهر است. الان هم که دیگر بسته است. کسی آنجا دنبالت می‌آید؟”
اسپنسر نمی‌توانست حرف بزند.
“کاش یک چیزی می‌گفتی. می‌خواهی رادیو را روشن کنی؟ می‌خواهی واست روشنش کنم؟ نه؟ خیلی خوب.”
برای اسپنسر وضعیت مثل مدرسه بود: وقتی می‌خواستند کمکش کنند زبانش بند می‌آمد. با خودش گفت به بایرویت که بروم همه چیز درست می‌شود. حتی اگر در این ساعت دیگر تعطیل شده باشد. اگر مادرش بود می‌دانست چه‌کار کند. او که نمی‌خواسته جایش بگذارد. خیلی زود می‌آمد و او را با خود می‌برد پیش آکواریومش. امروز پنج‌شنبه بود. بعضی وقت‌ها، جمعه که می‌شد، پدرش در یک کیسه‌ی زیپ‌دار پُرآب برایش ماهی می‌آورد. آخرین بار یک ماهی جنگجوی سیامی آورده بود که در کیسه وارونه شده بود و باید می‌انداختنش در توالت. بعد پدرش پرس و جو کرده بود و برای اسپنسر توضیح داده بود که تا یک حباب‌ساز بهتر نگیرند، واقعاً نمی‌تواند ماهی دیگری برایش بگیرد. این بود که یکی از آن غواص‌های کوچک خریدند که از کلاهش حباب بیرون می‌زد. ولی تا الان که از ماهی جدید خبری نبود.
ماشین جلوی تابلوی “داروخانه‌ی سلامت ” مرکز عکس” ایستاد. “اینجاست؟” کسی آنجا نبود. نور قرمز چشمک‌زن نئون به داشبورد می‌خورد و انعکاسش یک طرف صورت راننده را روشن می‌کرد. اسپنسر مادرش را می‌خواست تا به‌جایش حرف بزند.
به‌زحمت گفت: “فکر نکنم.”
“باید کمکم کنی پسر، می‌خواهی کجا بروی؟ من قرار بود ده دقیقه پیش لجیون باشم.”
“برگردیم مدرسه.”
“مدرسه که الان تعطیل است! خیلی خوب، لطفاً گریه نکن. نباید صدایم را بالا می‌بردم. ولی داری دردسر درست می‌کنی. برِ جاده یک نمایشگاه ماشین بای‌رایت است. خودش است؟ نه؟”
راننده فرمان را محکم گرفت و سرش را روی آن گذاشت. “خواهش می‌کنم بگو کجا باید ببرمت. نه، به اون جعبه داشبورد دست نزن!”
“پُر است؟”
“آره، آره. بگذار سر جایش. مجوز دارم. احتیاجم می‌شود، من فروشنده‌ی سیار هستم، ممنون.”
“من هم می‌خواهم یک روز تفنگ داشته باشم.” و فکر کرد: با یک‌عالمه سبیل.
“وقتی به اندازه‌ی کافی بزرگ شدی و خوب یاد گرفتی، می‌توانی. خوب، حالا کجا باید برویم؟ راستش را بگو پسر، واقعاً می‌خواهی بروی خانه؟”
اسپنسر گفت: “از آن جاده.” و به جاده‌ای که به سمت غرب می‌پیچید و تا الان آن را ندیده بود اشاره کرد.
“چقدر راه است؟”
“خیلی.”
چیزی نگذشت که تمام خانه‌ها در سیاهی فرو رفت. شکل صخره‌ها را می‌شد از دور دید و سوسوی نور مزرعه‌ها که به سختی از ستاره‌ها تشخیص داده می‌شدند از جاده پیدا بود. یک خرگوش صحرایی که نور ماشین روشنش کرده بود جلویشان ایستاد و بعد ناپدید شد. برای مدتی تنها صدایی که شنیده می‌شد تق‌تق حشرات روی شیشه‌ی جلو بود. ماشین وسط جاده نگه داشت و راننده دودستی سراسیمه سرِ تراشیده‌اش را خاراند، بعد صورتش را گرفت. “از همین الان می‌توانم تصور کنم -بچه‌دزدی، کودک‌آزاری و هزار چیز دیگر. پسر، باید پیاده شوی.” وقتی دستش را از روی صورتش برداشت، اسپنسر داشت با اسلحه بازی می‌کرد.
“آهای بچه، هیچ چیز به تو یاد نداده‌اند؟ مگر اسباب بازی است؟” مرد دستش را دراز کرد و اسلحه را از اسپنسر گرفت. “من می‌خواستم کمکت کنم. وجدانم از این بابت راحت است. حالا برو بیرون.” اسپنسر صندلی را چسبید و تکان نخورد. می‌خواست همچنان جاده را ادامه بدهد. صدای مرد نعره‌وار آمد که “گم شو بیرون تا نزدم توی سرت! دیگه داری من را می‌ترسانی.”
اسپنسر با این امید که راننده پشیمان شود در را باز کرد، بیرون رفت و در را بست. می‌خواست حرف بزند، ولی هرچه در ذهنش گشت چیزی پیدا نکرد. بعد از این‌که ماشین آهسته راهش را کشید و رفت و با چراغ‌هایش خطی در جاده باز کرد، بوی شب شگفت‌انگیز بود و ستاره‌ها بزرگ به نظر می‌رسیدند. صدای موتور که محو شد، سر و صدای حشرات جای خالی‌اش را پر کرد. اسپنسر همان‌جا بی‌حرکت ایستاد و سرچشمه‌ی شادی‌اش را دنبال کرد، لبخندی زد و فکر کرد هیچ‌کس نمی‌داند من کجا هستم. راننده مرد خوبی بود، ولی شاید این بهتر باشد.
بعد به نظرش آمد که نور ماشین از دور چرخید و دید که دارد برمی‌گردد. سریع به سمت چپ و سمت راستش نگاه کرد، اما نمی‌توانست حرکت کند.
راننده خم شد تا در سمت صندلیِ کنار را باز کند. “سوار شو.”
اسپنسر سوار شد و در را بست.
“پسر، نمی‌توانم اینجا تنها بگذارمت. ممکن است بلایی سرت بیاید.”
“نترسیدم.”
“تو از ترس چه می‌دانی، بنده‌ی خدا؟” ماشین که حرکت کرد، اسپنسر با اشتیاق به تاریکی نگاه کرد. به مادرش فکر کرد و این‌که آیا یادش مانده بود به ماهی‌ها غذا بدهد یا نه. آن‌ها را تصور کرد که آمده‌اند روی آب و نگاهش می‌کنند و منتظر غذا هستند. “به محض این‌که به شهر رسیدیم، یک تلفن پیدا می‌کنم. چه خیال کردی؟ یک تلفن پیدا می‌کنم و می‌فهمم کی هستی.”
از روی پلِ پُر سر و صدایی روی نهر آب گذشتند تا به ردیف تلفن‌ها رسیدند. کمی آن‌طرف‌تر یک خانه‌ی خالی بود با ماشینی که تایرهایش را درآورده بودند، بعد جاده، کمی سربالایی، مستقیم به اولین چراغ‌هایی می‌رسید که بعد از مدت‌ها می‌دیدند. وقتی رسیدند، راننده سرعت را کم کرد، با یک دست بالای سرش را گرفت: یک ماشین پلیس آنجا پارک شده بود و چند افسر پلیس نزدیک آن در دو طرف جاده ایستاده بودند. “تصادف شده است؟ آخر اینجا که ماشینی نیست که تصادف شده باشد.” راننده شیشه را پایین کشید. “اما، بد هم نشد پسر. شاید با این‌ها حرف بزنی.”
دو افسر پلیس به سمت در راننده آمدند. از پشت شیشه با جدیت به اسپنسر نگاه کردند، بعد نگاهی به یکدیگر انداختند، در را باز کردند، راننده را بیرون کشیدند و دست‌هایش را از پشت دست‌بند زدند. آن یکی در هم باز شد و پلیس هیکل‌داری اسپنسر را بغل کرد. همه جا روشن بود و اسپنسر گریه می‌کرد، ولی نه به آن دلیلی که پلیس‌ها فکر می‌کردند.
خبر بچه‌دزدی در رادیو و روزنامه و بیشتر از همه در دهان مردم مثل توپ صدا کرد. در شهر خویشاوندان راننده از دیدن این وجه از شخصیت او بهت‌زده شده بودند و سعی می‌کردند از او فاصله بگیرند. بازپرس هلنا به دلیل توفان تگرگ مختصری که آمده بود دیر کرده بود و وقتی به زندان شهر رسید که راننده کار خودش را ساخته بود. اسپنسر معنی این جمله را نفهمید و مادرش در توضیح با دست پرنده‌ای را نشان داد که پرواز می‌کند. با این همه فکر کرد که شاید دارند گولش می‌زنند. حالا روزنامه‌ها پر شده بود از این‌که تگرگ‌ها اندازه‌ی نفتالین بود یا توپ گُلف. بیوه‌زنی اهل تِنمایل در تلویزیون دانه‌ی تگرگی را نشان می‌داد که اندازه‌ی گریپ‌فروت بود، اما تحقیقات بعدی نشان داد آن را از فریزش درآورده است.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۸
ارسال دیدگاه